نقل قول هفته
من یه سال آزگار او را دوست داشتم و به خدا قسم که هیچ وقت هیچ وقت حتی تو فکرم هم با او ناراست نبودم او با این کار تحقیر و مسخره ام کرد - باشه! اما اون به من ضربه زده عشقم را جریحه دار کرده من… من دوستش ندارم برای اینکه من فقط میتونم کسی رو دوست داشته باشم که سخاوتمند فهیم و شریف باشه چون خودم این طور هستم و او لیاقت مرا نداره - خوب بذار اون هر جور میخواد باشه! اون خوب عمل کرد اگر با رسیدن به او ناامید میشدم وضع از این بدتر میشد. اگر او را آن طور که بود میشناختم… حالا دیگه همه چیز تمام شده! اما کی میدونه دوست مهربان من؟ انگشتانش را دور انگشتانم محکم کرد و ادامه داد کی میدونه؟ شاید این عشق من یک سراب بود یک بازی خیال شاید تمام این ماجرا بیهوده آغاز شد چون هیچ وقت اجازه نداشتم از پیش مادر بزرگم پا فراتر بذارم شاید این او نبود که من باید دوست میداشتم - شاید یکی دیگه رو، متفاوت با او که دلش برای من بسوزه باید دوست داشتم و… و… نه، بیا ولش کنیم فراموشش کنیم
از رمان
شبهای روشن
انتخاب شده توسط :
🌻7889
کتابهای هفته
شبهای روشن
کمی دورتر، زنی که به میلههای نرده تکیه داشت به آب تیره کانال خیره مانده بود. کلاه زرد رنگ زیبایی بر سر و شنل کوتاه و سیاه رنگی بر شانه داشت. با خود فکر کردم:‹‹ دختر جوانی است که مطمئنا موهای سیاهی دارد.›› ظاهرا صدای قدمهایم را نشنید. وقتی با نفس حبس شده و قلبی که به شدت میزد از ...
مردی که میخندد
هنگام طوفان مخصوصا طوفان برف. شب و دریا در هم آمیخته و به شکل مه غلیظی در میآیند. کشتی در دنیایی مهآلود دستخوش گردباد، به هر طرف رانده می شد. بدون آنکه نقطه اتکا، وسیله برگشتن از راه منحرف یا توقف داشته باشد، در میان افق نامرئی و عقب سر تیره و تار پیش میرفت.
مرگ و پنگوئن
در اوکراین دهة نود میلادی، فاصلة زندگی تا کشته شدن به دست مافیا، یک پنگوئن است. ویکتور نویسندة جویای نام با میشای پنگوئن، حیوان خانگیاش، تنها زندگی میکند. اگرچه دوست دارد داستان بنویسد، زندگیاش از راه نوشتن آگهی ترحیم برای روزنامهها تامین میشود. او دوست دارد ببیند که نوشتههایش چاپ شوند، اما شخصیتهای آگهیهای ترحیماش همچنان سخت به زندگی چسبیدهاند. ...
مثل پر
نگاه سودابه به روی همان جمله ماند... خیره به تکتک کلمههایش... قطرات عرق روی سر و صورتش نشستند... بدنش گر گرفت... چشمهایش پر شدند... خالی شدند... خطی خیس روی گونهاش راه باز کرد... آخر خط قطره شد و روی کاغذ افتاد... روی جمله آیدا شدم... آیدا لغزنده شد... کش آمد... سودابه دست روی جوهر روان شده کشید... آیدا ویران شد...
مدیر مدرسه
این کتاب رمانی اجتماعی و دربارة معلمی است که پس از ده سال تدریس، تصمیم میگیرد برای بهبود شرایط کاری خود مدیر یک مدرسة نوساز شود. جلال آل احمد در این رمان به مسئلة سیستم آموزش و پرورش یا ادارة فرهنگ زمان خود میپردازد و مشکلاتی که فرهنگیان و معلمان در آن زمان با آن دست به گریبان بودند را ...
ثبت نام
به کمال رسیدن در هر قلمرو، غیر قابل تحمل و بسیار غمانگیز است. من شخصا داشتن نقص را در چیزها ترجیح میدهم.
من شما را غیر از آنچه که هستید نمیخواهم. جاستین، و هیچگونه تغییری را نه در هیچ جای وجودتان، نه در یک کک و مک چهرهتان نه در یک سلول از مغزتان تحمل نخواهم کرد.
در حقیقت مگی برای او ساخته شده بود. زیرا او خود، مگی را ساخته بود. سالها او را در روح و جانش تراشیده و صیقل داده بود. بی آن که هرگز دلیل آن را بداند. مگی گناهِ او، گلِ سرخِ او و آفرینشِ او بود. رویایی که هیچگاه از آن رهایی نمییافت، هرگز تا هنگامی که جان در بدن داشت.