پذیرای امواج عشق باشیم. ما فکر میکنیم استحقاق یا طرفیت عشق را نداریم. فکر می‌کنیم اگر اجازه دهیم عشق در ما نفوذ کند، خیلی احساسی و مهربان خواهیم شد. اما خردمندی به نام لوین چه خوب این مطلب را گفته که: (( عشق تنها عمل عقلانی ( منطقی) است)). سه‌شنبه‌ها با موری مرد پیر مرد جوان و بزرگترین درس زندگی میچ آلبوم
خیلی‌ها با زندگی عاری از آن طرف آن طرف می‌روند. انگار در عالم بین خواب و بیداری سیر می‌کنند، حتی زمان هایی که به زعپ خود مشغول انجام کارهای مهم هستند. به آن دلیل است که آنها را اشتباه انتخاب کردند. که آن چه می‌تواند به زندگی تو معنی و مفهوم بدهد، وقفه خودت در راه دوست داشتن و عشق به دیگران است، وقف به خود به جمعیت اطراف، وقف خودت به خلق پدیده هایی که به تو انگیزه و مفهوم بدهد. سه‌شنبه‌ها با موری مرد پیر مرد جوان و بزرگترین درس زندگی میچ آلبوم
هری گفت: اسکریم جیور منو متهم کرد که “نوکر سر سپرده ی دامبلدور” م.
دامبلدور جواب داد: چه قدر گستاخی کرده.
هری گفت: منم گفتم که هستم.
دامبلدرو دهانش را باز کرد که چیزی بگوید و بعد دوباره دهانش را بست. در پشت سر هری ، فاوکس ققنوس ، آوای آهنگین ملایم و لطیفی را سر داد. هری ناگهان در کمال شرمندگی دریافت که چشم هایی آبی روشن دامبلدور پر از اشک شده است و با دستپاچگی سرش را پایین انداخت. با این حال وقتی دامبلدور شروع به صحبت کرد،هیچ لرزشی در صدایش نبود:
– ازت خیلی ممنونم هری.
هری پاتر و شاهزاده دو رگه 2 (2 جلدی) جی کی رولینگ
تو از من سوء استفاده کردی.
یعنی چه جوری ؟
من برات جاسوسی کردم ، به خاطرت دروغ گفتم ، به خاطر تو جونمو به خطر انداختم. قرار بود همه ی این کار‌ها برای صحیح و سالم نگه داشتن پسر لی لی پاتر باشه. اون وقت حالا به من می‌گی اونو بزرگ کردی مثل خوکی که میپرورونند تا بعد اونو بکشند.
دامبلدور با لحنی جدی گفت:
ولی این غم انگیزه ، سیوروس ، بالاخره به این پسر علاقه پیدا کردی ؟
اسنیپ فریاد زد:
به اون؟ اکسپکتوپاترونوم!
از نوک چوبدستی اش آهویی نقره ای بیرون پرید: به نرمی کف دفتر فرود آمد ، جستی زد و به آنسوی دفتر رفت ، سپس پرواز کنان از پنجره خارج شد
دامبلدور دور شدنش را تماشا میکرد و وقتی تابش نقره فامش به خاموشی گرایید با چشم هایی پر از اشک رویش را به سمت اسنیپ برگرداند و گفت:
بعد از این همه سال؟
اسنیپ گفت: تمام مدت.
هری پاتر و یادگاران مرگ 2 (2 جلدی) جی کی رولینگ
مودی چشم بابا قوری واقعی سر میز اساتید نشسته بود چشم سحر امیز و پای چوبیش هر دو سرجاشان بودند او بی اندازه عصبی بود و هر بار کسی با او شروع به صحبت میکرد از جا میپرید نزدیک به ده ماه محبوس ماندن در صندوق سحر امیزش حالت تدافعی او را تشدید کرده بود هری پاتر و جام آتش 2 جی کی رولینگ
به هیج وجه از این پیشنهاد خوشش نیامده بود اما در ان شرایط نمی‌توانست این موضوع را به او بگوید بنابر این ناچار بود ساکت بماند و شاهد قول و قرار انها باشد که یکی از روز‌های همان هفته را برای یک مصاحبه ی طولانی در رستوران تعیین میکردند هری پاتر و جام آتش 2 جی کی رولینگ
هیچ رویدادی در سطح زمین موجب ایستادن کار معدن نمی‌شود و یا لااقل تنها چند هفته ای آن را به تعویق می‌اندازد. هنگامی که هیتلر با قامتی استوار به پیش می‌رود، زمانی که حضرت پاپ،بلشویسم را رد می‌کند و سر انجام وقتی که شاعران نانسی از پشت به یکدیگر خنجر می‌زنند استخراج زغال سنگ همچنان ادامه می‌یابد. جاده‌ای به اسکله ویگان جورج اورول
درباره مفهوم آزادی آنقدر صحبت شده که از گفتن مقدمه صرف‌نظر می‌کنم. تجربه‌ی عینی آزادی چیز دیگری‌ست. همیشه باید چیزی برای گریختن داشت و این امکان خارق‌العاده را برای خود فراهم کرد خیلی وقت‌ها چیزی که باید از آن فرار کنیم خودمان هستیم.
امکان گریختن از خودمان مزیت بزرگی‌ست. چیزی از وجود خودمان که از آن فرار می‌کنیم می‌تواند زندان کوچکی در هر جای زندگی‌مان باشد. برای رهایی از این زندان باید بار و بنه بست و پا به فرار گذاشت: اینکه برای خودم نقش زندان‌بان را بازی نکرده بودم عجیب بود. همان‌طور که فراری‌ها تعقیب‌کنندگانشان را جا می‌گذارند شما می‌توانید خود درونی‌تان را از راه به در کنید.
