بابا سم طلا

نویسنده: افسانه موسوی گرمارودی

ناشر: مهرک

سال نشر: 1404

تعداد صفحه: 20

بابا سم طلا پیر بود و کمردرد داشت. تا حنایی را می‌دید، چیزی از او میخواست. حنایی هم اصلا خوشش نمی آمد. حوصله‌اش را نداشت. البته مامان برفی می‌گفت بابا سم طلا قدیم‌ها برای خودش اسبی بوده؛ حریف نداشته؛ هیچ اسبی نمی‌توانسته مثل او چهار نعل یا یورتمه برود؛ ولی به نظر حنایی بابا سم طلا فقط یک اسب پیر و ضعیف بود. تا این که......