با هم رمان بخونیم

تو ناولر میتونین به رمان‌هاتون امتیاز بدین، براشون نقد و نقل‌قول بنویسید‬
کتابخانه مجازی خودتون رو بسازین و دوستای کتابخون پیدا کنین
فروردین
اردیبهشت
تقویم مطالعه شما
ثبت نام کنید یا وارد سایت شوید
عنوان تاریخ چند صفحه خوندی تا صفحه

هر موجودی بدون دلیل زاده می‌شود، از روی ضعف خودش را امتداد می‌دهد و به تصادف می‌میرد.


انگار وضع بهنجارشان خاموشی است و سخن تب خفیفی است که گاه و بیگاه می‌گیردشان.


وقتی می‌توانی ببینی، نگاه کن
وقتی می‌توانی نگاه کنی، رعایت کن


انگار هر کسی یک جور عجله دارد. مردم در زندگیشان معنی و مفهوم پیدا نکرده اند، پس بیست و چهار ساعته به دنبال آن می‌دوند. اتومبیل جدید، خانه ی جدید، شغل جدید. و متوجه می‌شوند که این چیزها هم بی معنی و خالی هستند. و دوباره می‌دوند و می‌دوند.


معرفی یک رمان

جنگل نروژی

"پیش بینی ترکیب لیست رمان های پرفروش آمریکا و بریتانیا آنقدرها هم سخت نیست: یکی دو رمان کارآگاهی اینجا، دو سه داستان کارآگاهی آن طرف و خب، همیشه چندتایی رمان عاشقانه. این وسط یک نفر هست که هر دو سه سال سر و کله اش پیدا می شود و این نظم مقرر و ریتم مکرر را به هم می زند؛ یک نفر که تا سی سالگی یک خط هم ننوشته بود؛ یک نفر که کتاب هایش پرند از تنهایی و افسردگی و وسوسه پایان ناپذیر خودکشی. موراکامی با چند رمان اول خود به شهرت رسیده بود. ولی همه اینها دربرابر موفقیت “جنگل نروژی” هیچ بود. این کتاب فقط در ژاپن ده میلیون نسخه فروخت و کار به جایی رسید که موراکامی به دنبال اندکی آرامش و دوری از شهرت ناچار شد ژاپن را ترک کند. موراکامی، آگاهانه و برای جلب نظر خواننده های ژاپنی که علاقه ای به رمان های سورئالیستی نداشتند، “جنگل نروژی” را در فضایی کاملا واقعگرایانه نوشت. کتاب، داستان یک زوج جوان است که بعد از خودکشی دوست مشترکشان، با تنهایی، ترس و وسوسه خودکشی دست و پنچه نرم می کنند؛ بعد از جنگل نروژی، موراکامی که حالا رگ خواب خواننده های ژاپنی را به دست گرفته بود، آرام و با احتیاط آنها را با خود به دنیای غیرواقعی، غیرمنطقی و غیرقابل توضیح خودش کشاند و موفقیتش را با رمان هایی مثل “کافکا در ساحل”، “ماجراهای پرنده کوکی”، و ” ۱Q84″ ادامه داد. موراکامی موقع نوشتن درست مثل یک آشپز ژاپنی رفتار می کند. او از هنرنمایی بیهوده پرهیز می کند، عقب می نشیند، و به جای پررنگ کردن امضایش اجازه می دهد غذا همان طور که هست، خام و برهنه جلوی چشم های مشتری عرضه شود. همه رمان های موراکامی با یک اتفاق شروع می شوند: چیزی گم می شود. این ابتدایی ترین کلیشه ادبیات کارآگاهی است. اینکه قهرمان همیشه در جستجوی چیزی یا کسی است. به این ترتیب موراکامی همیشه از یک نقطه ساده و واضح و ملموس شروع می کند. از یک گمشده. ولی همین که جستجوی قهرمان شروع می شود، یک دفعه زمین دهان باز می کند و قهرمان را فرو می کشد به دنیایی غیرقابل فهم و غیرمنطقی. همه این ویژگی ها را که کنار هم بگذاری، راز موفقیت موراکامی کم کم آشکار می شود. او در تمام کارهایش، مثل یک بندباز ماهر، توازنی عجیب برقرار کرده. توزان بین سادگی و شگفتی، بین یاس و امید، بین حزن و طنز یا به قول خودش توازن بین چندلر و داستایفسکی. در تمام این سال ها مخاطبین او، بی آنکه بدانند، قهرمان های داستان هایش بودند؛ همگی ساکنین سر به زیر شهرهای بزرگ؛ بی نام، بی رنگ، بی چهره. شاید رمز موفقیت موراکامی همین است. او روایتگر بی سر و صدای افسانه ی ماست؛ روایتگر نبرد پایان ناپذیر آدم های معمولی با شهری که می خواهد آنها را، مثل سوکورو تازاکی، به قطعه ای بیرنگ و بی چهره تبدیل کند. به یکی دیگر از چند میلیون نفری که هر روز در خیابان هایش قدم می زنند."

