بعد از پایان
ناگهان مثل دیوانهها بلند شد پتویی آورد رفت زیرش قلنبه شد پشتش را کرد به من. جوری خودش را پتوپیچ کرد که معلوم نبود سرش کدام طرف است.انگار اینجوری بهتر شد. پتو باز بهتر از فاطمه یا سنگ بود. رفتم نزدیکتر. دستم را گذاشتم روی پتو دیدم اصلا حرفم نمیآید. دستم را برداشتم و یک قرن به همان حال ماندم...
- تعداد صفحه
- ۲۲۸
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۲۱۳۲۲۷۰
- سال نشر
- ۱۳۹۳
- تعداد نقل قول
- ۳
نقل قولها و فعالیتها
۳ نقل قول
حافظه ی آدم در ندارد که آدمها برای رفت و آمدشان اجازه بگیرند،در زندگی هرکس چند نفری هستند که برای رد شدن از مرز ذهن ویزا لازم ندارند،و خواسته و نخواسته همه جا با او هستند. لابد تا پای گور هم
شاید فکر کرده ام که گفتن فایده ندارد. آدمها که فقط با توضیح دادن برای هم قابل قبول نمیشوند.
آدمها گاهی بدترین ایرادها را از خودشان میگیرند ولی تحمل شنیدن نصف آن را از زبان دیگران ندارند.