
این کتاب، گلچینی از عبارات کوتاه و بلند است که به باور نویسنده در ضمیر هر انسانی همانند آن یافت میشود. خلیل جبران، همة آنچه را که در دیگر کتابهایش به تفصیل به آنها پرداخته، در ماسه و کف به اختصار بیان کرده است. چنانکه میتوان این کتاب را فهرست موضوعی آثار جبران نامید که به قلم خودِ وی نگاشته شده است.
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
از اونهایی ست که میترسن یک جا بند شن. به قدری بهشون تیر خالی کردن که میترسن یک جا، روی یه شاخه بمونن. مثل پرنده ها.
پس مونده ی سربازای کشیک رو داده بودن دست سرجوخه لوموهو که پشتشو کرده بود به آباژور و آرنجشو گذاشته بود رو میز. خرخرش رفته بود هوا. از دور سیبیلای کوتاشو میدیدم که نور چراغ برق شون انداخته بود. سنگینی کلاه، سرشو هل میداد پایین… بازم از خواب پرید… نباید چرتش میگرفت… ساعت تازه زنگ زده بود…از کی جلو نرده منتظر بودم.
عجیب است که هر دردی که داشته باشی، مردها بهات میگویند داندانهایت را بده معاینه کنند و زنها بهات میگویند زن بگیر.
داشتم اجازه میدادم روزمرگی مسمومم کند: دوش شده بود ابزار نظافت بدن، غذا شده بود وسیله تغذیه بدن، و تنها هدف پیاده روی شده بود پرهیز از مشکلات قلبی در آینده. حالا همه چیز دارد عوض میشود، نامحسوس است، اما دارد عوض میشود. هر وعده غذایی به فرصتی برای حرمت گذاری به حضور دوستان و آموزه هایشان مبدل شده؛ پیاده روی باز مبدل شده به مراقبه بر لحظه حال؛ و صدای آب در گوشم افکارم را خاموش میکند، آرامم میکند و وامی داردم به یاد بیاورم که این حرکات کوچک روزانه است که ما را به خدا نزدیک میکند، مادام که بتوانم برای هر حرکتی ارزشی را قائل باشم که سزاوارش است.
« باهمبودن» انتخابِ امروزِ من و کریگ است. فرداها اگر فکر کردیم بهتر است مسیرمان از هم جدا شود نابود نخواهیم شد. حالا دیگر میدانیم که زندگی مسیرهای زیادی جلوی پایمان میگذارد. هر مسیری، زیبایی و رنج خاص خودش را دارد. هر مسیری، عشق است و هر پایانی، رستگاری. نمیدانم که زندگیِ مشترکمان تا همیشه ادامه پیدا میکند یا نه، اما چیزیکه از آن مطمئنم، مسیرِ « جنگجوی عشق» است؛ اینکه من به خودم خیانت نخواهم کرد. دیگر همیشه به صدای کمجانِ درونم گوش خواهم داد. دیگر اجازه نمیدهم مرا غرق کند. دیگر به او و خودم اعتماد خواهم کرد.
من آن هایی را که غره اند و بی احساس، و در کوره راههای زیبایی کلان و هیولایی ماجراجویی میکنند و انسان را کوچک میشمرند، یقین که تحسین میکنم، ولی هرگز غبطه شان را نمیخورم. چون اگر اساساً چیزی قادر باشد آدمی اهل ادب را شاعر کند، آن چیز عشق شهروندانه ی من است به هر آن خصلت انسانی، سرزنده و معمولی. هرچه گرما، همه ی نیکی و تمامی طنز زاده ی همین عشق است. به گمان من حتی این همان عشقی است که در وصفش گفته اند که به تو بیان و کلام آدم و فرشته میدهد و تو بی گرمای آن صرفاً آهنی خواهی بود که دنگانگ میکند و زنگوله ای که بیشتر از جرنگ و جرنگ از آن بر نمیآید. / از ترجمه ی محمود حدادی
دکتر دانیکا فریاد کشید: « عجب دروغ گوی کثیف نابه کاری! نباید به کسی میگفت. بهت گفت چه جوری میتونم بهت مرخصی بدم؟» « فقط کافیه یه تیکه کاغذ رو پر کنی و بگی که من در آستانه ی فروپاشی عصبی ام، بعد هم کاغذ رو بفرستی به لشکر. دکتر استابز تمام مدت داره توی گردان خودش به سربازها مرخصی میده، چرا تو نتونی؟» دکتر دانیکا با پوزخند جواب داد « و بعد از این که استابز به شون مرخصی میده چی میشه؟ بلافاصله برمی گردن به وضعیت جنگی، مگه نه؟ و دوباره روز از نو روزی از نو. مسلمه که میتونم یه برگه رو پر کنم و بنویسم که برای پرواز مناسب نیستی. ولی یه تبصره داره. » « تبصره ی 22؟» « دقیقا. اگه از وضعیت جنگی معلقت کنم لشکر باید کارم رو تایید کنه که نمیکنه. یک راست برت میگردونن سر وضعیت جنگی، اون وقت چی به سر من میآد؟ احتمالا میفرستندم اقیانوس آرام. نه، ممنون. حاضر نیستم سر تو خطر کنم.
