بچه‌های کارون

۲۲۸ صفحه
امتیاز نداده‌اید

اگر کسی می‌آمد و به سرم دست می‌کشید، حتما می‌توانست جای دو تا شاخ را پیدا کند. باور کردنی نبود. فرمانده که آن‌جور با اخم و تخم به همه دستور می‌داد، چنان به این یک ذره بچه، عبدل را می‌گویم، احترام می‌گذاشت که باید بودی و می‌دیدی. اول که وارد سنگر شدیم، با این‌که هوا چندان هم سرد نبود، زود یک پتو کشید دور شانه‌های او و پرسید: «می‌خواهی لباس‌هات را عوض کنی؟ خیس شده‌اند...» عبدل سرش را به علامت نه بالا آورد. فرمانده، فتیله والور را بالا کشید و گذاشت کنار دست عبدل. بعد گفت که زودی یک چای داغ آماده کنم. هم لجم گرفته بود، هم تعجب کرده بودم.

تعداد صفحه
۲۲۸
شابک
۹۷۸۹۶۴۳۳۷۹۵۴۴
سال نشر
۱۳۹۶
نسخه‌ها
جلد کتاب بچه‌های کارون
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها
هنوز نقل‌قولی ثبت نشده است.