حصار و سگ‌های پدرم

۳.۷ از ۵۹۶ صفحه
امتیاز نداده‌اید

... چاره‌ای جز کشتن او نداشتم... آخر من به جز پدرم کسی را ندیده بودم که هم عصا داشته باشد و هم تازیانه.. همیشه می‌گفت: «نمی‌شه دست مرد خالی باشه که ...» هرگز هم با خودش تسبیح برنمی‌داشت... همواره به ما می‌گفت: «مرد واقعی سه چیز با خودش برمی‌داره: عصا، شلاق، خنجر...» هر بار می‌گفت: «خیلی سخته آدم بدون شلاق بیاد پیش زن و بچه‌ش...» مگر توی این حصار کسی بود که شلاق او به تنش نخورده باشد؟ همیشه می‌گفت: «هر بچه‌ای که شلاق من به تنش نخورده باشه، نه چاق و چله می‌شه و نه عمرش دراز می‌شه... الکی نیست که اسماعیل گردنشو گذاشته زیر چاقوی باباش ابراهیم پیمبر... ها؟»

تعداد صفحه
۹۶
شابک
۹۷۸۶۰۰۳۲۶۲۱۸۸
سال نشر
۱۳۹۵
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها
هنوز نقل‌قولی ثبت نشده است.