بینامی
نویسنده: غلامرضا احمدخانی
ناشر: روزنه
سال نشر: 1393
تعداد صفحه: 176
نیروهای دشمن به اشتباه فکر میکنند که من هم رزمانم را کشتهام، به همین خاطر مثل اسرای جنگی با من رفتار نمیکنند. اصلا حال خوبی ندارم. از چشمهای باز نفر جلویی میترسم. طوری نگاهام میکند انگار گناه بزرگی مرتکب شدهام، گناهی که باید تقاصش را به بدترین شکل ممکن پس بدهم. فرماندهی دشمن بهطرفم میآید. لبخندی میزند و به زبان خودشان چیزهایی میگوید. کمکام میکند بلند شوم. برای آخرینبار نگاهی به افراد گروه میاندازم. انگار همگی آرام خوابیدهاند،خوابی شیرین که باید سالها حسرت یک لحظهاش را داشته باشم.