چه ساده شکستم 2 (2 جلدی)
- نوشته آزیتا خیری
- ناشر آریانا
روی یکی از نیمکتهای سالن شلوغ ترمینال، جای خالی پیدا کردم. در حالی که خسته و عرقریزان روی آن مینشستم به ساعت بزرگی که از سقف ترمینال آویزان بود نگاه کردم. هنوز یک ساعت تا حرکتم وقت باقی بود. به پشتی صندلی تکیه دادم و به آدمهایی که با عجله میآمدند و میرفتند خیره شدم. عجله و هراس و اشتیاق و گاهی ترسشان برایم جالب بود. حالا راحت میتوانستم به دور و بر و آدمهای مقابلم خیره شوم، بدون اینکه مجبور باشم نگاه ملامتگر و سرزنش بار کسی را تحمل کنم. کنارم زن و مرد جوانی ایستاده و مشغول صحبت با همراهانشان بودند. اطرافشان پر از ساک و چمدان بود. با دیدن ساکهای شیک و تمیز آنها بیاختیار نگاهم به سمت وسایل اندکم کشیده شد. ساک امانتی شریفه خانوم بود، به همراه کیسه سیاه رختخوابم با ساک کوچکتر دیگری که تعدادی از کتابهایم را در آن قرار داده بودم. دوباره توجهم به سوی زن و مرد جوان جلب شد. مشغول خداحافظی بودند. مادر زن جوان گریه میکرد و مرتب از خدا برایشان آرزوی خوشبختی میکرد. احتمالا مسافر ماه عسل بودند. بیاختیار لبخندی زدم و به سمت دیگر سالن نگاه کردم. در همین احوال پسر بچه کوچکی که جعبه آدامسی در دست داشت با عجله به طرفم آمد و با لحن معصومانه و ملتمسی گفت: خانوم تو رو خدا یه آدامس بخر. فقط یکی.
- تعداد صفحه
- ۶۳۹
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۶۸۹۳۰۲۰
- سال نشر
- ۱۳۹۲
نقل قولها و فعالیتها
پس بقیش کوووووو
ادامه ش کو؟😳
و اینکه در صفحه 1197 حسام توضیح میده که هاتف بایه دختر کوچولو اومد و صفحه بعدش حسام توضیح میده حاج اکبررو به ساواک لو داده. بااحساب سن 19ساله باران که 8سال از هومن کوچکتر بوده میشه سال 58و بااحتساب حرف حسام که شناسنامه باران مال یه دختر 2سال بزرگتر بوده پس باران متولد 60بوده. سال 60ما ساواک نداشتیم. اینا اشتباهات ریز نویسندست. البته در مورد باران زیادی غلو شده. که همه عاشقش میشن. اینم زیاده روی بود. امانثر ساده و روان و دلنشینی داشت کتاب
کتاب خوبی بود اما پر از اشکال در زمان بندی. مثلا هومن زمان انقلاب 7ساله بوده و در زمان دیدن باران 27 ساله. پس متولد 51هست. سال 78 باران رو دیده که تازه 3سال بوده موبایل اومده بوده و اکثرا پولدارها داشتن. که خوب اینش مهم نیست. مهم اینه که اون موقع شماره نمیافتاد و همهیشه ناشناس میزد رو گوشی سال 81به بعد شمارهها افتاد. ووقتی علی به باران عکسهارو نشون داد که با گوشی ازت گرفتم سال 78 ما گوشی دوربین دار نداشتیم
واقعا عالی بود مخصوصا توصیفهایی که از کوچه و خونه میکرد من یه بار به شیراز رفتم و قشنگ میتونستم اونجا رو مجسم کنم و اون جایی هم که وصف حال شازده خانوم رو میکرد خیلی گریه کردم چون دقیق قیافه مادرم جلو چشمم بود وقتی هم که فوت کرد یاد لحظه ای اقتادم که مادرم از دنیا رفت. حتما این کتاب رو بخونید.