- نوشته ژوئل اگلوف
- ترجمه موگه رازانی
- ناشر نشر کلاغ
میدانم روزی که از اینجا بروم، غمگین خواهم شد. حتما چشمهایم از اشک تر میشود. به هر حال، ریشههای من اینجاست. تمام فلزات سنگین را مکیدهام، رگهایم پر از جیوه است و مغزم مملو از سرب. در تاریکی میدرخشم، پیشابم آبی رنگ است، ریههایم مثل کیسه جاروبرقی پر است و با این حال، میدانم روزی که از اینجا بروم، حتما اشکم سرازیر میشود. طبیعی است، من اینجا دنیا آمدهام و بزرگ شدهام. هنوز هم به یاد دارم چطور در بچگی جفتپا توی چالههای روغن میپریدم و وسط زبالههای بیمارستانی غلت میزدم. هنوز صدای مادربزرگ را میشنوم که با فریاد به من میگفت مراقب لوازمم باشم. لقمههایی که با گریس سیاه برای عصرانهام آماده میکرد... و مربای لاستیکی سیاهی که مزه پرتقال تلخ، اما کمی تلختر، میداد...
- تعداد صفحه
- ۱۰۲
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۹۲۹۸۴۲۶
- سال نشر
- ۱۳۹۱
نقل قولها و فعالیتها
بهش میگم: « خدای من، اصلا نفهمیدم امسال چطور گذشت. » بهم جواب میده: « من پارسالرو هم نفهمیدم چطور گذشت. » -من هم همینطور. -درست مثل سالهای قبلترش. اصلا من هیچیرو نمیفهمم چطور میگذره، بهجز حیوونهایی که سرشونرو میبریم. بورچ تو افکارش غرق شده، دیگه به حرفهام گوش نمیده. میگم: « میدونی، شاید همینجوری بهتره. به هرحال چیز زیادی از دست نمیدیم. نمیارزه کندتر از این هم بگذره. »
وقتی عاشق بودم، همهچی فرق میکرد. چیزهارو اینجوری نمیدیدم. همین آدم نبودم. اغلب به خودم میگفتم « شغل خوبی داری» ، هر روز صبح موقع رفتن، مادربزرگرو با محبت میبوسیدم و واقعا فکر میکردم اینجا جای قشنگییه، یه جای ساکت و دوستداشتنی واسه زندگی.
نمیدونم کی بود، حدس هم نمیزنم، ولی تو دل شکِ و مه، آدم باید مودب باشه تا هیچکس دلخور نشه. میارزه به غریبهها سلام بدی، تا مبادا به یه دوست بیمحلی کرده باشی.
خاطرههایی که دارم شبیه پرندههایی هستن که افتادهان تو نفت سیاه، ولی بههرحال، خاطرهان. آدم به بدترین جاها هم وابسته میشه. این جورییه. مثل روغن سوختهی ته بخاریها.
