
«اسمیتا، جرات نمیکند به او بگوید که تصمیم گرفته همسرش را ترک کند و روستا و تمام چیزهایی را که میشناخت رها کند. جولیا کمال را مخفیانه دوست دارد. عشق آنها پنهانی است. عشق آنها در هیچجا ثبت نشده است. سارا حالا تبدیل به یک فرد نجس شده است. از جامعه طرد شده است.»
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
چیزی بیش از یاد ، بیش از عکس ، بیش از نامههای عاشقانه ، بیش از تمام نخستینها عشق را زنده نگه میدارد: جاری کردن عشق: سیلانِ دائمی آن. در گذشتهها به دنبال آن لحظههای ناب گشتن ، آشکارا به معنای آن است که آن لحظهها ، اینک ، وجود ندارد. آتشی که خاکستر شده ، عزیز من ، آتش نیست _ حتی اگر داغ داغ باشد.
مشکل مردم این است که به قدری عاشق باورهایشان هستند که تمام الهاماتشان یا باید قطعی و جامع باشد یا هیچ. نمیتوانند این احتمال را قبول کنند که حقیقتشان شاید فقط عنصری از حقیقت را داشته باشد. پس شاید این احتمال وجود داشته باشد که بعضی بیماریها زاده ذهن باشند و از آنجایی که آدم هر چه قدر هم بدبخت شود باز هم دنبال بدبختی میگردد.
عشق تو، گذشت و تقوا و بزرگواری تو، وقار تو، وجود تو، قلبت که مثل یک پروانه، ظریف و کوچک و عاشق است ، و چشمهایت که مثل یک پیاله شراب است ، و… روحت! آیدا! تو مثل یک خدا زیبایی. چشمهای تو، زیباترین چشمهایی است که آدم میتواند ببیند. و نگاهت همهٔ آفتابهای یک کهکشان است؛ سپیدهدم همهٔ ستارههاست. لبان تو آینهیی است که از ظرافت روحت حرف میزند و روحت، روح وقار و متانت است. روح تو یک « خانم» یک « لیدی» است. گردنت، بی کم و کاست به سربلندی من میماند. یک کبر، یک اتکا و یک اطمینان مطلق است. و با قامت تو هر دو از یک چیز سخن میگویند.
برای ساختنِ یک جهانِ جعلی، که در آن هیچ چیز، همان چیزی نباشد که باید، گروهانی از آدم ها، سر سختانه تلاش کرده اند؛ و ایشان، به احترامِ همین تلاشِ جان فرسای غول آسایِ کمر شکن، دمی به صداقت باز نخواهند گشت؛ دمی.
او مرموز است تفاوت زیادی میان صداقت و زیادی بی پرده بودن و « همه چیز» را گفتن وجود دارد. او صادق است اما « همه چیز» را نمیگوید. او همه کارتهای خود را صاف روی میز نمیگذارد. انس و الفت زیاد از حد خفت میآورد و پیش بینی پذیر بودن نیز کسالت به بار میآورد.
یک پایان تلخ خیلی بهتر از یک تلخی بی پایان است.
هرگاه شاعری را یافتی که میگفت: « در زندگی خود دوبار عاشق شده ام. » بدان که هرگز عاشق نشده است. او چیز دیگری را با عشق اشتباه گرفته است؛ چیزی که میتواند ده هزار بار هم تکرار شود.