نه حوا نه آدم املی نوتوم
زرتشت بودن یعنی به جای پا، داشتن خدایانی که کوهستان را درمی‌نوردند و به آسمان سر می‌کشند؛ به جای زانو، داشتن منجنیق و تبدیل شدن بقیه‌ی بدن به گلوله؛ به جای شکم، داشتن طبل جنگ؛ یعنی داشتن قلبی که برای پیروزی می‌کوبد و سری مالامال از نشاطی نیرومند که نیرویی فرابشری برای تاب آوردنش نیاز است؛ یعنی ترک زمین برای از نزدیک گفت و گو کردن با خورشید. نه حوا نه آدم املی نوتوم
کسی که به دیگری فقط علاقه دارد، مگر می‌تواند عاشق او شود؟ امکان ندارد. ما عاشق کسانی می‌شویم که تاب تحملشان را نداریم، کسانی که برایمان خطری جدی محسوب می‌شوند. شوپنهاور عشق را حیله‌ای غریزی برای تولید مثل می‌داند، از اینکه این نظر چقدر مرا می‌ترساند حرفی نمی‌زنم. نه حوا نه آدم املی نوتوم
جوان‌های ایرانی یا اهل سفر نیستند یا اگر هم باشند، گرفتن ویزای اروپا برای شان مشکل است و از آن گذشته، حس ماجراجویی و کشف جاهای ناآشنا در آنها کمتر است. به این مسئله باید مسائل اقتصادی را از یک طرف و تلقی ما از مسائل اقتصادی را هم از طرف دیگر اضافه کرد. درست است که وضعیت بد اقتصادی باعث می‌شود پولی برای سفر باقی نماند، اما فراموش نکنیم که ما بیش از جوانان دیگر نقاط دنیا درگیر تجملات هستیم. برای یک جوان استرالیایی یا ژاپنی یا انگلیسی، رفتن به سفر مهم‌تر از داشتن موبایل است. اغلب جوان‌های ما یک میلیون تومان پول موبایل می‌دهند و فقط گوشی‌های شان می‌تواند همه زندگی یک جوان اروپایی را بخرد و آزاد کند، اما پای شان را از شهرشان بیرون نگذاشتند. آنها ترجیح می‌دهند به جای کشف سرزمین‌های دیگر، برای دوستانشان SMS‌های بی مزه بفرستند. مارک و پلو (سفرنامه‌های منصور ضابطیان) منصور ضابطیان
دردناک است که آدم از دزدیدن شدن دارایی اش خوشحال شود، اما یک لحظه می‌گویم اگر اینها همچنان پیش ما بود، آیا تا این حد مراقبش بودیم و آیا مردم جهان می‌توانستند از این گنجینه استفاده کنند؟ مارک و پلو (سفرنامه‌های منصور ضابطیان) منصور ضابطیان
کتاب خواندن در پاریس حسابی حرص آدم را در می‌آورد. هر کس را می‌بینی، یک کتاب در دست دارد و تند تند مشغول مطالعه است. سن و سال هم نمی‌شناسد، سیاه و سفید و مرد و زن و بچه هم نمی‌شناسد. انگار همه در یک ماراتن عجیب گرفتار شده اند و زمان در حال گذر است. واگن‌های مترو گاهی واقعا آدم را یاد قرائت خانه می‌اندازند، مخصوصا اینکه ناگهان در یک مقطع خاص کتابی گل میکند و همه مشغول خواندن آن می‌شوند. آنهایی هم که اهل کتاب نیستند حتماً مجله یا روزنامه ای پر شال شان دارند که وقت شان به بیهودگی نگذرد و اگر حتی این را هم نداشته باشند، می‌توانند از چندین عنوان مجله و روزنامه ای که به لطف آگهی‌های فراوان شان به طور رایگان در مترو توزیع می‌شوند، استفاده کنند. فضای پاریس هیچ بهانه ای برای مطالعه نکردن باقی نمی‌گذارد. شاید برای همین است که پاریسی‌ها معنای انتظار را چندان نمی‌فهمند، آنها لحظه‌های انتظار را با کلمه‌ها پر می‌کنند مارک و پلو (سفرنامه‌های منصور ضابطیان) منصور ضابطیان
در نگاه تربیت شده ی ما ایرانیان همیشه سفر به خارج (فرقی نمی‌کند به کجا) یک کار غیرضروری، تجملاتی و از سرسیری بود و هیچ کس سعی نکرده بود ضرورت دیدن جهان و آشنایی با دیگر سرزمین‌ها و ملل را برای مان تشریج کند. مارک و پلو (سفرنامه‌های منصور ضابطیان) منصور ضابطیان
آن چه ما در ایران به نام پیتزا می‌خوریم، غذایی است بسیار خوشمزه که هیچ ربطی به ایتالیا ندارد. مطمئن باشید اگر یک ایتالیایی به ایران بیاید و به او پیتزا بدهید، از شما خواهد پرسید: «چه غذای خوشمزه ای، اسم این غذا چیه؟« مارک و پلو (سفرنامه‌های منصور ضابطیان) منصور ضابطیان
جر و بحث‌های زن و شوهری معمولا بر سه قسم است: روش پینگ پونگی،که در آن،طرفین ،یکی می‌گویند و یکی می‌شنوند،اغلب رالی‌هایش طولانی است و در پایان،فارغ از اینکه برنده کی است،دو قهرمان با هم دست می‌دهند و به رسم پهلوانی به یکدیگر «خسته نباشید» می‌گویند. دوم،متد بولینگی،که توپ یکی از دو طرف خیلی پر است و بدون لحظه‌ای درنگ و ذره‌ای ملاحظه از روی مواضع بی دفاع حریف می‌گذرد و به کلْ آن‌را تخریب می‌کند و خود از در پشتی خارج می‌شود و سوم ،سیستم اسکواش،که زن و شوهر با آنکه رقیب هم‌اند به یکدیگر کوچکترین ضربه‌ای وارد نمی‌کنند و هرچه از دهان‌شان در می‌آید را به دیوار روبرو می‌کوبند که غالبا آن دیوار مادرزن ،خواهرشوهر،باجناق ،مادرشوهر و غیره است. قصه‌های امیرعلی 4 امیرعلی نبویان
موج زدن به این نکته اشاره میکند که هر یک از ما ، غالباً بدون قصد یا دانسته ، دوایر متحدالمرکزی از تأثیر ایجاد میکنیم که شاید سالها یا حتی نسلها بر دیگران اثر بگذارد. یعنی تأثیری که بر دیگری می‌گذاریم به نوبت خود به یکی دیگر منتقل می‌شود، درست مانند موجهای دایره واری که بر سطح آب استخر می‌افتد تا آنجا که دیگر دیده نشود اما در سطح ریزپردازنده ای ادامه یابد…
موج زدن چنانکه من به کارش می‌برم ، به جای فنا ناپذیری بر جا گذاشتن چیزی است از تجربه ی زندگی خود ، خصلتی ، پاره ای از خرد ، رهنمود ، فضیلت ، تسکینی به دیگران ،چه شناخته باشد چه ناشناخته.
خیره به خورشید اروین یالوم
یکی از فرق‌های عمده آدمیزاد با یونولیت آن است که انسان گاهی ریسک می‌کند به این مفهوم که دست به کاری میزند که از عاقبتش به طور کامل مطمئن نیست؛اگر سرانجامِ امرْ باب میل بود که چه نیکو،اما اگر نشد بای پیه عواقبش را بهدتنش بمالد. قصه‌های امیرعلی 3 امیرعلی نبویان
مدتی است در کشور ما شایعه شده که ایرانی‌ها باهوش‌ترین آدم‌های دنیا هستند که صد البته،لعنت خداوند بر منکرش باد.
اما این که این مسابقات هوش کی و‌کجا برگزار شده،جدول رده‌بندی نهایی آن به چه ترتیبی بوده ،ما با چند امتیاز اختلاف نسبت به نایب قهرمان،اول شدیم،اصلا کدام ملت بعد از ما دوم شده‌اند،تیم اعزامی ما به این مسابقات متشکل از چه نفراتی بوده و هزار و یک مساله دیگر،بر همه پوشیده است.
بدیهی است چون نتیجه این تورنمنت موهومی به مذاق ما خوش آمده خیلی پیگیر جواب این سوال‌ها نیستیم،مبادا که تقش دربیاید!
