
نام داستان تراوت که در مجله بند جوراب سیاه چاپ شده بود (لوده رقاص) بود و مثل خیلی از داستانهای دیگرش درباره شکستی حزن انگیز در برقراری ارتباط بود.توالی رویدادهای داستان اینگونه بود، موجودی فضایی به نام زاگ سوار بر بشقاب پرنده به زمین آمد تا راز درمان سرطان و چگونگی پرهیز از جنگ را برای انسان فاش کند. زاگ این اطلاعات را از سیارهای به نام مارگو آورد که ساکنانش از نوعی پایکوبی و باد معده باهم ارتباط برقرار میکنند. زاگ شباهنگام در کانتیکات فرود آمد. اما همین که پایش را به زمین گذاشت، خانهای را در حال سوختن دید.به سرعت به سمت خانه رفت و برای اخطار به ساکنانش و آگاه کردنشان از خطری که تهدیدشان میکرد شروع کرد به پایکوبی و استفاده از باد معداش. بزرگ خانواده با یک ضربه چوب گلف مغز زاگ را ریخت توی دهنش.
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
در میان ما حتی یک نفر هم یافت نمیشد که چشم انتظار زاده شدن باشد. ما از سختیهای هستی، آرزوهای برآورده نشده و بی عدالتیهای مقدس جهان، هزارتوهای عشق، جهل والدین، حقیقت مرگ و بی تفاوتیهای شگفت انگیز زندگان در میان زیباییهای ساده و بی آلایش جهان منزجر بودیم. از بی رحمی انسانها که تمامی شان کور به دنیا میآیند و تنها اندکی از آنها دیدن را میآموزند وحشت داشتیم. .
زندگی با خونسردی و بی اعتنایی،صورتک هرکسی را به خودش ظاهر میسازد،گویا هرکسی چندین صورتک با خودش دارد؛بعضیها فقط یکی از این صورتکها را دایما استعمال میکنند که طبیعتا چرک میشود و چین و چروک میخورد. این دسته،صرفه جو هستند؛دسته ی دیگر،صورتکهای خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه میدارند و بعضی دیگر،پیوسته صورت شان را تغییر میدهند ولی همین که پا به سن گذاشتند،می فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب میشود،آن وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون میآید.
۱. رواندرمانی را شروع کن؛ سیمکشیات را قبل از جابهجاشدن بررسی کن. ۲. هفتهای سه بار به تماشای غروب آفتاب بیا. ۳. یک سال صبر کن؛ قبل از اینکه تصمیم دیگری بگیری.
زندگی چیز عجیبیه. ما چند سال وقت داریم که زندگی کنیم. پس باید هر کاری که میتونیم انجام بدیم تا مطمئن بشیم از این سالها نهایت استفاده رو بردیم. نباید وقتمونو برای چیزایی تلف کنیم که شاید یه روزی اتفاق بیفتن یا شایدم اصلا هیچوقت اتفاق نیفتن.
همه فکر و خیالم شده مهربانی و نیکیای که بتوان آن را مانند پلیدی و شر پرورش داد.
در واقع پاهای درازش خیلی هم جالب توجه بودند. و البته نه فقط پاهایش که تمام اندامش
برونیسلاو مالینوفسکی،پدر علم انسان شناسی مدرن،گفت: همه چیز را بنویسید. این اولین فرمان او بود. (او استدلال کرد) که هیچ وقت نمیدانید که چه چیزی اهمیت پیدا خواهد کرد و چه چیزی بی اهمیت خواهد بود. پس همه چیز را دریافت کنید،و همه اش را به داده تبدیل کنید.
مرد زرقانی سیگار تعارفش کرد. گرفت. پک زد ، به سرفه افتاد. - عجب تنده! - خالصه. پهن قاطیش نیست! فکر کرد که شاید هر چیز خالص آزار دهنده باشد، بیخود باشد! حتی طلای خالص ، نرم است و چکش خوار! فکر کرد که اصلا خالص و یکدست وجود ندارد. « چه کس خوب است؟ -اگر غش نداشته باشی کلاهت پس معرکه س _مثل مرغ پخته ، قورتت میدن! -پف! چه روزگاری! چه مزخرفاتی! »
بدبختی بزرگ بشر چیست؟ از همین که آدم دینش را درست نباشد و نداند که نداند که نداند، یا چه میدانم، آن کس که بداند که نداند که بداند.
دیوانه بمانید! اما همچون افراد عاقل رفتار کنید. خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید که بدون جلب توجه چنین کنید
مهمترین چیز در زندگی آرویو، چگونه زیستن او نبود، چگونه مردنش بود.
