lilamah

تا وقتی که انسان در روستا –در آغوش طبیعت، در میان حیوانات اهلی، پیوسته با فصول و تکرار آنها- زندگی می‌کرد، بارقه‌ای از خیال و خاطره‌ی بهشت در او وجود داشت…


lilamah

ما که با اساطیر عهد عتیق بزرگ شده‌ایم، می‌توانیم بگوییم که عشق پاک و ناب، خیال و تصوری است که همچون خاطره‌ای از بهشت در ذهن ما مانده است. زندگی در بهشت، به دویدن بر خطی مستقیم و رفتن به سوی ناشناخته‌ای مجهول شباهت ندارد و یک ماجرا نیست. زندگی در بهشت، دایره‌وار میان چیزهایی شناخته‌شده جریان می‌یابد و یکنواختی آن کسل‌کننده و ملال‌انگیز نخواهد بود، بلکه مایه‌ی خوشبختی است.


lilamah

ما هرگز نمی‌توانیم با قاطعیت بگوییم که روابطمان با دیگران تا چه حدی از احساسات ما، از عشق ما، از فقدان عشق ما، از لطف و مهربانی ما و یا از کینه و نفرت ما سرچشمه می‌گیرد و تا چه حد از قدرت و ضعف در میان افراد تاثیر می‌پذیرد. نیکی حقیقی انسان -در کمال خلوص و صفا و بی هیچ‌گونه قید و تکلف- فقط در مورد موجوداتی آشکار می‌شود که هیچ نیرویی را به نمایش نمی‌گذارند.


lilamah

همه‌ی ما نیاز به پرتو "نگاه" داریم و بر حسب نوع نگاهی که در زندگی خواستار آنیم، می‌توان ما را به چهار گروه تقسیم کرد:
نخستین گروه، تعداد بیشماری از چشمان ناشناس را می‌طلبند و به عبارت دیگر، خواستار نگاه عموم مردم‌اند. در گروه دوم، کسانی هستند که اگر در پرتو نگاه جمع کثیری از آشنایان نباشند، هرگز نمی‌توانند زندگی کنند. این‌ها خوشبخت‌تر از گروه اول هستند، زیرا افراد گروه اول اگر مستمعین خود را از دست بدهند، تصور می‌کنند که روشنایی در عرصه‌ی هستی آنان خاموش شده است و این چیزی است که دیر یا زود اتفاق می‌افتد. اما اشخاص گروه دوم همیشه موفق می‌شوند برای خود، نگاه‌هایی بدست آورند. پس از آن، گروه سوم است؛ گروه کسانی که نیاز دارند در پرتو چشمان یار دلخواه خود زندگی کنند. وضع آنها به اندازه‌ی افراد گروه اول خطرناک است. کافی است که چشمان یار دلخواه بسته شود تا عرصه‌ی هستی آنها نیز در تاریکی فرو برود. سرانجام گروه چهارم (نادرترین گروه) می‌آید. کسانی که در پرتو نگاه خیالی موجودات غایب زندگی می‌کنند و افراد آن اغلب در رویا به سر می‌برند.


lilamah

هیچ‌کس بهتر از سیاستمداران به این موضوع پی نبرده است. به مجرد آن‌که سر و کله‌ی یک عکاس پیدا در نزدیکی آنها پیدا شود، به شتاب به سوی اولین کودکی که دم دستشان است می‌روند، او را در آغوش می‌گیرند و می‌بوسند.


lilamah

اگر بشود انسان‌ها را به گروه‌های مختلف تقسیم کند، مسلما این گروه‌بندی باید بر مبنای تمایلات عمیق و بنیادی آنان باشد؛ تمایلاتی که آنان را به سوی فعالیتی می‌برد که زندگی خود را وقف آن می‌کنند. هر فرانسوی با سایر فرانسوی‌ها فرق دارد. اما تمام هنرپیشه‌های جهان –در پاریس، در پراگ و حتی در محقرترین تئاتر شهرستانی- به یکدیگر شبیه هستند.


lilamah

سرچشمه‌ی هر دروغی در تفکیک زندگی به دو حوزه‌ی خصوصی و عمومی نهفته است: ما همان آدمیزادی که در زندگی خصوصی هستیم، در زندگی عمومی نیستیم. آندره برتون می‌گوید: بهتر است در یک خانه‌ی شیشه‌ای زندگی کنیم؛ جایی که هیچ چیز پوشیده نیست و همه چیز بر همه‌ی نگاه‌ها آشکار است.


lilamah

هر کس خلوت انس خویش را از کف می‌دهد، همه چیزش را باخته است و کسی که با کمال رغبت از آن چشم‌پوشی می‌کند، غولی بیش نیست…


lilamah

در حقیقت زیستن –به خود و به دیگران دروغ نگفتن- تنها در صورتی امکان‌پذیر است که انسان با مردم زندگی نکند. به محض این‌که بدانیم کسی شاهد کارهای ما است، خواه‌ناخواه خود را با آن چشمان نظاره‌گر تطبیق می‌دهیم و دیگر هیچ‌یک از کارهایمان صادقانه نیست. با دیگران تماس داشتن و به دیگران اندیشیدن، در دروغ زیستن است.


بازم نشون بده