قصه‌های امیرعلی 3 امیرعلی نبویان
اغلب در مدارس ،دو ناظم وجود دارد با شرح وظایفی کاملا تعریف شده! یکی که بداخلاق است و صرفا طبق داده‌های آماری واصله و نه بر مبنای روانشناسی رنگ و چهره،معمولا کت و شلوار قهوه‌ای سوخته می‌پوشد و یک خط اخم عمیق،میان دو ابرو دارد و دیگری خوش اخلاق،که لباسش-در بسیاری از موارد دیده شده-یک پیراهن آبی آسمانی و شلواری روشن است،با یک سبیل کاملا افقی مستطیل شکل به مساحت فاصله لب تا دماغ ضرب در طول چاک دهان. قصه‌های امیرعلی 3 امیرعلی نبویان
تنها نکته قابل ذکر در طول مسیر،صدای بلند ضبط ماشین بود و تصنیفی که مربوط می‌شد به خاطرات مسافرت دسته جمعی خواننده اثر و دوستان‌شان در بهار گذشته،که گویا یک بانوی با محبتی هم همسفرشان شده بود و همراهشان می‌آمد و این که آن هنرمند وارسته تردید داشتند سر صحبت را باز کنند یا نه. البته سرانجام «راز دلشان را به او گفتند و یک چیزی جواب شنفتند» که بنده لابه‌لای سوز و کوران خیلی متوجه‌اش نشدم،اما انگار آن خانم ،ضمن رد پیشنهاد آقای خواننده ،نادانی ایشان را هم مورد نکوهش قرار داد. قصه‌های امیرعلی 2 امیرعلی نبویان
ابوی که همواره معتقد بود سلیقه من در انتخاب البسه مایه سرشکستگی خانواده است،مرا به مغازه آقایی برد که کت و شلوارهایش را با اسم کوچک صدا می‌کرد: سرجیو،جورجیو،ماسیمو،روبرتو و غیره؛جوری که آدم فکر می‌کرد به جای بوتیک،سر تمرین آ ث میلان رفته. قصه‌های امیرعلی 1 امیرعلی نبویان
شاید فکر کنی که تناقضی آشکار را این جا مشاهده می‌کنی. اگر این طور است، به این حرف گوش کن. همسرت را در 24 ساعت آینده به دقت زیر نظر بگیر. اگر خانم خوبت، چیزی شبیه یک تناقض در رفتارش در این مدت نشان نداد، خدا به دادت برسد، چراکه با یک هیولا ازدواج کرده ای. ماه الماس ویلکی کالینز
سر عقد سبیل نداشتم. نشستم جلو آینه‌ی توالت و گفتم «با اجازه بابا حسن و بقیه بزرگ‌ترها بعله.» چهار دست و پات نعله! بابا می‌گوید «تو خیلی خری ضیا.» وقتی ناراحت می‌شوم، می‌گوید «خر یعنی بزرگ.» می‌گویم «خِر یعنی بزرگ. خَر یعنی الاغ.» می‌گوید برای یه اَ و اُ ببین چه الم شنگه ای راه انداخته توله سگ. خوبه اسمشو گذاشتیم ضیا. اگه مثل بقیه‌ی باباننه‌ها اسمِ حیوون میوون رو بچه‌مون می‌ذاشتیم چی‌کار می‌کرد؟» اعترافات هولناک لاک‌پشت مرده مرتضی برزگر
آدم می‌تواند چیزهایی را آرزو کند _ شاید سال‌ها _ تا زمانی که می‌داند آرزویش برآورده نخواهد شد. ولی هنگامی که ناگهان در برابر این امکان قرار می‌گیرد که رویاهایش جامه‌ی عمل بپوشند، آنگاه تنها یک چیز آرزو می‌کند، که ای کاش هرگز آن را آرزو نکرده بود. داستان بی‌پایان میکائیل انده
زندگی همینه که هست، اگه سخت بگیری، اونم بهت سخت می‌گذرونه. این ماییم که بهش ارزش می‌دیم. با همه‌ی کمبودهایی که این دنیا داره، زیبایی‌های خودش رو هم داره. نباید از زندگی زیاد انتظار داشته باشیم. نمی‌شه باهاش جنگید! بهتر اینه که نیمه‌ی پر لیوان رو ببینیم مغازه خودکشی ژان تولی
عشق به دیگری ضرورتیست که از حادثه برمی خیزد نه از اراده و انتخاب، و همین، کار را مشکل می‌کند. در به در که نمی‌توان به دنبال محبوب خاکی گشت. در هر خانه را که نمی‌توان کوبید و پرسید: آیا یار من، اینجا منزل نکرده است؟
سرِ هر گذر، همچو اوباش، نمی‌توان اِستاد و در انتظار عبور یار، زمان را کُشت…
و همین‌هاست که کار را مشکل می‌کند.
مردی در تبعید ابدی نادر ابراهیمی
… «مجبورش می‌کنیم اخبار تلویزیون رو نگاه کنه تا روحیه‌ش خراب بشه، ولی مثلا اگه هواپیمایی با دویست و پنجاه مسافر سقوط کنه و دویست و چهل و هفت نفرشون هلاک بشن، فقط تعداد بازمانده‌هارو یادش می‌مونه.» ادای آلن را در می‌آورد. "وای مامان، زندگی چقدر شگفت‌انگیزه. سه نفر از آسمون افتادند پایین و زنده موندند… مغازه خودکشی ژان تولی
ما همیشه با محصولات طبیعی و حیات‌وحش مشکل داشتیم. از قورباغه‌های طلایی بگیر تا افعی و عنکبوت سیاه! می‌دونید چیه؟ مشکل اینه که مردم به‌قدری تنهان که حتا وقتی این موجودات زهردار رو هم به اون‌ها می‌فروشیم، باز جذبشون می‌شن. عجیب این‌که این موجودات هم همون حس رو دارند و نیش‌شون نمی‌زنند مغازه خودکشی ژان تولی
باید یک جوری از این دیوار تنگی که دور خودش کشیده بود، بیرون می‌رفت وگرنه ممکن بود، بخشکد. پیش از آنکه شاخ وبرگ دربیاورد، بخشکد. خشکیدن. مردن مگر چیست؟ هردو یک جور هستند. یوسف فکر کرد، ممکن است آرام آرام بمیرد و خودش حالیش نشود. روز و شب یوسف محمود دولت‌آبادی
- تو پنج سالت بود که رفتم برا تریاک. مائده زنم شده بود. با برادراش می‌رفتیم پاکستان.
خیلی کیف داشت. یه سفر می‌رفتی، کلی پول گیرت میومد.
بعد سکوت طولانی حاکم شد. سرش را انداخت پایین. نیم نگاهی به رحمان انداخت که مشتاق بود بیشتر بداند:
- تا اینکه یه روز پشت خونه‌ی داربندی‌ها، یکی از همین لاش‌و‌لوش‌ها پیداش شد. خمار خمار بود. گوشواره‌ی زنش رو آورده بود مواد بخره. گوشواره رو گذاشت کف دستم.
آهی کشید:
- لا اله الا الله! هنوز جلوی چشم‌مه!
مکثی کرد و اشک در چشمانش دوید:
- گوشواره خونی بود!
باز هم سکوت کرد:
هر چی رو جمع کرده بودم، گذاشتم و اومدم. دست مائده رو گرفتم و آوردمش توی همین خونه‌ی خشت و گِلی.
وقت بودن جلیل سامان
سروان پاینده راه نفس مردم رو گرفته بود. یه روز با مینی بوس داشت می‌رفت شهر که سرِ راهش رو گرفتن. چند نفر مسلح ریختن توی مینی بوس و گوش‌اش رو بریدن و گذاشتن کف دستش. از هیچ کسی هم صدا درنیومد!
کاظمی لبخند تلخی زد. ممکن بود این بلا یا بدتر از آن سر خودش بیاید:
- گروهبان! من با مردم کاری ندارم. دلم می‌خواد امنیت رو بیارم اینجا.
خیلیا امنیت نمی‌خوان، چون توی نا‌امنی کارشون بهتر پیش می‌ره…
وقت بودن جلیل سامان
این گذشته است که شب می‌خزد زیر شمدت. پشت میکنی میبینی روبه روتوست. سر دربالش فرو میکنی میبینی میان بالش توست. مثل سایه است و از آن بدتر. سایه، نور که نباشد، دیگر نیست. اما گذشته در خموشی و ظلمت با توست هم‌نوایی شبانه ارکستر چوب‌ها رضا قاسمی
یک هفته گذشت و من لباس خانه را که شبیه لباس مکانیک‌ها بود روز و شب در نیاوردم. حمام نمی‌گرفتم، ریش هایم را نمی‌تراشیدم و دندان هایم را مسواک نمیزدم، چون عشق خیلی دیر به من آموخت که آدم خودش را برای کسی مرتب میکند، برای کسی لباس می‌پوشد و برای کسی عطر میزند و من هیچ وقت کسی را نداشتم. خاطره دلبرکان غمگین من گابریل گارسیا مارکز
همه می‌گویند جنگ بهترین دوست مرگ است، ولی لازم است زاویه‌ی دید دیگری در این خصوص به شما عرضه کنم. برای من، جنگ مثل یک رئیس جدید است که غیر ممکن‌ها را توقع دارد. بالای سرتان می‌ایستد و فقط یک چیز را پی‌در‌پی تکرار می‌کند «انجامش بده. انجامش بده.» در نتیجه بیشتر و سخت‌تر کار می‌کنید. کار را انجام می‌دهید، ولی رئیس از شما متشکر نیست. باز هم بیشتر می‌خواهد. کتاب‌دزد مارکوس زوساک
حماسه‌های سرزمین من نمرده‌اند؛
«من» زنده‌ام!
ای سرزمین حماسه‌های بلند بالا اگر جای دیگر نیافتی،بیا…
در من بزی و بمان که من جایگاه تو ام و نگاهبان تو.
