بعد از ابر

۳.۷ از ۵ · ۲ رأی۲۵۶ صفحه۱ نقل‌قول
امتیاز نداده‌اید

- گفتم: بالاخره که فراموشش می‌کنی. روزگار همین‌طور نمی‌ماند. - نفس عمیقی کشید و گفت: یاد بعضی از آدم‌ها هیچ‌وقت تمامی ندارد؛ با این‌که نیستند، با این‌که رفته‌اند، ولی هیچ‌وقت خاطره‌هاشان تمام نمی‌شود. - گفتم: ولی همین که نیستند، کم کم همه‌چیز تمام می‌شود. - لبخندی زد و گفت: بودن بعضی از آدم‌ها، تازه از نبودنشان شروع می‌شود...

تعداد صفحه
۲۵۶
شابک
۹۷۸۶۰۰۸۹۶۴۱۲۴
سال نشر
۱۳۹۷
تعداد نقل قول
۱
نقل قول‌ها و فعالیت‌ها

۱ نقل قول

پدر گفت: دارم اینجا می‌پوسم. باید از این خراب شده بروم. گفتم: کجا می‌خواهی بروی؟ گفت: نمی‌دانم ، هر کجا غیر از اینجا ، « یک جای دیگر» . گفتم: برای تویی که نمی‌توانی فراموشش کنی هیچ جا « یک جای دیگر» نمیشود.