حضور آبی مینا

نویسنده: ناهید طباطبایی

ناشر: چشمه

سال نشر: 1388

تعداد صفحه: 68

امتیاز ناولر: 4.0 از 1 رای

بعد از این مهمانی بود که سر صحبت را با کمال باز کردم. اول به او گفتم:«تو هم شعر می‌گفتی و من نمی‌دانستم.» خندید و گفت:«کی چنین مزخرفاتی را به تو گفته.» گفتم:«دختر عمه‌ات.» کمال خندید و گفت:«دیگر چه گفته؟» آن‌وقت من تمام حرف‌های او را برای کمال گفتم. کمال خوب گوش داد، کمی ساکت ماند و بعد گفت:«می‌دانی مینا زن خوبی بود، اما مرا دوست نداشت، همین.» زن خوب، مینا زن خوبی بود. اما کمال را دوست نداشت. همین.