من پای افشان و نیرو پراکنان زنده‌ام و مرگ،زیر پای من جان داده است!
شاد زی سرزمین من؛آباد زی.
من خون توام و راهم،رگ توست. کیست که یارای ریختن من داشته باشد؟!
من ریسمان تو هستم ای سرزمین جاودانه؛مرا بگیر و بالا رو.
ای عزیز مادرانم…آرمیده در تو پدرانم؛زیبای ابدی تاریخ،ای حسرتم،آسودگی‌ات!
ترس،زیر پای من قالب تهی کرده است.
دشمن‌ات بی سر باد…ای نخستین سرزمین مزدا آفریده،مبارزت را پناه ده.
مبارزی که قلمش بران‌تر از ستیغ آفتاب توست که یخ‌های زمستان سرد سبلان را می‌درد…
خرافه،زیر پای من متلاشی شده است. بمان و ببین که چگونه دوباره آبادی‌ات را آزاد خواهیم کرد.
ما که فخر یکدیگریم و دیر نیست که به بلندای دماوند،دوباره سرافراز شویم.
اشوزدنگهه (حماسه نجات‌بخش) آرمان آرین
راز پیشروی اجتماعی مغرب زمین،جز در چند نکته اساسی نیست: خواستن نظم. برقراری روزافزون قانون،تخصص‌گرایی برای نشاندن هرکس در جایگاه مقبول خود و اصالت دادن و توجه واقعی به جنبه‌های عینی و دست کم مادی هر انسان. اشوزدنگهه (حماسه نجات‌بخش) آرمان آرین
هرچه دریافتم،نگاشتم؛
هرچه بود!
فریادهایم چنان بلند بود که در پیچشی دوباره به سکوت پیوست.
هنگام زیستن،بسی در خدا اندیشه کردم و رنج هایم گاه با او به شادمانی جاودان پیوست و گاه چیزی آموختم:
یکی آنکه هیچ،هنوز و شاید همیشه ندانستم او چیست؟!
و نمیدانم آیا هیچ کس این نوشتارهای پراکنده مرا که از خلال هزاره‌ها تراویده است خواهد خواند یا تنها خواننده این کتاب،همان کسی خواهد بود که تمامی کتابها را پیشاپیش خوانده است؟!
نوشتن حقا-نوشتن برای من-معاشقه ای پیوسته با جهان اهورایی ست.
تنها همین؛آن گونه که بود و هست.
اشوزدنگهه (حماسه نجات‌بخش) آرمان آرین
تاکنون می‌پنداشتم آدمیان یا ستمگرند یا ستم دیده…اما اینک دانستم که گونه‌ای ترسناکتر و نهان در همه جا نفوذ دارد! …
«ستمگران ستم‌ستیزه»!
آنها بیشتر آدمیان‌اند و بی شک پنهان شده در زیر نقاب‌های میانه‌روی.
شاید من! شاید تو…!
اشوزدنگهه (حماسه نجات‌بخش) آرمان آرین
اگر مردم می‌خواهند دانسته و ندانسته‌هایشان در صلح کنار هم زندگی کنند، باید یک استراتژی هوشمندانه برگزینند و این استراتژی… بله، درست فهمیدی! … اندیشیدن است. مجبوریم لنگر گاهی بی‌خطر بیابیم. در غیر این‌صورت، بدون شک در طول مسیر تصادف وحشتناکی خواهیم داشت. دلدار اسپوتنیک هاروکی موراکامی
در دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم، چیزهایی که می‌دانیم و نمی‌دانیم، مانند دوقلوهای بهم چسبیده‌اند که به صورتی جدا نشدنی در آشفتگی زندگی می‌کنند.
آشفتگی… آشفتگی
چه کسی واقعا می‌تواند فرق بین دریا و آنچه در آن انعکاس یافته، تشخیص دهد؟ یا فرق بین ریزش باران و تنهایی را بیان کند؟
دلدار اسپوتنیک هاروکی موراکامی
عشق اول مسیر زندگی را برای همیشه تثبیت می‌کند. این مسئله‌ای است که در گذر سالیان کشف کرده‌ام. این عشق مافوق عشق‌های بعدی نیست، اما با وجود خود بر همه‌ی عشق‌های متعاقب تاثیرگذار خواهد بود. عشق اول حکم یک الگو را دارد، یا نمونه‌ای در مقابل همه‌ی موارد دیگر؛ ممکن است همه‌ی عشق‌های بعدی را تحت‌الشعاع قرار دهد. از طرف دیگر، این عشق ممکن است باعث شود عشق‌های بعدی ساده‌تر و بهتر باشند. اما عشق اول گاهی داغش را بر قلب باقی می‌گذارد، و در این صورت، از آن پس تنها چیزی که جوینده خواهد یافت بافت زخم خورده و داغ شده خواهد بود. فقط یک داستان جولیان بارنز
هر کسی داستان عاشقانه‌ی خودشو داره. هر کسی. ممکنه این عشق به شکست مطلق ختم شده باشه، ممکنه مثل ترقه روشن و بعد یه دفعه فسی خاموش شده باشه، ممکنه حتی هیچ‌وقت نمود پیدا نکرده باشه، ممکنه همه‌ش تو ذهن طرف باشه. هیچ کدوم اینا از واقعی بودن این احساس چیزی کم نمی‌کنه. گاهی حتی واقعی‌ترش می‌کنه. گاهی یه زن و شوهرو می‌بینی که کنار هم تا حد مرگ دلزده و بی‌حوصله شدن و نمی‌تونی تصور کنی که با هم نقطه‌ی اشتراکی هم داشته باشن، یا نمی‌فهمی که چرا بازم دارن با هم زندگی می‌کنن. اما مسئله فقط عادت یا آسودگی خاطر یا عرف و رسم و رسوم یا چیزی تو این مایه‌ها نیست. دلیلش اینه که یه زمانی با هم یه داستان عاشقانه داشتن. همه دارن. این تنها داستانیه که وجود داره. فقط یک داستان جولیان بارنز
غبطه به شاهان مخور که شاه بودن،رنج است؛غبطه مخور که «غبطه» برای آنکه میداند،وهم است!
«تاریخ» جز یک لحظه‌ی دراز شده‌ی غلتان،هیچ نیست و «زمان» جز یک توهم بلند بخارآلود ،پر شده از رنج و «مکان» جز مکعبی پرجاذبه و ظریف که بر هیچ،معلق است و هیچ،آن چیزی‌ست که سرشار از همه چیز،قبراق و استوار،در برابر دیدگان تو جریان دارد و غلیظ‌ترین توهم حکمت‌آمیز و درک ناشده در جهانی‌ست که خداوند اینگونه‌اش آفریده است.
اشوزدنگهه (اهریمنان یکه‌تاز) آرمان آرین
بشریت چه وقت میخواهد دریابد که یک انسان بزرگ و جاودان،ولی به ظاهر خرد،تکثیر شده است! …که یک انسان واحد طولانی است! انسانی خروشان و بی‌توقف و پرتحرک،پخش شده در سرتاسر زمین،با هزارها خواسته و آرمان و اندیشه. اشوزدنگهه (اهریمنان یکه‌تاز) آرمان آرین
متعلق به هیچ کوچه‌ای نبوده‌ام و نه هیچ برزنی؛بی هیچ یار مدامی و هیچ همدمی…
کورسوی ستاره‌ای ،مرا خوش‌تر بود از نوری که وزیدن هر پرتواش سایه‌ام را با خود کشید و برد؛
منی که در اندیشه‌های من،جایگاهی پرشمارتر از ستاره‌ها داشت…
بادی وزید و ستاره‌هایم را با خود برد،ماه افتاد و من دانستم که جایگاه تمامی‌ام کجاست؟!
حال آنکه پیش‌تر نمیدانستم واژه‌ها نابودگر احساس‌اند.
