سمساری (داستان طنز)
۱۴۴ صفحه
امتیاز ندادهاید
امروز یک مشتری ویژه به سمساری آمد. تا داخل شد گفتم: سلام جناب سروان، بفرمایید. یکه خورد. گفت: قبلا مرا دیدهاید؟ در آگاهی؟ گفتم: ابدا. گفت: پس از کجا فهمیدید من مامورم و سروان؟ گفتم: چرا هستید، البته اسلحه کوچکیست. خندید و پرسید: شما بازرس هستید یا سمسار؟ گفتم: من یک کهنه سربازم. بفرمایید بنشینید جناب سروان.
- تعداد صفحه
- ۱۴۴
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۹۵۵۷۰۱۱
- سال نشر
- ۱۳۹۴
نقل قولها و فعالیتها
هنوز نقلقولی ثبت نشده است.
هنوز نظری ثبت نشده است.