ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب سرزمین گوجه‌های سبز
سرزمین گوجه‌های سبزهرتا مولرهرتا مولر

این کتاب، سرگذشت گروهی دانشجوست که هر یک در اوج رژیم خفقان‌آور نیکلای چائوشسکو، ولایت فلاکت‌زده خویش را به امید زندگی و آینده‌ای بهتر ترک می‌گویند و به شهر می‌‌آیند؛ اما آمال و آرزوهای حال و آینده‌شان در شهری بر باد می‌رود که مصیبت‌بارتر از ولایتشان، تحت سیطره دیکتاتوری خون‌آشام به خود می‌پیچد. دردناک‌تر آن‌که هر یک از دوستان راوی داستان نیز یا راه خیانت به او را در پیش می‌گیرند و یا دست به خودکشی می‌زنند؛ و گاه هر دو را. همسو با این زنهارخواری‌ها می‌خوانیم که چگونه دولت توتالیتر، در تمام زوایای زندگی خصوصی مردم نفوذ می‌کند و همه آنان، حتی پرصلابت‌ترینشان یا در برابر ستم‌پیشگان، سر به خاکستر ذلت می‌سایند و یا در دفاع از آدمیت خویش جان می‌بازند. هرتا مولر که خود از جان بدربردگان حکومت پلیسی چائوشسکو بود، اینک صادقانه ماجرای زندگی خویش را باز می‌گوید. او با کلامی گزنده و شاعرانه، صحنه به صحنه منظری از جامعه و نسلی را پیش روی ما می‌گشاید که ترس، دمار از روزگارشان درآورده بود. چشم‌اندازی خوفناک از قدرت افسارگسیخته ماموران پلیس و پاسداران که جیب و دهانشان را از گوجه‌های سبز پر می‌کنند؛ کارگران سلاخ‌خانه که خون تازه گاو می‌آشامند و پرولتاریای سر به راهی که هیچ‌کس خواستار ماحصل کارشان نیست؛ کارگرانی که گوسفندان حلبی و هندوانه‌های چوبی تولید می‌کنند. مولر راوی سرگذشت ملتی است که فساد و صبوری در اعماق مغز و روانشان ریشه بسته است.

خیال می‌کنم اگه به کشیدن تصویر خودم ادامه بدم، یک روز موفق می‌شم خودم رو بشناسم.

اگر الان بروم پیش اگنس، یعنی برای همیشه رفته‌ام، گفتنش راحت نیست گرچه دوستش داشتم و کنارش خوشبخت بودم، اما بدون او احساس آزاد بودن می‌کردم‌. برای من هم همیشه آزادی مهم‌تر از خوشبختی بوده.

و جایی که من در بیداری در کنار شما این‌قدر شیرین‌کام بوده‌ام دیگر به چه رؤیایی می‌توانم دل خوش کنم؟

داشتم می‌گفتم هر گندی که توی این عالم هست زیر سر آدم‌هاست. هنوز هم به این حرف اعتقاد دارم اما این موضوع چیزی را درباره‌ی عوضی بودن این دنیا تغییر نمی‌دهد. در واقع یکی از دلایل عوضی بودن این دنیا این است که آدم‌هاش هر غلطی -واقعا و به معنای حقیقی کلمه « هر غلطی» - که خواسته‌اند کرده‌اند. شرط می‌بندم اگر غلطی هست که نکرده باشند به خاطر دل‌سوزی و شرافت و این‌جور چیزها نبوده. لابد نتوانسته‌اند بکنند. این چیزی نیست که من تازه کشفش کرده باشم. هزاران سال است که هر کس ذره‌ای شعور داشته باشد این را فهمیده.

هیچ‌کس هرگز به‌اندازهٔ خودتان به رؤیای شما اهمیت نمی‌دهد. هرگز.

خیلی فیلمهای خوب دیده ام که از روی رمانهای بد درست کرده اند اما هرگز یک فیلم خوب ندیده ام که از روی یک کتاب خوب تهیه شده باشد.

زندگی روزانه‌ی ما پر از اتفاقات و به بیانی دقیق‌تر، پر از برخوردهای تصادفی میان افراد و رویدادهاست. ما این رویدادها را تصادف می‌نامیم. این گونه تصادفات، در اکثر موارد، کاملا نامشهود روی می‌دهد و زمانی اتفاق می‌افتد که دو رویداد نامنتظر در یک زمان به وقوع بپیوندد و به یکدیگر تلاقی کند.

