ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب درخشان (علم غیب)
درخشان (علم غیب)استفن کینگاستفن کینگ

جک تونس نویسنده‌ای جویای نام است که می‌خواهد زندگی خانوادگی و شغلی‌اش را از نو بسازد. جک که شغل معلمی در مدرسه پیش‌دانشگاهی ورمونت را بعد از حمله به یک دانش‌آموز از دست داده است، مشتاقانه سرایداری زمسانی هتل کوهستانی پرت اوورلوک را می‌پذیرد و امیدوار است که بتواند در آن مکان دورافتاده ارتباط جدیدی با خانواده‌اش، همسر و پسرش، برقرار کند و به نگارش نمای‌نامه جدیدی بپردازد. دنی پسر پنج ساله جک که به دلیل موهبتی خدادادی از قدرت خارق‌العاده‌ای برخوردار است، بلافاصله پس از نقل مکان به هتل اوورلوک متوجه تصاویر و ارواح موجود در هتل می‌شود. با بارش برف سنگین و بسته شدن راه‌های ارتباطی حوادثی رخ می‌دهد که تمام افراد خانواده به خطر می‌افتند و...

ما هرگز از آنچه نمی‌دانستیم و از کسانی که نمیشناختیم ترسی نداشتیم. ترس، سوغات آشنایی هاست.

انسان همیشه خودش را مقصر می‌داند، حتی اگر کاری از دستش برنیاید تا جلوی آن را بگیرد.

درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است

لحظه‌ای می‌رسد که باید تقدیر را وادار به انجام کاری کنید، وادارش کنید که شجاعانه برخورد کند. بله، همیشه لحظه‌ای می‌رسد که باید رفت و شانس را با شجاعت و انرژی دنبال کرد و با تمام وجود تلاش کرد. تمام مهره‌ها، همه‌ی پول‌ها، همه‌ی قرارهای مزایده، راحتی، بازنشستگی و احترام آدم‌های هم‌رتبه، هم‌‌شأن و مقام، همه چیز. این « رهایش کن شاید مال تو باشد» درست نیست. این درست است: « دنبالش کن و شاید کائنات از تو تقدیر کنند» .

این‌طور که به‌نظر می‌رسد، از نظر مهاتما موقعیت اجتماعی دالیت‌ها غیرقانونی است، مغایر با قانون اساسی و حقوق بشر است، اما بااین‌حال از آن‌موقع هیچ‌چیزی تغییری نکرده است. اکثر دالیت‌ها بی‌هیچ اعتراضی سرنوشت‌شان را می‌پذیرند. عده‌ای دیگر به دین بودیسم می‌پیوندند تا به شیوهٔ باباصاحب، رهبر معنوی دالیت‌ها، از سیستم کاست‌ها فرار کنند. اسمیتا درمورد این مراسم بزرگ دسته‌جمعی که در آن هزاران نفر دین خود را عوض می‌کنند، چیزهای زیادی شنیده است. حتی قوانین ضد تغییر مذهب هم رسماً اعلام شدند، تا بتوانند جلوی این حرکت‌ها را، که از قدرت مقامات کم می‌کند، بگیرند. از این پس کسانی که می‌خواهند دین‌شان را تغییر دهند، باید مجوز بگیرند، اگر این کار را نکنند، تحت پیگرد قانونی قرار می‌گیرند، چیزی که بسیار خنده‌دار است: مثل این می‌ماند که از زندان‌بان اجازهٔ فرار بخواهیم.

خدا دوست دارد بنده‌های عزیزش را در بیابان سرگردان کند تا وقتی به آب می‌رسند، قدرش را بدانند.

مقابل آدمی که کمال‌طلب نیست، بیشتر وقت‌ها کسی‌است که عشقی در دل ندارد.

« اگر یکی همین طوری راه بیفتد برود ،جای خیلی دوری نمی‌رود. . »

اغلب در مدارس ،دو ناظم وجود دارد با شرح وظایفی کاملا تعریف شده! یکی که بداخلاق است و صرفا طبق داده‌های آماری واصله و نه بر مبنای روانشناسی رنگ و چهره،معمولا کت و شلوار قهوه‌ای سوخته می‌پوشد و یک خط اخم عمیق،میان دو ابرو دارد و دیگری خوش اخلاق،که لباسش-در بسیاری از موارد دیده شده-یک پیراهن آبی آسمانی و شلواری روشن است،با یک سبیل کاملا افقی مستطیل شکل به مساحت فاصله لب تا دماغ ضرب در طول چاک دهان.

