ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب هویت
هویتمیلان کوندرامیلان کوندرا

در رمان هویت وضع و موقع انسان معاصر به زیر ذره‌بین گذاشته می‌شود و سرگشتگی و التهاب جان و روان را به نمایش در می‌آید. شخصیت‌های رمان از چگونگی تحول جهان خرسند نیستند، مشارکت در قیل و قال ((این آشفته‌بازار بی‌ارزش)) را برنمی‌تابند، و ((بلاهت درمان‌ناپذیرش)) را جدی نمی‌گیرند. افکار و احساسات شانتال و ژان‌‌مارک خواننده را به هیجان می‌آورد و ذهن او را به افق‌های دوردست تفکر و تخیل می‌کشاند، آنان با حسرت به ارزش‌های متعالی از دست‌رفته می‌اندیشند، درباره موقعیت کنونی زندگی بشر گفت‌و‌‌گو می‌کنند، و برای نجات خویش به عشق پناه می‌برند.

زیبایی گوهری است که هر چیزی را قابل بخشش می‌کند، حتی ابتذال را. هوشمندی به نظر نمی‌آید غرامتی باشد که طبیعت به کسانی می‌پردازد که مورد حمایتش نبوده اند، ولی در مورد شخصی که زیباست اسباب بازی زائدی است که ارزش گوهر را بیشتر بالا می‌برد. زشتی، همیشه، از پیش محکوم است و من محکوم به تحمل این سرنوشت غم انگیز بودم و علاوه بر این، رنج بیشتری می‌بردم چون ابله نبودم

مادرم به هر چیزی که در طبیعت رشد می‌کرد و زندگی می‌کرد عشق می‌ورزید هر چیزی مارمولک، درخت، گاو، جیرجیرک، پرنده، وزغ، خوک.

فهمیده بودم شاید بشود بدون این‌که سقفی بالای سرت باشد دوام بیاوری، اما نمی‌توانی بدون آن‌که بین درون و برونت توازنی برقرار کنی ادامه بدهی.

می‌دانم که خندهٔ ما مقدس است، چون نشان می‌دهد که دو نفر دقیقاً این‌جایند، با هم، روی سطح آب. آمده‌اند تا نفس بکشند، هیچ‌کدام به درون خودشان فرار نمی‌کنند. هر دو همین‌جا هستند تا به هم برسند. همین‌طور که می‌خندیم، با خودم فکر می‌کنم این فضایی که الان در آن هستیم، عشق است؟ می‌شود فقط زمانی توی این فضای عاشقی باشی که یک انسان کاملی؟ ما چطور به این‌جا آمده‌ایم؟ این‌جا برایم امن است؟

پدر فیلسوفم نمی‌توانست کاری به سادگی کوتاه کردن مو را هم بدون تفکر درباره معنایش انجام دهد. می‌گفت: « مو، سمبل مردانگی و سرزندگی، هرچند خیلی از آدمای شل و ول موهای بلندی دارند و خیلی از آدم‌های پرطراوت کچلن. اصلا برای چه کوتاهش می‌کنیم؟ مگه چه هیزم‌تری به ما فروخته؟» و با قیچی هایی سریع و بی ملاحظه موها را به پرواز درمی آورد. بابا موهای خودش هم می‌زد، اغلب بدون آیینه. « قرار نیست جایزه بگیرن، فقط باید کوتاه شن. » ما پدر و پسری بودیم با موهایی نامرتب و مجنون؛ تجسم یکی از ایده‌های پدرم ک بعدها معنای حقیقی اش را فهمیدم: رهایی در اینست که شبیه دیوانه‌ها باشی. /ص15

حقیقت مثل یک کارد برنده و یک زخم غیرقابل علاج است و به همین جهت همه در جوانی از حقیقت می‌گریزند و عده ای خود را مشغول به باده گساری و تفریح با زنها می‌کنند و جمعی با کمال کوشش در صدد جمع آوری مال بر می‌آیند تا اینکه حقیقت را فراموش نمایند و عده ای به وسیله قمار خود را سرگرم می‌نمایند و شنیدن آواز و نغمه‌های موسیقی هم برای فرار از حقیقت است. تا جوانی باقیست ثروت و قدرت مانع از این است که انسان حقیقت را درک کند ولی وقتی پیر شد حقیقت مانند یک زوبین از جایی که نمی‌داند کجاست می‌آید و در بدنش فرو می‌رود و او را سوراخ می‌نماید و آن وقت هیچ چیز در نظر انسان جلوه ندارد و از همه چیز متنفر می‌شود برای اینکه می‌بیند همه چیز بازیچه و دروغ و تزویر است آن وقت در جهان بین همنوع خویش، خود را تنها می‌بیند و نه افراد بشر می‌توانند کمکی به او بکنند و نه خدایان.

