خوندن هر کتاب جدید مثل این می‌مونه که یه راز عظیمو خونده باشی

- خاطرات صددرصد واقعی یک سرخ‌پوست پاره‌وقت
- شرمن الکسی
تقویم مطالعه ۱۳۹۷ X
مهر
آبان
آذر
تقویم مطالعه شما
ثبت نام کنید یا وارد سایت شوید
عنوان تاریخ چند صفحه خوندی تا صفحه

"در دوردست، کنج افق، درختان عریان و استخوانی سپیدار چون مردگانی برخاسته از گور با پنجه‌هایی افراشته ابرهای تیره را برای گشودن راهی به سوی آسمان صبحگاهی و گوهر دُردانه‌اش، آفتاب، می‌خراشیدند؛ تندباد زمستانی، اما، بیمناک از گوهرافشانی آسمان بر زمین، پیکرهای تکیده درختان را به زیر تازیانه‌های بی‏‌امان خود گرفته بود. آسمان هرازگاهی می‌غرید؛ آن غرش از خشم بود یا از درد؟ اشک‌هایش که تازه باریدن گرفته بود نشان از دردمندی‌اش داشت"


لحظه‌های آخر سفر همیشه غم انگیز است، مگر آنکه خانه ات را دوست داشته باشی.


مثل همه بچه‌های دیگر جهان است؛ بی بغض و آرام. در دنیای که شبیه دنیای همه ی بچه هاست و آدم را مثل همیشه به فکر می‌برد که این دنیای مشترک، از کجای زندگی آدم ها، جدا می‌شود که دیگر تاب تحمل هم را نداریم. بچه‌های کوبایی و آمریکایی، بچه‌های آذری و ارمنی، بچه‌های سوری و بچه‌های دنیا آمده در خراب خانه ی داعش… همه شهروندان یک جهان اند که ناگهان بزرگ می‌شوند، می‌پاشند از هم و پرتاب می‌شوند به دنیایهایی که آدم هایش تاب تحمل هم وطن هایشان را هم ندارند، چه برسد به اینکه شهروندان دیگر دنیاها را تحمل کنند.


سینما شبیه سینماهای قدیمی خودمان است. با سقف‌های بلند و حس و حالی که آدم را برای تماشای فیلم آماده می‌کند. نمی‌دانم چه خاصیتی در این سینماهاست که د رهمان سالن انتظار آدم در خلسه ای فرو می‌رود و احساس می‌کند رویاپردازی از همین جا شروع شده است. این احساس را این سینماهای جدید و شیک و چند منظوره که بوی پاپ کور شان همه جا را پر کرده به آدم نمی‌دهند.


زخم عشق‌های شکست خورده اگر چه خوب می‌شود اما جایش در گوشه ای از قلب باقی می‌ماند.


ترس مطمئن‌ترین متحد ماست و بدون آن خدا می‌داند چه به سرمان می‌آید.


آدم‌ها بیش از هر چیزی به زندگی چسبیده اند و شنیدن این حرف وقتی بامزه می‌شود که به تمام چیزهای قشنگی که در دنیا هست، فکر کنیم.


فکر می‌کنم این گناه کارانند که راحت می‌خوابند، چون چیزی حالیشان نیست و برعکس، بی گناهان نمیتوانند حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارند، چون نگران همه چیز هستند. اگر غیر از این بود، بی گناه نمی‌شدند.


بعضی‌ها - که من هم یکی از آن‌ها هستم - از قصه هایی که پایان خوش دارند بدشان می‌آید. احساس می‌کنیم گول خورده ایم. روال بر ضرر است. تقدیر نباید متوقف شود. بهمنی که در مسیرش دریت در چند متری بالای سر یک روستا متوقف می‌شود نه فقط غیر طبیعی بلکه غیر اخلاقی عمل می‌کند.


هر انسان نهری خودرونده است به هر سوی که نیروها و خواست‌هایش می‌کشانندش؛ که هر آدم رودی‌ست، که هر آدم جهانی‌ست. نه مگر که در هر آدم روانی می‌جوشد؟ و چیست روان در تن؟ بازتاب غریوی در دالانی هزار خم. گم. دور. نالان. خروشان. تار. ناپیدا. ناشناخته. خاموش. ژرف. باژگون شده. فورانی و بی‌امان. به کشمکش و پیچ‌وتابی دایم. نهفتی از آشوب و غوغا.


بازم نشون بده