
هوشنگ گلشیری در مقدمهای که خود نوشته است، به سال ۷۰، گفته است که قصد دارد مجموعه آثارش را با عنوان نیمه تاریک ماه در آورد و جلد اولش هم داستانهای کوتاه خواهد بود، هر چند که باز مجموعه نبود و حالا هم نیست. تکلیف جلدهای بعدی هم که قرار است مجموعه کارهای بلند باشد، هنوز معلوم نیست.
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
زنگ خانه ام به صدا درآمد در زا باز کردم؛ دختر ساکن طبقه پنج بود، گفت: « صدای موسیقیتان خیلی بلند است! » هر روز ساعتی را به موسیقی مورد علاقه ی من گوش میدهد سپس من به موسیقی مورد علاقه او. من موتزارت گوش میدهم بعد او باخ پخش میکند. روز بعد من بتهوون گوش میدهم و او شوپن. روز دیگر من با شوبرت شروع میکنم و او با گلوک تمامش میکند. امروز نوبت او بود که موتزارت پخش کند اما من این کار را کردم. « صدای موسیقیتان خیلی بلند است! » شاید میخواست بگوید که نوبت موتزارت گوش دادن من نیست و اوست که باید این کار را بکند ولی خجالتیتر از آن است که با گفتن این جمله، به این واقعیت که ارتباطی موسیقیایی بینمان وجود دارد صحه بگذارد. « صدای موسیقیتان خیلی بلند است! » اولین بار که صدایش را میشنیدم و چهره اش را میدیدم. فرصت نکردم به این فکرکنم که چهره اش تا چه حد به تصور ذهنی من از او شبیه است؛ چون زیباتر از آن بود که ذهن من، ذهنی که سالهاست نتوانسته هیچ چیز زیبایی را متصور شود، بتواند این همه زیبایی را یکجا تجسم کند.
زمان که میگذرد خاطرات شناور میشوند و از کسی که روزگاری آنها را خلق کرده است بیشتر و بیشتر فاصله میگیرند ، تردید نیز همیشه دزدانه به ذهن راه مییابد.
به چشم هات اعتماد نکن. اونها فقط محدودیتها رو نشون میدن. با فهم و درکت نگاه کن، دنبال چیزی بگرد که میدونی و راه پرواز رو خواهی دید. محدودیتی در کار نیست! – جاناتان مرغ دریایی اثر ریچارد باخ
تربیت؟ هر کس باید مربی خودش باشد.
بشر برای خیلی چیزها حاضرست تن به مرگ بدهد اما بیسیگار نه!
شناسایی شاخصهای عزتنفس عزتنفس هرکسی به واسطه یک تجربه دچار تحول شده است. متأسفانه شما نمیتوانید یک روز صبح بیدار شوید و ناگهان پی ببرید که عزتنفستان یکشبه جهشی بالا داشته است. باید بهطورمداوم در مورد خودتان کارکنید تا احساس عزتنفس سالم در شما به احساسی طبیعی تبدیل شود و با آن احساس راحتی کنید. با درک اینکه حس احترام به خود شما در کدام حیطهها در سطح عزتنفس سالم است و در چه حیطههایی به پیشرفت نیاز دارد، بهتر میتوانید بر حیطههایی تمرکز کنید که به کار بیشتر نیاز دارند.
زندگی نظم را میآفریند، ولی نظم زندگی را به وجود نمیآورد.
ما زندهها را زود فراموش میکنیم.
با داشتن حس شوخ طبعی میتوانید به او بفهمانید که خوشحالی شما وابسته به او نیست.
تو عادت بدی داری به سفر کردن، ولی میدانم که بر میگردی. مگر نه این که وطن تو همین جاست؟ همان کوچه؟ همین شهر؟ میروی و باز مثل همیشه بر میگردی به یاد من؛ به وطن. ایمان دارم من به برگشتن تو و آن شعر بالینسکی که برای بچههای لهستانی اصفهان سروده: تو به اصفهان باز خواهی گشت آن سان که چوپان به درهها… در سایهی سیمگون عصری آرام تو به اصفهان باز خواهی گشت ذهنت آزاد، فکرت رها نرم در افقهایش جاری میشوی گم میشوی در آبیهای شهر در زیبایی میدانها و نجوای موزون بازارها… تپش قلبت را و ضربان نبض زمان را از یاد خواهی برد… چه سعادتمند خواهی بود، چه سعادتمند!
