خوندن هر کتاب جدید مثل این می‌مونه که یه راز عظیمو خونده باشی

- خاطرات صددرصد واقعی یک سرخ‌پوست پاره‌وقت
- شرمن الکسی
تقویم مطالعه ۱۳۹۷ X
مهر
آبان
آذر
تقویم مطالعه شما
ثبت نام کنید یا وارد سایت شوید
عنوان تاریخ چند صفحه خوندی تا صفحه

مهربان باشید. همه آدم‌ها در حال دسته و پنجه نرم کردن با چیزی هستند که شما از آن خبر ندارید.


"در دوردست، کنج افق، درختان عریان و استخوانی سپیدار چون مردگانی برخاسته از گور با پنجه‌هایی افراشته ابرهای تیره را برای گشودن راهی به سوی آسمان صبحگاهی و گوهر دُردانه‌اش، آفتاب، می‌خراشیدند؛ تندباد زمستانی، اما، بیمناک از گوهرافشانی آسمان بر زمین، پیکرهای تکیده درختان را به زیر تازیانه‌های بی‏‌امان خود گرفته بود. آسمان هرازگاهی می‌غرید؛ آن غرش از خشم بود یا از درد؟ اشک‌هایش که تازه باریدن گرفته بود نشان از دردمندی‌اش داشت"


فکر می‌کنم هیچ چیز کریه‌تر از این نیست که به زور زندگی را توی حلق آدم هایی بچپانند که نمی‌توانند از خودشان دفاع کنند و نمی‌خواهند زندگی کنند.


آدم بیچاره همیشه سوظن دارد، به دنیای خداوند از زاویه دیگری نگاه می‌کند و پنهانی هر آدمی را که می‌بیند گز می‌کند، با نگاه خیره مشوشی او را نگاه می‌کند، و با دقت به هر کلمه‌ای که به گوشش می‌رسد گوش می‌دهد – آیا دارند درباره او حرف می‌زنند؟ آیا دارند می‌گویند که به چیزی نمی‌ارزد، و آیا فکر می‌کنند که این آدم چه احساساتی دارد و از این منظر و آن منظر به چه می‌ماند؟ و وارنکا، همه می‌دانند که یک آدم بیچاره از یک تکه‌گلیم پاره‌پوره هم بی‌ارزشتر است و نمی‌تواند امیدی به جلب احترام دیگران داشته باشد، و هرچه هم این نویسنده، این آدمهای قلم‌انداز، هرچه که بنویسند! آدم بیچاره همیشه همان خواهد ماند که از اول بوده است.


لحظه‌های آخر سفر همیشه غم انگیز است، مگر آنکه خانه ات را دوست داشته باشی.


مثل همه بچه‌های دیگر جهان است؛ بی بغض و آرام. در دنیای که شبیه دنیای همه ی بچه هاست و آدم را مثل همیشه به فکر می‌برد که این دنیای مشترک، از کجای زندگی آدم ها، جدا می‌شود که دیگر تاب تحمل هم را نداریم. بچه‌های کوبایی و آمریکایی، بچه‌های آذری و ارمنی، بچه‌های سوری و بچه‌های دنیا آمده در خراب خانه ی داعش… همه شهروندان یک جهان اند که ناگهان بزرگ می‌شوند، می‌پاشند از هم و پرتاب می‌شوند به دنیایهایی که آدم هایش تاب تحمل هم وطن هایشان را هم ندارند، چه برسد به اینکه شهروندان دیگر دنیاها را تحمل کنند.


جای زخم مهاجرت هیچ وقت خوب نمی‌شود. چه روی بدن آنی که می‌رود و چه روی بدن آنهایی که کسی ترک شان می‌کند.


سینما شبیه سینماهای قدیمی خودمان است. با سقف‌های بلند و حس و حالی که آدم را برای تماشای فیلم آماده می‌کند. نمی‌دانم چه خاصیتی در این سینماهاست که د رهمان سالن انتظار آدم در خلسه ای فرو می‌رود و احساس می‌کند رویاپردازی از همین جا شروع شده است. این احساس را این سینماهای جدید و شیک و چند منظوره که بوی پاپ کور شان همه جا را پر کرده به آدم نمی‌دهند.


زخم عشق‌های شکست خورده اگر چه خوب می‌شود اما جایش در گوشه ای از قلب باقی می‌ماند.


بازم نشون بده