اشوزدنگهه (اهریمنان یکه‌تاز) آرمان آرین
هنگامی که زندگی به سوی پایان خود می‌رود، _ ساعتی فرا می‌رسد که در آن گاه به اندازه‌ی یک درخشش برق نهایت‌ها یکی می‌گردد: جنبش سر گیجه‌آور و سکون همانند هم می‌شود. دایره‌ی هستی به انجام می‌رسد. دو انتهای جدا از هم به یکدیگر می‌پیوندند و مار جاودانگی دم خود را به دندان می‌گیرد. دیگر نمی‌توان دانست چه چیز آینده است و چه چیز گذشته، چه، دیگر نه آغازی هست و نه پایانی. آنچه به سر خواهیم برد آن است که به سر برده‌ایم.
وقتی که چنین ساعتی فرا می‌رسد، دیگر پاک وقت باربستن است.
جان شیفته 3و4 (2 جلدی) رومن رولان
به سان اقیانوس که آب‌ها بدان روی می‌آورند، _ و همچنان که پر می‌شود، تعادل را بی‌کم و کاست نگه می‌دارد، _ چنین است آن کس که همه‌ی آرزوها بدو روی می‌آورند، _ بی آن که آرزو بر او چیره گردد: _ این کس فرمانروای آرامش است… جان شیفته 3و4 (2 جلدی) رومن رولان
می‌دانی چه وقت جهان به پایان خواهد رسید یا سایه خواهد رفت؟
می‌دانی چه وقت رستخیز پدید خواهد آمد یا تاریکی خاموش خواهد شد؟
زمانی که لکه ناپدید شود و روشنی غلبه یابد آنگاه زمان ایستادن «زمان» خواهد بود.
وقتی همه چیز در هم بپیچد و ناممکن ،ممکن شود آنگاه اراده ،پدیدار خواهد شد.
اشوزدنگهه (اهریمنان یکه‌تاز) آرمان آرین
هیچکس جز خداوند نمیتواند مرا در یافتن خویشتن یاری کند…
زیرا که من گمگشته جهان اویم و تنها اوست که یارای یاری رساندن به مرا دارد.
چه در صحرا باشم،چه جنگل؛
چه در راه‌های سرد و پنهان کوهساران و چه در دل امواج بی ترحم دریاها…
تنها اوست که مرا خواهد یافت؛
تنها اوست که خواهم یافت.
اشوزدنگهه (اهریمنان یکه‌تاز) آرمان آرین
تو حیاط مدرسه یکی پرسید دوس دارین صفحه‌ی آخر هر کتابی رو که دست می‌گیرین همون اول بخونین تا مطمئن شین کسی بلایی سرش نیومده و همه حال‌شون خوبه. باس گفت این احمقانه‌ترین چیزیه که تاحالا شنیدم. بعد گفت کتابی رو که داره ازش حرف می‌زنه بده بهش و وقتی کتاب رو گرفت با خودکار شروع کرد تو صفحه‌ی آخرش نوشتن. من فکر کردم الان می‌خواد تو اون صفحه بنویسه همه حال‌شون خوبه، ولی وقتی کتاب رو برگردونده بود توش نوشته یه خرس همه رو زخمی کرد، خیلی غم‌انگیز بود. دختری با کت آبی مونیکا هسی
وقتی چیزی برخلاف اون‌طوری که ما فکر می‌کنیم تموم می‌شه اصلا می‌شه گفت واقعا تموم شده؟ تو این وضعیت باید تلاش‌مون رو همچنان ادامه بدیم تا جوابی پیدا کنیم که شب‌ها بتونیم با خیال راحت سرمون رو بذاریم زمین؟ یا این‌که باید وابدیم و تسلیم شیم؟ دختری با کت آبی مونیکا هسی
دل من کودک ابلهی ست که میخواهد و صد بار؛
تا نگیرد پای می‌کوبد و اشک می‌فشاند.
این همچو داغ عمیق غربتی ست در میان وطنم که بر دل من کوفته اند
و تا جهان باقی ست خواهد بود.
در آینه می‌بینم رشد کرده ام گرچه دلم می‌خواهد و هزار بار…
کاش میشد جایی در کنار چشمه ای رهایش کنم دور،
تا برود و جهان نیز به یکباره از من فرو ریزد.
تیری بر دو نشان و نیز اندوهی دو چندان.
خیال آرام شدن بر من آسان نیست؛آن گونه که نفسی نرم به سینه فرو برم و آسوده سر بر بالشی بنهم که می‌دانم خواب،حجمش را درون خنکای لطیف آن،نهان کرده است
و بیدار شدنم پر آرامش و بی رنج خواهد بود
اشوزدنگهه (اسطوره هم‌اکنون) آرمان آرین
هرکس در زندگی خویش،چیزی را می‌جوید و نهایت دسترنج او همان خواهد شد که از آغاز طلبیده و در راه آن کوشیده بوده است. این بخشی از عدالت جهان است که برای هر انسان،فرد به فرد معنا دارد. اگر در جستجوی حق باشی،آن‌را خواهی یافت و از آن او خواهی شد. اگر جوینده باطل شوی،آن‌را در آغوش خواهی کشید و در آن سقوط خواهی کرد. این معادله‌ای ساده و بسیار مهم است. این یکی از اسرار جهان است. اشوزدنگهه (اسطوره هم‌اکنون) آرمان آرین
جهان را می‌نگرم. گذشته را و هم اینک و آینده را. بی نفع و طرف نیستم و محدود هستم بر زمان و بر مکان…
من ،محدود به منم!
دیدگانم را بر همه چیز می‌چرخانم،گوشهایم سنگین نیست اما معرفتم که ضعیفی قدرتمند هستم.
جهان برای من ،آفریده شده است و من برای جهان. این را درک کرده ام و اینک بدان اقرار میکنم…
گمان مکن که چنین اقراری کاری آسوده است؛هزاران سال و قرن و روز و ماه نیز برای درک چنین اقراری ناکافی‌ست! .
اشوزدنگهه (اسطوره هم‌اکنون) آرمان آرین
پیچیده‌ترین ماجرای جهان،خود جهان است. این نه مغلطه که حقیقتی نمودار و پیوسته در کل و جزء اوست. همچو ژرفترین و ساده‌ترین احساسات که ممزوج ،درهم و باهم‌اند. ایجادگر چنین شگفتی‌ای،خود نهایت اسرار است؛همو که پیچیدگی‌های حقیقت را پدیدار کرده و از عالم،ژرف‌تر و بر آن مسلط است. راهی بدو یافتن،سخت دشوار…
تنها حسی از هرم حضورش در همه‌جا،پراکنده و متراکم شده است. زیرا خداوند از جهان،کهن‌تر و نوتر،پیچیده‌تر و ساده‌تر است.
اشوزدنگهه (اسطوره هم‌اکنون) آرمان آرین
می‌گویند آدم اول فکر می‌کند، سبک سنگین می‌کند، بعد می‌نشیند و می‌نویسد. کار من برعکس است. تا ننویسم، نمی‌فهمم در مورد موضوعی چه فکری دارم. برای آن‌که بفهمم چه توی ذهنم می‌گذرد اول باید روی کاغذ ببینمش. الان هم‌فکری توی ذهنم هست، اما برای فهمیدنش باید بنویسمش. بعد از عشق الیف شافاک
_منظورم اینه که این کشورها وقتی شناخته می‌شن که مردم می‌رن اونجا که کشته بشن‌. جغرافی یعنی همین. پدرم خودشو فدای جغرافی کرد.
خندید.
_مثلاً ویتنام. اول اصلاً کسی نمی‌دونست که همچو جایی هم توی دنیا هست. حالا آمریکا پر از ویتنام شده. کره، همین‌طور. یک روز یک کاغذ برای یکی می‌رسه که پدرش توی کره کشته شده. می‌ره روی نقشه می‌گرده ببینه کره کجاست.
آمریکاییها جغرافی رو همین‌جوری یاد گرفتن. پیش از اینها کسی جغرافی لازم نداشت.
