قایق‌هایی از آتش (گزیده داستان‌های نویسندگان پسا پست‌بوم آمریکای لاتین) مجموعه داستان

نویسنده: میشی استراوسفلد

مترجم: بیوک بوداغی

ناشر: آگه

سال نشر: 1392

تعداد صفحه: 240

کاریون سرخوش بود و مهربان. اگر در این صبح تاریک ماجرای دیگری پیش می‌آمد، و اگر ماجرا یکی از قصه‌های باب میل او می‌بود، وقتی دوستی و یا یکی از فک و فامیل‌ها از او می‌پرسید:«هی چولو، بیرون چه خبر؟» شاید می‌گفت:«خیلی خب کومپا، از شبی بگویم که مردی داشت سگی را نفله می‌کرد و من به‌اش کمک کردم.» نه، این‌که ظاهرا خیلی لوس به نظر می رسد.«خیلی خب مرد، یک‌بار به مردی برخوردم که تازه سرسگی را بریده بود...» کسی چه می‌داند او قصه را چه‌گونه تعریف می‌کرد؟ یا اصلا تعریف می‌کرد؟