ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب خاطرات صددرصد واقعی 1 سرخ‌پوست پاره‌وقت
خاطرات صددرصد واقعی 1 سرخ‌پوست پاره‌وقتشرمن الکسیشرمن الکسی

جونیور، کاریکاتوریست نوجوان در اقامتگاه سرخ‌پوستان زندگی می‌کند. او با گرفتاری‌های جورواجور جسمی به دنیا آمده. اطرافیانش - جز دوست یک‌دل و یک‌رنگ او - مرتب آزارش می‌دهند. جونیور به قصد آموزش بهتر، اقامتگاه را ترک می‌کند و به مدرسه‌ای تمام سفید‌پوست در شهرک مجاور می‌رود. قوم و قبیله‌اش به او که نخواسته هم‌رنگ جماعت باشد لقب خائن می‌دهند و دردسری تازه شروع می‌شود.

« آدم از کجا می‌فهمه عاشق شده، مایسترو؟» « اگر بپرسی، یعنی عاشق نیستی. » « شما تا حالا عاشق بودید، مایسترو؟» « کی ‹رِکوئِردوُس د لا آلهامبرا› رو نوشته؟» « فرانسیسکو تارگا. » « چه تکنیکی باید توی اون آهنگ استفاده کرد؟» « تکنیکِ ترِموُلوُ. » « تو باید از این سؤال‌ها بپرسی؛ نه سؤال‌های عاشقانه! » « خودِ ترمولو یعنی چی، مایسترو؟» « معنای کلمه‌ش می‌شه ‹رعشه›. » « رعشه یعنی چی؟» « لرزیدن. ترسیدن یا نگران بودن. » « کِی این اتفاق می‌افته؟» ال‌مایسترو مکث کرد. « وقتی عاشقی. »

ممکن است آدم یک عمر زندگی کند و نفهمد که کنار دستش یک کتاب هست که کل زندگی‌اش را به سادگی یک ترانه بیان می‌کند. وقتی آدم شروع به خواندن چنین داستانی می‌کند کم‌کم خیلی چیزها یادش می‌افتد، حدس می‌زند، و آنچه تا به حال برایش گنگ و مبهم بوده روشن می‌شود.

آزادی را چگونه می‌توان در اختیار خود نگه داشت؟ با شرمسار نبودن از خویش

ما به جای تلاش برای دستیابی به یقین باید در جست‌وجوی مداوم تردید باشیم: تردید نسبت به عقایدمان، تردید نسبت به احساساتمان، تردید نسبت به آنچه در آینده در انتظارمان است. مگر اینکه خودمان دست‌به‌کار شویم و آینده را بسازیم. به جای تلاش برای همیشه درست بودن باید به دنبال این بگردیم که چگونه همیشه به شکلی در اشتباهیم. چون در اشتباهیم.

خدا پیرمردی است با ریش سفید، و مریم نیز مرغی که بی او نمی‌توانست صاحب جوجه شود.

دل مارتی را شکستم، جدا دلش را شکستم. بی اندازه تاسف خوردم که چرا مسخره اش کردم. بعضی از اشخاص را نبایست مسخره کرد، ولو اینکه حقشان باشد، دلشان میشکند.

برای آدم‌ها و اشیا هیچ‌چیز خوش‌تر از بازی‌کردن نیست؛ همین‌طور برای بعضی از حیوانات…

همه ی ما میخواهیم در وجودِ قدرتمند، یک خطاکار پیدا کنیم و در آدمیزاد ضعیف، یک قربانیِ بی گناه بجوییم.

ولدمورت چوبدستیش را بالا گرفت اما این دفعه هری اماده بود غلتی زد و پشت سنگ قبر پدر ولدمورت پناه گرفت

من متی هستم و من فرشته‌ام، منی که به مقابل صلیب آمده‌ام، مقابل گناه، به این جهان آمده‌ام، به این جا آمده‌ام.

