ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه‌ها
هنر ظریف رهایی از دغدغه‌هامارک منسونمارک منسون

این کتاب رنج‌های شما را به ابزار، زخم‌هایتان را به قدرت، و مشکلاتتان را به مشکلاتی معمولی‌تر تبدیل می‌کند. این پیشرفتی واقعی است. این کتاب را به چشم راهنمایی برای رنج‌هایتان بنگرید؛ راهنمایی برای چگونگی رنج کشیدن آسان‌تر و معنی‌دارتر. با شفقت و فروتنی بیش‌تر نگاهش کنید. این کتابی است درباره برداشتن قدم‌های سبک‌تر با وجود بارهای سنگین روی دوش‌تان، درباره آرامش بیش‌تر در برابر بزرگ‌ترین ترس‌هایتان و خندیدن به اشک‌هایتان در همان حالی که از چشم‌تان سرازیر است. این کتاب به شما یاد نمی‌دهد چطور به دست بیاورید یا بیندوزید، بلکه یا می‌دهد چطور ببازید و رها کنید. به شما یاد می‌دهد چطور سیاهه‌ای از زندگی‌تان بسازید و همه‌چیز جز مهم‌ترین‌ها را خط بزنید. به شما یاد می‌دهد چشمانتان را ببندید و مطمئن باشید که می‌توانید خودتان را به پشت رها کنید، و اگر زمین خوردید اشکالی ندارد. به شما می‌آموزد که دغدغه‌های کم‌تری داشته باشید. به شما می‌آموزد که سعی نکنید.

اون روز روی کاپوت ماشینم به یه دختره تجاوز کردن. پنج شش نفری بودن. اعتراض کردیم. خیلی عصبانی شدن. چند روز گذشت تا این که یه شب این جا نشسته بودیم که بنگ بنگ بنگ بنگ گلوله‌ها از در رد شدن. بعد همه جا ساکت شد… فرانسوا گفت ((ما هنوز زنده ایم. می‌شینیم و شراب می‌خوریم.) ) جان گفت ((این فقط یه هشدار بود. اونا میخوان که از این جا بریم و ما هم نمی‌ریم.) ) فرانسوا گفت ((تا این که بالاخره یه روزی دیگه نتونیم که بریم.) ) جان گفت ((اینا از پلیسا هم بیشتر اسلحه دارن، تازه بیشتر از این که پلیس به اینا تیراندازی کنه اینا به پلیس تیراندازی می‌کنن.) )

به‌دنیا آوردن بچه مثل پرت‌کردن موشک به هواست. همه‌چیز را سرِ راهش خراب می‌کند

چرا ما باید به قلبمان گوش دهیم؟ - برای اینکه هرجایی که او باشد، گنج تو، همانجا خواهد بود.

سال‌های طولانی، دانه دانه آرزو هایت را میکشند تا آنکه یک روز در میابی بدون همه چیز باز میتوانی زندگی کنی. میفهمی تمام آن چیزهایی که دوست شان داری پوچ و تو خالی اند. میفهمی که وزن اشیا در درون توست… از آن به بعد است که جور دیگری زندگی میکنی…

واقعیت از میان آشفتگی و تضاد خلق می‌شود و اگر این عناصر را نادیده بگیری،دیگر از واقعیت حرف نمی‌زنی.

حقیقت این است که اگر جامعه به احقاق حق من قد برافراشته بود، این سال‌های سیاه و پُر مشقت پیش نمی‌آمد و من تو را نمی‌یافتم. یافتن تو، بزرگ‌ترین پیروزی زندگی من بود؛ این را به تو تنها اعتراف نمی‌کنم، بلکه با صدای بلند، با فریاد، همه جا گفته‌ام، و باشد که ببینی در آینده چه گونه از این پیروزی خویش سخن بگویم. افسوس که امروز به دلایلی که تو خود می‌دانی زبانم بسته است… ناچارم که نام تو را حتی از شعری که مال توست حذف کنم، برای آن که مزاحمتی برایت فراهم نکنند. اما فردا که تو نام مرا به دنبال نام خود بگذاری و همه چیز آفتابی شود، دیگر چنین نخواهد شد.

در آنجا خانه‌های استیجاری وجود داشت که برای هر پنج نفر فقط یک تخت خواب بود و اگر در این خانه‌ها کسی می‌مرد تا زمان خاکسپاری دیگر اعضای خانواده مجور بودند هرشب پیش او بخوابند!