چند ماه بعد از سکونتمان در نیپلز، وقتی دارم برگههای مربوط به ثبتنام بچهها در مدرسه را پُر میکنم، میبینم هیچکس را ندارم تا اسم و شمارهاش را در قسمت تماس اضطراری بنویسم. تمام آزادیای که به هر قیمت میخواستیم به آن برسیم، حالا به تنهایی تبدیل شده بود.
نیچه گفته است. . ما محتاج هنریم تا حقیقت هلاکمان نکند…
من زیاد دچار نومیدی میشدم و آنچنان به بیحسی روانی و جسمی مبتلا بودم که ابلوموف پیشم آدم سرزنده و بانشاطی به نظر میرسید. هیچ چیز برایم شکوهی نداشت و به هرچه نظر میکردم در همان نگاه اول، چشمم به معایبش میافتاد.
فصل پنجم: دیگر غر نزنید هنگامی که او وجود شما را بدیهی میانگارد و توجه اولیه را به شما ندارد و غر زدن هم چاره کارتان نیست چه کنید؟
نوشتن را از سر گرفتم و تا اعماق داستان فرو رفتم و لابلایش گم شدم.
عشق زیبای پرستیدنی من، چقدر نامهٔ آخرت بهموقع رسیده است. دقیقاً چند روز بود که به زندگیمان فکر میکردم؛ از خودم دربارهٔ تو سؤال میکردم و متوجه شدم بخش بزرگی از تو هنوز برایم ناشناس یا دستکم غریبه است: کار تو، الهامات ذهنیات، تمایلاتت، رؤیاهایت. تا اینجا ما روزها را هدر دادهایم و نیز عشقی را که هر ساعت از عمرمان با خود داشته و وقت نداشتهایم به هم نگاه کنیم، خودمان را ببینیم و دنبال خودمان بگردیم. از علاقه به شناختن تو در وجه دیگرت و تا حد امکان کمک کردن به تو، از خودم تعجب کردم. قبلاً بیشتر وقتها احساس میکردم باید با تو دعوا کنم چون میدیدم که چقدر زیاد از خودت مایه میگذاری و بخش بزرگی از نیروی خودت را هدر میدهی در خستگیهای بیهوده و عذابآوری که کمابیش در پاریس بر آدم تحمیل میشود. اما جرأت نداشتم چنین کنم. میترسیدم دلخورت کنم، تندی کنم و خودم را خسته کنم. بعد… همه چیز سر رسید و خیلی زود هم گذشت. با فکر به همه اینها، نگران میشوم. آیا تو مرا شایستهٔ این میدانی که در آیندهٔ زندگیمان، غمها و شادیها، بلندپروازیها، سرخوردگیها، رؤیاهای تنهایی و دستآخر رازهایت را با من در میان بگذاری و مرا در آنها سهیم کنی؟!
چه زمانی حس زنده بودن دارم؟ چه زمانی خودِ واقعیام را احساس میکنم؟» . بدون قضاوت درونی و بدون اینکه به فکر راضی کردن مردم باشید. بدون گمانهزنی یا انتقاد شخصی. هر زمان که حس صحیح و کامل بودن داشتید، احتمالا در مسیر صحیح قرار دارید.
چقدر سودمند میشد اگر که همه حد و حدودی روزانه برای مقوله ی دلسوزی به حال خویشتن میگذاشتیم. لحظاتی اشکبار، سپس پیش به سوی بقیه ی روز.
با این وضع که نرخ پیشرفت علم پزشکی تقریباً برابره با نرخ نابود شدن محیطزیست، محتملترین سناریو اینه که درست در لحظهی نامیرا شدن گونهی انسان، دنیا غیرقابلسکونت میشه.
پدر با مهربانی گفت: ببین جاناتان ، زمستان نزدیک است ، قایقها کم میشوند و ماهیها به عمق آب میروند. اگر لازم است چیزی یاد بگیری ، درباره غذا و راههای به دست آوردن آن یاد بگیر. بدان که پرواز بسیار خوب است ، اما فراموش نکن پرواز برای سیر کردن شکم است…
اگر رازها نبودند، دنیا کشتارگاه بزرگی بود و خانواده ای در میان نمیماند. تمام لشکرها شکست میخوردند. آدمها رسوا میشدند.