۵- من از زنی که بازی در نمی‌آورد خوشم می‌آید. اعتماد به نفسش به من می‌گوید او حتماً چیزی می‌داند که من نمی‌دانم. بعد با خودم می‌گویم: « هی! او باید ارزش نگاه داشتن را داشته باشد»

اگر دروغ هایی مثل سعادت و خوشبختی و این حرف‌ها را کنار بگذاری تازه می‌توانی لحظه‌های باارزش زندگی را بشناسی.

« اگه به مشکلی برخوردین، همین‌طور نشینید بهش فکر کنید؛ شروع کنین روش کار کردن. حتی اگه نمی‌دونین دارین چیکار می‌کنین، صرف عمل کار کردن روش، در نهایت باعث می‌شه که ایده‌های درست توی ذهن‌تون ظاهر بشن. »

بعضی روزها لازم است آدم به هر چیزی که می‌تواند کمکی محسوب شود، پناه ببرد.

ازبهار پرسیدم عشق یعنی چی ؟ گفت تازه شکفتم هنوز نمیدانم از تابستان پرسیدم عشق یعنی چی ؟ گفت فعلا در گرمای وجودش از پاییز پرسیدم عشق یعنی چی؟ گفت فعلا در جلوه رنگارنگ از زمستان پرسیدم عشق یعنی چی ؟ آنگاه باهم گفتیم مثل برف آرام و بیصدا روی قلبت مینشیند و تو نمی‌فهمی که کی تو را احطه کرده است

وقتی شب باشد و کسی اطرافت نباشد، خیلی چیزها برای پیدا کردن هست.

زن و مرد که به یکدیگر علاقه مند می‌شوند اشغالگری هم شروع می‌شود. همه اش در پی تصرف همند و به آزادی هم لطمه می‌زنند. مالکیت شروع می‌شود و آرام آرام خصوصیات یک مالک را هم پیدا می‌کنند. می‌شوند بپای هم.

تاریکی در زندگی کورها چیزی جز عدم وجود نور نیست و چیزی را که به آن کوری می‌گوییم، فقط شکل‌ظاهری آدم‌ها و اشیا را مخفی و آنها را درست و سالم در پشت پرده‌ای سیاه حفظ می‌کند.

« ای کاش می‌توانستم رنگ آبی را بسازم. شنیده‌ام در جایی گیاه مخصوصی برای این کار وجود دارد. »

وقتی وارد دنیای جدیدت می‌شودی، اولش کمی احساس ناراحتی خواهی کرد. آدم‌ها وقتی از منطقه ی امن خودشان بیرون می‌آیند، همیشه احساس سردرگمی می‌کنند.