آنچه بر جهان حکومت میکند، پیشامد و احتمال است، تصادف محض، و تصادف هر روز مثل سایه ما را تعقیب میکند. هر آن ممکن است زندگی را از ما بگیرند، بی هیچ علتی.

کریگ به دوره‌های روان‌درمانی می‌رود. ما به‌ندرت با هم صحبت می‌کنیم. دیگر به هم ابراز علاقه نمی‌کنیم و دیگر حتا به رابطهٔ جنسی هم اشاره‌ای نمی‌کنیم. نمی‌توانم درونم را برای کسی آشکار کنم که به او اعتمادی ندارم، پس خودم را به روی کریگ می‌بندم. مراقبت از بدن و قلبم حالا به عهدهٔ خودم است. من و کریگ به شُرکای کاری تبدیل شده‌ایم و کارمان بزرگ‌کردن بچه‌هاست. در برخورد با هم مؤدبیم، همان‌طوری که باید باشیم. و البته، این پایانِ ماجرا نیست.

حدود سه و نیم صبح جورجی مردی را آورد به بخش که یک چاقو توی چشمش بود. پرستار گفت: « امیدوارم تو این بلا رو سرش نیاورده باشی. » جورجی گفت: « من؟ نه، همین‌جوری بود. » مرد گفت: « زنم این کارو کرد. » تیغه تا دسته رفته بود توی گوشه‌ی چشم چپش. یک جور چاقوی شکاری بود. پرستار پرسید: « کی آوردت؟» مرد گفت: « هیچ کس. پیاده اومدم. سه تا خیابون بیشتر راه نبود. » پرستار با کنجکاوی نگاهش کرد: « باید بستریت کنیم. » مرد گفت: « باشه. کاملا برای همچین چیزی آماده‌ام. » پرستار این بار کمی طولانی‌تر نگاهش کرد. گفت: « اون یکی چشمت شیشه‌ایه؟» گفت: « پلاستیکیه، شایدم یه چیز مصنوعی دیگه. » به چشم آسیب‌دیده اشاره کرد و گفت: « اون وقت تو با این چشمت می‌بینی؟» « می‌تونم ببینم. ولی نمی‌تونم دست چپم رو مشت کنم. فکر کنم چاقو به مغزم آسیب زده. » پرستار گفت: « یاد خدا» گفتم: « بهتره برم دکتر رو بیارم. »

با تمام آرزوها و امیدها، با عشقی که خودت می‌دانی، منتظر رسیدن تو هستم. و تا آن وقت، از دور می‌بوسمت.

با اینکه این همه روی زمین زندگی کردی باز هم نفهمیدی کی هستی. اگر هم نفهمی کی هستی چه طور می‌تونی چیزی که هستی باشی؟

اگر بخواهیم سرمایه‌داری را بر اساس ویژگی‌های ظریف‌تر کنونی و بر حسب تجربهٔ روزمره‌مان تعریف کنیم، باید بگوییم که در سرمایه‌داری، احساس ارزشمندی شما به‌عنوان یک انسان و اساساً معنای زندگی‌تان، به‌طور غیرقابل‌اجتنابی وابسته به این است که چه شغلی دارید و در آن به کجا رسیده‌اید. این فکر تمام وجود فرد را تسخیر می‌کند: اگر باهوش‌تر بودم و سخت‌تر تلاش می‌کردم، در آن صورت به موفقیت‌های بیشتری دست پیدا می‌کردم، درآمد بیشتر و زندگی رضایت‌بخش‌تری می‌داشتم. پاداش‌ها مدام در برابر چشمانمان در نوسان‌اند و این خط فکری را پیوسته در ذهنمان ایجاد می‌کنند. پاداش‌هایی همچون صندلی‌های راحت‌ترِ هواپیما، وسایل زیباتر برای آشپزخانه، تفریحات خانوادگی شادتر، احساس احترام از طرف همکاران و همسالان. اما تمام این چیزهای خوب تنها در صورتی به‌دست می‌آیند که بسیار تلاش کنید و از رقابت با سربلندی بیرون بیایید. هیچ تضمینی نیست که بتوانید به خوبی استراحت کنید. شکست نیز همیشه در کمین نشسته است و سقوط بسیار دردناک‌تر و تلخ‌تر خواهد بود، زیرا ندای شایسته‌سالارانهٔ اقتصاد رقابتی همیشه یک پیغام سخت‌گیرانه را به ما منتقل می‌کند: نتیجهٔ نهایی بر عهدهٔ خودِ توست؛ اگر شکست بخوری عمدتاً تقصیر خودت است. این شکست محکومیتی است برای شخصیت تو.

