ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب درمان شوپنهاور
درمان شوپنهاوراروین یالوماروین یالوم

... می‌خواستم نه تنها قهرمان داستان من با مرگ خویش کنار بیاید، بلکه به مراجعان خود نیز کمک کند تا با مرگ مواجه شوند. دلیل انتخاب و معرفی موضوع مرگ در فرایند روان‌درمانی به سال‌هایی باز می‌گردد که با بیماران سرطانی درمان‌ناپذیر کار می‌کردم. بیماران زیادی را دیدم که در مواجهه با مرگ پژمرده نشدند، بلکه برعکس دچار تغییراتی اساسی شدند که تنها می‌توان آن را رشد شخصیت پختگی یا پیشرفت خردمندی نامید. آن‌ها در الویت‌های زندگی خود تجدیدنظر کردند، موضوعات روزمره را ناچیز می‌شمردند، از داشته‌های مهم خود، مانند کسانی که دوستشان دارند، از تغییر فصول، از شعر و موسیقی که مدت‌های مدیدی از آن‌ها غافل مانده بودند، شاکر و شادمان می‌شدند. یکی از بیمارانم می‌گفت :«سرطان، روان رنجور را شفا می‌بخشد.» اما افسوس که انسان باید تا لحظات آخر زندگی، هنگامی که بدنش مورد تهاجم سرطان قرار می‌گیرد، منتظر بماند تا بیاموزد چگونه زندگی کند.

کسی که از زندگی دنیوی جدا شده و از اون دست شسته، حتی اگه مرگش برخلاف میلش و مایه‌ی تأسف بوده باشه، شبیه قربانی حادثه، باز هم دوست نداره به شرایط سابق برگرده و رنج طاقت‌فرسای زندگی رو از سر بگیره.

حالا صفحه را برگردانید: یک رژ لب تازه بخرید، تمام ابروهایتان را بکنید و به جایشان نقاشی کنید. به لب‌هایتان کلاژن تزریق کنید و… این کارها باعث می‌شود که او کاملاً رام شما بشود، نه؟ نه! در زندگی واقعی، شما به همان جای اولتان برمی‌گردید، اما بدون ابرو.

تب اگرچه تن را نزار می‌کند، اما گرمایی دیگر گونه می‌بخشد. ستیز اگرچه خون با خود دارد، اما جان را برمی‌افروزد و شعله‌ور می‌کند، به تب و تاب می‌افکند، از رخوت برمی‌کشدش، باژگونه‌اش می‌کند. هم در چنین لحظه‌هایی‌ست که آدمی دمی از خود را فراچنگ می‌آورد. خود را می‌قاپد، جذب می‌کند، جانی تازه می‌گیرد و برای هستی خود بایدی می‌یابد.

فرد در هفتمین و آخرین مقام به نفْسِ کامله می‌رسد. در این جا ظنِّ نفسی متفاوت به کلی از میان می‌رود. اما چون کسی نیست که این مقام را بشناسد و اگر هم باشد درباره اش سخنی نگفته، آگاهیمان در باب آن بسیار محدود است.

آسیاب وقتی خوب کار می‌کند که سنگش را شیار انداخته باشند.

درست است که شهادت دست ظلم را از جان و مال مردم کوتاه نمی‌کند، اما سلطه ظلم را از روح مردم می‌گیرد. مسلط به روح مردم خاطره شهدا است و همین است بار امانت. مردم به سلطه ظلم تن می‌دهند، اما روح نمی‌دهند. میراث بشریت همین است. آنچه بیرون از دفتر گندیده تاریخ به نسل‌های بعدی می‌رسد، همین است. "

آن‌ها مجازند ما را بزنند، این کار در کتاب مقدس هم سابقه داشته… زن فرمانده گفت، این یکی از چیزاییه که ما براش جنگیدیم.