چقدر هنگامی که بی طرف هستیم، عادل می‌شویم! هر که هستید هرگز منافع قلبی خود را به دیگری نسپارید؛ فقط قلب انسان است که می‌تواند مدافع خوبی برای خود باشد: فقط دل انسان است که می‌تواند وکیل مدافع خود باشد: فقط دل می‌تواند در ژرفای زخم خود نفوذ کند؛ ورنه هر واسطه ای داور می‌گردد؛ تجزیه و تحلیل می‌کند، مصالحه می‌کند، بی تفاوتی را درک می‌کند، آن را ممکن می‌شناسد، آن را گریز ناپذیر می‌نامد، و در نهایت حیرت می‌بینیم این بی تفاوتی برایش موجه و قابل بخشش می‌گردد.

زندگی خلوتی همیشگی می‌شود. انسان جز در پشت دیوارها نمی‌تواند به تفکر بپردازد.

بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می‌افتد. اگر اتفاق در بیرون بیفتد، مثل وقتی که اردنگی می‌خوریم، می‌شود زد به چاک. اما از درون غیر ممکن است.

سابینا، تو نشانت را بر جهان گذاشتی. من عبور می‌کنم از این جهان همچون روح. شب‌ها آیا هیچ‌کس توجه می‌کند به جغد روی درخت، به خفاشی که می‌خورد به شیشه‌ی پنجره وقتی دیگران مشغول صحبت‌اند، به چشم‌هایی که بازتاب دارند مثل آب و می‌نوشند مثل کاغذخشک‌کن، ترحمی که سوسو می‌زند به‌آرامی همچون نور شمع، فهمی که مردم قرار می‌دهند خودشان را در آن که بخوابند؟

گاهی بزرگترین دلتنگیِ ما از دوریِ عزیزانمان، احساسی است که آن‌ها درباره خودمان به ما می‌دادند.

فیلسوف سوم اهل میلتوس آناکسیمنس بود. وی فکر می‌کرد منشا تمام چیزها هوا یا بخار است. آناکسیمنس البته با نظریه ی طالس درباره ی آب آشنا بود. اما آب از کجا آمد؟ به نظر آناکسیمنس آب اوای متراکم است. می‌بینیم وقتی باران می‌بارد، آب از هوا می‌تراود ، پس گمان برد ، اگر آب را بیشتر بفشریم خاک می‌شود، شاید دیده بود چگونه از یخهای آب شده شن و ماسه بیرون می‌آید. همچنین تصور می‌کرد آتش هوای رقیق است. بنابراین ، اناکسیمنس نتیجه گرفت ، هوا منشا آب و خاک و آتش است.

من به هیچ چیز اهمیت نمی‌دهم جز آفرینش و انسان و عشق. تا آنجا که خودم را می‌شناسم همیشه کاری را که باید می‌کردم کرده‌ام تا همه چیز را به آخر برسانم. و نیز می‌دانم که گاهی می‌گویند: « فقدان کامل احساس بهتر است از احساسی نصفه‌نیمه. » اما من به احساسات کامل و به زندگی‌های مطلق باور ندارم. دو نفر که همدیگر را دوست دارند، عشقشان را فتح می‌کنند، زندگی و احساسشان را می‌سازند و این فقط علیه شرایط نیست بلکه علیه تمام چیزهایی‌ست که آن‌ها را محدود و ناتوان می‌کند، به عذابشان می‌اندازد و بهشان فشار می‌آورد. عشق، ماریا، جهان را فتح نمی‌کند اما خودش را چرا. تو خوب می‌دانی، تو که قلبت چنین سزاوار ستایش است، که ما خوف‌انگیزترین دشمنان خودمان هستیم.

