بی‌نامی

۱۷۶ صفحه
امتیاز نداده‌اید

نیروهای دشمن به اشتباه فکر می‌کنند که من هم رزمانم را کشته‌ام، به همین خاطر مثل اسرای جنگی با من رفتار نمی‌کنند. اصلا حال خوبی ندارم. از چشم‌های باز نفر جلویی می‌ترسم. طوری نگاه‌ام می‌کند انگار گناه بزرگی مرتکب شده‌ام، گناهی که باید تقاصش را به بدترین شکل ممکن پس بدهم. فرمانده‌ی دشمن به‌طرفم می‌آید. لبخندی می‌زند و به زبان خودشان چیزهایی می‌گوید. کمک‌ام می‌کند بلند شوم. برای آخرین‌بار نگاهی به افراد گروه می‌اندازم. انگار همگی آرام خوابیده‌اند،خوابی شیرین که باید سال‌ها حسرت یک لحظه‌اش را داشته باشم.

تعداد صفحه
۱۷۶
شابک
۹۷۸۹۶۴۳۳۴۴۸۶۳
سال نشر
۱۳۹۳
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها
هنوز نقل‌قولی ثبت نشده است.