شاید هم بهتر باشد کل جهان کائنات را به آن خرگوش سفید تشبیه کرد. ما که در اینجا به سر می‌بریم شپشکهای ریزی در لابه لای موهای آن خرگوش به حساب می‌آییم. منتها فیلسوفها سعی دارند از این موهای نازک بالا بروند و مستقیم در چشم شعبده باز بنگرند… سوفی ، هنوز اینجایی؟ بقیه دارد…

« اگر چنین چیزی از نظر فیزیکی ممکن باشد، هیچ تنبیهی شیطانی‌تر از آن نیست که فرد در جامعه گم شود و هرگز هیچ‌کدام از اعضای آن به او توجهی نکنند. اگر وقتی وارد جایی می‌شویم کسی رویش را به سمتمان برنگرداند، وقتی صحبت می‌کنیم جوابمان را ندهد یا به کاری که می‌کنیم اهمیتی ندهد، اگر هرکسی که می‌بینیم ما را مرده فرض کند و طوری رفتار نماید که انگار ما وجود نداریم، دیر یا زود نوعی دیوانگی و ناتوانی در ما می‌جوشد، دیوانگی و ناتوانی‌ای که بی‌رحمانه‌ترین شکنجه‌های بدنی در برابر آن راحتی و آسودگی به حساب می‌آید. »

برای بیان عشق همواره نیازی به واژه‌های عاشقانه نیست، بلکه زیر و بم و اشک و لبخند لازم است.

در خواب بدنش پرید، احساس کرد از ارتفاع زیادی پرت شده است. با ترس چشمانش را باز کرد. قلبش تند میزد. نفس عمیقی کشید. به سقف سلول خیره شد. زیر لب چیزی گفت که خودش هم متوجه آن نشد. از جا بلند شد و به کنار پنجره اتاقش رفت، پنجره را باز کرد و نسیم دلنشینی صورتش را نوازش کرد. از پنجره فرزندانش را دید که توی باغ مشغول بازی کردن بودند. فرزندانی که نمی‌دانست نامشان چیست، نمی‌دانست چند سالشان است، دختر هستند یا پسر، مادرشان کیست. لبخندی زد و خواست پیش انها برود ولی در سلول مانع خروجش شد.

استپان آرکادیچ تأیید کرد که: البته همین طور است. هدف تمدن همین است. باید از هر کار لذت برد. - خوب، اگر هدف تمدن این است من ترجیح می‌دهم وحشی باشم.

سلام. من این کتاب رو بیش از چهار بار خوندم. کتابیه که خیلی هیجان‌های خاصی داره. اما نوعی حس فمینیسم هم کم و بیش درش هست. من با خانم دکتر الیزا سعیدی از نزدیک آشنایی ندارم اما وقتی از روی کنجکاوی از انتشاراتی که کتاب رو ازش خریدم در مورد ایشون سوال کردم متوجه شدم همه نوشته‌های ایشون تو این تیپ هستند و جنجالی و پژوهشی هستند آموزندن و کوتاه و جدی انگار این زن تو جامعه در حال شکار لحظه هاست و اونها رو از دید یه عینک شفاف میبینه و برای ما تعریف می‌کنه. از وقتی این کتاب رو خوندم نگرش جدی‌تری به زندگی پیدا کردم و به هر کسی اعتماد نمی‌کنم. شنیدم کل کتاب این نیست و بخش‌های زیادیشو نگه داشتن و نمی‌خان در ایران چاپ کنن و گفتن شاید یک روز کلش رو چاپ کردن. من ابر زن دو و سه رو که نوشتن رو نخوندم هنوز و منتظرشم یه جایی نوشته بودن ایشون باستان شناسن و پزشک اسکلت‌های باستانی و کتاب هایی در اون مورد هم دارن. در کل از ماجرای این کتاب خیلی راضی هستم که خیلی منطقی و علمیه. جنایی و عاطفی تراژدی و شادی. خیلی خوبه امیدوارم خانم دکتر این مطالب رو ببینن و من خیلی دوست دارم این شخصیت و نویسنده عجیب رو از نزدیک ببینم. فقط یک انتقاد به انتشارات این کتاب دارم که اصلا ویرایش این کتاب و حروف چینی اش رو نپسندیدم. خانم دکتر امیدوارم یک روز از نزدیک ببینمتون و همون امضای معروف پای کتیبه پیام صلحتون رو که روی کتابتون زدید برای من هم با خط و خودکار خودتون بزنید. برای نوشتن ابرزن براتون تبریکات فراوان دارم و الان خواهرم مشغول خوندن کتابتونه. به همشهری بودنم با شما افتخار می‌کنم.

گمان کرده بودم جز از آن رو نمی‌نویسم که خواب و خیال هام را ثابت نگه دارم آن گاه که خواب و خیال نمی‌پرداختم جز – به گفتهٔ او – برای ورزش دادن قلمم: دلهره هام، شورهایِ تخیّلی ام جز حیله‌های استعدادم نبودند، کارکردِ دیگری نداشتند جز بازآوردنم همه روزه به سرِ میزِ تحریرم و برایم فراهم آوردنِ چنان درون مایه‌های روایت که در خورِ سنّ و سالم بودند در حالی که فرمانهایِ بزرگِ تجربه و پختگی را انتظار می‌کشیدم. پندارهای افسانه ای ام را از دست دادم.

