زنان باخوس پرست

نویسنده: اوریپید

مترجم: غلامرضا شهبازی

ناشر: بیدگل

سال نشر: 1405

تعداد صفحه: 87

«زنان باخوس‌پرست» یکی از واپسین و در عین حال رادیکال‌ترین تراژدی‌های اوریپید است که در سال ۴۰۵ پیش از میلاد، اندکی پیش از مرگ نویسنده، نوشته شد و پس از مرگ او در جشنواره دیونیسیا در آتن به روی صحنه رفت و جایزه نخست را به دست آورد. این نمایشنامه نه‌تنها جمع‌بندی اندیشه‌های دیرهنگام اوریپید است، بلکه از نظر فلسفی و روان‌شناختی یکی از تندترین مواجهه‌های تئاتر یونان باستان با مسئله قدرت، ایمان، غرور و نیروهای تاریک و سرکوب‌شده انسان به شمار می‌رود. داستان با بازگشت دیونیسوس، خدای شراب، وجد و دگرگونی، به شهر تبس آغاز می‌شود؛ شهری که خاندان سلطنتی‌اش الوهیت او را انکار کرده و تولدش از زنی فانی، سمله، را مایه ننگ می‌دانند. دیونیسوس نه در هیئت خدایی دوردست، بلکه به شکل انسانی ناشناس وارد شهر می‌شود و به‌تدریج نظم عقلانی و اقتدار سیاسی تبس را از درون متزلزل می‌کند. در مرکز این نظم، پنتئوس، پادشاه جوان تبس، قرار دارد؛ شخصیتی که نماینده قانون، کنترل، انضباط و نفی هرگونه شور و بی‌نظمی است. پنتئوس آیین‌های دیونیسوسی را تهدیدی علیه اخلاق، سیاست و اقتدار خود می‌بیند و می‌کوشد با سرکوب و خشونت، آن‌ها را مهار کند. اما دیونیسوس به جای مقابله مستقیم، از ابزار اغوا، فریب و جابه‌جایی هویت بهره می‌گیرد. او زنان تبس - از جمله آگاوه، مادر پنتئوس - را به خلسه‌ای آیینی می‌کشاند که در آن، مرز میان انسان، حیوان و خدا فرو می‌ریزد. همین نیرو، پنتئوس را نیز به دام می‌اندازد: پادشاهی که برای کنترل آیین، ناخواسته به بخشی از آن تبدیل می‌شود و با پوشیدن لباس زنانه، به سوی سرنوشت خود در کوهستان رانده می‌شود. اوج تراژدی در صحنه‌ای رخ می‌دهد که از خشن‌ترین لحظات تئاتر کلاسیک به شمار می‌رود: پنتئوس در حالت خلسه‌ی باخوس، به دست زنان - و در رأس آن‌ها مادرش - تکه‌تکه می‌شود. فاجعه زمانی به نهایت خود می‌رسد که آگاوه، سر بریده پسرش را در حالی به شهر می‌آورد که آن را سر یک شیر می‌پندارد. شناخت حقیقت نه به‌صورت ناگهانی، بلکه با فروپاشی تدریجی توهم رخ می‌دهد؛ لحظه‌ای که آگاهی، بهایی غیرقابل جبران دارد. از نظر مضمونی، «زنان باخوس‌پرست» نمایش تضاد بنیادین میان نظم عقلانی و نیروهای غیرعقلانی زندگی است. پنتئوس نماینده جامعه‌ای است که می‌کوشد میل، بدن، شور و ناخودآگاه را سرکوب کند، در حالی که دیونیسوس تجسم همان نیروهایی است که حذف‌شان ناممکن است. اوریپید نشان می‌دهد که نفی کامل این نیروها نه به ثبات، بلکه به انفجار و ویرانی می‌انجامد. تراژدی نه از وجود دیونیسوس، بلکه از انکار او زاده می‌شود. نمایشنامه همچنین نقدی بی‌رحمانه بر «هیوبریس» یا غرور انسانی است؛ غروری که انسان را به انکار مرزهای خود و نادیده گرفتن نیروهایی فراتر از کنترل عقلانی‌اش می‌کشاند. دیونیسوس در این اثر نه صرفا خدایی انتقام‌جو، بلکه نیرویی آینه‌وار است: او آنچه را سرکوب شده، به شکلی خشونت‌بار بازمی‌گرداند. هویت در «زنان باخوس‌پرست» سیال است؛ جنسیت، نقش اجتماعی و حتی مرز انسان و خدا دائما در حال لغزش‌اند. «زنان باخوس پرست» از نظر سبکی نیز اثری استثنایی است: ترکیب زبان شاعرانه، تصاویر آیینی، خشونت عریان و طنینی سرد و بی‌رحم که هیچ آرامشی به تماشاگر وعده نمی‌دهد. برخلاف بسیاری از تراژدی‌ها، این اثر نه به بازسازی نظمی اخلاقی مطمئن ختم می‌شود و نه به تسلی؛ بلکه با برهنه‌کردن شکنندگی انسان در برابر نیروهایی که نمی‌فهمد، پایان می‌یابد. در مجموع، «زنان باخوس پرست» یکی از تیره‌ترین و در عین حال ژرف‌ترین تراژدی‌های بازمانده از یونان باستان است؛ متنی که هنوز هم در بحث‌های مربوط به روان‌شناسی جمعی، سیاست سرکوب، دین، بدن و خشونت مدرن طنین دارد و نشان می‌دهد که حذف بخش‌های تاریک و غیرعقلانی انسان، نه رهایی، بلکه فاجعه می‌آفریند.