نامه ی بیست و دوم عزیز من! گاهی که از روند روزگار، زیر لب، شکایت می‌کنی، و اظهار تعجب از این که زندگی، با من و تو نیز ، گهگاه، سر مدارا نداشته است، این گونه به نظر می‌رسد که تو هنوز هم، زندگی را چیزی مستقل از زندگان می‌بینی، که به راه خود می‌رود و آنچه خود می‌خواهد انجام می‌دهد؛ و این، البته خوب می‌دانی که درست نیست. ما بر سر این مسأله، سالهاست که به وحدت نظر رسیده ایم و اراده به تردید نیز نکرده ایم: زندگی، در بسیاری از لحظه ها، عاری از هر نوع معنا و مفهومی ست. این، ما هستیم که با مجموعه ی عملکردهایمان به زندگی معنا و مفهوم می‌بخشیم. زندگی، به خودی خود، نه بد است نه خوب، نه تلخ است نه شیرین، نه ظالمانه و نه سرشار از عدالت… انسان، فقط یک موجود زنده نیست؛ بلکه خود، هم زنده است و هم زندگی ست. می‌دانم…راست می‌گویی… این سخنان را بارها و در هر جا که توانسته ام گفته ام؛ و نیز گفته ام که این حوادث نیستند که انسان را امیدوار یا ناامید می‌کنند؛ این طرز نگاه کردن ما به حوادث است و زاویه ی دید ما، که مایه ی اصلی یأس و امید را می‌سازد. انسان هنوز یاد نگرفته آنگونه به حوادث نگاه کند که تلخ‌ترین و دردناک‌ترین آنها راهشیارکننده، نیرودهنده، تجربه بخش، برانگیزنده و آینده ساز ببیند. استخراج قدرت از درون ضعف، استخراج ایمان از قلب بی ایمانی، بیرون کشیدن آرامش از اعماق آشفتگی ها، و تراشیدن و سخت تراشیدن سنگ حجیم و بی قواره ی سرخوردگی ها، آنگونه که از درون آن ، پیکره ی صیقل و سنگی و استوار دلبستگی به آینده بیرون کشیده شود - این، وظیفه ی انسان عصر ماست، و این وظیفه ی من و توست به عنوان آدمهایی که ناگزیر، عصر خویش را پذیرفته ایم و با آن درگیر شده ایم. بانوی من! باور کن که این نگاهی بسیار فلسفی، پیچیده و عمیق به زندگی و ارزش‌های آن نیست، این فقط ساده نگاه کردن است؛ ساده و صادقانه و سازنده نگاه کردن. ما روزگار خویشتنیم، زمان و زمانه ی خویشتنیم، و جایگاه خویشتن. ما نفس زندگی هستیم، و ماده ی زندگی، و روح زندگی… آیا زندگی را چگونه می‌خواهی؟ ما را آنگونه بخواه، و ما را آنگونه که می‌خواهی بساز! از هم امروز از همین حالا…

مارگارت آتوود می‌گوید: « ترس هم مانند عشق، بوی خاص خود را دارد. » این موضوع بیانگر این نکته است که اشتیاق و ترس هر دو از یک نقطه در مغز منشأ می‌گیرند. وقتی یک مرد کمی بترسد که شما را از دست بدهد، اشتیاقش نیز تحریک می‌شود.

می توانی به ضمیر ناخوآگاه مثل یک بشکه بزرگ نگاه کنی. در حالت عادی درش باز است و تصاویر و صداها و تجربه‌ها و امواج منفی و احساسات در طول ساعات بیداری داخلش می‌ریزند، ولی اگر ماه‌ها و حتی سال‌ها اصلا ساعات بیداری در کار نباشند و در بشکه هم مهر و موم شده باشد امکان دارد ذهن بی قرار مشتاق فعالیت به اعماق بشکه دست پیدا کند و به ته ناخودآگاه برسد و چیزهایی را که نسل‌های قبل جا گذاشته اند لایروبی کند و به سطح بیاورد. این یک تصویر یونگی است و…

هیچ‌کس از آدم رو به موت خوشش نمی‌آید چوت کمتر کسی درباره مرگ می‌داند.

حتی اذیت کردن آدم‌های بد هم کار درستی نیست چون آنها نمی‌فهمند. چون گاهی آدم‌های بد هم خوب می‌شوند.

مهندس می‌دانست که لازم نیست آدم همه چیز را درباره ی همه چیز بداند. با داشتن نمرات خوب و یک پدر گردن کلفت، هر آدمی می‌توانست خود را به مراتب بالا برساند. در این راه نهایت سوءاستفاده از توانایی‌های دیگران هم اصل مهمی است…

چگونگی جدا شدن زندگی‌ها و این که همه ی ما چقدر در برابر جبر شرایط ضعیف هستیم، او را شوکه کرد. و خدا در کجای این شرایط قرار می‌گیرد؟

وقتی اشتیاق کم‌کم کاهش می‌یابد، چگونه افراد می‌توانند این لحظه‌ها را مدیریت کنند و آن الگوهای فکری قدیمی را بر ای تغییر زندگی، دوباره از نو سازماندهی کنند؟

بگذارید مطلبی را به آن دسته از شما که در حال کنارآمدن یا مبارزه با اتفاقی دردناک هستید بگویم: این یک معجزه است که شما صحیح‌وسالم هستید. شما دارید تمام تلاشتان را می‌کنید تا راهتان را از میان این اتفاق باز کنید و ادامه دهید. شما یک جنگجو هستید. اما حق ندارید فقط به‌این‌خاطر که به‌دست‌آوردن هدفتان سخت و دردناک بوده قدرت و توانی را که به‌دست آورده‌اید هدر بدهید.

