
کتاب حاضر، مشتمل بر ۱۰ داستان کوتاه با نامهای سپرده به زمین؛ استخری پر از کابوس؛ روز اسبریزی؛ تاریکی در پوتین؛ شب سهرابکشان؛ چشمهای دکمهای من؛ مرا بفرستید به تونل؛ خاطرات پاره پارة دیروز؛ سه شنبة خیس و گیاهی در قرنطینه است. نگارنده در هر یک از این داستانها بخشها و برشهایی از زندگی انسانهایی معمولی با نامهایی مشابه و در ردههای سنی مختلف را بیان کرده و گوشههایی از دغدغهها و غمهای مردم جامعه را شرح داده است. داستان «سپرده به سرزمین» ماجرای پیرزن و پیرمرد تنهایی است که سالها پیش از هیاهوی مردم روستا متوجّه پیشامدی شده و در همراهی با آنها با جسد کودکی مواجه میشوند که کنار رودخانه و زیر پل پیدا شده است. هیچ کس قادر به شناسایی کودک نیست و کسی علّت غرق شدن او را نمیداند. پیرزن و پیرمرد از داشتن بچّه محروم بودهاند، پیکر کودک را با خود برده و دفن میکنند و پس از آن برای او همچون فرزند خود عزاداری میکنند.
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
ناشناس بودن تضمینی برای راستگویی ست. یک نقاب به دست هر کسی بده و حقیقت را بشنو!
همانطور که شما چشم برای دیدن نورها و گوش برای شنیدن صداها دارید، همانطور هم قلبی برای درک زمان در سینه دارید. و هر زمانی که با قلب درک نشد، وقتی است که از دست رفته، مثل رنگین کمان برای آدمی نابینا و نوای بلبل خوش آواز برای آدم کر. متاسفانه قلبهایی وجود داره که با این که تپش دارن کر و کورن.
ما شناخت صحیحی از این واقعیت نداریم که برخی چیزها چقدر میتوانند زمانبر باشند؛ در نتیجه انتظار داریم که بتوانیم خیلی سریعتر و سادهتر از آنچه معقول است آنها را به انجام برسانیم.
هر چه انسانتر باشیم زخمها عمیقتر خواهند بود. هر چه بیشتر دوست بداریم بیشتر غصه خواهیم داشت. بیشتر فراق خواهیم کشید و تنهایی هایمان بیشتر خواهد شد. شادیها لحظه ای و گذرا هستند شاید خاطرات بعضی از آنها تا ابد در یاد بماند اما رنجها داستانش فرق میکند تا عمق وجود آدم رخنه میکند و ما هر روز با آنها زندگی میکنیم. . انگار که این خاصیت انسان بودن است…!
بیا به هم قول بدهیم که اگر دوباره همدیگر را دیدیم، اصلاً برفهای تازهباریدهی همدیگر را به هم نزنیم و تلنبار نکنیم. برفابه نشویم. مثل این زمین، بمانیم و فقط در موقع خوب و مناسبِ خورشید، با هم آب بشویم.
اگه کسی گل رو دوست داشته باشد که تو کرورها کرور ستاره فقط یه دونه ازش هست برای احساس خوشبخی همین قدر بسه که نگاهی به آن همه ستاره بندازه و با خودش بگه « گل من یه جایی میون اون ستاره هاست»
همچون بیشتر چیزهای اضافه در زندگی، باید اول خودتان را در آنها غرق کنید تا بعد متوجه شوید شما را خوشحال نمیکنند. سفر هم برای من اینگونه بود. درحالیکه غرق در کشور پنجاه و سوم، پنجاه و چهارم و پنجاه پنجم بودم، کمکم فهمیدم گرچه تمام تجربههایم هیجانانگیز و عالیاند، تعداد اندکی از آنها اثر ماندگار خاصی دارند. درحالیکه دوستان همشهریام با ازدواج و خریدن خانه سروسامان گرفته بودند و وقتشان را در شرکتها و اهداف سیاسی جالب صرف میکردند، من در حال بالبال زدن از این سرخوشی به سرخوشی بعدی بودم.
واقعیترین و غریزیترین آرزویم این است که هیچ مردی بعد از من دستش به تو نخورد. میدانم که ممکن نیست. فقط میتوانم آرزو کنم که این وجود محشرت را هدر ندهی و تنها به کسی بسپری که واقعاً شایستهاش باشد. از آنجا که دلم میخواهد این جایگاه را حسدورزانه، تمام و کمال برای خودم حفظ کنم و نمیتوانم، دوست دارم دستکم در قلبت برایم جایگاهی خاص نگه داری چون لحظاتی هر چند کوتاه بوده که شایستگیاش را داشتهام. این کورسوی امید تنها چیزیست که برایم مانده است.
