40 سالگی
- نوشته ناهید طباطبایی
- ناشر چشمه
بالاخره هرمز به روی صحنه آمد، با کت و شلوار مشکلی و پیراهن سفید. تارهای نقرهای موهایش زیر نور پروژکتورها میدرخشید و صورتش خندان و آسوده بود. رو به سالن تعظیم کرد و بعد چرخید و رو به ارکستر قرار گرفت. سالن ساکت شد. نفس در سینه آلاله حبس شد. بعد با حرکت دست هرمز نوازندهها شروع کردند و آلاله خیره به حرکت دستهای او به دنیای شگفت موسیقی رفت. کمکم سالن در نظرش محو شد و حالا تنها هرمز را میدید و با هر حرکت دست او مجموعهای از ضربان نتها را روی پوست خود احساس میکرد. کمکم جزیی از موسیقی شد و موسیقی با او درآمیخت.
- تعداد صفحه
- ۹۲
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۵۵۷۱۶۶۳
- سال نشر
- ۱۳۸۹
- تعداد نقل قول
- ۲
نقل قولها و فعالیتها
۲ نقل قول
آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر میکند. فکر میکند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن میرسد میبیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده، دور چشمهایش چین افتاده، پاهایش ضعف میرود و دیگر نمیتواند پلهها را سه تا یکی کند. و از همه بدتر بار خاطرههاست که روی دوش آدم سنگینی میکند.
ای کاش من هم عاشق چیزی بودم،عاشق چیزی که فقط و فقط مال خودم باشد،عاشق یک کار،مثل هرمز،یک عشق مطمئن،عشق به چیزی که به عواطفت جواب بدهد،نگران آن نباشی که پَسِت بزند،یا کمتر دوستت داشته باش،یا ته بکشد…