بذلهگویی زمانی که با خباثت دست بهیکی شده باشد دیگر قابل احترام نیست
این یعنی اساساً میتوانیم بکوشیم آگاهانه موسیقیای خلق کنیم که با نیازهای عاطفیمان تناسب داشته باشد؛ این کار فرق چندانی با تلاشهای پژوهشگران علم پزشکی که داروهایی برای بهبود ناخوشیهای روانی ما میسازند، ندارد. امروزه این کار چندان خلاقیت ارزشمندی بهحساب نمیآید. اما همیشه چنین نبوده است. در دورهای که بزرگترین نوابغ موسیقی دنیا طبق اصول دینی عمل میکردند، عموم آهنگسازان به شکلی هدفمند میکوشیدند شنونده را به چارچوب ذهنی خاصی نزدیک کنند و اغلب هدفشان ایجاد حس آرامش درونی بود. برای مثال فرد هنگام شنیدنِ اجرای « آوه ماریا» ی شوبرت (که در سال ۱۸۲۵ ساخته شد) احساس میکرد که با مهربانی و بهآرامی او را در آغوش کشیدهاند: شنونده با هیچ نکوهش و سرزنشی روبهرو نمیشد بلکه درک و همدلیِ ژرف و بیپایانی با دردها و رنجهای خویش احساس میکرد. موسیقی روح ما را اعتلا میبخشد و بهنرمی حواس ما را از علل بیواسطهٔ پریشانحالیمان پرت میکند (همانطور که والدین میکوشند حواس کودک بیقرار را پرت کنند).
سارا روبرویم نشسته بود و من به این فکر میکردم که سرنوشت چطور مرا به گوشه ای از این کره خاکی کشانده است تا اسیر عشقم کند؟! بلند شد و به آشپزخانه رفت مدتی بعد با دو لیوان نسکافه برگشت بدور از بزرگواری و رسم سپاسگذاری میدانستم که، آنرا سَرنکشم اگرچه دهانم کمی سوخت ولی در عمرم چنین نسکافه خوشمزه ای نخوره بودم و یا در کنار عشق چنین طعم دلپذیری را نچشیده بودم. سارا طوری که از حرکت من تعجب کرده بود در چشمهایم خیره شد و با شیطنت ملموسی پرسید: « شیرینش نکردید؟! » بادی به غبغب انداختم که فرصتی برای ابراز وجود پیدا کرده بودم خودم را جمع و جور کردم و فیلسوفانه پراندم « تلخ میخورم» از نگاه متعجبش فهمیدم که اولین نفر توی دنیا هستم که چای را تلخ مینوشد.
اگر قرار باشد مال تو باشد،پس به تو برمی گردد.
در رویا نیازی نیست فرقی بین چیزها قائل شوی. به هیچ وجه! آنجا حد و مرزی وجود ندارد. بنابراین، در رویاها دیگر برخوردی نخواهد بود و اگر هم باشد، باعث صدمه دیدن نمیشود. واقعیت فرق میکند. واقعیت گزنده است.
آدم میتونه دوستانش را انتخاب کنه اما انتخاب قوم و خویش دست خود آدم نیست. قوم خویش آدم چه بخواد چه نخواد ، در هر حال قوم و خویش باقی میمونه. اگه آدم انکار کنه ، فقط خودش را دست انداخته.
کسی خوش ندارد دور و برِ آدمِ تنها باشد.
بعضی وقتها دهان آدم انگار راه خود را میرود در حالی که مغز بی حرکت ایستاده است.
نسخه نو و بهبود یافته یک زیرک، به راستی و حقیقتاً نیرومند است، زیرا مهربان و مؤدب است. اما در برابر این مهربانی، به همان اندازه نیز مهربانی طلب میکند. یک زیرک ارادهای بسیار نیرومند و ایمان و باوری عمیق به خود دارد.
مگر من پیرزن را کشتم؟ من خودم را کشتم، نه پیرزن را! با این کار پدر خودم را برای همیشه درآوردم! … اما پیرزن را شیطان کشت، نه من!
ما هم میتوانیم خوب و نجیب باشیم، اما فقط وقتی که همه چیز بر وفق مرادمان باشد.
