قدم بخیر مادربزرگ من بود
نویسنده: یوسف علیخانی
ناشر: آموت
سال نشر: 1395
تعداد صفحه: 112
امتیاز ناولر: 4.0 از 1 رای
گلپری به یه لنگ نگاه کرد. چندان هم خطرناک نبود. کنار تخته سنگ ایستاد. یه لنگ دور و دورتر رفت. گلپری سرجایش ایستاده بود. یه لنگ هم تا جایی که توانست، عقب رفت. رسیده بود به جایی که دیگر نمیشد آن ورتر رفت. با این حال میتوانست دورخیز بکند و با چند قدم خودش را آنجا برساند به تخته سنگ و با سینه تنه بزند به سنگ؛ همین. گلپری ایستاده بود. فقط روسری قرمزش از دور خوب به چشم میآمد و چارخانههای چادر شبش.