گزارش (یادداشت‌های 1 کارمند)

۲.۸ از ۵۹۰ صفحه
امتیاز نداده‌اید

امروز اتفاق جالبی افتاد: آپاندیس بیگی افاده را کنار گذاشت و خودش مرا صدا زد. از اداره سرازیر شده بودم و خوش‌خوشک می‌رفتم، دیدم یکی از عقب سر مرا صدا می‌زند: «آقای فسیل‌باشی... آقای فسیل‌باشی...!» برگشتم. دو قدم به پیش بازش رفتم. ولی فرصت نداد اصلا احوالش را بپرسم: «آقا، چی هوای بدیه. اگه اینجوری پیش بره، باس کروک ماشین‌مو پائین بکشم.» «آقا، اگه بارون نباشه زندگی پیش نمیره.» «اما اونائی که ماشین‌شون کروک نداره چی می‌کنن؟» ...

تعداد صفحه
۹۰
شابک
۹۷۸۶۰۰۸۳۳۰۹۷۴
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها
هنوز نقل‌قولی ثبت نشده است.