ولی بذارین اینو بهتون بگم: بعضی شبها، وقتی که به ستاره‌ها نگاه می‌کنم و آسمون پهناور رُ بالای سرم میبینم، خاطره‌های گذشته به یادم میان. من هنوز مثل هرکس دیگه‌ای رؤیا و آرزو دارم، و خیلی وقتها به آرزوهای از دست رفته ام فکر می‌کنم و اینکه اگر این آرزوها و رؤیاها تحقق پیدا می‌کردن چی می‌شد. ویه دفعه می‌بینم که چهل سال، پنجاه سال، شصت سال از عمرم گذشته؛ می‌فهمین چی میگم؟ خب، که چی؟ من شاید خنگ باشم، ولی با این حال بیشتر اوقات سعی کردم که کار درست رُ انجام بدم - رؤیاها هم که فقط رؤیا هستن، مگه غیر از اینه؟ بنابراین هر اتفاقی که تا الان افتاده، من اینو به خودم میگم: من می‌تونم به گذشته ام نگاه کنم و بگم که حداقل زندگی یکنواخت و خسته‌کننده‌ای نداشتم. - منظورم رُ می‌فهمین؟

دنیا رو قحطی برداشته اما ما همه اضافه وزن داریم.

هیچکس نمی‌تواند شما را پایین‌تر از خود بداند، مگر با رضایت شخص شما.

با اندیشیدن زیاد به جهان جوری می‌شوی که نترسی.

فقط بعد فاصله‌جغرافیایی است که می‌تواند اعتمادبه‌نفس را به کسی‌که هیچ‌گاه تلاش‌نکرده از خانواده جدا شود، برگرداند.

یک چیز را از زندگی خوب یاد گرفته بود و آن این که بعضی وقت ها، رفتار آدم‌ها معنی و تعبیر خاصی ندارد.

باید هر چیزی جز #عشق به خدا را بروبیم و دور بیندازیم و از مرضِ خود را متفاوت و مهم شمردن خلاص شویم. اگر وابستگیمان به خانواده، مقام، پول و ثروت، حتی مسجد یا مدرسه محله مان به مرض منیّت دچارمان می‌کند، که می‌کند، باید این وابستگی را از میان برداریم.

همان‌طور که شما چشم برای دیدن نورها و گوش برای شنیدن صداها دارید، همان‌طور هم قلبی برای درک زمان در سینه دارید. و هر زمانی که با قلب درک نشد، وقتی است که از دست رفته، مثل رنگین کمان برای آدمی نابینا و نوای بلبل خوش آواز برای آدم کر. متاسفانه قلب‌هایی وجود داره که با این که تپش دارن کر و کورن.

۱۳- من فکر می‌کنم زنانی که کمتر حرف می‌زنند، جذاب ترند. زیرا این کار آن‌ها را مرموز جلوه می‌دهد. اصلاً خوب نیست که در هنگام صحبت، مدام از این شاخه به آن شاخه بپریم که فقط وقت‌مان با هم بگذرد. کیفیت یک رابطه باید مهم باشد نه کمیت آن. اگر زنی ناراحت و یا رنجیده است، مرد باید بدون اینکه زن حتی یک کلمه بر زبان بیاورد، آن را بفهمد.

هر کسی یه ستاره نورانی داره که اون رو به طرف سرنوشتش فرا می‌خونه، اما اگه تو از گوش کردن به ستاره ت دست برداری، صدا در طی سال‌ها مبهم‌تر می‌شه تا اینکه دیگه نمی‌تونی اون رو بشنوی.

کارمند جزء بودن خفت‌آور نیست آقا. . . « جزء» بودن و جزیی از یک کل نبودن خفت‌آور است.

موقع خداحافظی به طرف من آمد. همدیگر را نگه‌داشتیم. گفت: « بابت دیشب ممنونم. آن اسب‌ها، حرف‌هامان، همه چیز… کمک می‌کند. فراموش نمی‌کنیم. » به گریه افتاد. گفتم: « برایم نامه بنویس، خب؟ فکر نمی‌کردم این اتفاق برایمان بیفتد. آن همه سال. هیچ‌وقت حتی یک‌لحظه هم فکر نمی‌کردم این اتفاق بیفتد. فکر نمی‌کردم برای ما اتفاق بیفتد. » گفت: « می‌نویسم. نامه‌های مفصل؛ مفصل‌ترین نامه‌ای که دیده‌ای. مفصل‌تر از آن نامه‌های دوران‌دبیرستان. » گفتم: « منتظرشان می‌مانم. »

بیرو ن که آمدم، دیدم کریم شیرین دارد اُسرا را کتک میزند. هوا به قدری پاک و خوب بود که انگار زمین و زمان میخواست با آن زیبایی، پوچی جنگ را به رخِ ما بکشد.