اندی علی رغم تمام مشکلاتی که با آنها دست و پنجه نرم میکرد ، کماکان به زندگی خویش نیز ادامه میداد. هزاران هزار آدم وجود دارند که نمیتوانند ، هم چون اندی رفتار کنند ، کسانی که زندگی شان را ادامه نداده ، نمیدهند ، و نخواهند داد. کلی از آنها نیز در زندان به سر نمیبرند.
کتاب خواندن باعث شد ببینم که فقدان و پریشانی من، با پریشانی دیگرانی هماهنگ است که دنبال یافتن معنایی برای اتفاقات غیرمنتظره، ترسناک و اجتنابناپذیر بودند. چطور زندگی کنیم؟ با همدلی. چون من در سهیم شدن در سنگینی آن هراس و پریشانی، انزوا و اندوه، توانستم بار خودم را سبک کنم. همین حالا هم فشار بار کمتر شده است. تمایلات من دوباره به بذر نشستهاند، خواستههایم دوباره ریشه میزنند. من در باغی خالی از خار و علف هستم و تنها نیستم. مثل ما زیاد است، علفهای هرز را از ریشه درمیآوریم و به پیشواز نور میرویم.
آلبر کامو به ماریا کاسارس ساعت ۱۹، ۲۰ دسامبر ۱۹۴۹ این نامه فقط بهرسم استقبال از تو است، برای اینکه به تو بگوید یک روز بدون تو روزیست که تمام نمیشود، شهریست بدون باغ، زمینیست بی آسمان… و برای اینکه به تو بگوید هرگز هیچ چیز ما را از هم جدا نخواهد کرد در این دنیا، به هم گره خوردهایم. شب خوش زندگی! قلبت را میبوسم.
ما بیشتر دلباخته ی اشتیاقیم تا دلباخته ی آنچه اشتیاقمان را بر انگیخته است.
در این شرایط حرفهای مسخره نمیزنیم، همدیگه را بغل نمیکنیم، زار نمیزنیم و بعدش همه چیز رو به راه نمیشود. که بعد هم نوبت برسد به پخش موسیقی! باید روز به روز پیش رفت. زندگی همین است. بعضی روزها خوب است و برخی روزها بی خود و مزخرف. بعضی روزها من نگاهتان که میکنم، جوش میآورم. روزهای دیگر هم حسابی حال بدی بهم دست میدهد که از دستتان عصبانی بودم. روزهایی هم هست که هیچ حس به خصوصی ندارم. اما به هر حال شما همچنان بابای من هستید.
عقیده خویش را درباره فلسفه تغییر نداده ام. اما کندوی بزرگی هست که در آن شاعرانی که دوستشان میدارم سرگرم کارند و نور را به انگبین بدل میکنند. و سپس زنبوری بنام مولانا هست که تا گلوگاه آکنده از گَرده گل و شیرهء نباتی است که راه عطرها را یافته و باز آمده تا آن را باز گوید و رقص کنان راه را نشان دهد. من به سان او گلزاری هزار رنگ نیافته ام…
- یکی از رضایتبخشترین حسها، احساس پیشرفت کردن است. - ردیاب عادت، یک راه ساده برای سنجش اجرای یک عادت است – همچون علامت ضربدری که روی تقویم زده میشود. - ردیابهای عادت و سایر فرمهای سنجش بصری میتوانند با فراهمسازی اسناد شفاف راجع به پیشرفت، موجب افزایش رضایتبخشیِ عاداتتان شوند. - زنجیرهٔ عادت را نشکنید. سعی کنید مجموعه عادتهایتان را زنده نگه دارید. - هیچوقت دو بار پشت سرهم یک عادت را از دست ندهید. اگر یک روز کاری نکردید، سعی کنید هر چه سریعتر به مسیر اصلی خود بازگردید. - صِرف اینکه یک مسئله قابل اندازهگیری است، دلیل نمیشود که اهمیت بیشتری داشته باشد.
در جایی خوانده بودم بیش از بیستدرصد از زنها خود را جزو سهدرصد از زیباترین زنان کشورشان میدانند و بدیهی است که این معادله هیچوقت حل نمیشود.
- استعدادهای طبیعی من که میخواهم آنها را پرورش دهم، چیست؟ آیا باور « باید» این استعدادها را تقویت میکند؟ - بهراستی چه باوری دارم؟ آیا این « بایدها» با باور من همخوانی دارند؟ - نیازهای جسمانی، عاطفی و فکری من چیست و این باورهای « باید» چه خدمتی میتوانند به این نیازهایم کنند؟ - باور « باید» از کجا میآید؟ آیا معتبر است؟ - اگر باور « باید» را رها کنم، چه احساسی خواهم داشت؟
جدید؟چه عالی! در تمام دنیای پهناور چیزی بهتر از یک آدم جدید نیست!
