سحر

نویسنده: آرزو ملک‌زاده

ناشر: علی

سال نشر: 1394

تعداد صفحه: 400

شاهرخ که سکوت حسن را دید چیزی نگفت اما در دل می‌دانست که حرف‌هایش صحت ندارد و ته دلش از سحر خوشش می‌آید اما در کل پسری آزاد و راحت بود و خیلی خودش را پایبند اینگونه زوابط نمی‌کرد. شاهرخ با خود گفت بالاخره مجبوره با من راه بیاد، من زیادی براش وقت گذاشتم. بایداز خر شیطون پیاده شه وگرنه پیاده‌اش می‌کنم. با این افکار لبخندی روی لب‌هایش نشست و با حسن داخل کافی‌شاپ شدند.