چند هفته ی آخر،مهمترین تمرینی را که یک دلقک باید انجام دهد، یعنی تمرین حرکات صورت را انجام نداده بودم. دلقکی که اساسا با حرکات صورتش باید تماشاگر را جذب کند، میبایستی سعی کند دائما عضلات صورتش را تمرین دهد. قبلا همیشه پیش از شروع تمرین، مدتی رو به روی آینه میایستادم و در حالی که زبانم را از دهان خارج میکردم،خودم را از نزدیک نظاره میکردم تا احساس بیگانگی را از بین ببرم و به خودم نزدیکتر شوم… بعدها دست ازین کار برداشتمو بدون اینکه از عمل خاصی کمک بگیرم ، حدود نیم ساعت در روز به خودم مینگریستم و این کار را آنقدر ادامه میدادم که حضور خودم را نیز از یاد میبردم: از آنجایی که در من تمایلات خودستایی وجود ندارد، بارها در زندگی ام چیزی نمانده بود که کارم به جنون بکشد. بعد از انجام این تمرینها خیلی راحت وجود خودم را فراموش میکردم، آینه را برمی گرداندم و اگر بعدا در طول روز به شکل تصادفی خودم را میدیدم، وحشت میکردم: آن کسی را که در آینه میدیدم، مردی غریبه در حمام و یا دستشویی منزل من بود، کسی که نمیدانستم آیا او موجودی جدی است یا مضحک، مردی با بینی دراز و صورتی بسان ارواح-و آن وقت بود که از ترس تا آنجا که توان داشتم با سرعت پیش ماری میرفتم تا خودم را در چشمان او نظاره کنم، تا از واقعیت وجود خویش مطمئن شوم
یک شب که برای شام آمده بود خانهی ما پدرم برای اینکه او را به حرف بیاورد گفت « راجع به اتفاقهای وحشتناک زندگیت حرف بزن. تا حالا بهتون گفته بودم یایا جسد برادرش رو وسط جاده پیدا کرده؟ با چاقو از چونه تا شکمش رو جر داده بودن، یه مشت قاتل سر هیچ و پوچ کشته بودنش. برادرش! میتونین همچین چیزی رو تصور کنین؟» . خواهرم لیسا یک هستهی زیتون پرت کرد توی بشقابم و گفت « من هر روز همچین صحنهای رو تصور میکنم، نمیدونم یایا این همه شانس رو ازکجا آورده. »
می توانی به ضمیر ناخوآگاه مثل یک بشکه بزرگ نگاه کنی. در حالت عادی درش باز است و تصاویر و صداها و تجربهها و امواج منفی و احساسات در طول ساعات بیداری داخلش میریزند، ولی اگر ماهها و حتی سالها اصلا ساعات بیداری در کار نباشند و در بشکه هم مهر و موم شده باشد امکان دارد ذهن بی قرار مشتاق فعالیت به اعماق بشکه دست پیدا کند و به ته ناخودآگاه برسد و چیزهایی را که نسلهای قبل جا گذاشته اند لایروبی کند و به سطح بیاورد. این یک تصویر یونگی است و…
طاعون: دوره ی ادا و عشوه گذشته است و از هم اکنون باید جدی بود! تصور میکنم که حالا دیگر شما مرا درک میکنید و میفهمید که چه میخواهم بگویم. ملخصا آنکه از امروز باید مردن با نظم و ترتیب را بیاموزید و به عبارت دیگر یاد بگیرید که چگونه باید بمیرید تا نظم و ترتیب مرگ را بر هم نزده باشید.
بعضی وقتها ازم میپرسند تا قبل از اینکه با مادرت آشنا شوم چطوری زندگی میکردم. و همیشه جواب میدهم: زندگی نمیکردم
خیلی از زوجها اول همدیگر را دوست دارند، بعد از هم خسته میشوند و دست آخر از هم بدشان میآید. هرچند گاهی هم، خلاف این میشود.
برای تصمیمگیری اینکه انشایی خوب « خوب» است یا « بد» ، قانون بسیار سادهای داریم: انشا باید واقعی باشد. باشد چیزی را که هست تعریف کنیم، چیزی را که میبینیم، میشنویم و انجام میدهیم. مثلا ممنوع است که بنویسیم « مادربزرگ شبیه یک جادوگر است» ، اما میتوانیم بنویسیم: « مردم مادربزرگ را جادوگر صدا میکنند» .
نظریه: تمام مغازه را یکباره به حراج نگذارید. هر بار فقط یک آبنبات بدهید.