پایهٔ تمام متدهای نظامی این است: وقتی مردم گوش نمی‌دهند، به آنها تیراندازی کن.

در نقد این کتاب مقدمه نویسنده هم زیباست وهم گویا که بهتر است نقل آن را عینا بیاورم: پیشگفتار ((در شهرستان‌های کوچک، مردمان یکدیگر را بهتر می‌شناسند، و هنگام نشست و برخاست با یادکَردهای شیرین و تلخ، دَمِِ خوشی را با یکدیگر سِپَری می‌کنند. اندیشه‌ی نگارش و داستان‌پردازیِ این کتاب، زنده کردن یادکردهای فراموش شده‌ی کسانی است، که در نهایت سادگی، تنگدستی، و گاه دیوانگی، پیکره بندِ فکاهیِ یا تلخکامی آن بوده‌اند. تو‌در‌توی زندگی آنها، واژگانی را خواهید یافت که آنان خود از آن پیروی کرده، یا همروزگاران خویش را، به واکنش‌هایی زشت و زیبا وا‌می‌داشته‌اند. به هر روی، این کتابِ داستان را به مردمان شهر دارابگرد که یادکَردها، و کاردانی‌هایِ همچون منی را بارور ساخته‌اند، پیشکش می‌کنم. فرهیختگان آن شهر خود شهره‌اند و جاوید نام، باشد که این کوتاه یادکرد از مردمان ساده و دوست داشتنی زیست بومِ مهربان پرور ما، دارابگِرد، نام آنان را جاوید و لبخندی برگونه‌یِ تو همروزگار نازنین، بنشاند.) ) آنچه توجه من را بخو جلب کرد این است که نویسنده در پایان با نشان دادن عکس این شه و اماکن تاریخی آن و گنجاندن تاریخی کوچک شما را وادار می‌کند که به رفتن وسفر به این شهر بیاندیشید که خود نوآوریست ودر کگمتر کتاب داستانی این چنین است وشاید نیست. در هر صورت کتاب زیبا ودوست داشتنی است وبی آنکه اهل کجایید شما رابه دوران شیرین کودکی وخاطرات خوب سوق می‌دهد.

این جوانک‌ها چه خرسند می‌بایست بوده باشند هنگامی که احساس می‌کردند بسیار تیره روزند.

خداوند استعداد خاصی به تو ارزانی داشته. حالا این وظیفه توست که این استعداد را بپرورانی. چون کسی که استعداد خدادش را هدر می‌دهد، گوساله ای بیش نیست.

با توجه به اینکه بر سر یک انسان چه آمده باشد، هر چیزی امکان دارد

باور کن دزیره، باور کن که یک زن تنها با ازدواج می‌تواند به مفهوم راستین زندگی پی ببرد!

”فاجعه“ برای مجموعه‌ای از نامه‌های عاشقانه، می‌تواند نامی دلنشین باشد!

هدف از نگاه کردن به هنر این نیست که به ما یاد بدهد دقیقاً مانند آن هنرمند واکنش نشان دهیم؛ باید شیوهٔ بنیادی او الهام‌بخش ما باشد؛ یعنی باید بفهمیم چه‌چیز یک قطعهٔ خاص از طبیعت را بیشتر دوست داریم، تجربیات‌مان در این مکان‌های خاص طبیعت را جدی بگیریم و دربارهٔ اشتیاق‌مان انتخابگر باشیم، تا این‌که طبیعت بتواند در تصورات ما به نیروی باثبات‌تر و درمانگرتری تبدیل شود.

۷- گفت‌وگو بخشی از رابطه است، نه همه آن. زن‌ها درباره صحبت از احساسشان زیاده روی می‌کنند و آن وقت اگر شما دیگر حرفی برای گفتن نداشته باشید، صورت خوشی ندارد. باید یک تعادلی، جایی در آن میانه، وجود داشته باشد.

هیچ‌وقت نباید به کسی که دستگیر شده خندید، هیچ‌وقت.

گفت آرزو دارد مذهب جدیدی را آغاز کند که مقدس‌ترین چیزهایش زیتون و لیمو باشد.

خیلی از زوج‌ها اول همدیگر را دوست دارند، بعد از هم خسته می‌شوند و دست آخر از هم بدشان می‌آید. هرچند گاهی هم، خلاف این می‌شود.