چشمهایش میخندد
نویسنده: چیستا یثربی
ناشر: نامیرا
سال نشر: 1389
تعداد صفحه: 64
امتیاز ناولر: 3.0 از 1 رای
من همیشه احساس میکردم که پدر همین جاهاست. یعنی جای دوری نرفته. فکر میکردم همین دو رو بر است. حتی یه جایی توی همین خونه. خیلیها به ما گفتن که پدر حتما مرده، وگرنه توی این همه سال، یه خبری ازش به ما میرسید. شاید مادرم باور کرده باشه. ولی من هیچوقت باور نکردم. یه چیزی توی قلب من بهم میگه، پدر من زنده است و یه روز دوباره برمیگرده. کی میدونه؟ شاید اون از همین در بیاد تو و از من یه لیوان آب بخواد.