حکایت عشقی بیقاف بیشین بینقطه
- نوشته مصطفی مستور
- ناشر چشمه
دیشب توی پلههای خونه لیز خوردم. بس که تند تند میرفتم بالا. زانوم زخمی شد. قوزک پام خراش برداشت. مادرم گفت:((حواست کجاست، دختر؟)) شب، قبل از خواب توی رختخواب مثل بچهها بغض کردم و تا دیر وقت گریه کردم. به خاطر زانوم نبود. به خاطر قوزک پام نبود. تسمه کفشم پاره شده بود.
- تعداد صفحه
- ۶۸
- شابک
- ۹۷۸۹۶۴۳۶۲۲۳۷۴
- سال نشر
- ۱۳۹۰
- تعداد نقل قول
- ۱۶
نقل قولها و فعالیتها
۱۶ نقل قول
یک بار به من گفت از هر کس که کمتر گریه کند بیشتر میترسد. گفت به نظر او وحشت ناکترین و خطرناکترین آدمهای این دنیای عوضی کسانی هستند که حتی یک بار هم گریه نکرده اند.
نمی دونم اون طرف این کلمات کی هست. نمیدونم چه شکلی هستی. این طوری هر شکلی که دوست داشته باشم میسازمت. اگه ببینمت دیگه میشی یه نفر. اما حالا صد نفری. هزار نفری. یه میلیون نفری. تا ندیدمت تو هر کسی میتونی باشی که من دوست داشته باشم.
اومدم یه چیز بگم و برم. درباره تلفن دیروز ظهر، درباره ی صداتون. صداتون یه جوری بود. نمیدونم کجا بودید و داشتید چیکار میکردید، اما صداتون یه جوری بود. همون طور که عکستون یه جوریه.
تو میتونی هر چیزی که دلت بخواد ته اون جمله ی سربریده بذاری و کاملش کنی. اما من چیزی بهش اضافه نمیکنم. میخوام اون رو توی همین وضعیت ناتمام نگه دارم تا کلماتش به التماس بیفتند.
سالهاست به این نتیجه رسیده ام که خوشبختترین آدمها -اگر اصلا آدم خوشبختی وجود داشته باشد- کودکان هستند و پیرزنهای بی سواد.