آینده مال خداست!

عموم می‌گفت هیچ وقت نباید در مورد چیزی که دوستش داری با آدم‌ها حرف بزنی، چون بدون شک اون رو ازت می‌گیرن. اما من فهمیدم با خدا هم نمیشه در مورد چیزی که دوست داری حرف زد، اصلا به دنیا اومدیم تا چیزهایی که دوست داریم رو از دست بدیم. هرچند از لذت دوست داشتن هم نمیشه به خاطر از دست دادن گذشت!

. کسی چه می‌داند؟ شاید درست آن هنگام که فکر می‌کنی هیچ چیز سر جایش نیست، این تو هستی که سر جایت نیستی و همه چیز درست در جای مکررش، به تکرارِ خویش، لَخت و کرخت، نشسته است

چندتایشان را بکشید. هم سریع است و هم انسانی. آن‌وقت می‌بینید چطور صدایشان می‌خوابد و تمام این دردسرها تمام می‌شود.

بله، مریضی خیلی‌سریع به سراغ آدم می‌آید، اما طول‌می‌کشد تا از شرش خلاص‌شود.

وقتی می‌بینی که اسلحه همان اسلحه و نیروی دو طرف، یا به عبارت بهتر، ضعف دو طرف کمابیش مساوی است، دیگر جایی برای ستایش از آن که شلیک می‌کند و تحقیر آن که هدف قرار گرفته، باقی نمی‌ماند. این مرحله شروع فرزانگی است. خود فرزانگی این است که با هر دو، قطع رابطه کنی.

فکر گذشته، اندیشه حال، نگرانی از آینده همگی سخت به او روی آورده بودند.

و خدا به داد کسی که در اوقات فراغتش، اشتیاق قدم‌زدن با هم‌نوعی دیگر را داشته باشد، برسد؛ مگر این‌که دست بر قضا و از سر اتفاق، مسیری مناسب بیابد. بعد شانه‌به‌شانه همدیگر چند قدمی راه می‌روند، شاد و بانشاط و سپس از یکدیگر جدا می‌شوند و شاید هر یک زیر لب زمزمه‌کنند که دیگر هیچ‌چیز جلودارشان نخواهد بود.

اسم‌ها سبب ترس میشوند، چیزهایی که اسمی ندارند، هیچ نیستند، حتی چیزی هم نیستند.

آراسته کنید خود را، به رقص در آیید، بخندید، من عشق را هیچ‌گاه قادر نخواهم بود از پنجره دورافکنم.

وسواس و اهمیت دادن بیش از اندازه به احساسات باعث ناامیدی ما می‌شود، به این دلیل که احساسات هرگز ماندگار نیستند. چیزی که امروز ما را خوشحال می‌کند، فردا دیگر خوشحالمان نمی‌کند، چون نیاز زیستی‌مان تغییر کرده و بیشتر شده است. تمرکز بسیار بر خوشحالی، ناگزیر به تسلسل و تعقیبی پایان‌ناپذیر برای یک چیز دیگر می‌انجامد؛ یک خانهٔ جدید، یک دلدادگی تازه، یک بچهٔ دیگر، یک افزایش حقوق دیگر. با وجود تمام عرق‌ریزی و سختی‌مان در نهایت به جایی می‌رسیم که به طور ترسناکی مشابه همان‌جاست که از آن آغاز کردیم: با احساس کمبود.

خوشبختی خانه ای پر از طلا و جواهر نیست، بلکه چیزی خیلی بیشتر از آن است؛ همان چیزی که الان دارد و دیگر لازم نیست تغییرش بدهد!

هیچ‌کس این توانایی را ندارد که همه‌چیزهای دنیا را به کس دیگری بدهد. هیچ‌کس نمی‌تواند برای دیگری کافی باشد. هیچ‌کس مانند خداوند نیست…

اغلب به همدیگر نگاه میکردیم تا مطمئن شویم هردومان وجود داریم

۱۰- یک بار هم که شده دوست دارم همسرم دست مرا بگیرد و به اتاق خواب ببرد. همیشه مردها هستند که باید آغاز کننده باشند. همیشه این ما هستیم که باید با تلاش زیاد زن را وارد فضای احساسی رابطه جنسی کنیم. گاهی اوقات مردها واقعاً دوست ندارند آن قدر تلاش کنند.

