حضور آبی مینا

۲.۶ از ۵ · ۱ رأی۶۸ صفحه
امتیاز نداده‌اید

بعد از این مهمانی بود که سر صحبت را با کمال باز کردم. اول به او گفتم:«تو هم شعر می‌گفتی و من نمی‌دانستم.» خندید و گفت:«کی چنین مزخرفاتی را به تو گفته.» گفتم:«دختر عمه‌ات.» کمال خندید و گفت:«دیگر چه گفته؟» آن‌وقت من تمام حرف‌های او را برای کمال گفتم. کمال خوب گوش داد، کمی ساکت ماند و بعد گفت:«می‌دانی مینا زن خوبی بود، اما مرا دوست نداشت، همین.» زن خوب، مینا زن خوبی بود. اما کمال را دوست نداشت. همین.

تعداد صفحه
۶۸
شابک
۹۷۸۹۶۴۳۶۲۶۶۳۱
سال نشر
۱۳۸۸
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها
هنوز نقل‌قولی ثبت نشده است.