بعد از ابر
۳.۷
پدر گفت: دارم اینجا میپوسم. باید از این خراب شده بروم. گفتم: کجا میخواهی بروی؟ گفت: نمیدانم ، هر کجا غیر از اینجا ، « یک جای دیگر» . گفتم: برای تویی که نمیتوانی فراموشش کنی هیچ جا « یک جای دیگر» نمیشود.
۱ کتاب
پدر گفت: دارم اینجا میپوسم. باید از این خراب شده بروم. گفتم: کجا میخواهی بروی؟ گفت: نمیدانم ، هر کجا غیر از اینجا ، « یک جای دیگر» . گفتم: برای تویی که نمیتوانی فراموشش کنی هیچ جا « یک جای دیگر» نمیشود.