ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب فراتر از بودن
فراتر از بودنکریستین بوبنکریستین بوبن

سال‌ها از مردن همسر او می‌گذرد. اما با گذشت زمان بسیار هنوز باور ندارد که همسرش را از دست داده است.

پاره‌ای شب‌ها دلش او را به کاکل تپه‌ای می‌کشاند، زیر ستاره‌باران شب می‌لمید و همهٔ بیت‌های عاشقانه‌ای که در یاد داشت به آواز می‌خواند؛ شوریده‌سر و بی‌قرار.

بسیاری از زندانیان کور، زیر دست و پا له خواهند شد؛ به هم می‌خورند و به این‌سو و آن‌سو رانده می‌شوند که نتیجه‌ی ترس و هراس و یک پیامد معمولی است. به طوری‌که می‌توان گفت غریزه‌ی همه‌ی حیوانات هم، چنین است. اما گیاهان نیز اگر آن‌قدر ریشه نداشتند که آنها را در خاک نگه دارد، بی‌شک به همین صورت فرار می‌کردند و دیدن فرار درختان جنگل از لهیب آتش چقدر جالب است!

مردم مشکلاتشان را انکار می‌کنند و تقصیر دیگران می‌اندازند، فقط به این دلیل که این کار راحت است و احساس خوبی به آن‌ها می‌دهد، درحالی‌که حل کردن مشکلات سخت است و اغلب احساس بدی به انسان می‌دهد. روش‌های انکار و مقصریابی، سرخوشی سریعی به ما می‌دهند. آن‌ها راهی برای فرار موقت از مشکلاتمان هستند. این فرار می‌تواند ما را به سرعت برانگیزد و موجب خوشحالی گردد.

نمی دانم چگونه تصور می‌کردیم، همه آسودگی ها، تمامی خوشبختی‌ها با قدم گذاردن به جایی که کوچکترین شناختی از آن نداشتیم، امکان پذیر می‌شود. اگر بزرگترین ترس انسان، رو به رو شدن با ناشناخته است، چرا برای ما بزرگترین خوشبختی رفتن به سوی آن شده بود

گویندگان تلویزیون در مدت عرضه آنچه با حسن تعبیر نامش را « وضعیت هوای کنونی» نامیدند، مطابق عادت همیشگی به هنگام بروز هر بلای قابل تصوری، خوشبینی جسورانه شان را حفظ می‌کردند. آن‌ها با آگاهی کامل به این که ممکن است هیچکدام از این پیش بینی هایی که می‌کند به وقوع نپیوندد، با بی قیدی و آرامی داستانسرایان یا کولی‌های پارک‌های عمومی یا فروشندگان بیمه نامه یا مراجع تقلید بازار سهام، پیش بینی‌های غلوآمیزی می‌کنند.

عشق حقیقی راه را بر استحاله‌های غیرمنتظره می‌گشاید. عشق نوعی میلاد است. اگر « پس از عشق» همان انسانی باشیم که « پیش از عشق» بودیم، به این معناست که به قدر کافی دوست نداشته‌ایم.

همیشه کسانی برای به تور انداختن وجود دارند. اما گروه کوچک کسانی که زندگی را با ما شروع کرده اند و می‌توانند به مریدان مان تبدیل شوند، هر سال کوچک‌تر می‌شود.

زندگی حتی وقتی انکارش می‌کنی، حتی وقتی نادیده اش می‌گیری، حتی وقتی نمی‌خواهی اش، از ناامیدی‌های تو قوی‌تر است. آدمهایی که از بازداشتگاه‌های اجباری برگشته اند، دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند، دوباره دنبال اتوبوس‌ها دویدند، به پیش بینی‌های هواشناسی به دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باورکردنی نیست؛ اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی‌تر است.

وقتی خیلی سفت‌وسخت به یک هویت پیوند بخورید، شکننده خواهید شد. کافی است آن هویت را از دست بدهید تا خودتان را ببازید.

کدام مادر است که دوست‌نداشته‌باشد همراه‌دختر‌کوچکش آشپزی‌کند و کدام دختر است که دوست‌نداشته‌باشد همراه مادرش آشپزی‌کند؟

قربانی‌ها و نجات‌دهنده‌ها هر دو از یکدیگر برای دستیابی به سرخوشی‌های عاطفی استفاده می‌کنند. همچون اعتیاد به یکدیگر است. جالب اینجاست که این اشخاص وقتی با افراد سالم از لحاظ عاطفی آشنا می‌شوند، اغلب احساس بی‌میلی می‌کنند یا پیوند عاطفی میان‌شان برقرار نمی‌شود. آن‌ها افراد سالم و قوی از لحاظ عاطفی را رد می‌کنند، چون مرزبندی‌های روشن افراد قوی، به اندازهٔ کافی هیجان‌انگیز نیست تا سرخوشی‌های مداوم لازم را برای فرد حق‌به‌جانب تأمین کند.