خاله ماه و غلام خان از خنده‌های بلد و تمام نشدنی و پچ پچ کردن‌های ما ناراحت نمی‌شدند. غر نمی‌زدند و مانند کارآگاه‌ها مواظب مان نبودند. هیچ وقت نمی‌گفتند باید ساکت باشیم و شیطانی نکنیم. یک بار غلام خان به خاله ماهَم گفت: این بچه‌ها شیطان هستند ولی بی تربیت نیستند. خاله ماهَم گفت: برای بچه‌ها صدا جزیی از زندگی است، برای بزرگترها سکوت جزیی از زندگی می‌شود.

وقتی آدم‌ها تهدید میشوند، احساس خطر میکنند، پست و تنگ نظر میشوند. این کاریست که فرهنگمان دارد با ما انجام میدهد. اقتصادمان. حتی آنهایی که شغل اقتصادی خوبی هم دارند، تهدید میشوند، چراکه نگران از دست دادن مشاغل شان هستند. وقتی تهدید میشوی دیگر حواست فقط و فقط به خودت است. پول را برای خودت خدا میکتی. کل فرهنگ ما همین است…

مردم فکر می‌کنند غم بزرگ تورا آبدیده می‌کند، و خود بخود به سطح بالاتر و روحانی‌تری می‌رساند، اما به نظر ریچل ماجرا کاملا برعکس بود، تراژدی تورا حقیر و کینه توز بار می‌آورد. به تو آگاهی بیشتر یا دیدگاه والاتر نمی‌بخشد. خیلی از آدم‌ها از زیر قتل شانه خالی می‌کنند، در حالی که بعضی دیگر برای یک اشتباه کوچک و سهوی بهای گزافی را می‌پردازند.

تصنیف عاشقانه‌ی قرن هجدهم کوچه‌بازارهای پاریس را بر لب می‌آورد: « جز محبوبم جز محبوبم هیچ‌کس آشنایم نیست، هنوز هم بی محبوبم بی محبوبم نخواهم زیست، یک روز هم…»

هرگز در باره خدا حرف نزد. انگار چیزی ناگهان او را از خواب غفلت بیدار کند نماز می‌خواند. بیش‌تر که دقت کردم، بعضی شب‌ها بی‌هیچ قبله‌ای بدون وضو، بی‌سجاده روی خاک و زمین و سنگ‌های خشن نماز می‌خواند.

اگر موافق نیستی، اگر آرامش می‌خواهی، اگر می‌ترسی، وقتی برگشتی بگو و از من جدا شو. اگر نه، من تا تهش می‌روم. شاید در این راه عشقِ تو را از دست بدهم. واقعاً حیف! اما خطرش را می‌پذیرم. شاید این زندگی که خود را برایش آماده می‌کنم فقط اضطراب و اندوه داشته باشد. چه حیف! الآن انتخاب کن. هنوز وقت هست و بگو که انتخابت چیست. این تمام چیزی است که از تو می‌خواهم. بقیه‌اش فقط به خودم مربوط است. خیلی واضح نیست، هان؟… اما می‌دانم که در آن حسی واقعی وجود دارد. تا الآن من هرگز کاری برای تغییر زندگی‌مان نکرده‌ام، حتی به آن فکر هم نکرده‌ام. فقط گرفتن چنین تصمیمی از طرف من می‌تواند خیلی چیزها را درست کند، باور کن. قبول؟

غروب‌های پاییزِ شاه‌آباد غرب، خیلی غمبار و دلگیرکننده است. گویی غروب یک‌باره آوار می‌شود. بین ظهر و غروب چیزی به اسم عصر وجود ندارد. غروب، بی‌رحمانه، به عصر فرصتِ پیدایی نمی‌دهد. یکهو چشم باز می‌کنی و می‌بینی همه‌جا تاریک شده‌است. از پشت پنجرهٔ اتاقم به نوک درخت‌های بلند و کهن‌سال چنار نگاه می‌کنم. آفتاب دارد از رویشان پاورچین می‌گذرد. غروب‌های جمعه دلگیرتر از همیشه است.