ما به دنبال اطمینان هستیم و از تردید و بیاطمینانی دوری میکنیم. میخواهیم بدانیم چه در انتظار ماست، کجا میخواهیم برویم و چه میخواهیم بپوشیم. میخواهیم آماده باشیم. ایمن باشیم. این خیلی فراتر از یک فکر و خیال است، بیشتر شبیه اعتیاد است.
دوست داریم برای سلیقهای که داریم به خودمان ببالیم، اما حقیقت این است که باتوجه به تقاضاهای زمانه و نقصهای ترکیب روانشناختیمان بسیار محتمل است که ندانیم از چهچیزی خوشمان میآید تا وقتی تشویق شویم نگاهی عمیق به درون خودمان بیندازیم و با بهرهگیری از اطلاعات دیگران ذوقمان را در راهی مفید هدایت کنیم. تردیدهای ما دربارهٔ سلیقهمان میتواند منبع یک کمدی درستوحسابی باشد.
اضطراب وضعیت STATUS ANXIETY: اضطرابی چنان ویرانگر که قادر است ابعاد گسترده زندگیهایمان را به ویرانی بکشاند و دلهرهٔ ناکامی از عدم تطابق خویشتن با ایدهآلهایی که جامعه برای موفقیت تعیین کرده است را در ما برانگیزد و درنتیجه، حس تهیبودن از احترام و شایستگی را در وجودمان پدید آورد. دلهرهای حاکی از دونپایگی کنونی یا سقوط به جایگاهی فرومایهتر.
در سکوت حواس آدم کمتر پرت میشه. سکوت مداوم به انسان اجازه میده واقعاً به چیزی که در عمق وجودش جریان داره گوش بده. ما بهش میگیم امید و انتظار
برای هر یک از ما لازم است که در مقطعی از زندگی –گاهی در جوانی و گاهی بعدها- از فناپذیری خود آگاه شویم. محرکهای بسیاری هست: نگاهی در آینه به گونههای آویزان، موهای جوگندمی، شانههای افتاده، جشن تولدها به خصوص ده سال به ده سال، پنجاه سالگی، شصت سالگی، هفتاد سالگی، دیدن دوستی که سالها ندیدهاید و یکه میخورید که چقدر پیر شده است، دیدن عکسهای قدیمی خودتان و آنهایی که سالها مردهاند و کودکیتان را انباشته بودند، برخورد با عالیجناب مرگ در خواب…
احساسی که پیش از وقوع حادثه داریم وحشتناکتر از خود حادثه است.
آنچه بر جهان حکومت میکند، پیشامد و احتمال است، تصادف محض، و تصادف هر روز مثل سایه ما را تعقیب میکند. هر آن ممکن است زندگی را از ما بگیرند، بی هیچ علتی.
مادر لباسهای دست دوم تازه مرا مرتب میکند. حال دعا میکند و میگوید که ای کاش من در زندگی دور از خانواده و دوستان دریابم که دل چیست و چه احساس میکند. آمین. چنین باد! خوش آمدی، ای زندگانی! میروم تا برای هزار هزارمین بار با واقعیت تجربه رو در رو شوم و در بوته روح خود وجدان نا آفریده قوم خود را بسازم.
زندگی آرام زندگیای نیست که بیاستثنا کاملاً ساکت و بیسروصدا باشد. بلکه زندگیای است که در آن خود را متعهد میدانیم که آسانتر خود را آرام کنیم و در جهت انتظاراتیِ واقعبینانهتر بکوشیم؛ وقتی بتوانیم بهتر درک کنیم که چرا برخی مشکلات اتفاق میافتد، با مهارت بیشتری به یافتن نگرشهای آرامبخش دست مییابیم. پیشرفت در این جهت، بهنحو دردناکی محدود و ناکامل است اما پیشرفتی حقیقی است.
