اسفار کاتبان

۳.۸ از ۵۱۶۰ صفحه
امتیاز نداده‌اید

به خانه که رسیدم، در بزرگ خانه باز بود. لنگه‌های در برهم افتاده بود. در را باز کردم، محوطه باغ مثل همیشه ساکت بود، هوا ساکن بود، ولی برگ‌های نارنج می‌لرزیدند. همه مسیر خیابان وسط باغ را پیمودم تا به ایوان رسیدم. اقلیما را صدا زدم، چند بار. شکل تودرتوی اتاق‌ها طوری است که صدا در آن‌ها طنین برمی‌دارد، انگار صدایی شبیه به صدای اقلیما در هوا ایستاده بود...

تعداد صفحه
۱۶۰
شابک
۹۷۸۶۰۰۳۶۷۵۳۰۸
نسخه‌ها
جلد کتاب اسفار کاتبان
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

رفعت‌ماه از پنجره سر بیرون می‌برد و گریه می‌کند. حتماً برای این‌که من صدای گریه‌اش را نشنوم. ولی من صدای گریه‌اش را می‌شنوم و می‌نویسم و باید که هواپیمایی را هم که آسمان سرمه‌ای غروب را می‌شکافد، بنویسم. و صدای مارشی که از رادیو پخش می‌شود و شاه مغفور که در شاه‌نشین پرسه می‌زند و شب را که سپری شده و خورشید هم که طالع شده. نور آفتاب از آفتابگیر سقف بر شانه‌های رفعت‌ماه می‌تابد که خم شده و سر به حیاط می‌برد که در حیاط، تاریکی سیال شب ایستاده و رفعت‌ماه نمی‌داند آفتابی که در متن نوشته می‌شود بر شانه‌هایش می‌تابد