
با گذر از کودکی دو چیز را از دست دادم، لذت گم کردن کفشهایم در گل و پابرهنه برگشتن به خانه، در حالیکه در آب به دنبال گلهای سرخ آتشین میگشتم، و سرزنشهای مادرم که بیشتر به دلیل نگرانی برای من و کمتر به سبب ناراحتی حقیقیاش بود، زیرا اگرچه اخمها را در هم میکشید اما لبخند میزد.
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
مرگ گاه مانند سعادت از پی رنجی شدید میآید.
چرا باید در فراقت اینقدر خوشحال باشم؟
زود برایم بنویسید که او برگشته است…
زمان، زمان ماست که عاشق شویم و عشق را آنچنان نیرومند و مستدام بخواهیم که از فراز همهچیز عبور کنیم. “
من از خانوادهام انتظار مهربانی دارم؛ ابراز کلامی و فیزیکیِ پذیرش و حمایت از همهٔ اعضای خانواده نسبت به همدیگر. البته ما جروبحثهای بین بچهها (و والدین) را داریم، بااینحال، خانهٔ ما مکانی است که میتوانیم آن کسی باشیم که هستیم و توقع داشته باشیم به همین علت دوستمان داشته باشند. همین عشق واقعی و بیقیدوشرط است که واحد خانواده را تبدیل به پناهگاه میکند و خانهٔ خانوادگی را به جایی که در پایان یک روز درسی یا یک روز کاری یا بعد از یک دوستپسر و از بین رفتن آیندهای که حولوحوش او برنامهریزی شده، به مکانی برای بازگشت به آرامش و آسایش مبدّل میشود. در بیرون از واحد خانواده، تجربهٔ من این است که محبت بین دوستان، آشنایان و حتی غریبهها بیشتر یک رسم است. بعد از مرگ خواهرم، بهشدت موردِمحبت دوستان قرار گرفتم. مردم کارتهای تسلیت نوشتند، شام درست کردند، گل آوردند. یکی از دوستان یک بوتهٔ یاس در حیاطم کاشت و آن را در جایی قرار داد که هر وقت در آشپزخانه هستم بتوانم آن را ببینم. بوته بزرگ شد و هر بهار با غنچههای تیرهٔ معطر سنگین میشود. هروقت آن گل را میبینم به آنماری و به دوستم هِدر که آن گل را برایم کاشت فکر میکنم.
(رادیو و آینه… رادیو و آینه…) انگار همهی زندگی انسان توی این دو چیز خلاصه شده باشد. رادیو و آینه یک وجه مشترک دارند: هر دو میتوانند یکی را به دیگری وصل کنند. شاید هم این آرزو را منعکس میکنند که مایلیم به بُن وجودمان درست یابیم.
اگر ستارهگان هر هزار سال فقط یکبار در آسمان ظاهر شوند،باز هم بشریت به وجودشان ایمان خواهد داشت. ستایششان خواهد کرد و خاطرهی شهر خدا را برای نسلهای بعدی حفظ خواهد کرد. امرسون
- عبارات تأکیدیتان را زیر لب زمزمه کنید. شما میتوانید از ضربآهنگ برای اینکه عبارات تأکیدی راحتتر یادآوری و تکرار شوند، استفاده کنید.
