مهمانی

نویسنده: احمد درخشان

ناشر: هیلا

سال نشر: 1396

تعداد صفحه: 224

رفت ایستگاه و منتظر ماشین شد. نه خبری از مینی‌بوس بود، نه روی نیمکت انتظار کسی دیده شد. صدایی از پشت سرش شنید. برگشت و مردی را توی پیاده‌رو دید که پیر و فرسوده مچاله شده بود و چندک زده بود روی زمین. بقچه‌ای را بغل زده بود و چشمانش خالی از گرمی زندگی بود. ((منتظر مینی‌بوس هستی؟)) ((آره می‌خوام برم شهر. باید یه سر برم اداره.)) ((ماشین رفته ولی هنوز برنگشته. منم منتظرش هستم.)) ((خیلی وقته این‌ جایی؟)) لباس‌های پیرمرد رنگ و رورفته و پوسیده به نظر می‌رسید. انگار نور تند و مستقیم سالیان تار و پودش را به نیش کشیده باشد، کافی بود دست بهشان بزنی تا از هم وا بروند. پیرمرد سرش را خاراند و دستش را توی بقچه کرد و نان خشکی بیرون آورد و سق زد. چق‌چق جویدن نان خشک در فضای خالی و سوت و کور میدان‌گاه پیچید و در دل شیری کور مه فرو رفت. گفت: ((یادم نمی‌آید. شاید خیلی وقته این‌جا باشم. آره. آره. وقتی اومدم این‌جا جوون بودم. خیلی جوون. راستشو بخوای می‌خواستم برم خواستگاری یه دختر. آخه اون وقتا که توی شهر کار می‌کردم عاشقش شده بودم.))