بارانهای سبز
نویسنده: رضا جولایی
ناشر: جویا
سال نشر: 1394
تعداد صفحه: 164
بند چکمههایش را جا به جا کرد. به اطراف نگاهی انداخت و گفت: «سه سال... سه سال. شاید هم سی سال یا سی قرن.» پیرمرد پرسید: چه میخواهی؟» «کمی نان.» و با خود گفت، کمی آرامش. هر جا بتوانم خستگی در میکنم هر جا بگذارند میمیرم. پیرمرد در کلبه را بست. با خود گفت، شاید روی همین زمین. همینجا که تکههای تنم را به خاک سپردم...