وانت آبی قراضه
نویسنده: پروین پناهی
ناشر: محراب قلم
سال نشر: 1400
تعداد صفحه: 12
آن روز کلاغ قاروقارکنان رفت و نشست روی وانت آبی قراضه. نگاهش کرد و گفت: «عجب وانت درب و داغانی! تو وانتی یا گاری؟ وانت ناراحت شد و گفت: «تصادف کردم! دارم پول هایم را جمع می کنم تاریخت و قیافه ام را درست کنم!» بعد به خودش تکانی داد و...