نقل‌قول‌ها

نمی‌دانست چطور آن‌را توضیح‌بدهد؛ این‌که چطور همه‌چیز در عرض‌یک‌روز عوض‌شده، این‌که چطور کسی‌که آن‌همه دوستش‌داشت یک‌لحظه کنارش‌بوده و لحظه‌ای بعد، رفته…

لحظات‌زیادی پیش‌روست که دوست‌خواهم‌داشت با تو حرف‌بزنم…

او فراموش‌کرده‌بود که درآغوش‌گرفتن یک‌بچه -یا هرکس دیگری- چه حسی دارد؛ این‌که چطور سنگینی‌شان روی تو می‌نشیند، این‌که چطور غریزی به تو می‌چسبند، چطور به تو اعتمادمی‌کنند…

چقدر وارث آرزوهای پدر و مادربودن سخت است.

او پیش از آن نمی‌دانست خوشبختی چقدر شکننده است. این‌که اگر مراقبش نباشی، امکان‌دارد از آن بالا بیفتد و خرد شود.