چشم شما کاملاً دنبال هدف رسیدن به محصول نهایی است. شما به فرایند یا اینکه چه چیزی در طی فرایند رخ می‌دهد، اهمیتی نمی‌دهید. ممکن است باور داشته باشید که اشتیاق برای عالی بودن خوب است؛ اما به‌حدی مشتاق راضی کردن دیگران هستید که در مورد همه جزئیات پروژه‌تان نگرانی دارید و مجبور هستید آن را بارها و بارها بررسی کنید تا مطمئن شوید بهترین کاری را که می‌توانسته‌اید انجام داده‌اید. اما این خوب است چون اگر به دیگران اجازه دهید که نقص‌هایتان را ببینید، احساس می‌کنید که مورد تأیید قرار نمی‌گیرید و پذیرفته نمی‌شوید، چون آن‌ها شما را بازنده می‌دانند. ترس شما از رد شدن باعث می‌شود خیلی سخت‌تر و طولانی‌تر کارکنید تا بتوانید بهترین کار ممکن را انجام دهید.

اگر موضوع بر سر « شاعر بودن» است؛ به آن‌ها بگو که من بزرگ‌ترین شاعر عالمم. نه به خاطر هیچ کدام از شعرها که تا به امروز نوشته‌ام… نه به خاطر « هوای تازه» نه به خاطر « باغ آینه» ، نه برای خاطر « پریا» که یک امید است، نه برای خاطر « دخترای ننه دریا» که یک درد و یک نومیدی است. نه برای خاطر شبانه‌ها و نه برای خاطر « تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن» که بزرگ‌ترین اشعار فارسی نیمهٔ دوم قرن بیستم هستند… نه؛ به خاطر هیچ کدام این‌ها نه؛ بلکه تنها و تنها برای خاطر آیدا؛ برای خاطر تو که زیباترین شعر منی. برای خاطر تو، شعر زندگی من، همهٔ زندگی من… برای خاطر تو…

خارجی بودنش، درهای محفل‌های اجتماعی را که کارهای نویدبخش ایجاد می‌کرد، به رویش می‌بست.

همهٔ انسانها به طور یکسان محکوم‌اند که روزی بمیرند.

« عاشق مادربزرگم هستم که منو بزرگ کرده. عاشق مادرم هستم که منو گم کرده بود. عشق من انتها نداره. قلبم بی‌نهایته و شادیم مدام زیادتر و زیادتر می‌شه. می‌بینید. »

بگذار سرنوشت حقیر خود را به موسیقی شکوهمند جهان مرتبط نکنیم، اگر زندگی ما نغمه ناجوری است به این معنی نیست که در عمق این جهان، بین همهٔ قوانین هستی نیروی زیبا و عظیمی وجود ندارد.

آدم از خودش راحت‌تر خوشش می‌آید وقتی دیگران هم از او خوششان بیاید.

من تمام و کمال متعلق به تو هستم و می‌دانم که دیگر هیچ چیز احساس مرا نسبت به تو تغییر نخواهد داد. امشب، عشق عزیزم، صورتم طوری شده که دلم می‌خواهد هی به آن نگاه کنم. صورتم پرطراوت شده. ممنونم عزیزم. هیچ‌کس در دنیا موفق نشده چنین نگاهی به چشمانم ببخشد. دوستت دارم. با تمام جان دوستت دارم، با تمام توانم. دلم می‌خواهد تو را کنار خودم داشته باشم و در این سال نویی که می‌آید، رو در روی تو بنشینم. این بار در آغوشت نخواهم بود، اما در هر لحظه از روز که چشمانت را ببندی انگشتانم را روی لب‌هایت احساس خواهی کرد. و. وای از آن صورت زیبایت!