در ﻫﺮ ﺧﺎﻧﻮاده ای ﯾﮏ آدم ﻣﺎﺟﺮاﺟﻮ ﭘﯿﺪا ﻣﯽ ﺷﻮد. در ﺧﺎﻧﻮاده ی ﭘﺪراﯾﻦ اﻓﺘﺨﺎر ﺑﻪ ﻋﻤﻮ ﻧﻌﻤﺖ اﷲ ﻣﯽ رﺳﺪ. ﺷﺎﻫﮑﺎرش ﻫﻢ اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮش را ﺧﻮدش اﻧﺘﺨﺎب ﮐﺮده، آن ﻫﻢ ﺳﻪ ﺑﺎر. ازدواج در ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﺎ ﮐﺎری ﺑﻪ ﻋﺸﻖ و ﻋﺎﺷﻘﯽ ﻧﺪارد. ﺑﯿﺸﺘﺮ اﻧﺘﺨﺎﺑﯽ ﻣﺼﻠﺤﺘﯽ ﺳﺖ. اﮔﺮ آﻗﺎ و ﺧﺎﻧﻢ اﺣﻤﺪی از آﻗﺎ و ﺧﺎﻧﻢ ﻧﺠﺎﺗﯽ ﺧﻮش ﺷﺎن ﺑﯿﺎﯾﺪ، ﻓﺮزﻧﺪاﻧﺸﺎن ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ازدواج ﮐﻨﻨﺪ. از ﻃﺮف دﯾﮕﺮ اﮔﺮ ﭘﺪر ﻣﺎدرﻫﺎ از ﻫﻢ ﺧﻮش ﺷﺎن ﻧﯿﺎﯾﺪ وﻟﯽ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺷﺎن ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ را دوﺳﺖ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﺧﺐ، ﻫﻤﯿﻦ وﻗﺖ ﻫﺎ اﺳﺖ ﮐﻪ اﺷﻌﺎر ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺳﺮوده ﻣﯽ ﺷﻮد. اﮔﺮﭼﻪ اﯾﻦ ﭘﯿﻮﻧﺪﻫﺎی ﻣﺼﻠﺤﺘﯽ از دﯾﺪ دﻧﯿﺎی ﻏﺮب ﻋﺠﯿﺐ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ رﺳﺪ، ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ آﻧﻬﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﮐﻢ ﺗﺮ از ازدواج ﻫﺎﯾﯽ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺑﺮﺧﻮرد دو ﻧﮕﺎه ﺗﻮی ﮐﻼب ﭘﺎﯾﻪ رﯾﺰی ﻣﯽ ﺷﻮد.
#خارپشت را ببین که در زیر ضربههای چوب بزرگتر و زیباتر میشود. پیامبران را ببین که رنجها و شکستها بر قدرتشان میافزاید. چرم را ببین که دبّاغ، با داروهای تلخ و تیزش میمالد و عمل میآورد و مانند پر نرم و لطیف میسازد و آدمی را ببین که مانند پوست دباغت نشده، چون تلخی و ترشی بسیار ببیند پاک و مصفا میشود. به لطافت و شادابی دست مییابد.
اگر میگذاشتند عروسکهای کنی حرف بزنند، حتما به شما میگفتند که بازی مورد علاقه ی کنی باز کردن شکم عروسک هایش با قیچی و زدن ضربه بر سر آنهاست، در حالی که در گوششان نعره میکشد: « امروز صبح حالت چطور است، عزیز دلم؟» کنی، وقتی با برادرش است همین بازی را میکند، به جز اینکه قیچی در یکی از طبقه ها، محض احتیاط، دور از دسترس، جاسازی شده است.
من از همین مردم است که میترسم. میل سیری ناپذیر آنها برای حذف مطلق بقیه مرا میترساند. من این مردم را میشناسم!
هرکس از نظر عاطفی نیروی بیشتری میگذارد بیشتر درد میکشد. طبیعی است که بیشتر هم جیغ بزند!
با تمام آرزوها و امیدها، با عشقی که خودت میدانی، منتظر رسیدن تو هستم. و تا آن وقت، از دور میبوسمت.
کلمات هر ملتی مثل آدمهایش هستند. اگر کلماتش جند لایه اند و چند معنا، یعنی اینکه آدمهاش هم همین شکلی اند.