ماه‌شرف

۲.۹ از ۵۱۳۶ صفحه
امتیاز نداده‌اید

من نشستم روی سنگی، سنگ بزرگی که خیال می‌کنم اصلا برای همین گذاشته بودند توی باغ که وقتی آب می‌اندازند به باغ، باغبان بنشیند و مراقبت کند و خسته هم نشود. خسته بودم من و سرفه‌ام می‌آمد گاهی، اما سردم نبود. صورتم کمی یخ کرده بود، علی‌الخصوص که بادی سرد، نمی‌دانم از کدام طرف باغ می‌آمد؛ گمانم از سمت درخت‌های انگور ته باغ بود. برگشتم و نگاه کردم به آن سمت و وقتی دیدمش، تنم یخ کرد. مردی جوان با عبایی روی دوش و سر برهنه ایستاده بود بین درخت‌ها، آسمان را نگاه می‌کرد. عینک دور طلایی قشنگی داشت، صورتش مهتابی بود و پاک تراشیده و دست باریکش حلقه شده بود روی عصایی که سر حیوان داشت.

تعداد صفحه
۱۳۶
شابک
۹۷۸۶۲۲۶۶۶۱۶۵۲
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها
هنوز نقل‌قولی ثبت نشده است.