حین دویدن به خود می‌گویم: به رودخانه فکر کن، به ابرها. ولی واقعیت آن است که به هیچ چیز فکر نمی‌کنم. تنها کاری که می‌کنم، دویدن در آن خلا مطبوع و ساخته خود، با آن سکوت اندوهگنانه است. چه باشکوه است آن. دیگران هر چه می‌خواهند، بگویند. چه اهمیتی دارد.

گاهی لحظات به طور طبیعی سپری می‌شوند و گاهی هم غیرعادی. بعضی اوقت انگار زمان کش آمده است و بعضی اوقات هم زندگی، زندگی واقعی، عین برق و باد می‌گذرد؛

اگر رازم را پنهان نگه دارم، آن راز، زندانی من است اگر بگذارم از دهانم خارج شود، این منم که زندانی آنم بارِ درختِ سکوت، میوه‌ی آرامش است

ما نمی‌تواین کسی را دوست بداریم، بی‌این که بی اختیار بخواهیم او را در قلب خود جای دهیم؛ حال آنکه بودن، یعنی هدیه دادن قلب‌مان به آن‌ها که دوست‌شان داریم. بی‌آنکه آن‌ها را به سوی خود فرا خوانیم؛ پس چگونه می‌توان قلبی را تا ابد هدیه کرد؟ پاسخ این سوال را تو می‌دانی… پاسخ این سوال حفظ ابهام این سوال در تمام طول زندگی است. یعنی پاسخ ندادن، یعنی تا ابد در درون سوال ماندن، رقصان و خندان…

لحظه‌ای فرا می‌رسد که آدم از همه چیز دست می‌کشد، چون عاقلانه‌ترین کار همین است؛ ناامید و سرخورده، اما نه تا به آن‌جا که آدم رشته‌ی همه‌ی کارهای انجام داده‌اش را پنبه کند.

« تسلیم نشو» اثر پیتر گابریل به‌عنوان نمونهٔ مشابهی از موسیقی‌درمانی ساخته شده است. قرار است آن را هنگامی مصرف کنیم که در حال تسلیم شدن هستیم، آن زمان که اعتمادبه‌نفس خود را کاملاً از دست داده‌ایم و احساس می‌کنیم زیر فشار الزامات زندگی له شده‌ایم. راهکار می‌بایست همچون یک مادر فرضی، دلسوزانه باشد: ابتدا باید پذیرای حس بسیار دردناک شکست باشد و آن‌گاه پس از آن قوت قلبی مهربانانه بدهد. پیام این نیست که نقشه‌های ما قطعاً به سرانجام می‌رسند، بلکه منظور این است که حتی اگر طرح‌هایمان نقش بر آب شوند، از ارزش‌های انسانی ما چیزی کاسته نمی‌شود. موسیقی چیزی در اختیارمان می‌گذارد که در چنین مواقعی خودمان نمی‌توانیم در اختیار خویش بگذاریم: همدلی و باور.

آدم چون خوبی اطرافیانش را می‌خواهد در کارهایشان مداخله می‌کند، اما راستش فایده ای هم ندارد، من خودم از وقتی دخالت کردن در کار دیگران را رها کردم و « توکل» کردم، راحت شده ام.

تو در پناهگاه باطن خویش آرامشی داری و هر زمان می‌توانی بدان پناه بری و خود باشی، درست مثل من، ولی بدان که اندکی از مردم این ظرفیت را دارند، در صورتی که همه می‌توانند آن را داشته باشند.

از میان جنگل به طرف چشمه رفتم - قشنگ‌ترین جای روی زمین است. همه چیز چشم‌نواز بود. احساس می‌کردم آرامش و طراوت جنگل در روحم نفوذ می‌کند و من را هم با خودش یکدست می‌کند، یکدست با آبی آسمان، با سبزی درخت‌های خزه بسته و با درخشندگی برف.

حتی زن باهوش و تحصیلکرده‌ای مانند سوزی هم می‌تواند زیادی ساده دل باشد.

من فقط برای سایه ی خودم مینویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی کنم. در این دنیای پست پر از فقر ومسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید؛ اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه، همه ی بدبختی‌های زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود، دوباره ناپدید شد. نه، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگه دارم.

زیرا به‌رغم آن‌که بعضی‌ها خلافش را ادعا می‌کنند، عشق حس خوشایندی نیست که امروز هست و فردا نیست.

