خوشبختی

نویسنده: کاترین منسفیلد

مترجم: افسانه حجتی طباطبائی

ناشر: قدیانی

سال نشر: 1403

تعداد صفحه: 80

داستان «خوشبختی» کاترین منسفیلد روایت یک روز از زندگی برتا یانگ، زن سی‌ساله‌ای است که صبح را با احساسی بی‌دلیل اما فراگیر از شادی آغاز می‌کند؛ نوعی وجد خام و مشخص‌ناشدنی که او را در تمام کارهای روزمره‌اش همراهی می‌کند و جهان را برایش روشن‌تر و ضربان‌دارتر می‌سازد. او در حالی که برای برگزاری مهمانی شام آماده می‌شود، این احساس سرخوشی را همچون جریانی پنهان در وجودش حمل می‌کند؛ احساسی که گویی او را از زندگی معمولی‌اش جدا کرده و در قلمرویی پر از امکان و هیجان قرار می‌دهد. در همین حال، حضور پرل فولتون-زنی آرام، مرموز و جذاب-در ذهن برتا پررنگ می‌شود. میان این دو، ارتباطی خاموش اما پرکشش شکل می‌گیرد؛ چیزی شبیه اشتیاق، شاید حتی میل، حسی که برتا قادر نیست نامی برای آن بیابد و با این حال نیروی محرکه درونی اوست. درخت گلابی شکوفه‌زده در باغ خانه نیز به بخشی از جهان درونی برتا تبدیل می‌شود؛ تجسم بیرونی وضعیت روانی او، تصویری از زیبایی پویا اما ایستاده، نوعی کمال شکوهمند که برتا آن را امتداد خود می‌بیند. مهمانان یکی‌یکی می‌رسند و فضای خانه، با گفت‌وگوهای کوتاه، شوخی‌ها، پرسش‌های سطحی و بازی‌های کلامی، شکل یک صحنه اجتماعی متعارف را پیدا می‌کند؛ اما برتا در میان این هیاهو همچنان در مدار پرل می‌چرخد و احساس می‌کند چیزی در وجود او انعکاس لحظه‌ای از «خوشبختی»ش را درک می‌کند. در نگاه‌های گذرای پرل و مکث‌های کوتاهش، برتا نشانه‌هایی از شناخت و همراهی می‌بیند، گویی این زن راز درونی او را می‌فهمد. اما نقطه اوج زمانی فرا می‌رسد که این احساسات به او شجاعتی ناگهانی می‌دهند؛ شجاعتی که باعث می‌شود در پایان شام، برای یافتن شوهرش هری و پرل، به راهرو برود. در همان لحظه است که صحنه فرو ریختن جهان درونی‌اش رخ می‌دهد: او شاهد رابطه‌ای صمیمی و پنهانی میان آن دو می‌شود. تصویری خام، صریح و انکارناپذیر که نه‌تنها حس سعادتش، بلکه برداشتش از زندگی مشترک، دوستی و حتی خودش را در هم می‌شکند. تمام آنچه در طول روز به آن چنگ زده بود-شادی، احساس تعلق، انتظار برای شناختی متقابل-در یک لحظه رنگ می‌بازد و او در سکوت به درخت گلابی نگاه می‌کند؛ درختی که «مثل همیشه دوست‌داشتنی و بی‌حرکت» باقی مانده، گویی در برابر فروپاشی درونی او گواهی از شکوهی دست‌نایافتنی و سرد ارائه می‌دهد. مضمون‌های مرکزی داستان-از میل ممنوعه و سرکوب‌شده گرفته تا شکنندگی شادی و خودفریبی-در تار و پود روایت تنیده شده‌اند. منسفیلد با زبردستی، میل همجنس‌خواهانه برتا را در بستری اجتماعی که اجازه نام‌گذاری چنین میلی را نمی‌دهد، تصویر می‌کند و نشان می‌دهد چگونه زنان مجبورند شدیدترین احساساتشان را به استعاره، اشیاء یا نگاه‌های خاموش منتقل کنند. روایت همچنین نشان می‌دهد که چگونه شادی، زمانی که بر پایه رویا و ادراک ایده‌آل بنا شده باشد، با نخستین برخورد با واقعیت فرو می‌ریزد. سبک منسفیلد، با زاویه دید محدود به ذهن برتا، خواننده را در شدت احساسات او غرق می‌کند و تجربه‌ای حسی و روان‌شناختی از لحظه به لحظه این روز پرفشار می‌سازد. در نهایت، «خوشبختی» داستانی درباره مواجهه ناگهانی با حقیقت است-حقیقتی که نه‌تنها ساختار احساسات، بلکه تمام تصویری را که فرد از خود و جهان اطرافش ساخته، دگرگون می‌کند.