نیاز دارم واقعی باشم. نیاز دارم توی نور بمونم.
بابا دنیا را در قالب آنچه دوست داشت شکل داد. البته مشکل اینجا بود که بابا دنیا را یا سیاه میدید یا سفید و خودش تصمیم میگرفت چه چیز سیاه است و چه چیز سفید.
مسئله فقط پول داشتن نیست بلکه دانش چگونگی خرج کردن آن هم هست.
اگر خیلی واجب است، برای گفتن موضوعی که ناراحتتان کرده است، تا هنگامیکه با او تنها شوید بردباری کنید. آن را خصوصی مطرح کنید نه در جمع. اما اگر موضوع بی اهمیتی است، رهایش کنید تا افتخارش برای او باشد. چه کسی اهمیت میدهد؟ یک روباه بی سروصدا خیلی عاقلتر از اینهاست که بخواهد بر سر مسائل ناچیز و کم اهمیت بگومگو کند. به خصوص که اطمینان نیز داشته باشد از این دعوا چیزی عایدش نمیشود. حتی از برنده شدن نیز سودی نمیبرد. یک روباه بی سروصدا قوی است، اما بسیار محتاطانه. او در بازی، از زمین خود دفاع میکند اما توپ خراب کن هم نیست. او از « دریافت کردن» نهایت استفاده را میبرد. شاید به نظر بیاید که دارد قدرت را واگذار میکند، اما در واقع و در ادامه این روند، کسی که قدرت نفوذ بیشتری مییابد، اوست.
من دور دنیا را گشتم تا حقیقت را پیدا کنم. البته جاهای زیبا زیاد دیدم؛اما گرما و پشهها و بوها! سفر باعث شد آن دنیای زیبایی که در خیالم برای خودم به تصویر کشیده بودم ویران شود.
مهم نبود توی جنگ به چه کسی شلیک میکنم… چه کسی مرا میکشد… تنها چیزِ مهم آن بود که به جایی از دنیا شلیک کنم.
کارهای زیادی باید انجام بدهیم: کلی معذرتخواهی از سوی من و از سوی تو، توضیح و کلی بخشش…
لوتی بین حس گناه و حسادتی کشنده در نوسان بود. آونگ در بیشتر مواقع در قسمت افسردگی که بین آن دو حس قرار داشت، میایستاد.
من کاملا او را بخشودهام؛ اما مسئله بخشودن نیست. از زمان بازگشتم از آنجا تصمیم گرفتم که دیگر او را نبینم. در آن هنگام، احساس نشاط و غریبی به من دست داد. در مورد این احساس برایت صحبت کردهام. من مثل یک قطعهی یخ، سرد بودم و این وضعیت مرا خوشحال میساخت. خب، مرگش این احساس را اصلا و ابدا تغییر نداده است.
اگر هرگز کُتها را در نیاوریم و به بازی نپیوندیم، بخش بزرگی از نمایش زندگی را از دست خواهیم داد. چرا پیش از پایان، به سوی درب خروجی بشتابیم؟!
وقتی به این فکر میکنم که شاید هیچوقت نتونم ببینمش، انگار بدنم رو دارن به دو تکه قسمت میکنن.
من هم مثل همه کس تعصب کس و کار خودم را دارم گیرم که هییچ وقت نفهمیدم از کجا آمدهاند.
هیچ وقت، همه چیز درست نمیشود؛ چون توقعاتِ ما بیشتر میشود، و تغییر میکند.
آرام باش و مخصوصاً مواظب خودت باش، خیلی مواظب خودت باش. وقتی به سلامتیات فکر میکنم بر خود میلرزم و حدس میزنم با این آبوهوای شوم آسیبپذیرتر شده باشد. تمام آدمها مطمئناً سزاوار سلامتی هستند. عشق من، عشق نازنینم، خیلی مراقب خودت باش.
ما آدمها به خودمان قیافه میگیریم، اما همه میدانند که در قلبمان تردید، دودلی و اندوه حکم فرماست…
خودداری بشر از تلاش جهت عمل به وظایف و مسئولیت پذیری واقعا دلسرد کننده است.
داشتن چشمهای خالی، تبدیل به قیافهٔ طبیعی ام شده بود.
زمان، زمان ماست که عاشق شویم و عشق را آنچنان نیرومند و مستدام بخواهیم که از فراز همهچیز عبور کنیم. “
در یک مملکت حسابی اصلا داشتن فضیلتهای بزرگ لازم نیست. عقل متوسط مردم بس است. حتی اگر اجاززه بفرمایید عرض میکنم که آدم حسابی باید کمی هم ترسو باشد.