هما

امتیاز نداده‌اید

هما را، گاه، میان کوچه، در انظار هزار می‌دیدم و احساس می‌کردم در حصار انبوه اخم پیشانی و زخم چشم‌ام، دختر، چطور ترش اینهمه بود؟ از نگاهش، انبار باروت باورت می‌شد! دیگر معلوم بود که به من ترحم نمی‌کرد، و در منتهای سیطره، تره هم برای این عشق خرد نمی‌کرد. از آن پس، حتی خجالت می‌کشیدم چشم به او بیندازم. حالا فقط با رویا، رویارو بودم...

تعداد صفحه
۱۰۲
شابک
۹۷۸۶۰۰۹۱۶۸۵۶۹
سال نشر
۱۳۹۵
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها
هنوز نقل‌قولی ثبت نشده است.