یوسف علیخانی

۵ کتاب

یوسف علیخانی

ملیت
ایرانی
زادگاه
alamout
زادروز
۲۱ مارس ۱۹۷۵

علیخانی پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی در روستای زادگاهش به قزوین رفت و پس از اتمام دوره متوسطه برای ادامه تحصیل راهی تهران شد. وی سال ۱۳۷۷ از رشته زبان و ادبیات عرب دانشکده ادبیات دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد.

”
- اوهوی زن! یه سماور آب ره بخواهی بریزی گلوی یه قوری؟ ننه گل دستپاچه، دستش را سمت شیر آب سماور برد. تن داغ سماور مثل مار زخمی، دستش را گزید. خوابیده خانم سمت مادر دوید. شیر سماور را بست و با پارچه کهنه ای، آب فرش جلوی سماور را گرفت. ننه گل مثال دختری خجالتی که دسته گلی آب داده باشد، بلند شد تا نگاه شماتت بار پیل آقا را نبیند.
بیوه‌کشی

کتاب‌های یوسف علیخانی

۵ کتاب

خاموشان
خاموشان

Khamooshan

بدون امتیاز

نقل‌قول‌های یوسف علیخانی

- اوهوی زن! یه سماور آب ره بخواهی بریزی گلوی یه قوری؟ ننه گل دستپاچه، دستش را سمت شیر آب سماور برد. تن داغ سماور مثل مار زخمی، دستش را گزید. خوابیده خانم سمت مادر دوید. شیر سماور را بست و با پارچه کهنه ای، آب فرش جلوی سماور را گرفت. ننه گل مثال دختری خجالتی که دسته گلی آب داده باشد، بلند شد تا نگاه شماتت بار پیل آقا را نبیند.

آنقدر گوشش به صدای نی بزرگ آموخت بود که حتی می‌توانست به جرات بگوید حالا کجاست و به چی فکر می‌کند. صدای نی ساعت دهی اش فرق داشت با ناهار خوران. نی بعد از خوابش فرق داشت با نی ای که غروب‌ها می‌زد؛ وقتی خوابیده می‌رفت سمت اژدرچشمه. این نی، نی هیچ کدام از این وقت‌ها نبود. آب تلخی توی دل و روده ی خوابیده سیل می‌شد. ((به کی بگم این سردرد را؟ این نی، نی بی وقت است!) )

یک قطره باران افتاد درست روی گونه ی عجب ناز. - باران؟ خوابیده سرش را بالا گرفت. دو قطره باران هم افتادند روی صورتش. آسمان بالای سر کوه روبرو ماند زیر زنجیر برقی که داداش خندید و گفت: « الان آسمان بگوید گرومب. » صدای آسمان غرمبه در کوه‌ها پیچید. داداش عجب ناز را بغل کرد و گفت: « دیدی آسمان چطور قلنج اش بشکست؟» خنده نشست کنج لب خوابیده خانم و گفت: « برویم! الآن باران بگیره. » داداش گفت: « باران فرار بداره؟»

شب، خوبی اش این است که همه چیز تویش گم می‌شود و بدی اش این است که بعضی چیزها که توی روز دیده نمی‌شدند، شب، توی کله ی آدمیزاد بزرگ می‌شوند!

داداش خجالت زده، تکیه داده بود به دیوار و گفته بود: « هنوز بزرگ نرفته از سرت بیرون؟» خوابیده فکر کرده بود: « چه می‌گوید؟ مگر می‌توان نقشی را که روی دیوار سیمانی کشیده می‌شود به این راحتی‌ها از بین برد؛آن هم نقشی که نه یکباره که نوا نوا همراهِ آهنگ نوای نیِ بزرگ توی ذهنش رفته بود. » - یعنی من ره هیچ وقت بخواهی؟ چه می‌دانست؛ شاید.