اما ابرها
نویسنده: ساموئل بکت
مترجم: مهدی نوید
ناشر: چشمه
تعداد صفحه: 232
پس بار آخری که قصه پرغصه گفته شد همانطور نشستند انگار که بدل به سنگ شده باشند. از تک پنجره سپیدهدم نوری نتاباند. از خیابان صدای احیایی نمیآمد. یا غرق در که میداند چه افکاری بودند که آنان اعتنایی نکردند؟ به روشنای روز به صدای احیا. که میداند چه افکاری. افکار، نه، افکار نه. اعماق عقل. غرق در که میداند چه اعماق عقلی. اعماق بیعقلی. به آن جا که هیچ نوری به آن دست نمییابد. هیچ صدایی. پس همانطور نشستند انگار که بدل به سنگ شده باشند. بار آخری که قصه پرغصه گفته شد.