اگر به این حال رسیدهام بهخاطر توست. برای تو و در هوای توست که قدر خودم را میدانم و چنین خود را خوشبخت احساس میکنم.
در زندگی باید برای همه چیز تاوان پس داد.
اشک ریختن هیچ فایدهای ندارد. من بهقدری گریه کردهام که با اشکهایم رود بایکال میتواند پر شود، اما این هیچ چیز را تغییر نداد
هیچوقت علاقه نداشتم چیزهایی را که توجهم را جلب نمیکند به خاطر بسپرم.
چه چیزی توی زندگیِ انسان، شجاعت، مهربانی، دانایی و سرسختی را به وجود میآوَرَد؟ اگر آن رنج باشد چه؟ اگر کشمکشکردن باشد چه؟ حالا چه اتفاقی میافتد؟ یعنی داشتم از اِما چیزی را میگرفتم که زنِ رؤیاهام را میسازد؟ شجاعترین آدمهایی که میشناسم، آنهایی هستند که از وسط آتش میگذرند و از طرف دیگرِ آن بیرون میآیند. آنهایند که پیروز میشوند.
تنها هنگامی که خود را از یاد بردی، یادت میکنند. تنها هنگامی که بنده شدی، آزادت میکنند.
انسان هرگاه نقصها و عیبها و هوسها و اشتیاقهای نفسش را شناخت و قصد کرد اصلاحش کند، آن زمان به سفری #درونی میرود. از آن به بعد چشمانش نه رو به بیرون، بلکه به درون میچرخد. به این ترتیب گام به گام به منزل بعدی نزدیک میشود. این منزل، از منظری، درست بر خلاف منزل پیشین است. در این جا فرد به جای آنکه مدام دیگران را مقصر بداند، همیشه تقصیر را در وجود خودش مییابد. در هر واقعه ای خودش را میکاود و مقصر میداند. این پله، پله ی « عالم زیبا و منِ زشت» است. در این مرحله نفْس به نفْس لوّامه بدل میشود. یعنی نفْسِ سرزنش کننده یا مقصر داننده.
مقتدرترین مرد دنیا هستم؛ زیرا توانستهام (و تو شاهدی) که در سرشارترین لحظههای کامیابی، در لحظاتی که نه خدا و نه شیطان، هیچ یک نمیتوانند سرریز شدن جامهای مالامال از لذت و هوس را مهار کنند، توانستهام پاسدار پاکی و تقوا باشم و لجامگسیختهترین هوسهایی را که غایت آرزوهای حیوانی است، برای وصول به بلندترین درجات عشق انسانی مهار کنم! و کسی که تا این حد به همهٔ هوسهای خود مسلط است، چرا ادعا نکند که مقتدرترین مرد دنیاست؟
وقتی کسی میمیرد، همیشه به این فکر میافتیم که کار از کار چیزهایی یا شاید هم همهی چیزها گذشته است قطعا دیگر خیلی دیر شده که همچنان منتظر بمانیم و به او مثل یک سانحه بیتوجهی میکنیم. برای آنها که به ما خیلی نزدیکاند هم همینطور است. هر چند پذیرش مرگشان برای ما فوقالعاده سختتر است، برایشان سوگواری میکنیم و تصویرشان در ذهنمان میماند، چه وقتی بیرون هستیم و چه موقعی که در خانهایم؛ گویا اینکه تا مدتها باور داریم هیچوقت نمیتوانیم به نبودشان عادت کنیم. هر چند از همان اول از لحظهی مرگ شخص میدانیم که دیگر نمیتوانیم رویش حساب کنیم. حتی برای چیزهای کوچکی مثل یک تماس تلفنی ساده یا جواب سؤالهای مسخرهای مثل « سوییچ ماشینم رو اونجا گذاشتم؟» یا « امروز بچهها کِی از مدرسه تعطیل میشن؟» میدانیم که دیگر برای هیچچیزی نمیتوانیم رویشان حساب کنیم. هیچچیز یعنی هیچچیز. اصلا قابلدرک نیست، چون قطعیتی را القا میکند که رسیدن به آن قطعیت مغایر با طبیعت ماست: قطعیت اینکه آن فرد دیگر برنمیگردد. دیگر حرف نمیزند. قدم از قدم برنمیدارد، -نه یک قدم به پس، نه یک قدم به پیش- هیچوقت نگاهمان نمیکند یا رویش را برنمیگرداند. نمیدانم چهطور آن قطعیت را تحمل میکنیم یا با آن کنار میآییم…
تمام جنگها در اصل یکنوع ستیزه برای سود جوییست ولی متاسفانه در هر هر اجتماع جز چند نفر انگشت شمار کسی بر این واقعیت واقف نمیگردد،چوش اکثریت جامعه پر میشود از صدای طبل،شیپور و سرودهای هیجان انگیز
مشکل این است که فراگیری فناوری و بازاریابی گسترده، توقعات خیلیها را از خودشان به هم ریخته است. کثرت استثنایان باعث میشود که مردم احساس بدتری نسبت به خودشان داشته باشند، باعث میشود احساس کنند که باید پررنگتر، رادیکالتر و خودرأیتر باشند تا دیده شوند یا حتی ارزشی داشته باشند.