زندگی همین بود؛ شادی و غم…امید و وحشت… و تغییر. همیشه تغییر! هیچ راه فراری نبود. مجبور بودی گذشته را کنار بگذاری و تازگی را به قلبت راه دهی. مجبور بودی یاد بیگیری که شرایط جدید را دوست داشته باشی و به وقتش آن را هم کنار بگذاری. بهار با همه زیباییش خواه ناخواه به تابستان میرسید و تابستان جای خود را به پاییز میداد. تولد… ازدواج… مرگ…
« هنگامی که همه چیز به راستی ایستا و ثابت باشد، زمان که مفهوم انتزاعی اش تنها با تغییر و دگرگونی میتواند معنا یابد یکسره از حرکت بازمی ایستد. بدین سان، گویی در نسبیتی روانشناختی، گستره زمان در یک « آن» فشرده و گذشت زمان متوقف میشود. البته هرگز پیش نیامده است که این جهان پرغوغا به کلی از جنبش و دگرگونی بازایستد و حتی اگر چنین شود، باز ذهن آدمی میتواند لحظات گذرنده بر جهان را با شماره کردن آنها نشانهگذاری کند و گذشت زمان را دریابد. ولی اگر ذهن از اندیشیدن آرام گیرد-کاری که به نظر بسیاری، ناممکن مینماید- آن گاه دیگر از زمان نشانی نخواهد ماند. این تجربه ای است که ممکن است گاه در زندگی روزمره به آن کمابیش نزدیک شویم: زمان معمولاً به هنگام آرامش و آسایش به شتاب می گذرد زیرا، در چنین مواقعی، زندگی چندان به دگرگونی و تلاطم درنیفتاده است که ذهن آدمی بتواند به کمک رشته ای از رویدادهای متمایز لحظات را نشانه گذاری کند؛ از این رو، گسترههای یکنواخت زمان در هم فشرده می شوند، و در نتیجه، طول زمان کوتاهتر احساس می شود…» (زمستان مومی، فرگرد اول، ص 14-15)
من همیشه از موقعیتها برداشت غلط دارم. مثل اون باری که رفتم برای مصاحبهی شغلی و وقتی مدیر ازم پرسید مهمترین قابلیتت چیه، گفتم من هر جایی میتونم بخوابم!
جامعهٔ ما در باب مزیتهای پول حرفهای قشنگ زیادی دارد؛ اما متأسفانه توجه اندکی به مزایایی دارد که کنار گذاشتنِ برخی موقعیتهای کسب پول دارد، بهخصوص هنگامی که این کنارهجویی به آرامش ما بیفزاید. برای اکثر ما دشوار است که بپذیریم زندگی آرام اصلاً موهبتی محسوب شود، زیرا مدافعان این نوع زندگی عموما متعلق به گروههای بسیار کماعتباری از اجتماع هستند: تنبلها، هیپیها، آنان که تمام عمرشان از زیر کار در رفته اند، اخراجیها… کسانی که بهنظر میرسد انتخاب دیگری برای سروسامان دادن به امورات زندگیشان نداشتهاند. بهنظرمان میرسد زندگی آرام چیزی است که صرفاً به دلیل بیعرضگی خودشان بر آنها تحمیل شده است. چنین زندگیای، پاداشی رقتانگیز است.
آدم فقط باید به محاسن افراد اشاره کند. اگر بتوانی توجه دیگران را فقط به خوبی هایت جلب کنی،دیگر کسی بدی هایت را نمیبیند.
دلبستگی نداشتن به هیچ چیز، چه امتیاز خوبی است…
دوشیزه کونلیا: فرد پراکتر از آن مردهای بدجنس جذاب بود و بعد از ازدواج فقط بدجنسیاش را حفظ کرد و جذابیتش را به کلی از دست داد. دائم بد اخلاقی میکند و خانواده اش را آزار میدهد. به این هم میگویند مرد؟
از صمیم قلب آرزو دارم که کنارم باشی در این لحظه؛ فقط همین جمله هرچه باشد به زحمت گفتنش میارزد.
اما به محضی که همه چیز را به ادبیات وا گذاشتم کاملاً درمان شدم.