انسانبودن توی این دنیا بدون بردباری مثل بازیِ بیلیارد است، بازیای که نتوانستم برندهاش باشم. اما به جای اینکه بفهمم دنیا مشکل دارد، فکر کردم خودم مشکل دارم. تصویری از خودم ساختم، خُردشده و شکستخورده. من خُرد شدم. من شکستم. به این فکر میکردم که باید فوقالعاده و شاد و بیعیب باشم و چون نیستم هرگز نباید خودم را به دیگران نشان بدهم. فقط باید یک مخفیگاهِ امن پیدا کنم و بعد از آن، در فرصتی که بتوانم، از خودم و دنیا کنارهگیری کنم.
منطق، ابزار اندیشه است، نه خود اندیشه. اندیشیدن انسان پیش از هر چیز، اندوه دوری از اصل خویش است.
همیشه فکر میکردم یک نفر در زمانی دور در درون من مرده است، و حالا یک نیرو در وجودم شروع کرده بود به زندگی کردن.
عجیب نیست که برده شدن به بدهیهای تمامنشدنی انکارناپذیرترین عامل در نرخ خودکشی مردان است.
نباید پیران را با جسمهای تباه شده فراموش کرد، پیرانی که به مرگ بسیار نزدیک شده اند و جوانها نمیخواهند به این واقعیت بیندیشند. . . نباید فراموش کرد که جسم پژمرده میشود، که دوستان میمیرند، که همه شما را فراموش میکنند، که پایان زندگی تنهایی است. همین طور نباید فراموش کرد که این پیران زمانی جوان بودند، که زندگی یک دم است، امروز بیست سال داری فردا هشتاد سال.
بدن زن صاحبخانه یعنی ماتیلد تصمیم داشت هرچه را به قسمت خاکستری مغزش میرسد فورا پاک کند. نه آینده وهم شود، نه گذشته خاطره گردد. فقط اقتدار لحظه بماند وبس. چه خوش و چه ناخوش!
هر کس میخواد یه زندگی خوب داشته باشه ولی خوب از نظر هرکس یه معنایی داره.
خیلی از ماها به دوران کودکی خود بازگشته ایم و مانند بچهها رفتار میکنیم. میدانی، مسئله این نیست که عمداٌ چنین تلاشی میکنیم و یا اینکه کسی از این وضع آگاه است; اما وقتی امید میمیرد، وقتی میبینی کمترین امکان امیدوار بودن را از دست داده ای، فضای خالی را با رویا، با افکار کوچک بچگانه و قصهها پر میکنی تا بتوانی به زندگی ادامه دهی.
گاهی تقدیر آینده ای برای ما رقم میزند که خارج از تصور ماست. اگر میخواهیم چنین فرصتی برای تقدیر فراهم شود، همواره باید اعتقاد داشته باشیم که اتفاقات خوب رخ میدهند.
آقای بنت شخصیت عجیبی داشت، با طعنه حرف میزد، شوخ طبع، محتاط و در عین حال دمدمی مزاج بود…
عشق و دوست داشتن برای تقسیم شدن است؛ نه برای پنهان ماندن و ذخیره شدن… و وجود تو لبریز از عشق و محبتی است که باید به دیگران هدیه کرد.
تحمل کن یا خفه شو
ارنست همینگوی نیز توصیهای مشابه برای هرگونه نگارش دارد. او میگوید « بهترین راه این است که همواره در اوج و زمانی که عملکردتان خوب است، متوقف شوید» .
عشق را باید با تمام گستردگی اش پذیرفت، تنها در جسم نمیتوان پیداش کرد، بلکه در جسم و روح و هوا. در آینه، در خواب، در نفس کشیدنها انگار به ریه میرود، و آدم مدام احساس میکند که دارد بزرگ میشود.
حتی در مورد بهترین چیزها باید آدم بتواند و به موقع دست نگهدارد.
او از دوران جوانی که در کوردووا راگبی بازی میکرد تا زمان اعدامش در جنگلهای بولیوی همیشه بر این باور بود که با صرف خواستن و اراده کردن میتواند به هرچیزی دست یابد. از نظر او هیچ مانعی، هرچقدر هم بزرگ، تاب ایستادگی در برابر قدرت اراده اش را نداشت. برای دیدن معرفی کامل کتاب به لینک زیر مراجعه کنید: https://goo.gl/mA7QT7
اشتباهات بخشی از زندگی است، و فکر میکنم ما قرار نیست معنی بعضی چیزها را بفهمیم
تا کاملا از پا در نیامده ایم، جوهر واقعی خود را بروز نمیدهیم.
(رادیو و آینه… رادیو و آینه…) انگار همهی زندگی انسان توی این دو چیز خلاصه شده باشد. رادیو و آینه یک وجه مشترک دارند: هر دو میتوانند یکی را به دیگری وصل کنند. شاید هم این آرزو را منعکس میکنند که مایلیم به بُن وجودمان درست یابیم.