خداحافظ گاری کوپر رومن گاری
کر میکرد اگر فقط به یکی از آرزوهایم برسم با حسی از رضایت به گور می‌روم. مگر کسی وجود دارد که راضی به گور برود؟تا وقتی حتی یک خارش برای خاراندن باقی مانده چیزی به اسم رضایت واقعی وجود ندارد. و برایم مهم نیست شما چه کسی هستید،همیشه یک خارش هست. جزء از کل استیو تولتز
ناگهان حس کردم از تمام اتفاقاتی که قرار بود در آینده بیفتد خبر دارم ولی به دلیلی فراموششان کرده ام و حتی به نظرم آمد تمام آدم‌های کره ی زمین از آینده خبر دارند ولی آن‌ها هم فراموش کرده اند و برایم روشن شد تمام غیب گو‌ها و پیشگوها آدم هایی با بصیرتی فرا طبیعی نبودند،فقط آدم هایی بودند که حافظه ی خوبی داشتند. جزء از کل استیو تولتز
تن به بازی زندگی بده و سعی نکن از قانون هاش سردربیاری زندگی رو قضاوت نکن،فکر انتقام نباش، یادت باشه آدم‌های روزه دار زنده میمونن ولی آدم‌های گرسنه میمیرن، موقعی که خیالاتت فرو میریزن بخند،و از همه مهم تر، همیشه قدر لحظه لحظه ی این اقامت مضحکت رو تو این جهنم بدون. جزء از کل استیو تولتز
وقتی بچه هستی برای اینکه پیرو جمع نباشی با این جمله به تو حمله می‌کنند «اگر همه از بالای پل بپرند پایین،تو هم باید بپری؟» ولی وقتی بزرگ می‌شوی ناگهان متفاوت بودن با دیگران جرم به حساب می‌آید و مردم می‌گویند: «هی. همه دارن از روی پل می‌پرن پایین،تو چرا نمی‌پری؟» جزء از کل استیو تولتز
وقتی بچه هستی برای اینکه پیرو جمع نباشی با این جمله به تو حمله می‌کنند «اگر همه از بالای پل بپرند پایین،تو هم باید بپری؟» ولی وقتی بزرگ می‌شوی ناگهان متفاوت بودن با دیگران جرم به حساب می‌آید و مردم می‌گویند: «هی. همه دارن از روی پل می‌پرن پایین،تو چرا نمی‌پری؟» جزء از کل استیو تولتز
ما در زمینی قابل اشتعال زندگی می‌کنیم. همیشه آتش هست. همیشه خانه‌ها از دست می‌روند و زندگی‌ها گم می‌شوند. ولی هیچ‌کس چمدانش را نمی‌بندد و به چراگاهی امن‌تر نمی‌رود. فقط اشکشان را پاک می‌کنند و مردگانشان را دفن می‌کنند و بچه‌های بیشتر می‌آورند و پایشان را در زمین محکم‌تر می‌کنند. جزء از کل استیو تولتز
خواهشم میکنم یه لحظه دختری رو که دارین بهش اتهام میزنین رو نگاه کنین. نگاه میکنید؟ اون قربانی زیباییشه، چرا؟ برای این که زیبایی یعنی قدرت. ما تو درس تاریخ یاد گرفته‌یم قدرت فساد می‌آره. بنابر این نتیجه‌ی زیبایی مطلق، فساد مطلقه. جزء از کل استیو تولتز
"پیشرفتم عالیست. بعضی وقتها نصف شب از خواب بیدار می‌شم و می‌بینم هیچ احساسی ندارم. بی‌درد بی‌درد. یک پیروز واقعی! یک جور خلاء کامل و خیلی عالی!
خلاصه اینکه من هم حالا می‌تونم ادعا کنم که به خوشبختی رسیدم. یا گمان می‌کنم بتونم یک شب زیبای بی مهتاب لب دریاچه بنشینم و هیچ احساسی نکنم.
انگاری خدا شفایم داده. "
خداحافظ گاری کوپر رومن گاری
ما کاوشگرانِ درگیرِ بزرگ‌ترینِ پیگیری‌ها می‌شویم… یعنی رشد و بقای ذهن انسانی. دست در دستِ بیمار، لذت اکتشاف را مزه‌مزه می‌کنیم… لذت آن تجربه‌ی «آها» یی، زمانی که تکه‌های ناهمخوانِ خیالی ناگهان به نرمی به کنار یکدیگر می‌لغزند و تمامیتی منسجم را می‌سازند. برخی اوقات احساس می‌کنم مثل راهنمایی هستم که دیگران را در اتاق‌های خانه‌ی خودشان همراهی می‌کند! چه لذتی دارد وقتی آن‌ها را تماشا می‌کنم که درب‌هایی را می‌گشایند که خودم قبلا هرگز ازشان عبور نکرده‌ام؛ سرسراهای باز نشده‌ای از منزلگه‌شان را کشف می‌کنند که دربرگیرنده‌ی بخش‌های زیبا و خلاقانه‌ی هویت است. زندگی این بود؟ چه بهتر دوباره! خاطرات 1 روان‌پزشک (به خود رسیدن) اروین یالوم
می‌تونیم بشینیم و فکر کنیم و حس بدی نسبت به هم داشته باشیم و خیلی‌ها رو برای کارهایی که انجام دادن یا ندادن یا چیزهایی نمیدونستن مقصر بدونیم. ن می‌دونم. گمونم همیشه کسی هست که مقصر دونست. شاید اگه بابابزرگ مامان رو نمی‌زد٬ اون آن‌قدر ساکت نمی‌شد و شاید با بابام ازدواج نمی‌کرد چون کتک نخورده بود و شاید من هیچ وقت به دنیا نمی‌اومدم. ولی خوشحالم که به دنیا اومدم٬ پس نمیدونم می‌شه راجع به همه‌ی این اتفاقا گفت خصوصا که به نظر می‌رسه مامان از زندگی‌اش راضی‌یه، و نمیدونم چیز دیگه‌ای باشه که بخواد. مزایای منزوی بودن استیون چباسکی
جوان‌ها خیال می‌کنند تا آخر دنیا وقت دارند. پسربچه‌ای که تازه ده‌ساله شده، تولد بعدی خود را به اندازه‌ی ابدیتی دور می‌بیند؛ چرا که سال پیش‌روی او، تنها ده درصد از زمانی است که تا آن موقع در زندگی‌اش سپری کرده است. در پنچاه سالگی، اوضاع فرق می‌کند؛ چرا که فاصله‌ی زمانی تا تولد پنجاه‌و‌یک سالگی برابر دو درصد زمانی است که زندگی کرده‌اید. هرچه پیرتر و باتجربه‌تر می‌شوید، بیش‌تر به استفاده‌ی درست‌تر از زمان خود فکر می‌کنید. کم‌کم می‌بینید یک ساعت، یا یک آخر هفته‌ی خالی و بی‌استفاده ه فرصتی است که دیگر هیچ‌وقت تکرار نخواهد شد. رهبری (درس‌هایی از زندگی و سال‌ها کار در منچستریونایتد) الکس فرگوسن
بیشتر مردم از چشم و گوششان به‌درستی استفاده نمی‌کنند، خیلی مشاهده‌گر نیستند و با دقت گوش نمی‌کنند. در نتیجه بخش زیادی از آن‌چه که دوروبرشان اتفاق می‌افتد از نظرشان دور می‌ماند. چندتایی مدیر می‌شناسم که حتی زیر آب هم می‌توانند صحبت کنند. فکر نکنم این قابلیت خیلی به کارشان بیاید. این‌که خدا به ما دو گوش و دو چشم و یک دهان داده است،‌بی‌دلیل نیست. به این دلیل است که بتوانیم دو برابر حرف زدن،‌ببینیم و بشنویم. از همه بیشتر گوش سپردن هیچ خرجی برای شما ندارد. رهبری (درس‌هایی از زندگی و سال‌ها کار در منچستریونایتد) الکس فرگوسن
چطور کسی به خویشتن راستین خود تبدیل می‌شود؟
هنگامی که جوان بودم هرگز چندان به این موضوع فکر نمی‌کردم، اما وقتی بازیکن شدم و به خصوص بعدتر که مربی شدم کم کم توجهم به این موضوع جلب شد. اگر انسان نقش هدایت دیگران را داشته باشد بهتر است بداند که آن‌ها چه کسانی هستند، در چه شرایطی بزرگ شده‌اند، چه چیزهایی منجر به شکوفایی استعدادهایشان و چه شرایطی منجر به شکست‌شان می‌شود. تنها راه کشف این مسائل دو نوع فعالیت است که نادیده گرفته شده‌اند: شنیدن و دیدن!
