
۷ کتاب
کنوت هامسون نویسنده نروژی و برنده نوبل ادبیات است؛ چهرهای اثرگذار در شکلگیری رمان روانشناختی مدرن. او در نروژ به دنیا آمد و تجربه فقر، مهاجرت و کارهای گوناگون، حساسیتش به تنهایی و گرسنگی انسان را شکل داد.کنوت هامسون نویسنده نروژی و برنده نوبل ادبیات است؛ چهرهای اثرگذار در شکلگیری رمان روانشناختی مدرن. او در نروژ به دنیا آمد و تجربه فقر، مهاجرت و کارهای گوناگون، حساسیتش به تنهایی و گرسنگی انسان را شکل داد. رمان «گرسنگی» با تمرکز بر ذهن آشفته شخصیت اصلی، یکی از متنهای مهم گذار به ادبیات مدرن به شمار میآید.
مشقات اخیر بسیار صدمه ام زده بود، موی سرم دسته دسته میریخت، به سر دردهای عجیبی مبتلا شده بودم و از این حیث زیاد عذاب میکشیدم. مخصوصاً هر روز صبح به عصبانیت شدیدی دچار میشدم و هر چه میکردم رفع نمیشد. دستهایم را کهنه پیچ میکردم و چیز مینوشتم زیرا وقتی زیرا وقتی نفسم به پوست میخورد مشمئز میشدم.
۷ کتاب
مشقات اخیر بسیار صدمه ام زده بود، موی سرم دسته دسته میریخت، به سر دردهای عجیبی مبتلا شده بودم و از این حیث زیاد عذاب میکشیدم. مخصوصاً هر روز صبح به عصبانیت شدیدی دچار میشدم و هر چه میکردم رفع نمیشد. دستهایم را کهنه پیچ میکردم و چیز مینوشتم زیرا وقتی زیرا وقتی نفسم به پوست میخورد مشمئز میشدم.
زمین و زمان ساکت و آرام و غرق در تاریکی بود ولی از بلندیهای اطراف آوای دائمی کائنات که همچون زمزمه دور و یکنواختی هیچگاه خاموشی نمیپذیرد بلند بود. آنقدر به این زمزمه بی پایان ماتم خیز گوش فرا دادم که رفته رفته حواسم پریشان شد. آری این آوای دل انگیز سرود شامگاه اختران بود، نغمه دسته جمعی اجرام سماوی بود که بالای سرم در صحنه بیکران آسمان سیر میکردند.
- چرا این طور فکر میکردید؟ - برای اینکه خیلی میخندیدید. - بلی. درست است. آن زمان ما خیلی میخندیدیم. - ولی حالا نه؟ - آه! حالا هم چرا! بودن چقدر عالی بود!
بی نهایت منقلب بودم، نمیدانستم چه کنم؛ آن موجود تمام فکر هایم را به طور کامل به هم میریخت. خرسند بودم به نحو عجیبی شاد بودم؛ به نظرم میرسید که به نحو لذت بخشی در خوشبختی غوطه ور میشوم. او به صراحت خواسته بود من را بدرقه کند، این فکر از جانب من نبود، میل خودش بود. ضمن آن که پیش میرفتیم نگاهش میکردم، و بیش از پیش شهامت مییافتم؛ او به من دلگرمی میداد و با هر حرفش من را مجذوب خودش میکرد. برای لحظه ای فقر خودم، پستی ام، تمام هستی رقت انگیزم را از یاد بردم، احساس کردم که خون گرم، در سراسر پیکرم در جریان است،…
وقتی گرسنه ایم حس هایمان چه دخالتها که نمیکنند! احساس کردم مجذوب این موسیقی شده ام، در آن حل شده ام، به موسیقی بدل شده ام، جاری شده ام و خیلی مشخص احساس میکنم که جاری هستم، از خیلی بالا بر کوهها سایه میافکنم، در منطقههای روشن پیاده روی میکنم.