خائنانه آرین خیانتها آنهایی هستند که وقتی یک جلیقه ی نجات در کمدت آویزان است، به خودت دروغ بگویی که احتمالا اندازهی کسی که دارد غرق میشود نیست. اینجوری است که نزول میکنیم و همینطور که به قعر میرویم، تقصیر همه مشکلات دنیا را میاندازیم گردن استعمار و کاپیتالیسم و شرکتهای چندملیتی و سفیدپوست احمق و آمریکا ، ولی لازم نیست برای تقصیر اسم خاص درست کرد. نفع شخصی، ریشهی سقوط ما همین و در اتاق هیئت مدیرعامل و اتاق جنگ هم شروع نمیشود. در خانه آغاز میشود.
یکی از درسهای شگفتانگیز تاریخ اواخر قرن بیست این بود که کمبود غرور واقعاً معضل است. فرهنگِ پیشرفته در حق غرور ملی زیادی سختگیر بود. این مسئله باعث نشد غرور از بین برود، فقط آن را توسعهنیافته و سرگردان رها کرد. تمایل به احساس غرور نسبت به جامعهای که در آن هستیم، بهخودیخود، غریزهٔ طبیعی و خوبیست. شایستهٔ توجه هنرمندان است. وظیفهٔ هنر لزوماً یا صرفاً محکوم کردن بدترین نقصهای جامعه نیست؛ باید قابلیت ما در غرور را هم هدایت کند. البته اگر بر چیزهای بیارزش یا احمقانه تمرکز شود غرور میتواند خطرناک و نفرتانگیز باشد (« ما ملت بزرگی هستیم، چون منابع آهن زیادی داریم» یا « چون سفیدپوستایم»). باید این انگیزهٔ طبیعی را در هوشمندانهترین و ارزشمندترین مسیرها هدایت کنیم. غرور جمعی مهم است، چون در مقام فرد چیز چندانی برای افتخار کردن وجود ندارد. آن نقص روانشناختی که بسیار احتیاج داریم هنر در آن یاریرسان ما باشد این است که از نظر ذاتی تا حدی ناچاریم به چیزی جمعی مفتخر باشیم، اما نمیدانیم آن چیز چیست.
چه خدا وجود داشته باشد چه نداشته باشد ما حساب همه جورش را میکنیم
هیچ چیزی نمیتواند به اندازه ی هجوم ارواح و خاطره ی گذشتگان افکار کسی را متوجه آینده کند.
من دلم میخواد قبل از مردن یهکم وقت داشته باشم تا کارام رو روبراه کنم.
ایوان ایلیچ در بستر مرگ به خاطر درماندگی و تنهایی جانکاهش و بی رحمی انسان و بی رحمی خدا و غیبت خدا میگریست.
خیلی از ماها به دوران کودکی خود بازگشته ایم و مانند بچهها رفتار میکنیم. میدانی، مسئله این نیست که عمداٌ چنین تلاشی میکنیم و یا اینکه کسی از این وضع آگاه است; اما وقتی امید میمیرد، وقتی میبینی کمترین امکان امیدوار بودن را از دست داده ای، فضای خالی را با رویا، با افکار کوچک بچگانه و قصهها پر میکنی تا بتوانی به زندگی ادامه دهی.