متوجه باشید که حتی اگر اوضاع بد پیش برود، حق با شماست. موفقیت بر طبق معیارهای جامعه به معنای این نیست که مسیری اشتباه را طی کرده‌اید. شما از طریق تصمیم‌هایتان در حال خلق چیزی هستید که برای سفرتان به آن نیاز دارید. می‌توانید با متقاعد کردن خودتان که گزینه دیگر بهتر بوده، خودتان را آزار دهید؛ اما هرگز نمی‌دانید که آیا گزینه دیگر واقعاً بهتر بوده است یا خیر. وقتی از شم و شهودتان پیروی کنید، در مسیر صحیح هستید.

ضریح ایستاده بود آن وسط. مردم همه ضریح را نگاه میکردند. من هم. انگار هیچ کس هیچ آرزویی نداشت. انگار هیچ آرزویی نداشتند جز اینکه ضریح را بگیرند. آمده بودند آرزوهاشان را بگویند، ضریح شده بود خودِ آرزو.

چه تعداد دیگری باید بمب به شهرهایشان پرتاب می‌کردیم تا درک کنند که آن‌ها دوستان ما هستند

در کویر نمی‌شود خیلی چیزها را گنجاند. مگر اینکه چند قبر به آن اضافه شود.

نویسنده ای ماهها وقت خود را صرف نوشتن کتابی می‌کند و هرچه دارد، روح و جان خود را در آن کتاب می‌ریزد، و آن وقت کتاب او آنقدر در گوشه ای خاک می‌خورد تا خواننده، از همه کار جهان آسوده شود و به آن نگاهی بیندازد. / از ترجمه ی مهرداد نبیلی

من همین‌جا منتظر می‌مانم. می‌ترسم و اوضاع قلبم بد است، به هیجان عادت ندارد، از عمل مستقیم بدش می‌آید، همیشه بهتر است پشت صحنه باشم…

آدم لازم نیست خیلی چیز از کسی داشته باشه تا به یادش باشه ، فرانسیسکو. حتی یه چیز هم کفایت می‌کنه.

مادر میان همه آن‌قدر محبوبیت داشت که دیگر نیازی نبود تمام ساعات روز خود را سرگرم کند. مصطلح است که: « سحرخیز باش تا کامروا باشی» و سحرخیزان نیز به راحتی این احساس را به شما القا می‌کنند که جهان به کام آنهاست. آنها از این‌که انسان‌هایی شاد و پر سروصدا هستند، به خود می‌بالند؛ اما یک انسان هنگامی‌که از محبوبیت خود در بین دیگران آگاه باشد، دیگر به جلب‌توجه و انجام حرکات‌متظاهرانه نیازی ندارد.

« طبیعت کودکی است که با زندگی‌های ما بازی می‌کند. وقتی از اسباب‌بازی‌های شکسته‌اش خسته می‌شود، دورشان می‌اندازد تا بازیچه‌های دیگری را جانشین آن‌ها کند. مسئولیت ما است که آن‌ها را جمع و تعمیر کنیم. »

اعتیاد مکان کوچک و امنی‌ست برای پنهان‌شدن؛ جایی‌که آدم‌های حساس، برای فرار از عشق و رنج، توی آن فرو می‌روند. آن‌جا دست کسی به ما نمی‌رسد؛ جای‌مان امن است. اما از آن‌جا که عشق و رنج، تنها چیزهایی هستند که ما را رشد می‌دهند، به‌محض این‌که پنهان می‌شویم، شروع می‌کنیم به تحلیل‌رفتن، به کم‌شدن، تمام‌شدن، به مُردن. قفسی که من ساختم تا از خودم در برابر سمّ جهان محافظت کنم، اکسیژن مرا هم دزدید. نمی‌دانستم به دیده‌شدن و شناخته‌شدن هم مثل هوا نیاز دارم.