رهبری (درس‌هایی از زندگی و سال‌ها کار در منچستریونایتد) الکس فرگوسن
اولین گریزگاه‌ام کتاب بود. آه، کتاب! عاشق کتاب بودم. هرجا می‌رفتم یک کتاب با خود می‌بردم. توی استخر، پیش پرستار، خانه دوست‌هام؛ وقتی شرایط خوب نبود. مدام گوشه‌ای را برای کتاب خواندن پیدا می‌کردم. آن‌جا بودم ولی اصلا آن‌جا نبودم. از کتاب یاد گرفتم چطور نامرئی شوم، که چطور توی یک دنیای راحت غیر از این دنیای مادی زندگی کنم. جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن
من هیچ‌وقت عشق حقیقی را تجربه نکردم، چون رنج حقیقی را تجربه نکرده‌ام. اگر رنج هم مثل عشق فضایی باشد که فقط آدم‌های شجاع می‌توانند آن‌را ببینند، چه؟ اگر هر دو - رنج و عشق - به ماندن روی زیرانداز نیاز نداشته باشند چه؟ اگر این درست باشد، پس به جای کلیک روی رنج، باید روی دکمه‌های راحت‌تری کلیک کنم. شاید بی‌احساسی، مرا از دو چیز که به خاطرشان متولد شده‌ام، دور می‌کند: یادگرفتن و عشق‌ورزیدن. می‌توانم خیلی راحت این دکمه‌ها را فشار بدهم و تا وقتی می‌میرم، هیچ رنجی نکشم، اما بهای این تصمیم شاید این باشد که هیچ‌وقت یاد نگیرم، هیچ‌وقت عاشق نشوم، و واقعا زنده نباشم. جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن
«… سالیان درازی در نظر مردم دیوانگی دیوگونگی شمرده می‌شد، تنها به این دلیل که اندیشه و کردار دیوانگان با منطق عقلانی حاکم بر جامعه سازگار نبود… معلوم نیست هر آنچه منطق عقل به ما می‏گه از اعتبار مطلق برخوردار باشه. در مقابل، چه بسا دیوانگی منطق خاص خودش را داشته باشه.» (صص62-61) زمستان مومی صالح طباطبایی
«… سالیان درازی در نظر مردم دیوانگی دیوگونگی شمرده می‌شد، تنها به این دلیل که اندیشه و کردار دیوانگان با منطق عقلانی حاکم بر جامعه سازگار نبود… معلوم نیست هر آنچه منطق عقل به ما می‏گه از اعتبار مطلق برخوردار باشه. در مقابل، چه بسا دیوانگی منطق خاص خودش را داشته باشه.» (صص62-61) زمستان مومی صالح طباطبایی
همیشه سفرهای من عین هم بود. مهم نبود که کجا می‌روم و به چه دلیل می‌روم، در همه‌ی سفرها هیچی نمی‌دیدم. وقتی ستاره‌ی سینما باشی انگار در چرخ و فلک نشستی. وقتی مسافرت می‌روی جرخ وفلک با توست، نمی‌توانی مناظر یا مردم آن شهر را ببینی. بیش‌ترین چیزی که می‌بینی همان اصحاب رسانه‌ها هستند، همان مصاحبه‌گرها و همان عکس‌های تکراری از خودت. داستان من (مریلین مونرو) مریلین مونرو
«نکته ‏ای که ترجیح می‏ دهم پیش از پرداختن به ابعاد فلسفی، اخلاقی و روان‏شناختی کتاب به آن اشاره کنم نگاه همدلانه و انسانی کتاب به همه شخصیت‌های داستان است. به همه شخصیت‌ها، اعم از سرهنگ مسؤول پرونده که خودش هم زندگی خانوادگی موفقی ندارد، تا قربانیان و حتی قاتل با نگاه همدلانه‏ ای نگریسته شده است. کتاب هیچ‏کس را محکوم نمی‌کند یا در جایگاه شر (در برابر خیر) قرار نمی‌دهد. به‏ ویژه به شخصیت‌های زن داستان بسیار همدلانه پرداخته شده است، خواه قربانیان، زنان حاشیه‏ نشین شهر، دختران خردسال یکی از قربانی‏‌ها و خواه همسر سرهنگ. اما ملاحظات فلسفی، اخلاقی و روان‏شناختی در‏ زمستان مومی متنوع و در عین حال مرتبط به یکدیگرند» (دکتر امیرعلی نجومیان: «تازگی یک ژانر قدیمی» ، روزنامهٔ اعتماد مورخ 30خرداد 1396). زمستان مومی صالح طباطبایی
وقتی از بیشتر زنان می‌خواهم چیزهایی را نام ببرند که در فهرست اولویت‌هایشان قرار دارند، بدون هیچ مشکلی می‌توانند آن‌ها را ردیف کنند: بچه‌ها، شریک زندگی، کار، اعتقاد و…. ترتیب‌ها ممکن است تغییر کند، اما خود موارد به‌ندرت تغییر می‌کنند. می‌دانید بدون اینکه نظر زن‌های دیگر را بپرسم به نظرم چه چیز دیگری به‌ندرت تغییر می‌کند؟ اینکه زنان خودشان را واقعا در اولویت قرار دهند. شما باید اولین اولویت خود باشد! به‌اندازه کافی می‌خوابید؟‌به اندازه‌ی کافی آب می‌خورید؟ تفذیه مناسب دارید؟ اگر مراقب خودتان نباشید، نمی‌توانید به خوبی از دیگران مراقبت کنید. همچنین، یکی از بهترین راه‌ها برای اینکه مطمئن شوید تلاش نمی‌کنید از مشکلاتتان فرار کنید این است مستقیم با آن‌ها رو‌بهرو شوید. صورتت را بشور دختر جان ريچل هاليس
«اندیشه آدمی چون کارتنک پُرکاری است که پیوسته رشته‌هایی می‌تند؛ یک سر این رشته‌ها به خاطرات گذشته و سر دیگرشان به مفاهیم ذهنی بسته شده است. اگر آدمی را یارای آن باشد که خویش را از قید بسیاری از این رشته‏‌های به هم ‏تنیده که ذهن را چون پای‌بستی به بند می‌کشد آزاد سازد، راهی برای رهایی از پیشداوری‌ها و قضاوت‌های شتاب‏ زده‌اش گشوده خواهد شد. افسوس که بیشتر آدمیان نه می‌خواهند و نه می‌توانند چنین کنند!» (ص53) زمستان مومی صالح طباطبایی
اگه آهنگی رو بشنوین که دل‌تون رو به درد بیاره، به خاطرش گریه کنین و بعد یه‌دفعه دیگه گریه‌تون نگیره، دیگه به اون آهنگ گوش نمی‌دین.