من دو دسته از مردان را نمیتوانم تحمل کنم: کسانی که از این ور بام افتادهاند و کسانی که از آن ور بام.
آیا در زیر شکنجه دهن باز خواهم کرد؟ آستانهٔ درد، در بدنِ من چه اندازه است؟ به یاد پرویزی میافتم. معلم بود و کتابفروشی داشت. از دستگاه فتوکپیاش برای تکثیر چند کتاب استفاده کردم. یکروز به او گفتم: « اگر گیر افتادیم چه میکنی؟» « مقاومت میکنم. » « اگر شکنجهات کردند. » « شکنجه؟! » « بله. » به او برخورد و عصبانی شد. « به تو نشان میدهم. » روز بعد او را دیدم. دستش را پانسمان کردهبود. « به دست خودت چه کردهای؟» « نیم ساعت فندکِ روشن زیرش گرفتم. تا استخوان سوخت. » « که چه بشود؟» « دم نزدم. » « در این آزمایش یک مسئله را درنظر نگرفتهای. » « چه مسئلهای؟» « شرایط و موقعیت شکنجه. » « کسی که مقاومت داشتهباشد، در هر شرایطی مقاوم است. » « اما تجربیات و مشاهدات من چیز دیگری میگویند. » « چه میگویند؟» « این که تو با ارادهٔ خودت فندک را زیر دستت گرفتهای، در موقعیت شکنجه، ارادهٔ تو در دست شکنجهگر است. من شنیدهام که متهمی را بهسختی شکنجه کردند، لب نترکاند. پس از یک هفته تحمل شکنجه، قلم به دستش دادند که بنویسد. و او نوشت. آنچه را که به زبان نیاوردهبود، نوشت. در لحظات شکنجه، تمام توجهش به حفظ لبهایش بود که از هم باز نشوند، اما حرکت قلم روی کاغذ برای او قابلکنترل نبود. »
تابوت پایین آورده شد و صدای کلوخ هوایی که روی درش میافتادند به آدم این حس را میداد که چیزی از داخلش نیست. برا لاغر بود. یکبار به او گفته بودم هیچکس از آدمهای لاغر بدش نمیآید. فکر کردم هیچکس جز کرمهای گرسنه.
برای مدتی فقط چیزهایی را به خواب میدیدم که در طول روز راجع به آنها گفتگو میکردیم. خواب میدیدم که همه ی جهان در آشوب است و من با اشتیاق تمام، به تنهایی یا همراه با دمیان، منتظر آن لحظه ی خطیری هستم که بدان میاندیشیدیم. چهره سرنوشت را مبهم میدیدم ولی تا حدی به حوابانو شباهت داشت; تقدیر برای من معنایی جز آن نداشت که او مرا بپذیرد یا از خود براند. گاهی با لبخندی میگفت: « سینکلر، خوابی که تعریف کردی کامل نیست. بهترین قسمتش را جا انداختی. » بعد بی آنکه به علت این فراموشی پی ببرم، قسمتی را که جا انداخته بودم به خاطر میآوردم. / از ترجمه ی محمد بقائی
از این به بعد، زمانیکه “نه” را حس کنم، -از حالت چهرهی کسی، از لحن صدای کسی، در مخالفت کسی با من یا حتی در ذهن خودم- پاسخم به آن، فقط و فقط، همین خواهد بود: برو به درک! “برو به درک” محافظ من در برابر ترس، تردید و شرم است. “برو به درک” گفتن، تمام آن چیزیست که در حال حاضر دارم. “برو به درک” ، سپر من است.
