لنورماند

نویسنده: هما پوراصفهانی

ناشر: سخن

سال نشر: 1404

تعداد صفحه: 630

آناستازیا دست پر از تتوی لورنزو را گرفته بود و می‌فشرد. لورنزو برای لحظه‌ای چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. انگار کل حس آناستازیا را می‌فهمید. دوست داشت کمی خودش را عقب بکشد ولی چنان قدرتی در دست آناستازیا و برق نگاهش بود که او را از عقب‌نشینی منع می‌کرد. بی‌اختیار زمزمه کرد: ــ آناستازیا… آناستازیا که کمی از آرامش لورنزو را به خودش منتقل کرده بود، نفس عمیقی کشید و مثل او آهسته گفت: ــ بله؟ لورنزو لبخندی زد. نگاه آناستازیا به تاریکی عادت کرده و حالا بهتر لورنزو را می‌دید. لورنزو با همان لبخند کمرنگ گفت: ـ اگه یکم دیگه دستمو فشار بدی، می‌تونم بهت قول بدم که می‌شکنه. آناستازیا هم خنده‌اش گرفت. خودش هم نمی‌دانست در آن شرایط و با آن همه ترسی که وجودش را در بر گرفته بود چه‌طور می‌توانست بخندد. با این حال دست لورنزو را رها نکرد. فقط کمی قدرت انگشتانش را کمتر کرد و گفت: ــ غر نزن لورنزو! وظیفه‌ت محافظت از منه! می‌دونم. پس به وظیفه‌ت برس. لورنزو دست آزادش را بالا آورد و کنار سر آناستازیا به دیواری چسباند که او به آن تکیه داده بود و سپس کمی خم شد و خیره در نگاه او گفت: ـ از این بیشتر یعنی باید چی‌کار کنم کنیازنا؟ آناستازیا زبانش را روی لب‌های خشک شده‌اش کشید و گفت: ــ هنوزم وقتی این‌جوری صدام می‌زنی برام عجیبه! می‌دونی کنیازنا یعنی چی؟ لورنزو سرش را به آرنج دستی که به دیوار چسبانده بود تکیه داد و همان‌طور خیره به آناستازیا که این‌بار سینه‌اش از هیجان بالا و پایین می‌شد، گفت: ــ یعنی دختر شاهزاده.