آغاز رابطه را به یاد بیاورید. زمانی‌که شما و همسرتان یکدیگر را برای نخستین بار ملاقات کرده بودید. شما اصلاً غر نزدید. به احتمال زیاد با او مانند دوست خود رفتار کردید. شما آرام بودید و آرامش داشتید. بیشتر شاد بودید و بیشتر می‌خندیدید. آنچه فکر می‌کردید را به راحتی بر زبان می‌آوردید. او تمام « هست ونیست» شما نبود. هنگامی‌که شما شروع به غر زدن کردید، رفتار شما داستانی دیگر را به نمایش گذاشت: « حتی کوچکترین کارهایی که انجام می‌دهی، روی من تأثیر می‌گذارند» به همین دلیل و تنها به همین دلیل است که غر زدن شما در واقع نوعی جایزه به مرد است. نه به این دلیل که او از این موضوع لذت می‌برد، بلکه به این خاطر که با این کار به او اطمینان می‌دهید که اهمیت زیادی برایش قائل هستید.

تا کاملا از پا در نیامده ایم، جوهر واقعی خود را بروز نمی‌دهیم.

« چرا می‌بایست انسان خود را به پیمانی متعهد کند؟»

مهم نیست چه کسی صورت حساب‌ها را پرداخت می‌کند. مهم این است که اگر به شما فشار آمد، آیا توانایی ترک صحنه و ایستادن روی پای خود را دارید یا خیر. اگر چنین توانایی را داشته باشید، او دیگر نمی‌تواند شرایط خود را تحمیل کند. بلکه در ذهنش گزینه‌هایی را بالا و پایین می‌کند که شامل این می‌شود که یا شما را مطابق شرایط خودتان داشته باشد یا اصلاً نداشته باشد. در این صورت است که او می‌تواند احساس کند آقای خانه است. به خاطر داشته باشید که او در دامنه فرمانروایی و عادات خود، باید احساس کند که سلطان جنگل است، اما هرگز هم نباید گمان کند که مرگ و زندگی شما، در دستان اوست.

بدبختی دیگر این است که استراتژی به حداقل رساندن حسرت‌ها تنها تضمینی است به رنج حداکثری.

بهترین دوستِ انسان، انسان است نه کتاب. کتابها، تا آن حد که رسم دوستی و انسانیت بیاموزند، معتبرند، نه تا آن حد که مثل دریایی مرده از کلماتِ مرده، تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند.

ما تنها آن چیزی را به خوبی می‌شنویم که نگاهش به ما نیست.

پدرم چشمم را به روی آن باز کرده و به من یاد داده بود که نگاهم را از تمام چیزهایی بردارم که در این جا و این پایین از آن‌ها شکایت داریم و بالا را نگاه کنم.

این که حبس ابد دارم دلیل نمی‌شه هیچوقت نیام بیرون. ابد دقیقا به معنای ابد نیست. یه اصطلاحه. یعنی ابدیتی که در واقع از زندگی کوتاه‌تره، البته اگه منظورم رو بفهمیم.

وقتی یک رازی خیلی بزرگ باشد انسان جرات نافرمانی ندارد

خودش در خودش روی خودش تف انداخت

عشق چیزی است میان دو نفر و فقط دو نفر ، حتی اگر بی رمق باشد ، تظاهر باشد ، بی معنی و پوچ باشد. عشقی که دیگران درش شریک بشوند عشق نیست. عشق فقط برای عشاق وجود دارد.

وفا از بالاترین پارسایی هاست که به زندگی ما وحدت می‌بخشد، و بدون آن زندگی ما بصورت هزاران احساس ناپایدار پراکنده می‌شود.

اگر تنی سالم و قوی و شاداب داشته باشی، روح هم بلد است از خودش مواظبت کند.

یکباره بخود آمدم، این را ه رفتن وحشیانه را یک جائی دیده بودم و فکر مرا بسوی خود کشیده بود. نمی‌دانستم کجا، بیادم افتاد، در باغ وحش برلین اولین بار بود که جانوران درنده را دیدم، آنهائیکه در قفس خودشان بیدار بودند، همینطور راه می‌رفتند، درست همینطور. در آنموقع منهم مانند این جانوران شده بودم، شاید مثل آنها هم فکر می‌کردم، در خودم حس کردم که مانند آنها هستم، این راه رفتن بدون اراده، چرخیدن بدور خودم، بدیوار که بر می‌خوردم طبیعتا حس می‌کردم که مانع است برمی‌گشتم.

۵- من از زنی که زندگی هدفمند و یا شغلی ندارد، یا خیلی بدهکار است و یا هنوز درگیر نامزد قبلی دیوانه اش است خوشم نمی‌آید. من از زنی خوشم می‌آید که مسئولیت پذیر باشد.