شناخت خودتان شما یک عمر با خودتان خواهید بود. هیچ‌چیزی نمی‌تواند این حقیقت را تغییر دهد. شناختن و دوست داشتن خود، گوش‌دادن به خود و قدردانی از خودتان برای سلامت‌تان لازم و حیاتی است. شاید در این لحظه رسیدن به این نقطه از دوست‌داشتن و پذیرش و تأیید تمام آنچه هستید برای شما دشوار باشد

گرسنگی این گونه آغاز می‌شود: صبح سرزنده بیدار می‌شوی، بعد ضعف به سراغت میآید، بعد بی حوصله می‌شوی، بعد هوش و حواست را از دست می‌دهی- بعد آرام می‌شوی، و بعد وحشت به سراغت می‌آید.

چشم‌هایت را باز کن و ببین! تا کی می‌گویی « این را نمی‌دانم، آن را نمی‌دانم؟» خود را از بیماری تزویر و حرمان نجات بده و پا به جهان زنده و ابدی بگذار تا « نمی‌بینم» هایت « می‌بینم» شود و « نمی‌دانم» هایت « می‌دانم» از مستی بگذر و مستی بخش باش. از بی‌ثباتی بگذر و پایدار باش. تا چند به مستی این جهان می‌نازی؟ دیگر بس است. بر سر هر کویی که بگذری، چندین و چند مست می‌بینی. تو بالا برو، با لطف حق همراه شو و بالا برو، بالاتر و بالاتر. بالا برو تا اسرافیل شوی؛ تا نفخه‌ی روح شوی، مست شوی و دیگران را مست کنی؛ نفی را کنار بگذار و سخنت را با اثبات آغاز کن. « این نیست» و « آن نیست» را رها کن و « هست» را پیش بیاور. نفی را کنار بگذار و این « هست» را بپرست، هستی که در کوی بی‌خوابان می‌یابی‌اش.

پرسش: پس انسان معمولی تا چه حد باید توقع قدرشناسی داشته باشد؟ پاسخ: قدرشناسی کامل؟ معمولا نیم ساعت. راویِ پروست در سن نوجوانی در حسرت دوستی با ژیلبرتِ شاد و شنگول است، که او را در حال بازی در شانزه‌لیزه دیده است. سرانجام آرزویش جامه‌ی عمل به خود می‌پوشد، و ژیلبرت با او دوست می‌شود و راوی را مرتب برای صرف چای به خانه‌اش دعوت می‌کند. از او پذیرایی می‌کند، و با کمال مهربانی برایش کیک می‌بُرد و جلویش می‌گذارد. راوی خوشحال است، ولی به زودی به حدی که باید شاد نیست. تصور عصرانه خوردن در منزل ژیلبرت که مانند رویایی موهوم می‌نمود، اینک پس از ربع ساعت وقت‌گذرانی در اتاق نشیمن ژیلبرت، و این زمانی است که هنوز او را نمی‌شناخت، پیش از آن که کیک ببرد و غرق در مهربانی‌اش کند، راوی را به تدریج دچار توهم می‌کند. در نتیجه به گونه‌ای چشمانش را به لطفی که نثارش می‌شود می‌بندد، به زودی فراموش می‌کند باید ممنون چه چیزی باشد زیرا خاطره‌ی زندگی بدون ژیلبرت محو می‌شود و همراه آن چیزی را که باید ارج نهاد. زیرا سرانجام لبخند چهره‌ی ژیلبرت، آراستگی عصرانه‌اش، گرمای میهمان‌نوازی‌اش چنان عادی می‌شود که بخشی از زندگی روزمره تبدیل می‌شود و برای توجه کردن به آن به همان اندازه انگیزه نیاز خواهد داشت که برای تماشای درخت‌ها یا ابرها یا تلفن‌ها لازم است. دلیل این بی‌توجهی این است که راوی هم مانند همه‌ی ما، در مفهوم پروستی، موجودی است مخلوقِ عادت‌هایش، لاجرم همیشه در معرض بی‌اعتنا شدن به مسائل عادی است.

