امینه
- نوشته مسعود بهنود
- ناشر علم
اول این را روشن کنم که میخواهم برایتان قصه بگویم. یک قصه تاریخی. میتوانید فرض کنید که اصلا هیچ یک از شخصیتها واقعی نیستند. راستی هم آنها افسانهاند، به خصوص خود «امینه». من در بعدازظهر یک روز پاییزی به فکر او افتادم. یعنی خودم نیفتادم، آن کسی من را به این فکر انداخت که حالا برای خودش کسی شده و بعید نیست به خاطر انتشار این کتاب علیه من شکایت کند. اما فکرش را کردهام. اگر وکیل بگیرد و مرا به محکمه بکشاند مدرکی دارم که نشان میدهد خودش با همان خط خرچنگ قورباغهاش به من نوشته که هر کار خواستم با این قصه بکنم.
- تعداد صفحه
- ۳۸۴
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۵۹۸۹۴۰۶
- سال نشر
- ۱۳۸۷
- تعداد نقل قول
- ۲
نقل قولها و فعالیتها
۲ نقل قول
فتحعلی خان پای رفتار نداشت، ولی میدانست که سپاهیانش در انتظارند، آنها میبایست شب از محدوده اصفهان دور شوند. وقت برخاستن دعایی خواند و شنید که صدا از آنسوی پرده میگوید « مرا به چه نام میخوانید؟» مرد دلاور ایلاتی از نفس ماند « به نامی که در وقت آن ولادت سعید در گوشتان خوانده اند» صدا از پشت پرده آمد « نه مرا نامی بده که از امشب به آن خوانده شوم» فتحعلی پیام محبت را شنید و دانست که این زن میرود تا اصفهان را و گذشته را از خود دور کند. گفت « بر این اندیشه نبودم» این بار صدا زنانه و آمرانه گفت « اینک باش! » فتحعلی خان دلاوری از کف داد: « امین و مونس و محرم من» صدا گفت امینه ام خواندی؟" فتحعلی خان در دل گفت امینه… و خاتون، امینه شد
آدمیزاد یک عمر- یعنی صدها عمر- است که میکوشد شاید مرز بین افسانه و تاریخ، قصه و واقعیت، راست و دروغ، حق و ناحق را معلوم کند. هنوز که هنوز است پیدا نشده…
