جداییها
نویسنده: جولین بارنز
مترجم: میثم محمدامینی
ناشر: فرهنگ نشر نو
سال نشر: 1405
تعداد صفحه: 192
«جداییها» نوشتهی جولیان بارنز، رمانی کوتاه و مرزی میان داستان، خودزندگینامه و جستار است که در ژانویهی ۲۰۲۶ منتشر شد و خود بارنز اعلام کرده آخرین کتاب او خواهد بود. نسخهی بریتانیایی را جاناتان کیپ و نسخهی آمریکایی را ناپف منتشر کردهاند. این اعلام اهمیت خاصی به اثر میدهد، زیرا نویسندهای که بیش از چهار دهه دربارهی حافظه، عشق، مرگ، حسرت و ناپایداری حقیقت نوشته است، اینبار همان مضامین را در متنی گرد میآورد که خود پایان نویسندگی نیز بخشی از موضوع آن است. بارنز گفته احساس میکند «همهی نغمههایش را نواخته» و قصد ندارد کتاب دیگری بنویسد، هرچند فعالیتهایی مانند مقالهنویسی و نقد را کنار نمیگذارد. راوی کتاب نویسندهای به نام جولیان است و همین انتخاب از همان ابتدا مرز میان واقعیت و اختراع را بیثبات میکند. او دربارهی حافظهی ناخواسته، پیری، نوشتن و بیماری حرف میزند و در دل این تأملات داستان استیون و جین را تعریف میکند؛ دو دوست دوران دانشگاه آکسفورد که در دههی ۱۹۶۰ با میانجیگری جولیان با یکدیگر آشنا میشوند و عاشق هم میشوند. رابطهشان پایان مییابد و بیش از چهل سال بعد، جولیان دوباره در نزدیککردن آن دو به یکدیگر نقش بازی میکند. بازگشت عشق در پیری، برخلاف خیال رمانتیک بازگشت به گذشته، به معنای تکرار همان داستان نیست: آدمها تغییر کردهاند، خاطرهها دستکاری شدهاند و عشقی که زمانی متقارن به نظر میرسید ممکن است اکنون وزن متفاوتی برای هرکدام داشته باشد. اما «جداییها» فقط داستان این رابطه نیست. بارنز پیوسته روایت را قطع میکند و حضور نویسنده را به رخ میکشد. دربارهی دفترهای شخصیاش حرف میزند، حافظهی خودش را زیر سوال میبرد و از خواننده میخواهد نسبت به چیزی که «واقعیت» جلوه میکند بدگمان بماند. پرسش بسیار بارنزی دوباره ظاهر میشود: آیا خاطره چیزی است که اتفاق افتاده یا چیزی که اکنون باور داریم اتفاق افتاده است؟ از این جهت، کتاب مستقیما با «درک یک پایان» گفتوگو میکند؛ رمانی که در آن نیز گذشته هر بار با بازگشت اطلاعات تازه شکل دیگری پیدا میکرد. رابطهی سهنفرهی جولیان، استیون و جین نیز یادآور بازیهای روایی «حرفش را نزن» و «عشق و غیره» است. آخرین کتاب بارنز از آثار پیشینش جدا نمیشود؛ در بسیاری لحظات مانند اتاقی است که صداهای کتابهای قبلی هنوز در آن شنیده میشوند. مرگ، عزیمت دیگر کتاب است. بارنز از ابتلا به نوعی سرطان خون که در سال ۲۰۲۰ تشخیص داده شد مینویسد؛ بیماریای علاجناپذیر اما قابلکنترل که او برای مهار آن دارو مصرف میکند. بااینحال لحن کتاب مرثیهای مداوم نیست. شوخی خشک و خودآگاهی همیشگی بارنز اجازه نمیدهند تأمل دربارهی مرگ به شکوه و شکایت بدل شود. بدن فرسوده میشود، دوستان میمیرند، حافظه سوراخ پیدا میکند، حیوان سالخورده درد میکشد و نویسنده نیز کمکم با این واقعیت مواجه میشود که پایان همیشه یک رویداد ناگهانی نیست؛ گاهی فرایندی است که مدتها پیش از آخرین لحظه آغاز شده است. یکی از عمیقترین مسائل کتاب اخلاق نویسندگی است. اگر استیون و جین واقعا وجود داشته باشند، راوی اعتراف میکند که برخلاف قولی که داده بود دربارهی آنها نوشته است. اگر خیالی باشند، اعتراف نیز بخشی از بازی رمان است. در هر دو صورت مسئله باقی میماند: نویسنده تا چه اندازه حق دارد زندگی دیگران را به مادهی خام داستان تبدیل کند؟ آیا عشق به روایت میتواند نوعی تصاحب باشد؟ بارنز این پرسش را حل نمیکند و حتی خودش را از اتهام کنار نمیکشد. همین تردید کتاب را از یک وداع احساساتی با حرفهی نویسندگی بسیار پیچیدهتر میکند. کرکوس نیز این خودآگاهی را از نقاط قوت اثر دانسته و در عین حال اشاره کرده است که روایت گاه عامدانه سرگردان و جستارگونه پیش میرود. این پراکندگی میتواند محدودیت کتاب نیز باشد. خوانندهای که منتظر رمانی با پیرنگ فشرده و پیشروی متعارف است، ممکن است از توقفهای مکرر برای صحبت دربارهی حافظه، سرطان، ادبیات و زندگی شخصی نویسنده خسته شود. منتقد واشنگتن پست نیز آغاز کتاب را نسبتا پرسهزن ارزیابی کرده است. اما همین ساختار برای پروژهی بارنز معنایی روشن دارد: «جداییها» بیش از آنکه بخواهد آخرین داستان بزرگی تعریف کند، میخواهد نشان دهد داستانها هنگام نزدیکشدن به پایان چگونه به خاطره، خاطره چگونه به روایت و روایت چگونه دوباره به زندگی تبدیل میشود. پرانتز کوچک در عنوان کتاب شاید بهترین نشانه برای جهان آن باشد. یک عزیمت وجود ندارد؛ آدمها از جوانی، از عشق، از بدن سالم، از دوستان، از یقینهایشان و سرانجام از زندگی فاصله میگیرند. بعضی رفتنها را میبینیم و بعضی را تنها سالها بعد، وقتی به عقب نگاه میکنیم، تشخیص میدهیم. بارنز در آخر