بر مبنای مفهوم رسالت، بهسادگی فرض میکنیم که برای ما شغلی ایدهآل وجود دارد شغلی که کاملاً متناسب با وجود ماست و باعث شادکامی ما میشود. اما مشکل این است که چطور بفهمیم این شغل کدام است. ایدهٔ رسالت میگوید شغل ایدهآل و درست باید خودش بر شما تجلی کند؛ باید شما را به سوی خویش فرا بخواند و تخیلات شما را از خود سرشار کند. و اگر این اتفاق برایتان نمیافتد، شاید شما هستید که مشکلی دارید. برای اینکه با وضعیت ذهنیِ نسبتاً آرامتری با این مشکلات مواجه شویم، باید بپذیریم که فرآیند انتخاب شغل کاری است دارای پیچیدگیهای ذاتی خودش و اهمیتی مختص به خودش. این همان چیزی است که ایدهٔ رسالت بهطور نهانی ناچیز و حقیر میشمارد. ایدهٔ رسالت میگوید درست است که بسیار مهم است چه کاری انجام میدهید، اما خودِ تشخیص شغل مناسب مسئلهای نیست که لازم باشد توجه زیادی به آن بکنید: بلکه قرار است بهطور غریزی آن را بفهمید. از قلب خود پیروی کنید.
زندگی، توهمی ست که هر روز از نو خلق میشود.
عمل صرفاً حاصل انگیزه نیست؛ عامل آن هم هست.
معذبترین چهره را، رئیس جمهور بخود گرفته بود مرد شماره یک و امید یک ملت! چرا که مجبور بود با گوشهای قرمز شده از شرمِ دروغ، جلوی دروبین ظاهر شود و قاطعانه حرف بزند به طوریکه تصویر یک رئیس جمهور مصمم را از ذهنها پاک نکند! تصور اینکه لحظه ای جای او باشم مو را به تنم، سیخ میکرد و مرا نسبت به شغلم امیدوار میکرد. آخر رئیس جمهوری هم شد شغل! ؟ نونت کم بود، آبت کم بود که داوطلبانه کاندید ریاست جمهوری شده ای! ؟ تا خودت را ملزم به پاسخگویی به هر مشکل مملکتی بدانی! ؟ شاید این شغل هم از نمونههای بارز حماقت انسان است که بعلت « دَبدبه و کَبکَبه اش» به چشم نمیآید.
خطاط سه خط نوشتی،یکی را هم او خواندی هم غیر،یکی را او خواندی و لا غیر،یکی را نه او خواندی لا غیر. گفت آن خط سوم منم
میرزا اسدالله گفت: " احساساتی نشو آقا سید، گیرم که این حضرات بردند و به حکومت هم رسیدند، تازه به نظر من هیچ اتفاق جدی نیفتاده. رقیبی رفته و رقیب دیگر جایش نشسته. میدانید ، من در اصل با هر حکومتی مخالفم ، چون لازمه هر حکومتی شدت عمل است و بعد قساوت و بعد مصادره و جلاد و حبس و تبعید. دو هزار سال است که بشر به انتظار حکومت حکما خیال بافته ، غافل از این که حکیم نمیتواند حکومت بکند ، سهل است ، حتی نمیتواند به سادگی حکم و قضاوت بکند. حکم از روز ازل کار آدمهای بیکله بوده. کار اراذل بوده که دور علم یک ماجراجو جمع شده اند و سینه زدهاند تا لفت و لیس کنند. کار آدمهایی که میتوانند وجدان و تخیل را بگذارند لای دفتر شعر و به ملاک غرایز حیوانی حکم کنند ، قصاص کنند.
سسیلیا خم شد و دم گوش جک نجوا کرد: « کریسمس است. زمان معجزه ها. » اولین باری نبود که این حرف را میزد. با این حال جک با شنیدن این حرف لحظه ای شاد و سرحال شد. اما بعد اظهارنظر پزشکان این حال خوش را از سرش پراند. شش ماه و اگر شانس بیاوری، هشت ماه. انگار همیشه علم هر چه امید بود، از بین میبرد.
« تو از مرگ نمیترسی؟» « نه اونطور که قبلاً میترسیدم. مدّتیه که به نوعی زندگیِ اُخروی ایمان پیدا کردهام. بازگشت به خودِ حقیقیمون، به خودِ معنویمون. ما اونقدر در این بدنِ جسمانی باقی میمونیم تا سرانجام به خاستگاهِ معنویمون برگردیم. » اَدی گفت: « نمیدونم به اینها باور دارم یا نه. شاید حق با تو باشه. امیدوارم همینطور باشه که میگی. » « بالأخره روزی خواهیم دید، اینطور نیست؟ امّا هنوز زوده. » اَدی گفت: « آره، فعلاً زوده. من این جهانِ مادی رو خیلی دوست دارم. این زندگیِ دنیوی رو با تو دوست دارم. این هوا، این شهرک، حیاط پشتی، سنگریزههای کوچه پشتی، چمن، شبهای خنک، دراز کشیدن روی تخت و حرف زدن با تو در تاریکی. »