دولت

نویسنده: برانیسلاو نوشیج

مترجم: فرزانه گرجی ـ مهدی ایزدیار

ناشر: دقایق

سال نشر: 1392

تعداد صفحه: 48

میتسا: زندگی اینجوریه هر آدمی غم دیگرانو داره، الان من، همون‌طور که آقای پدرخونده میگن، برای خودم خواهشی ندارم، اما غم دیگرانو می‌خورم، یه خواهری دارم که راستشو بخواین من مجبورش کردم ازدواج کنه، می‌گفت: منو مجبور نکن با یه آدم فقیر ازدواج کنم میتسا، اون فقیر و منم فقیر، بعدا چه کار کنیم، تازه اگر بچه‌دار نشیم!‌ اما من بهش می‌گفتم، تو بچه‌دار نمی‌شی، چون سیب آدم تو پایین افتاده، خب وقتی ثروتمندا می‌تونن ازدواج کنن لابد فقیرا هم می تونن و این جوری من مجبورش کردم که ازدواج کنه. وقتی که شیطون آدمو گول می‌زنه...