کارل مارکس

نویسنده: هانا آرنت

مترجم: عزت الله فولادوند

ناشر: ماهی

سال نشر: 1405

تعداد صفحه: 160

«کارل مارکس و سنت اندیشه سیاسی غرب» عنوان پروژه‌ای ناتمام از هانا آرنت است که در اصل به‌صورت کتابی مستقل و نهایی‌شده منتشر نشد، اما بخش‌های مهمی از دست‌نوشته‌ها و ایده‌های آن بعدها در آثاری مانند «وعده سیاست» و نوشته‌های دیگر آرنت بازتاب یافت. این متن در حوزه فلسفه سیاسی و تاریخ اندیشه قرار می‌گیرد و بیش از همه برای پژوهشگران فلسفه، علوم سیاسی، نظریه سیاسی و تاریخ ایده‌ها اهمیت دارد. آرنت در این پروژه می‌کوشد نسبت مارکس با سنت بلند فلسفه سیاسی غرب را بازخوانی کند؛ نه با هدف محکوم کردن ساده‌انگارانه او به‌عنوان سرچشمه مستقیم توتالیتاریسم، بلکه برای فهم این مسئله که مارکس چگونه هم محصول این سنت بود و هم به شکلی رادیکال آن را به پایان رساند. ایده مرکزی آرنت این است که مارکس مخترع توتالیتاریسم نبود، اما برخی از مفاهیم او، به‌ویژه اصالت دادن به کار، اقتصاد، ضرورت تاریخی و مبارزه طبقاتی، ناخواسته به تضعیف مفهوم کلاسیک سیاست انجامیدند. از نظر آرنت، در سنت یونان باستان، به‌ویژه در اندیشه ارسطویی، عالی‌ترین شکل زندگی انسانی نه صرفا کار کردن برای بقا، بلکه حضور در عرصه عمومی، سخن گفتن، داوری کردن و دست زدن به عمل سیاسی بود. انسان در مقام موجودی سیاسی، در فضای مشترک با دیگران خود را آشکار می‌کرد و آزادی دقیقا در همین توان آغاز کردن کنش تازه معنا می‌یافت. اما مارکس با قرار دادن کار در مرکز تعریف انسان، سلسله‌مراتب کلاسیک فعالیت‌های انسانی را وارونه کرد. آرنت میان کار، ساختن و عمل تمایز می‌گذارد. کار نزد او با ضرورت‌های زیستی و چرخه تکراری بقا پیوند دارد؛ ساختن به تولید جهان مصنوع انسانی مربوط می‌شود؛ و عمل، والاترین صورت فعالیت انسانی است، زیرا در عرصه عمومی و در میان انسان‌های آزاد رخ می‌دهد. از نگاه او، مارکس با تعریف انسان به‌عنوان موجودی که از طریق کار خود را می‌سازد، سیاست را به قلمرو ضرورت‌های اقتصادی نزدیک کرد. در نتیجه، آزادی سیاسی، گفت‌وگو، تکثر و کنش مستقل فردی در برابر منطق تاریخ، تولید و طبقه کم‌رنگ شدند. این مسئله برای آرنت اهمیت بنیادین دارد، زیرا او بحران جهان مدرن را دقیقا در غلبه ضرورت اجتماعی و اقتصادی بر عرصه عمومی و سیاسی می‌بیند. آرنت سه گزاره مهم مارکس را نشانه پایان سنت فلسفه سیاسی غرب می‌داند: اینکه کار خالق انسان است، خشونت قابله تاریخ است، و فیلسوفان تاکنون جهان را تفسیر کرده‌اند اما مسئله اصلی تغییر آن است. به باور او، این گزاره‌ها پیوندی عمیق با میراث فلسفی پیش از مارکس دارند، اما در عین حال مسیر آن را دگرگون می‌کنند. از افلاطون به بعد، فلسفه همواره نسبت پرتنشی با سیاست داشته و گاه حقیقت فلسفی را بالاتر از قلمرو ناپایدار و متکثر سیاست قرار داده است. مارکس این سنت را وارونه می‌کند: به جای تأمل نظری صرف، عمل انقلابی و تغییر جهان را در مرکز قرار می‌دهد. اما نتیجه این وارونگی، از نظر آرنت، بازگشت سیاست به معنای اصیل آن نیست، بلکه جذب سیاست در منطق تاریخ و اقتصاد است. با این حال، یکی از نقاط قوت تحلیل آرنت آن است که میان مارکس و استالینیسم تمایز می‌گذارد. او مارکس را طراح آگاه نظام‌های توتالیتر قرن بیستم نمی‌داند و از تقلیل اندیشه او به پروپاگاندای جنگ سرد پرهیز می‌کند. مسئله آرنت دقیق‌تر و فلسفی‌تر است: او می‌پرسد چگونه ایده‌هایی که در اصل با هدف رهایی انسان از سلطه و بیگانگی مطرح شدند، می‌توانند در مسیر تاریخی خود به محدود شدن آزادی سیاسی و فروپاشی عرصه عمومی بینجامند. نقطه قوت «کارل مارکس و سنت اندیشه سیاسی غرب» در خوانش غیرکلیشه‌ای، پدیدارشناسانه و ژرف آرنت از مارکس است. او مارکس را نه صرفا اقتصاددان، نه صرفا انقلابی، بلکه متفکری در پایان سنت فلسفه سیاسی غرب می‌بیند. محدودیت اصلی اثر نیز ناتمام بودن آن است؛ ساختار متن پراکنده است و برخی استدلال‌ها صورت نهایی و منسجم یک کتاب کامل را ندارند. همچنین خوانش آرنت از مفهوم کار در مارکس، از سوی بسیاری از مارکسیست‌ها نقد شده است، زیرا آنان معتقدند او پیچیدگی‌های مفهوم کار، پراکسیس و رهایی در اندیشه مارکس را ساده‌سازی می‌کند. در مجموع، این اثر هشداری فلسفی درباره جهان مدرن است: اگر زندگی انسانی فقط بر پایه ضرورت‌های اقتصادی، تولید، مصرف و منطق تاریخ فهمیده شود، آزادی و سیاست به معنای اصیل خود از میان می‌روند. آرنت نشان می‌دهد که ایده‌های بزرگ، حتی وقتی با نیت رهایی‌بخش مطرح می‌شوند، می‌توانند پیامدهایی فراتر از خواست نویسندگان خود پیدا کنند.