مهمترین چیز در زندگی چیست؟ اگر این سوال را از کسی بکنیم که سخت گرسنه است، خواهد گفت غذا. اگر از کسی بپرسیم که از سرما دارد میمیرد، خواهد گفت گرما. و اگر از آدمی تک و تنها همین سوال را بکنیم، لابد خواهد گفت مصاحبت آدم ها. ولی هنگامی که این نیازهای اولیه برآورده شد، آیا چیزی میماند که انسان بدان نیازمند باشد؟ فیلسوفان میگویند بلی. به عقیده آنها آدم نمیتواند فقط دربند شکم باشد. البته همه خورد و خوراک لازم دارند. البته که همه محتاج محبت و مواظبت اند. ولی از اینها که بگذریم، یک چیز دیگر هم هست که همه لازم دارند و آن این است که بدانیم ما کیستیم و در اینجا چه میکنیم. – دنیای سوفی اثر یوستین گردر [لینک مرتبط: معرفی کتاب دنیای سوفی]
حرف پدر را میشنود - حرفی را که بارها با روایات گوناگون شنیده بود: « کسی که به بلوغ عقلی برسد از دروغ و دزدی و تقلب و حقه بازی و اصولاً از هرچه پلیدی و پستی است بیزار است. چنین آدمی به خودش متکی است ، حتی اگر این اتکاء به نفس ، گاهی به او لطمه بزند! از سود بردن با اتکاء به دیگران نفرت دارد! معنی این حرف این نیست که آدم باید انزوا طلب باشد- نه - باید با مردم همکاری و معاشرت داشته باشد اما به عنوان یک فرد بالغ عاقل متکی به خود و نه وبال دیگران! »
- چرا این طور فکر میکردید؟ - برای اینکه خیلی میخندیدید. - بلی. درست است. آن زمان ما خیلی میخندیدیم. - ولی حالا نه؟ - آه! حالا هم چرا! بودن چقدر عالی بود!
بیشترین مشکل را با تلفظ « w» و « th» داشت. . و انگار که خدا با ما شوخی زبان شاسی داشته باشد، توی شهر whittier زندگی میکردیم، توی مرکز خرید Whitwood خرید میکردیم، من میرفتم مدرسه ی Leffingwell، و همسایه مان کسی نبود جز Walter Williams.
از صفحهٔ 36 کتاب: " در بعضی سالها سیزده بدر مصادف با اول آوریل یا اول بهار مسیحی هاست. ماهی که فصل باروری را شروع میکند. یک دهه قبل از هدایت، تی اس الیوت هم این معنی را در زمین هرزش به تصویر کشیده بود. منتهی الیوت به جای نحس از ستمگر استفاده کرده بود. او هم درست به این علت آوریل را ستمگر توصیف میکرد که ماهی است که باروری را شروع میکند. ماهی که خاطره را با خواهش در میآمیزد. یعنی باعث میشود موجودات یاد باروری بیفتند و هوس تولید مثل کنند. الیوت این را ظلمی میدید که طبیعت در حق انسان روا داشته است. آوریل ستمگرترین ماه است، از زمین مرده یاس میرویاند، خاطره را با خواهش در میآمیزد، ریشههای کرخت را با باران بهاری اش بیدار میکند. کلمهٔ اثیری هم اول بار در همین زمین هرز ظاهر شد…" واقعا با خواندن « من و بوف کور» همه چیز را در مورد بوف کور میفهمی ضمنا این کتاب رمان است نه مجموعه داستان
کلی بچه بود که میشد باهاشان دعوا کرد. همه ی شهرها بچه ی چغر داشتند. نسل جدیدی از زندان پرکنها که منتظر بودند استعدادشان شکوفا شود.
از خاموشی باید ترسید. هیچ میدانیم که به یک ثانیه فراموشی تو را و مرا کجا میتواند ببرد؟ با من حرف بزن! من با تو حرف میزنم. من نگهت میدارم. تو مرا خوب نگه دار! …
نمی تونی یه خونه رو بدون میخ و چوب بسازی اگه میخوای خونه ای ساخته نشه میخ و چوبا رو قایم کن. اگه میخوای یه آدم از لحاظ سیاسی ناراحت نباشه،سوال دو پهلو ازش نپرس یه سوال ساده بپرس اگه سوالی هم نپرسی چه بهتر. اصلا بذار فراموش کنه که چیزی به اسم جنگ هم وجود داره… آرامش مونتاگ بذار مردم سر اینکه کی بهتر شعر آهنگای محبوب یا اسم مرکز ایالتا یا میزان تولید سال پیش ذرت آیوا رو میدونه با هم رقابت کنن. مغزشونو پر از اطلاعات بی خطر کن. بعد احساس میکنن دارن فکر میکنن. در عین سکون احساس تحرک میکنن.
آدم بزرگ تر، آدم احمق تره. و آدم خالیتر.