پرنده از سر درخت پرید

نویسنده: جمال میرصادقی

ناشر: شالان

تعداد صفحه: 102

... دوست من، می‌خواهم بگویم از شب شروع می‌شود. شب که می‌شود، یاد دوستان بی‌خوابم می‌کند، غصه‌ام می‌گیرد. نمی‌توانم درست بخوابم. پیش از این، از قرص‌های خواب‌آور زیاد استفاده می‌کردم و روز بعدش حالم گرفته شده بود و آدم درستی نبودم. حالا سعی می‌کنم تا مجبور نشوم، قرص نخورم. هی از این پهلو به آن پهلو می‌شوم با بیداری می‌جنگم. خیلی طول می‌کشد تا خوابم ببرد. صبح که بیدار می‌شوم، حسابی حالم گرفته شده، مرگ‌زده‌ام. بی‌حالم. به سختی از جا بلند می‌شوم. باید ذهن اندوه‌زده‌ام را به کار بیندازم و طول می‌کشد تا آدم بشوم. به دست‌شویی می‌روم. آب را روی سر و صورتم باز می‌کنم و چشم‌هایم را می‌مالم...