مادرم اغلب می‌گفت که هیچوقت کسی بدبخت تمام عیار نیست. همه مردم می‌دانند که زندگی به زحمتش نمی‌ارزد. حقیقتا من منکر نبودم که در سی سالگی مردن یا در هفتاد سالگی، چندان اهمیتی ندارد. چون طبیعتا در هر دو صورت مردان و زنان دیگر زندگانی شان را خواهند داشت. همیشه این من بودم که می‌مردم. چه حالا چه بیست سال دیگر…

زندگی خصوصی اشخاص مقدس است. آدم باید رعایت خلوت دوستانش را بکند

ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﮐﻪ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ‌ﯼ زﻧﺪﮔﯽﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﻢ، ﻗﺎﺩﺭ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺑﻮﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺘﺎ ﺑﻤﯿﺮﯾﻢ، ﺑﻤﯿﺮﯾﻢ! ﺫﺭﻩ ﺫﺭﻩﯼ ﻋﺸﻘﯽ ﮐﻪ ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﺍﯾﻢ ﻭ ﺑﺮﮒ ﺑﺮﮒِ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﮐﻪ ﺭﻗﻢ ﺯﺩﻩ ﺍﯾﻢ، ﻫﻤﺎﻥﻃﻮﺭ ﺳﺮ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﺩ. . ﻣﺎ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺩﻡﻫﺎﯾﯽ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﻤﺎﻥ ﻟﻤﺴﺸﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﻬﺸﺎﻥ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﻢ.

اما وقعا باحال است. از فکر خواندن کتاب‌های خواهرم کیف می‌کنم. از فکر این‌که وارد یک کتاب‌فروشی بشوم و اسمش را روی جلد یک کتاب کت و کلفت قشنگ ببینم خیلی خوشم می‌آید. شور و حال رودخانه‌ی اسپوکن اثر مری پا به فرار. خیلی باحال است. گفتم: « هنوزم می‌تونه کتاب بنویسه. برای عوض کردن زندگی همیشه فرصت هست. » این را که گفتم عُقم گرفت. هیچ هم این حرف را قبول نداشتم. آدم هیچ‌وقت فرصت عوض کردن زندگی‌اش را ندارد. تمام. گندش بگیرند.

… « هنرنیزصرفا یک شیوه زیستن است و انسان به طور ناخودآگاه خودرابرای آن شیوه از زندگی آماده میکند؛ودرهمه موارد،آنچه اصل است به هنرنزدیک‌تر است»

آنطور که او می‌نگریست هر پرسشی هنوز به زبان نیامده بی معنا بودن خودش را آشکار می‌کرد.

ما می‌خواهیم کاری کنیم که مهم‌ترین احساس دنیا یا شاید یکی از مهم‌ترین احساسات جهان، بمیرد. دلم می‌خواست او مرا نجات بدهد. او هم نیاز داشت من نجاتش بدهم… ولی راه دیگری برایم باقی نگذاشت…

او شبیه کسی بود که خدا در آفرینش روحش خسته شده بود.

می‌تونیم بشینیم و فکر کنیم و حس بدی نسبت به هم داشته باشیم و خیلی‌ها رو برای کارهایی که انجام دادن یا ندادن یا چیزهایی نمیدونستن مقصر بدونیم. ن می‌دونم. گمونم همیشه کسی هست که مقصر دونست. شاید اگه بابابزرگ مامان رو نمی‌زد٬ اون آن‌قدر ساکت نمی‌شد و شاید با بابام ازدواج نمی‌کرد چون کتک نخورده بود و شاید من هیچ وقت به دنیا نمی‌اومدم. ولی خوشحالم که به دنیا اومدم٬ پس نمیدونم می‌شه راجع به همه‌ی این اتفاقا گفت خصوصا که به نظر می‌رسه مامان از زندگی‌اش راضی‌یه، و نمیدونم چیز دیگه‌ای باشه که بخواد.

وقتی چیزی در انسان پیدا شد همیشه آثاری از آن در او می‌ماند.

آزمون و خطا،برای ساخت یک هواپیما روش بدی نیست،اما در مورد ساختن یک تمدن،روشی مصیبت بار است.

به تو فکر می‌کنم و همین مرا خوشحال می‌کند.

چرا آدم نباید گاهی هم بی‌نزاکت و پست باشد، آن هم در کشوری که به این آسانی و راحتی با آدم رفتار می‌کنند و این امر خیلی هم طبیعی تلقی می‌شود.