حکایت عشقی بیقاف بیشین بینقطه
نویسنده: مصطفی مستور
ناشر: چشمه
سال نشر: 1390
تعداد صفحه: 68
امتیاز ناولر: 3.2 از 13 رای
دیشب توی پلههای خونه لیز خوردم. بس که تند تند میرفتم بالا. زانوم زخمی شد. قوزک پام خراش برداشت. مادرم گفت:((حواست کجاست، دختر؟)) شب، قبل از خواب توی رختخواب مثل بچهها بغض کردم و تا دیر وقت گریه کردم. به خاطر زانوم نبود. به خاطر قوزک پام نبود. تسمه کفشم پاره شده بود.