عشق، به سان باران، می‌تواند زوجها را از بالا تغذیه کند و از لذتی‌تر و تازه سرشار سازد. اما عشق، گاهی بر اثر داغی خشمِ زندگی، در سطح می‌خشکد، به گونه ای که باید از بن، از ریشه تغذیه و به آن رسیدگی شود تا خودش را زنده نگه دارد.

« کار اصلی دنیا در غیاب حکومت‌ها می‌گذرد. در حضور حکومت ، کار دنیا معوق می‌ماند. هر مشکلی از مشکلات بشری اگر به کدخدامنشی حل نشد و به پادر میانی حکومت کشید، زمینه کینه میشود برای نسلهای بعدی. »

گوش دادن به خودتان چندبار یک فرصت را از دست داده‌اید، اشتباه کرده‌اید، یا دقیقاً چندبار گفته‌اید: « می‌دانستم این‌طور می‌شود؟» گاهی گوش می‌دهید و پاسخ می‌دهید و گاهی این کار را نمی‌کنید. یک لحظه تصور کنید که اگر می‌دانستید چگونه باید بیشتر به ندای درونی‌تان، غریزه‌تان، احساستان، الهامتان یا خدا گوش دهید و به آن پاسخ دهید، زندگی‌تان چه شکل و شمایلی داشت.

روابط: کسانی که عزت‌نفس قوی دارند، برای اظهار عقیده به خودشان وابسته هستند نه به دیگران. آن‌ها نگران واکنش دیگران نیستند و می‌توانند عقایدشان را به سهولت بیان کنند. احساسی که به خودشان دارند به افکار خودشان بستگی دارد، نه به آنچه دیگران در مورد آن‌ها می‌گویند.

میرزا عبدالزکی گفت: « معلوم است جانم ،همین است که حرف‌هایت بوی نا گرفته جانم ، اصلاً حرفایی بوی وازدگی می‌دهد. » میرزا اسدالله گفت: « بهتر از این است که بوی دنیا زدگی بدهد و بوی خون ، و اصلا آنچه را تو واماندگی می‌دانی ، من نجابت می‌دانم. » میرزا عبدالزکی گفت: « همان نجابتی که همه پیرزن‌های وامانده دارند ؟ خب البته جانم ، وقتی از جایت تکان نخوری ، کمترین نتیجه‌اش این است که نجیب می‌مانی. عین پیرزن‌ها. » میرزا اسدالله گفت: « نه آقا سید ، نجابت با واماندگی از دو مقوله مختلف است. آدم وامانده قدرت عمل ندارد، اما نجیب کسی است که قدرت عمل داشته باشد و کف نفس کند. »

چه قدر یک تابوت برای گنجاندن این همه خوبی، تنگ است.

همیشه آنهایی که در انجام کاری پیش قدم بوده اند به جنون و دیوانگی متهم شده اند.

می‌توانی علاقه به انجام کاری را هزاران بار در خود احساس کنی. ممکن است در تمام تلاش‌هایت برای رسیدن به آن مفتضحانه شکست بخوری، ولی در تلاش هزار و یکم پیروز و موفق خواهی شد. حقیقت این است، نمی‌توانی انتهایش را حدس بزنی. تو هرگز تمام حقایق را نمی‌دانی. به عنوان یک انسان، ما فقط سمت ناچیزی از ذهنمان را می‌شناسیم، چه برسد به دنیا، اقیانوس‌ها، فضا یا فناوری. اگر کسی به تو گفت جواب همه‌چیز را می‌داند، حقیقت این است که او هم مثل تو فی‌البداهه چیزی می‌گوید؛ درست مثل هر شخص دیگری. جواب‌ها رو می‌دونی؟ بسه دیگه، خالی نبند!

ما فنا شدیم. هر یک به تنهایی

صرف نظر از اینکه چه کاری انجام می‌دهی و با چه میزان سرسختی مبارزه می‌کنی، باز هم گاهی وقت‌ها زندگی اصلا منطقی نیست.

کریگ می‌گوید: « باشه. می‌فهمم چی می‌گی. تا تو نخوای هیچ کاری نمی‌کنیم. می‌خوام کنارم احساس امنیت کنی. » پس می‌بوسم‌اش، و آن‌جا روی تخت و با لباس‌های راحتی‌مان، فقط برای چند ثانیه، عاشق می‌شویم.

انگار فکر می‌کند می‌توانم برایش کاری انجام دهم.

