تارهای جادویی فرانکی پرستو
The magic strings of frankie presto
راهبه زیر لب میگفت: «ترانکوئیلا. ترانکوئیلا.» باران مثل چکش بر سقف میکوبید. صدای رعد و برق شبیه درام نقاره بود. در طبقه پایین، شورشیان سالن اصلی را به آتش کشیده بودند. شعلههای آتش مثل صدای همزمان صدها کاستانت ترق و تروق میکردند. آنهایی که از کلیسا فرار نکرده بودند با صدای بلند فریاد میکشیدند و جیغهای ملتمسانهشان با صدای داد و هوار افرادی که مرتکب جنایت میشدند برخورد میکرد، صداهای بلند و صداهای آرام، زیر و بم، ترق و تروق آتش، صدای شلاق باد، ضربههای باران و رعد و برق توفنده، سمفونی خشمگینی آفریده بودند که به اوج میرسید و درست وقتی که شورشیان گور سنت پاسکوآل را گشودند و میخواستند با استخوانهایشان بیحرمتی کنند، ناقوسهای کلیسا به صدا درآمدند و همه به سمت بالا خیره شدند. درست از همان لحظه، فرانکی پرستو به دنیا آمد. دستهای کوچکش گره خورده بودند. و او تکهای از من را گرفت.
- تعداد صفحه
- ۴۴۸
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۷۶۴۲۸۹۴
- سال نشر
- ۱۳۹۵
- تعداد نقل قول
- ۱
نقل قولها و فعالیتها
۱ نقل قول
حاکم اسپانیا جامعه ای با رهبریِ خودکامه و ظالم ساخته بود که هر تخطی و هر انحرافی را در آن خیانت تلقی میکرد. چنین دولتهایی را پیشتر هم دیده بودم. شهروندانشان همیشه شبیه به هم هستند. خسته. نگاههای بیحوصله و محتاط. در نبردِ مداوم با هراسی خفهکننده. هنر در چنین اوضاعی رنج میبیند و در اسپانیا هم رنح دید. مردم از بیان نظراتشان میترسیدند. میترسیدند طورِ خاصی بنویسند یا برقصند. شاعرها در زندان بودند. موسیقی محلی قدغن بود. برنامههای متنوعِ موسیقی در رادیو جای خود را به آشپزی سنتی اسپانیا داده بود.
تمام داستانهای عاشقانه سموفونی هستند. و درست مثل سموفونیها، عاشقانهها هم چهار مووْمان دارند: • آلِگرو، شروع پر شور و تند • آداجیو، نقطهی عطف و آرام • مِنوئه/اسکرِتسوُ، انقطاعهای کوتاه در ضرب سه چهارم • روُندوُ، تمی تکرار شونده که با قطعهها یا پاساژهای مختلف منقطع میشود.
شما انسانها همیشه همدیگر را محبوس میکنید. زندان. سیاهچال. چند تایی از قدیمترین زندانهایتان مجراهای فاضلاب بود و انسانهای محبوس در آن در کثافتِ خودشان زندگی میکردند. هیچ مخلوقِ دیگری چنین تکبّری ندارد یعنی محبوسکردنِ همنوعِ خود. به خیالتان هم میآید پرندهای پرندهی دیگر را زندانی کند؟ اسبی اسبِ دیگر را به حبس بکشد؟ من که هرگز سر درنیاوردم. فقط میتوانم بگویم بعضی از غمگینترین صداهای من در چنین مکانهایی شنیده شده. آوازِ درونِ قفس اصلاً آواز نیست. التماس است.
آدم در میخوارگی به دنبالِ کسبِ شجاعت است؛ اما شجاعت نیست که به دست میآورد، ترس است که از دست میدهد.
گفتهام که موسیقی کارش آفرینش شتابناک است. اما در مقایسه با آن چه انسانها در یک گفتوگو ویران میکنند هیچ حرفی برای گفتن ندارد.