این طبیعی است که وقتی یک اتفاق تلخ، دید ما را نسبت به دنیا عوض می‌کند، انتظار داریم هیچ چیز مثل گذشته تکرار نشود. همه ما همین طوریم.

آن‌طور که کشیش می‌گفت عدالت انسانی مهم نبود و عدالت الهی بود که اهمیت داشت.

- گفت‌وگوی درونی‌تان را تغییر دهید. از خودتان بابت آنچه در بدنتان قابل تحسین است، تعریف و تمجید کنید. اگر دلتان می‌خواهد تغییر کنید، از عبارات تأکیدی و گفت‌وگوی درونی مثبت برای انگیزه دادن به خودتان به منظور انجام کاری بهره بگیرید که مورد نیاز است.

اگر زن‌ها زود تسلیم شوند، ما در عشق متوقف می‌شویم و دیگر برایش تلاشی نمی‌کنیم و راستش را بخواهید ما ترجیح می‌دهیم که تلاش کنیم. ما از بازی لذت می‌بریم و اگر زود تمام شود ناامید می‌شویم. حتی در درون و ضمیر ناخودآگاه خود، با خودمان کشمکش داریم. می‌دانیم که رابطه جنسی می‌خواهیم ولی می‌خواهیم که ما را منتظر نگه دارند. وگرنه، شاید فقط دو یا سه بار دیگر، آن‌هم تنها برای رابطه جنسی بیرون برویم و سپس آن زن را فراموش می‌کنیم.

زندگی، گاهی بسیار طمعکار است. مردم، روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها را پشت سر می‌گذارند، بدون این‌که احساس تازه‌ای داشته باشند. با این حال، به محض این‌که دری گشوده شود، یک بهمن بزرگ وارد محوطه می‌شود. در یک لحظه چیزی برای افراد، بر جای نمی‌ماند و در لحظاتی بعد، بیشتر از آنچه انتظار می‌رود، دارند.

با بچه‌ها عکس می‌گیرند ولی بازی نمی‌کنند.

… در این جا، عادت کشنده است. مجبورید با هرچیزی طوری رو به رو شوید انگار که هرگز به آن برنخورده‌ای، حتی اگر صدمین بار باشد. تفاوتی نمی‌کند. همیشه نخستین بار است.

قانون جاذبه شماره ۲۱ اگر او باعث می‌شود شما نسبت به خود احساس عدم اطمینان کنید، بگذارید این احساس راهنمای شما باشد.

همیشه نگران دلقک‌ها بودم، همیشه میترسیدم که برنامه هایشان موفق نباشد و مردم نخندند، این مسئله به نظر من، بدتر از افتادن از بالای طناب بند بازی بود. برنامه ی دلقک ها، برنامه خشنی است. اگر خوب نگاه کنیم فقط خشونت را در آن می‌بینیم: افتادن، بلند شدن، دوباره افتادن، گریه کردن، ادای احمق‌ها را درآوردن؛ همه و همه… به خاطر اینکه تمام بدجنسی‌های دنیا را به طرف خودمان جلب کنیم، و درست قبل از اینکه این بدجنسی‌ها کاملا له و نابودمان کند، آنها را به خنده تبدیل کنیم. ترجمه مهوش قویمی

آیا کار درستی است دوست‌ها از پشت به هم خنجر بزنند؟ این کار فقط از دست دشمنان بر می‌آید. کسی که دوست خود را از پشت بزند دیگر دشمن او محسوب می‌شود و حقش است که از پشت خنجر بخورد.

شب خالی کشنده‌یی را می‌گذرانم. به هیچ قوه‌یی در ماوراء طبیعت معتقد نیستم؛ اما ای کاش معتقد بودم و واقعاً این چنین قوه و قدرتی وجود می‌داشت تا من امشب دست به دامانش می‌زدم و ازش می‌خواستم که تو را برای یک ساعت، برای فقط چند دقیقه، برای فقط یک دیدار کوتاه همین قدر که چشم‌هایم چشم‌هایت را ببیند تو را به من می‌رسانید: تو از بالکن و من از توی حیاط.