شب سیزدهم
امتیاز ندادهاید
کامران میرزا: سایه به سایهام میاومدن. زدم به کوچه کناری، دیدم یاور و صفربیگ عقب فانوسکش از سر کوچه پیچیدن. چاره نداشتم الا برگشتن خالهجون. بذار یه دقه پنهون شم تا صفربیگ برنگشته، لابد فراشا میرن سمت خندق، منم زیاده زحمت نمیدم. صدای در. خانمی: وای اومدن! خاک به سرم شد!... .
- تعداد صفحه
- ۱۲۶
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۶۹۰۰۱۳۴
- سال نشر
- ۱۳۹۱
نقل قولها و فعالیتها
هنوز نقلقولی ثبت نشده است.
هنوز نظری ثبت نشده است.