من دارم تغییر میکنم؟ شخصیت آدم قابل تغییر است؟ یک موجود جاودان را تصور کنید. از فکرکردن به این که ممکن است طی قرنها همان گندهای همیشگی را بزند حال آدم به هم میخورد. مثلا تصور یک موجود ابدی که در جشن تولد 700552 سالگی اش با این که به او قبلا هشدار داده اند بشقاب داغ است باز هم به آن دست میزند– مطمئناً ما ظرفیت زیادی برای تغییر داریم ولی هشتاد سال فرصت زیادی نیست. باید زود همه چیز را یاد گرفت. باید ابدیت را در چند دهه جا کرد
او از دوران جوانی که در کوردووا راگبی بازی میکرد تا زمان اعدامش در جنگلهای بولیوی همیشه بر این باور بود که با صرف خواستن و اراده کردن میتواند به هرچیزی دست یابد. از نظر او هیچ مانعی، هرچقدر هم بزرگ، تاب ایستادگی در برابر قدرت اراده اش را نداشت. برای دیدن معرفی کامل کتاب به لینک زیر مراجعه کنید: https://goo.gl/mA7QT7
جایی که زندگی هست، مرگ نیست و جایی که مرگ هست، زندگی وجود ندارد پس هراس از مرگ معنایی ندارد! ص 343
گُزل از چنگ میرشکاران بهدر آمد و گیسوان در زیرِ سربند پنهان کرد. غزال در او نگریست. چشم در چشم، درنگی کردند؛ درنگی با برق زلال اشک در مردمک چشمها. غزال گفت: « که اگر رَستم با امید بازآیم، گزل! اما… میتوانم چیزی از تو بخواهم؟» گزل گفت: « بخواه آهوی بختِ من. » - من دو غزاله داشتم، پیش از آنکه صیادان فرارسند. در حال که مرگ نزدیکم میآید، من غم ایشان دارم پیش از غم مرگ خود… با دلی آسوده خواهم مرد، اگر تو خود را مادر ایشان بدانی. مادر غزالههای من. - با چه رد و نشانی بیابمشان، و در کجا؟ - آنجا، در بیابانِ خدا… در هر سوی دشت؛ شاید کنارِ جنگل افلاک. - پذیرفتم، من پذیرفتم، اما آنها… آنها چگونه مرا بشناسند و بپذیرند؟ - گزل، مرا پیش آنها بدین نام بخوان، نام و نگاه آشنا را میشناسند. هم میدانند که من این نام از تو دارم. - گزل، این خود نام من بود. - هست، و تو هم خودِ من هستی، گزل. - گزل! حال، گزل در ارادهٔ سلطان بود. شرط بار دیگر بازگو شد: « یک تاخت، یک تیر، یک کمند. اکنون بِرَم! » رمید، چمید و بر سینهٔ دشت پیچید.
انسانها که مشتاق اند به آرزوهای خود برسند، باید در چارچوب نیازهایشان خود را محدود سازند. در جهانی که در آن آرزوهای دور و دراز لگام زده شده باشند، تشکیلات اجتماعی تازه ای که از مبارزههای طبقاتی پاک شده باشد و سرکوبیها و سلسله مراتب زیان مند اجتماعی در آن وجود نداشته باشد، میتواند به وجود آید
زنان استعدادی تقلید ناپذیر دارند، بدون اینکه کلمهای دلنشین بر زبان آورند، میتوانند به راحتی احساسات دورنی خود را بیان کنند.
اگر الان بروم پیش اگنس، یعنی برای همیشه رفتهام، گفتنش راحت نیست گرچه دوستش داشتم و کنارش خوشبخت بودم، اما بدون او احساس آزاد بودن میکردم. برای من هم همیشه آزادی مهمتر از خوشبختی بوده.
فراتر از این جا شهر توحید است. به سه مرتبه پایانی مراتب کمال میگویند. حقیقتاً اندکند انسان هایی که میتوانند به آنجا برسند. و خدا به هر حالی که افکندشان، خوشحال، آرام و سپاسگزارند. از آن جا که در نخستین مرحله در نخستین مرحله از سه مرحله ی پایانی به نفس راضیه رسیده اند به امور دنیوی اهمیت نمیدهند و فریب دنیا را نمیخورند.
آتش میتونه نابود کنه و بکشه،اما همچنین میتونه خلق کنه. جنگلی که در تابستون میسوزه،با فرا رسیدن بهار،بهنر و قویتر از قبل سبز میشه.
پدر گفت: به قول ایاز با دو دسته نمیشود بحث کرد بی سواد و با سواد
پیام نیچه به ما این بود که زندگی را به گونه ای زندگی کنیم که تا ابد بخواهیم آن را تکرار کنیم… زندگی تان را به کمال زندگی کنید و در وقت مناسب بمیرید… هیچ جایی از زندگی را بدون زیستن پشت سر نگذار.
هنگامی که سرنوشت با ما سخاوتمند است، همواره چاهی وجود دارد که تمام رویاهایمان در آن فرو میریزند.
او یک بار میلیونها نفر را کشته بود. در حال حاضر نیز میلیونها نفر او را در یوتیوب تشویق میکنند
اگر بحث دربار و از دست دادن یا به دست آوردن منصب یا سمت وزارتی مطرح باشد، همین آدمهای شریف محفلنشین و آقازاده درست همان جنایتهایی را میکنند که ضرورت نان شب، همان محکومان فقیر را به ارتکاب آنها واداشته البته در مقیاس وسیعتر و وحشتناکتر…