نامه به حاکم ناشناس

نویسنده: مسلم ناصری

ناشر: به نشر

سال نشر: 1404

تعداد صفحه: 80

قرار به وقت ملاقات ابوخالد با نگرانی دستش را سایبان کرد و به غروب خورشید نگاه کرد. جاده پیچاپیچ مثل مار، به گوی آتشین آسمان گره خورده بود. هیچ اثری از کسی نبود. جاده خلوت بود و انتظار داشت او را می‌کشت. دشت وسیع بود، دریغ از یک درخت یا بوته خار. قرارشان درست کنار تنهادرختی بود که به‌سختی خود را سرسبز نگه داشته بود. آن روز درست در سایه همین درخت استراحت می‌کرد که او را دیده بود، با آن‌همه سرباز. نگران شده بود. خواسته بود کاری کند؛ ولی چه کاری؟ فقط توانسته بود بااندوه خود را به پسر رسول خدا برساند و با نگاهش بپرسد: «چرا؟ آخر چرا؟ چرا هر از چندگاه باید شما را به بهانه‌های واهی، از خانه و خاندانتان دور کنند و به دیار غریب ببرند؟» ولی نتوانسته بود حتی لب باز کند.. .