مردی کنار میرود
۲.۶ از ۵۶۸ صفحه
امتیاز ندادهاید
‹امروز غروب توی بهارخواب نشسته بودم. خانه کسی نبود. داشتم نعنا و ترخون و تربچه نقلی برای پای سفره پاک میکردم و باد خنک میخوردم. دیدم شعبان وارد شد. گشاد گشاد راه میرفت. مرا که دید به خودش فشار داد و سعی کرد به طور عادی راه برود. مرا میگوئی: نافم افتاد. آمدم پائین. شعبان با لباس روی تخت افتاده بود. ناخوشی از چشمانش میبارید. دست روی پیشانیش گذاشتم. به یک درجه نمیرسید. همان هفت هشت عشر تب داشت. گفتم: «چته؟»
- تعداد صفحه
- ۶۸
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۸۳۳۰۹۶۷
نقل قولها و فعالیتها
هنوز نقلقولی ثبت نشده است.
هنوز نظری ثبت نشده است.