مردی به نام اوه
Ein mann namens ove roman
- نوشته فردریک بکمن
- ترجمه مهسا دوستدار
- ناشر آوای چکامه
مردم میگفتند او تلخ است. شاید راست میگفتند. هیچوقت عکسالعمل خاصی در برابر این حرف نشان نداده بود. مردم اغلب او را ضد اجتماع میدانستند. اوه فکر کرد این یعنی او بیش ازحد به مردم اشتیاق ندارد. و در این مورد، با بقیه کاملا موافق بود. کاری به کار دیگران نداشت. در افکار خودش غرق بود. برای همسرش یک قفسه کتاب ساخته بود و همسرش آن را پر از کتاب افرادی کرد که صفحه به صفحه درباره احساساتشان نوشته بودند. اما اوه از آنها چیزی نمیفهمید و فقط مسائلی را درک میکرد که میتوانست ببیند و لمس کند: مثل چوب و بتن؛ شیشه و فولاد و چیزهایی که میتوان روی کاغذ کشید. اوه سیاه و سفید بود. اما همسرش رنگی بود. او تنها رنگ زندگی اوه بود...
- تعداد صفحه
- ۳۹۲
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۸۱۷۳۳۸۰
- سال نشر
- ۱۳۹۶
نقل قولها و فعالیتها
خانهها با انصاف بودند ؛ به تو چیزی را میدادند که لایقش هستی. چیزی که متاسفانه در باره ادمها نمیتوان گفت.
قرار نبود زندگی اش به اینجا برسد. ادم کار میکند ؛ پول خانه اش را میدهد ؛ مالیات پرداخت میکند ؛ کارهایش را خوب انجام میدهد و ازدواج میکند. مگر قرار نبود در خوشی و سختی کنار هم باشند تا روزی که مرگ جدایشان کند ؟ اوه به یاد میاورد که دقیقا همینطور بوده ولی هیچ وقت دلش نمیخواست زنش زودتر از خودش بمیرد. حتی روزی که خبر مرگش را دادند خیال میکرد خودش مرده است. مگر غیر از این بوده ؟
فقط میداند که بچه شادی بود و کم کم که بزرگ شد شادی اش هم کمتر شد و دلیل آن را خودش هم نمیدانست.
یتیم شدن در 16 سالگی چیز عجیبی است. خانواده ات را از دست بدهی، پیش از اینکه فرصت تشکیل خانواده داشته باشی تا بتوانی آن را جایگزین کنی. این نوع خیلی خاصی از تنهایی است.
وقتی کسی را از دست میدهید دلتان برای خاطرات عجیبش تنگ میشود. برای چیزهای کوچکش، لبخندش