منبع : ‌کتابیسم

خیلی از آدم‌ها به شدت درگیر مشکلات کوچولو کوچولو می‌شوند، به شدت خودبین و خودمحور می‌شوند. کافی است بیشتر از سی ثانیه با آن‌ها صحبت کنی تا تمرکزشان را از دست بدهند؛ هزاران گفتگوی ذهنی در سر خویش دارند: "به دوستم باید تلفن کنم، باید فاکس بزنم، و…" ، کلی هم مسایل عشقی دارند که راجع به آن‌ها رؤیاپردازی می‌کنند. و درست در لحظه ای که حرفت را تمام کرده ای یادشان می‌افتد که به تو توجه کنند، و می‌گویند: "آه… هاه…" یا "بله، واقعا" و تظاهر می‌کنند که در لحظه هستند و داشتند به حرف‌های تو گوش می‌کردند.


همیشه وقتی وارد اتاق موری می‌شدم و لبخند محبت آمیز، و شوق و ذوق او را می‌دیدم، انباشته از عشق می‌شدم و به وجد می‌آمدم. البته که او نظیر این رفتار را با خیلی از آدم‌ها انجام می‌داد، می‌دانم، اما مهارت خاص خداداد او این بود که قادر بود به هر مراجعه کننده ای این احساس را منتقل کند، که لبخندی که به او زده می‌شود، خاص او است. صرفا برای او است. لبخندی منحصر به فرد.


فقط قلب گشوده ی تو می‌تواند این امکان را برایت فراهم بیاورد که در میان تک تک افراد غوطه ور شوی و میان آن‌ها جایی را برای خودت باز کنی.


…من خوشی و نشاط را دوست دارم. هیچ چیز بالاتر از آن نیست که لذت طلبی ببیند مردم در لذاتش سهیم می‌شوند. لذت طلب حقیقی و مخلص می‌تواند از لذات خود چشم بپوشد، به شرطی که ببیند همه مردم از زندگی خود لذت میبرند. آن وقت است که او به معنی ناب‌تر کلمه به صورت یک نظاره گر در می‌آید. این شاید همان معنای حقیقی و پوشیده مسلک بودایی درباره وارستگی و تعمق باشد. بودا به نقطه ای رسید که دیگر نشاط و خوشی را تنها برای خود کافی نمیدانست و میخواست میلیون‌ها پیرو شاد و خوشحال گرداگردش جمع شوند. تا جایی که من صدای نشاط و خوشی را دور و بر خودم بشنوم راضی و خوشحال خواهم بود.


مردم می‌گن شخصیت هر آدمی تغییر ناپذیره، ولی اغلب این نقابه که بدون تغییر باقی می‌مونه و نه شخصیت ،و در زیر این نقاب غیرقابل تغییر موجودی هست که دیوانه‌وار در حال تکامله و به شکل غیر قابل کنترلی ماهیتش تغییر می‌کنه.
هر کسی که ادعا می‌کنه یکی از دوستانش در طول سال‌ها هیچ تغییری نکرده فرق نقاب و چهره‌ی واقعی رو نمی‌فهمه.


بازم نشون بده