خوندن هر کتاب جدید مثل این می‌مونه که یه راز عظیمو خونده باشی

- خاطرات صددرصد واقعی یک سرخ‌پوست پاره‌وقت
- شرمن الکسی
بازی نویسنده را حدس بزن
تقویم مطالعه ۱۳۹۶ X
آبان
آذر
دی
تقویم مطالعه شما
ثبت نام کنید یا وارد سایت شوید
عنوان تاریخ چند صفحه خوندی تا صفحه

لوئیس گفت: "امان از گناهانِ ناشی از غفلت."
"تو به گناه اعتقاد نداری."
"همون‌طور که قبلاً گفتم، من به این باور دارم که در شخصیتِ افراد ضعف‌ها و کاستی‌هایی وجود داره. به نظر من، این‌ها گناه محسوب می‌شن."


"تو از مرگ نمی‌ترسی؟"
"نه اون‌طور که قبلاً می‌ترسیدم. مدّتیه که به نوعی زندگیِ اُخروی ایمان پیدا کرده‌ام. بازگشت به خودِ حقیقی‌مون، به خودِ معنوی‌مون. ما اونقدر در این بدنِ جسمانی باقی می‌مونیم تا سرانجام به خاستگاهِ معنوی‌مون برگردیم."
اَدی گفت: "نمی‌دونم به این‌ها باور دارم یا نه. شاید حق با تو باشه. امیدوارم همین‌طور باشه که می‌گی."
"بالأخره روزی خواهیم دید، این‌طور نیست؟ امّا هنوز زوده."
اَدی گفت: "آره، فعلاً زوده. من این جهانِ مادی رو خیلی دوست دارم. این زندگیِ دنیوی رو با تو دوست دارم. این هوا، این شهرک، حیاط پشتی، سنگریزه‌های کوچه پشتی، چمن، شب‌های خنک، دراز کشیدن روی تخت و حرف زدن با تو در تاریکی."


اَدی از پنجره نگاهی به بیرون انداخت، تاریکیِ شب رفته‌رفته حیاطِ مجاور را در برمی‌گرفت. بعد نگاهی به آشپزخانه کرد؛ نورِ چراغ بر سطحِ ظرفشویی و کابینت‌ها می‌تابید. همه‌چیز تمیز و مرتب بود. لوئیس داشت او را تماشا می‌کرد. اَدی زنِ خوش‌سیمایی بود، لوئیس همیشه چنین نظری راجع به او داشت. جوانتر که بود گیسوانی مشکی داشت، امّا اکنون موهایش سفید شده و کوتاه‌شان کرده بود. هنوز هم اندام متناسبی داشت، البته کمی از ناحیه کمر و پهلو‌ها دچار اضافه‌وزن شده بود.
اَدی گفت: "احتمالاً داری از خودت می‌پرسی من واسه چی اومدم اینجا."
"خُب، فکر نمی‌کردم اینجا اومده باشید که فقط بهم بگید خونه‌ی قشنگی دارم."
"نه. اومدم چیزی بهت پیشنهاد کنم."
"واقعاً؟"
"بله. چیزی شبیه به خواستگاری."
"خواستگاری!"
اَدی گفت: "البته ازدواج نیست."
"من هم به چنین چیزی فکر نکردم."
"امّا بگی‌نگی شبیه به درخواست ازدواجه. ولی مطمئن نیستم بتونم از پس گفتنش بر بیام. دارم دست و پامو گم می‌کنم." کمی خندید: "این هم از عوارض جانبیِ پیشنهاداتِ شبیه به ازدواجه، مگه نه؟"
"چی؟"
"گم کردنِ دست و پا."
"می‌تونه باشه."
"بله. خُب، الآن دیگه می‌خوام بگم."
لوئیس گفت: "گوشم با شماست."
"خواستم بپرسم آیا ...


هیچی مثل سانسور فروش کتاب رو بالا نمی‌بره! اخلاق گراها چه سر و صدایی راه بندازم! نسخه‌های ممنون شده یواشکی دست به دست میشن! کتاب تو سایه‌ها زندگی می‌کنه و مثل قارچ توی تاریکی و رطوبت زندگی می‌کنه!


من می‌میرم چون موجودی هستم با تاریخ مصرف! من می‌میرم چون یک انسانم و کار انسان همین است؛ فرو می‌پاشد، فاسد می‌شود، ناپدید می‌شود!


فکر می‌کنم خدا سه چیز رو با ذوق بیش‌تری افریده
زن هنر عشق
اما در عجبم تو را با چه شور و حالی افریده
زن هنرمند عاشق


پس جنگ همین است. دلیل کاری را می‌خواهی و شترق! سیلی محکمی می‌خوری


آدمهای بزرگ فکرهای از پیش ساخته شده ای دارند و هرگز خیالبافی نمی‌کنند و هر گز هم نمی‌توانند فکر کنند که چیز دیگری هم غیر از دانسته‌های آنها وجود داشته باشد. بعضی وقتها آدمی پیدا می‌شود که می‌خواهد چیز ناشناخته ای را به مردم بشناساند و همیشه هم مردم به ریشش می‌خندند و حتی گاهی هم اتفاق می‌افتد که او را به زندان می‌اندازند… و سرانجام پس ازمرگ آن مرد است که مردم متوجه می‌شوند حق با او بوده. آنوقت مجسمه اش را می‌سازند و این همان کسی است که به او می‌گویند نابغه!


من چیز بسیار عجیبی کشف کرده ام. گل‌ها جلوی آمدن بدیها را می‌گیرند


ناراحتی فکر غصه داری است که از وقتی آدم از خواب بیدار می‌شود به سر آدم می‌زند و تمام روز توی کله آدم همین طور می‌ماند


بازم نشون بده