جنگی که بالاخره نجاتم داد
The war i finally won
- نوشته کیمبرلی بروبیکر بردلی
- ترجمه مرضیه ورشوساز
- ناشر پرتقال
میدانستم مادرم، مام، شبها توی کارخانه مهمات جنگی کار میکند . میدانستم هر شب موجهای وحشتناک و شدید بمبها روی سر لندن روان است. میدانستم آلمانیها کارخانهها را هدف میگیرند، مخصوصا کارخانههای تسلیحات را. من خودم توی بمباران گیر افتاده بودم. دیوارهای آجری بالای سرم منفجر میشدند. بعدش شیشه خرده شده مثل برف خیابانها را میپوشاند. برای همین میدانستم ممکن است مام بمیرد. ولی باور نمیکردم. با وجود همه بمبها. فکر میکردم مام تا ابد زنده میماند. فکر میکردم من و جیمی هیچوقت آزاد نمیشویم.
- تعداد صفحه
- ۳۲۰
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۴۶۲۲۱۴۱
- سال نشر
- ۱۳۹۷
- تعداد نقل قول
- ۷
نقل قولها و فعالیتها
۷ نقل قول
پاهایم توی کفش شبیه هم بودنپ. حتی زخم هم دیده نمیشد. « هیولایی، با اون پای زشتت. » این چیزی بود که مام گفته بود. بارها و بارها، تا وقتی که وادار شدم همه چیزم را بگذارم پای اینکه دیگر حرفش را باور نکنم. دیگر هیچ وقت مجبور نبودم این جمله را بشنوم. سوزان را نگاه کردم و پرسیدم: « همه ش همین بود؟ فقط لازم بود چند ماه تو بیمارستان باشم تا درست بشه؟» کل زندگی ام به خاطر آن پا رنج کشیده بودم. توی چشمهای سوزان اشک جمع شد. « مادرت نمیدونسته. » گفتم: « چرا میدونست. دنبال یه دلیل بود تا ازم متنفر باشه. »
اگر پایم این شکلی بود شاید مام سرم فریاد نمیکشید. جراحی اثر کرده بود. دیگر پاچنبری نبودم. پاهایم تار شدند، بعد واضح شدند، بعد دوباره تار شدند. قلمبه قلمبه اشک از چشم هایم میر یخت. شانه هایم شروع به لرزیدن کرد و نزدیک بود کله پا شوم. ولی سوزان بازو هایش را اداخت دورم. همان طوری بغلم کرد که آن روز صبح توی لندن بغلم کرده بود. صبحی که بعد از بمباران پیدایمان کرده بود. زنده. یواش تو گوشم گفت: « تو رو نمیدونم ولی من دارم به این بغل کردنا عادت میکنم. » خنده ام گرفت، با اینکه داشتم اشک میریختم. ایستادم و گریه کردم و ایستادم و گریه کردم و ایستادم و ایستادم و ایستادم.
سوزان گفت: « اراده. » گفتم: « یعنی ممنون بودن؟» سوزان سر تکان داد. « بعضی وقت ها. »
منظورش را میفهمیدم. حال آدم بهتر میشد، وقتی میدانستی هنوز هم دشتهای سبز وجود دارد و بچههای بی باکی که میخندند، حتی وسط این جنگ. جان گفت میخواهد اسم هواپیمایش را بگذارد « آدای شکست ناپذیر» . میخواست با رنگ روی دمش بنویسد. هیچ وقت فرصت نکرد، ولی قصدش را داشت و میخواستم شما هم بدانید. و اگر میتوانید به دختری که نامش آداست بگویید. فکر میکنم جان دلش میخواست او بداند.
خلبان بودن بعد از مدتی خیلی سخت میشود، هر شب پرواز کردن و بعضی وقتها همه ی هواپیماها برنمی گردند. کم کم فکر میکنی بعدی تویی، هر شب، و این پیرت میکند، از درون میخوردت. دقیقا ترس نیست، بیشتر این است که نمیتوانی این همه صبر را تحمل کنی.