ولی نمی‌شه آدم از خودش فرار کنه. نمی‌شه تصمیم بگیری دیگه خودت رو نبینی. نمی‌شه صدای تو سرتون رو خاموش کنین
سیزده دلیل برای این‌که... جی اشر
تو مادر خسته سه کودک که به فکر برگشتن سر کار افتاده‌ای ولی از این نگرانی که خیلی وقت است از گود دور بوده‌ای، تویی که بیست‌و پنج کیلوگرم اضافه وزن داری و آگاهی که اگر تغییری اساسی نکنی سلامتی‌ات در خطر است، تو که اوایل دهه‌ی بیست سالگی به دنبال عشق می‌گردی ولی بدنت را فدا می‌کنی تا فقط احساس کنی ارتباط داری و هر بار پوچی بیشتری احساس می‌کنی، تو که روابطی بهتر با انسان‌هایی که دوستشان داری می‌خواهی اما نمی‌توانی خشمت را کنار کنار بگذاری تا به آنجا برسی؛ تو، همه شما، هرکدام از شما. از این انتظار که کسی دیگر زندگی شما را سروسامان بدهد دست بکشید! از این فکر که روزی زندگی خودش به طرز معجزه‌آسایی خودش را درست می‌کند دست بکشید و از این فکر که اگر فقط شغل مناسب، مرد مناسب، خانه مناسب، ماشین مناسب یا هر چیز مناسبی داشتید زندگی‌تان آن چیزی می‌شد که همیشه آرزویش را داشته‌اید دست بردارید. درباره آن کسی که هستید و آنچه برای تغییر نیاز دارید صادق باشید. صورتت را بشور دختر جان ريچل هاليس
دوازده سال داشتم و با خانواده‌ام از یک تعطیلات در پارک یلواستون برمی‌گشتیم. پدرم ماشین فورد استیشن واگن ۵۷ زردمان را رانندگی می‌کرد، مادرم در صندلی جلو بود و من و برادران و خواهرانم در صندلی پشت جمع شده بودیم. ما در یک جاده‌ی مارپیجِ مرتفع، با یک دره‌ی عمیق در سمت راست‌مان و بدون هیچ ریل محافظی در حرکت بودیم. ناگهان روبه‎روی‎مان، سَرِ پیچی، یک ماشین ظاهر شد که وارد خطِ ما شده بود. به خاطر می‌آورم که مادرم جیغ کشید و پدرم پایش را روی ترمز کوبید؛ او نمی‌توانست ماشین را منحرف کند، چون دره چند قدم سمت راست‌مان بود. کند‏شدن زمان و یک لحظه سکوت مطلق را به یاد می‌آورم، پیش از آن‎که بوم! ماشین دیگر به ما برخورد کرد و ماشین‌مان را از کنار مچاله کرد. وقتی لغزیدن‌مان بالاخره تمام شد، بزرگ‎ترها پیاده شدند و شروع کردند به داد‎زدن، ولی من فقط همان‎جا ایستادم و به خرابی ماشین‌مان خیره شدم. اگر ماشین دیگر، فقط دو اینچ بیش‎تر به‌سمت ما منحرف شده بود، به جای کنار ماشین، با سپر جلوی ما برخورد می‌کرد و ما را مستقیم از روی صخره به پایین پرت می‌کرد تهدیدهای جانی مثل این، معمولاً برای همیشه در ذهن آدم حک می‌شود. دو اینچ آن‌طرف‌تر پیکساری وجود نداشت. شركت خلاقیت (خاطرات بنيانگذار پيكسار) اد كتمول
دختر زمام زندگیت را به دست بگیر. قرص‌ها را کنار بگذار، ترس را کنار بگذار، از فدا کردن تکه‌های وجودت دست بکش، گفتن اینکه نمی‌توانم را کنار بگذار. گفت‌وگوهای منفی با خودت را قطع کن، سوء استفاده از بدنت را کنار بگذار، از عقب انداختن کارها تا فردا و شنبه و سال بعد دست بکش. از فکر کردن به اینکه چه اتفاقی افتاده دست بکش و به این فکر کن که از این به بعد چه اتفاقی می‌افتد. پاشو، همین الان. از آن‌جایی که هستی بلند شو، اشک‌های درد دیروز را پاک کن و دوباره شروع کن… صورتت را بشور، دختر جان! صورتت را بشور دختر جان ريچل هاليس
آلبر نمی‌داند چه چیزی به فکرش رسیده است. شاید حس ششم باشد. شانه پیرمرد را می‌گیرد و هل می‌دهد. مرده به‌سنگینی برمی‌گردد و روی شکم می‌خوابد. باید چند ثانیه‌ای بگذرد تا آلبر به موضوع پی ببرد. سپس حقیقت به‌روشنی در نظرش نمایان می‌شود: کسی که به سوی دشمن پیش می‌رود با دو گلوله از پشت سر از پا نمی‌افتد. به امید دیدار در آن دنیا پی‌یر لومتر
مثل دیوانه‌ها زمین را می‌خراشد، درست مثل یک سگ شکاری. دوباره به آن دست می‌مالد. یک کت ارتشی است. دو دستش را تا بازو فرو می‌برد، انگار زمین در چاله‌ای ریزش کرده است. چیزهایی احساس می‌کند، اما نمی‌داند چه. سپس به سطح براق یک کلاه نظامی برمی‌خورد. دورتادور آن را لمس می‌کند تا این‌که نوک انگشتانش به آن جوان می‌خورد. «هه!» ادوارد همچنان گریه می‌کند و فریاد می‌زند و در همان حال بازوانش، با نیرویی بی‌مهار، به‌شدت به کار افتاده‌اند و زمین را جارو می‌کنند. عاقبت سر سرباز نمایان می‌شود، در فاصله‌ای کم‌تر از سی سانتی‌متر. انگار خوابیده است. به امید دیدار در آن دنیا پی‌یر لومتر
آن شب مرلن خواب غم‌انگیزی دید: شماری سرباز، در مرحله پیشرفته‌ای از پوسیدگی، در گورهایشان نشسته بودند و گریه می‌کردند. کمک می‌خواستند، اما هیچ صدایی از گلویشان بیرون نمی‌آمد. تنها سنگالی‌هایی غول‌پیکر، یخ‌زده از سرما، که مثل کرم برهنه بودند، به آنها یاری می‌رساندند و با بیل رویشان خاک می‌پاشیدند، همچنان که روی غریقی ازآب‌گرفته بالاپوشی می‌اندازند تا او را بپوشانند. به امید دیدار در آن دنیا پی‌یر لومتر
چه‌قدر در کودکی آرزوی چیزی را کردن آسان بود. آن وقت‌ها هیچ‌چیز به نظرش محال نمی‌رسید. بزرگ که می‌شوی می‌فهمی چیزهای زیادی هست که نمی‌توانی امید دسترسی به آن‌ها را داشته باشی، چیزهای ممنوع، چیزهای گناه آلود ناشایست.
اما آخر چه چیز شایسته است؟ نادیده انگاشتن تمامی امیالی که از ته دل خواهانش هستید؟
مثل آب برای شکلات لورا اسکوئیول
مادربزرگم نظریه ی بسیار جالبی داشت. می‌گفت هریک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می‌شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریت‌ها را روشن کنیم. برای این کار، محتاجِ اکسیژن و شعله هستیم. در این مورد، به عنوان مثال، اکسیژن از نفسِ کسی می‌آید که دوستش داریم؛ شعله می‌تواند هر نوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریت‌ها را مشتعل کند. برای لحظه‌ای از فشار احساسات گیج می‌شویم و گرمای مطبوعی وجودمان را در بر می‌گیرد که با مرور زمان فروکش می‌کند، تا انفجار تازه‌ای جایگزین آن شود.
هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله ور نگه می‌دارد. و از آن‌جا که یکی از عوامل آتش‌زا همان سوختی است که به وجودمان می‌رسد، انفجار تنها هنگامی ایجاد می‌شود که سوخت موجود باشد. خلاصه‌ی کلام، آن آتش غذای روح است. اگر کسی به موقع در نیابد که چه چیزی آتشِ درون را شعله ور می‌کند، قوطی کبریت وجودش، نم بر می‌دارد و هیچ یک از چوب کبریت هایش هیچ وقت روشن نمی‌شود…
اگر چنین شود، روح از جسم می‌گریزد و در میان تیره‌ترین سیاهی‌ها سرگردان می‌شود. بیهوده می‌کوشد برای سیر کردن خود غذایی بیابد، غافل از این که تنها، جسمی که سرد و بی‌دفاع بر جا گذاشته قادر بوده غذا تهیه کند. همین و بس.
مثل آب برای شکلات لورا اسکوئیول