اگر تو تغییر کرده ای معنایش این نیست که حقیقت هم باید تغییر کند.

حالا دیگر چیزهایی می‌دانم، از بعضی چیزها سر در می‌آورم. می‌دانم که آنچه زن‌ها را بیش و کم زیبا جلوه می‌دهد نه لباس و جامه است، نه بزک، نه سرخاب، نه زیورآلات و نه حتی نادرگی. می‌دانم که چیز دیگری است، چه چیز، نمی‌دانم. ولی می‌دانم همانی نیست که زن‌ها می‌پندارند.

« دروغای خوب! من دروغ می‌گم تا محافظت کنم! دیگه چی می‌تونم بگم؟ نمی‌تونم جوری توضیح بدم که متوجه بشه. »

اگر یک سری از افراد در زندگی‌ات وجود نداشته باشند، به جایگاه بهتری می‌رسی.

به قول معروف یک روز باید مرد و همین خود دلیل بر این است که آدم احمق است، چون من هیچ لزومی در این مردن نمی‌بینم

از آنجا که برایشان ممکن نیست که زن را به درستی ببینند آن را گاه بیش از حد ساده و گاه پر از دام و تله می‌یابند.

هر موجودی بدون دلیل زاده می‌شود، از روی ضعف خودش را امتداد می‌دهد و به تصادف می‌میرد.

این جا هیچ چیز شبانه ای وجود ندارد. این حجم خاکستری که ابتدا تیره و سپس آشکارا کدر و مات می‌شود، در هر حال، درخشان است.

خوشبختی از آن شیرینیهاییست که باید گرم گرم خورد. نمی‌شود آن را به منزل برد. همینکه کسی بخواهد آن را به هر قیمت شده حفظ کند گه کاری می‌شود.

مثل این بود که آسانسور جهنم غرش کنان در زندگی او سقوط کرده بود و در روحش سوراخی به جای گذاشته بود. مدت درازی نگذشت که شروع کرد به گریستن. با دقت و با تفاهم به حرف هایی گوش میدادم که هیچکس دوست ندارد بشنود و به کار هیچ کس نمی‌آید. چنین حرف هایی دردی از کسی درمان نمیکند و تنها خاصیتش این است که خلأیی وسیع به نام درماندگی به وجود می‌آورد. چه کاری از من بر می‌آمد؟ جز اینکه من رفیقش بودم و گوش میدادم… و گوش میدادم… و گوش میدادم… و گوش میدادم… و گوش میدادم تا اینکه سرانجام در اثر گوش دادن به حرفهای او آسانسور جهنم در روحِ من هم سقوط کرد. به یک ترازوی عجیب که فقط کسی در حد کافکا میتوانست آن را ابداع کند احتیاج داشتیم که بفهمیم حال کی بدتر است. حال من یا حال او. اگر ترازوی کافکا شاقول داشته باشد، شاقول این ترازو زندگی ما را با واحد هایی کم و بیش یکسان میسنجید.

در نظام هر چه درجه پایین‌تر ، آدمی به مرگ نزدیکتر. یک سرباز در خط مقدم جبهه درست چهره به چهره با مرگ و یک فرمانده بالاتر از او بسته به درجه اش در مسافتی دورتر از مرگ. یک کلنل انقدر از مرگ رو درو فاصله دارد که از بالا به ان می‌نگرد از طرفی هرچه درجه بالاتر می‌رود از مرگ رودرو فاصله گرفته و به همان اندازه به مرگ ناغافل نزدیکتر می‌شود. یک کلنل در فاصله ی تقریبا مساوی از هر دو نوع مرگ ایستاده است.