یک نفر چیزی را برای خودش موهبتی می‌داند، و آن را به عنوان مقدس‌ترین عقیده در قلب خودش حفظ می‌کند و به آن ارزش می‌دهد و با وجود این به علتی نامعلوم آن خاصیت و سجیه برای اطرافیانش مضحک تظاهر می‌کند؛ و به نظر ایشان خنده دار می‌آید. / از داستان « نازنین»

با او دوستی کن: که بس ناآرامی‌ها بزیر لفافه ی دوستی آرام گیرد.

ناگهان حس کردم از تمام اتفاقاتی که قرار بود در آینده بیفتد خبر دارم ولی به دلیلی فراموششان کرده ام و حتی به نظرم آمد تمام آدم‌های کره ی زمین از آینده خبر دارند ولی آن‌ها هم فراموش کرده اند و برایم روشن شد تمام غیب گو‌ها و پیشگوها آدم هایی با بصیرتی فرا طبیعی نبودند،فقط آدم هایی بودند که حافظه ی خوبی داشتند.

من در خارهای ترس و اندوه گیر افتاده بودم. کتاب‌خواندنم، حتی با اینکه بعضی‌وقت‌ها دردناک و از پای‌درآورنده بود، داشت مرا از سایه‌ها به‌سمت نور بیرون می‌بُرد، و من تنها کسی نیستم که علف‌های خشک و پیچک‌های سمّی را درمی‌آورم، یا اینکه گل‌های همیشگیِ امید می‌کارم. دنیا از کسانی مثل ما پر است؛ ما خارها را از زیر خاک درمی‌آوریم و دور می‌ریزیم و به امید روزی تلاش می‌کنیم که گل‌ها هر سال، از پی هم، شکوفا شوند.

کی کرگدن ارزان می‌خواهد؟ من یکی برای فروش سراغ دارم با گوش‌های نرم و آویزان و پاهای تالاپ تالاپی و یک دم دوست داشتنی که تکان تکان می‌خورد. او تپل و بامزه و بغل کردنی است. و مثل موش آرام و ساکت است. و خیلی از کارهای خانه را هم برایت انجام می‌دهد. مثلاً…

آدم با نقاب رو که نمیشه دوست داشت. می‌شه بهش احترام گذاشت، می‌شه ازش ترسید، می‌شه ازش حساب برد، می‌شه چاپلوسی شو کرد، می‌شه بهش دروغ گفت، ولی نمی‌شه دوستش داشت.

« درونم خرابه. » یعنی دلش برای من تنگ شده بود، اما هرگز به زبان نمی‌آورد.

می‌دانم که شب‌ها چطور در خودم فرو بروم. در روشنایی روز، پنهان شدن، همیشه سخت‌تر است.

نمی توانستی با خودت عروسی کنی؟ میتوانستی؟… پس بھتر است قدر من را بدانی.

گاهی وقت‌ها سکوت، کشنده‌تر از بدتیرین مصیبت‌ها می‌شود.

در این آیین‌های دادرسی همیشه چیزهایی گفته می‌شود که آدم دیگر ازشان سر در نمی‌آورد، آدم‌ها خسته‌تر و پریشان‌تر از آنند که فکر کنند و این است که به خرافات پناه می‌برند… و یکی از خرافه‌ها آن است که آدم می‌تواند از روی صورت کسی، مخصوصاٌ خط لب هایش بگوید که پرونده او چگونه از آب در می‌آید

ممکن است رفاه‌تان را برای اینکه کار عالی به نظر برسد فدا کنید. به‌اندازه کافی نمی‌خوابید یا اینکه به خودتان برای کسب آرامش استراحت نمی‌دهید. فکر تفریح کردن که دیگر اصلاً برای‌تان مطرح نیست چون کار زیادی برای انجام دادن دارید. خیلی سریع غذا می‌خورید تا بتوانید به کارتان برسید و به نوشیدنی‌های انرژی‌زا و قهوه متوسل می‌شوید تا بیشتر برای کار بیدار بمانید. بدن شما ممکن است از انرژی تخلیه شود و این برای‌تان اهمیت ندارد چون تنها چیزی که اهمیت دارد این است که کارها دقیقاً درست انجام شوند.

عادت‌ها همچون پیچ ورود به بزرگراه هستند. آن‌ها شما را به سمت جاده هدایت می‌کنند و پیش از اینکه متوجه شوید، با سرعت به سمت رفتار بعدی حرکت می‌کنید. به نظر می‌رسد ادامه دادن کارهایی که پیش‌تر انجام داده‌اید راحت‌تر از شروع کارهای متفاوت باشد.