برایم از جزئیات بنویس. بگو چه می‌کنی، چگونه‌ای، به چه فکر می‌کنی. اعتماد مرا از یاد نبر و فراموش نکن که اعتماد تو تنها پاسخ آن است. همه چیز را به من بگو، هیچ چیز را حذف نکن، حتی در مورد کسانی که ممکن است آزرده‌خاطرم کنند. هیچ چیزی دربارهٔ تو وجود ندارد که نتوانم درک کنم، که قلب من نتواند بپذیرد. حالا می‌دانم که تو را تا آخر دوست خواهم داشت، رغمارغم تمام دردها. من هرگز تو را قضاوت نکردم و هرگز متنفر نشدم از تو. هرگز بلد نبوده‌ام دوستت بدارم، اما با تمام توان و تجربه‌ام، با هر آنچه می‌دانستم و هر آنچه یاد گرفته‌ام، دوستت داشته‌ام.

مسافران کشتی مشتری‌های تازه او بودند، چون که مردمان مهاجر به پرچم آمریکا خیلی اهمین می‌دادند.

آدم هایی که کتاب نمی‌خوانند نمی‌دانند تعداد زیادی از نوابغ مرحوم منتظرشان نشسته اند…!

سانسور همان چیزی را که نهی می‌کند به فریاد بلند اعلام می‌دارد.

صمیمانه من را می‌بوسید، ولی خودم می‌دانستم که فقط برای کشف بوی الکل و سیگار این کار را می‌کند.

گاهی اوقات در مواجهه با چیزهایی که بسیار از ما عظیم‌تر و قدرتمندترند واکنشی کاملاً منفی نشان می‌دهیم. مثلاً هنگامی که در شهری جدید تنها و غریب هستیم یا در ساعات شلوغی در حال عبور از پایانهٔ ریلیِ وسیع یا سیستم عظیم مترو هستیم، ناگهان احساس می‌کنیم که از سردرگمی ما هیچ‌کس نه کوچکترین اطلاعی و نه برایش اهمیتی دارد. عظمتِ فضاها ما را با این واقعیت ناخوشایند روبه‌رو می‌کنند که وجود ما در مقیاس کلان هیچ اهمیت خاصی ندارد و دغدغه‌هایمان برای دیگران چندان مهم به‌حساب نمی‌آیند. این تجربهٔ تنهایی که می‌تواند حتی ما را خرد کند، باعثِ تشدید اضطراب و پریشان‌حالی می‌شود.

یک روز همسر پیر یک باستان شناس به من گفت: شوهرم را درست به این دلیل که یک باستان شناس است و دائما با اشیاء قدیمی سرگرم است دوست می‌دارم؛ چرا که قدر مرا، هر قدر که کهنه‌تر شوم، بیشتر می‌داند. حال مدتهاست که به من به عنوان یک ظرف بلور بسیار نازک نگاه می‌کند، و از من همانطور مراقبت می‌کند که از آن تنگ قدیمی بالای رف. او همیشه می‌ترسد که یک نگاه بد هم آن تنگ گرانبها را می‌شکند، همانطور که یک صدای مختصر بلند، قلب مرا.

نوشتن به سان یک کولی است که به فواصل زمانی نامنظم نزد من اتراق می‌کند و بی خبر می‌رود. این حق اوست. این حق ابتدایی کسانی است که دوستشان می‌دارم که بی هیچ توضیحی مرا ترک گویند، بی آنکه برای رفتنشان دلیل آورند، بی آنکه در صدد تلطیف آن با دلایلی که همواره کاذب است، برآیند. از کسانی که دوستشان می‌دارم هیچ چیز نمی‌خواهم. از کسانی که دوستشان می‌دارم جز این نمی‌خواهم که رها از من باشند و دربارهٔ آنچه می‌کنند یا نمی‌کنند، هرگز به من توضیح ندهند و البته از من نیز هرگز چنین چیزی نخواهند.

مرگ باشکوه چنان بر فرد مُرده سایه می‌اندازد که به‌سختی می‌شود او را بدون آن حادثه‌ی نابودکننده‌ی آخرین که بی‌محابا به حافظه‌ی آدم هجوم می‌آورد به یاد آورد یا حتی به خاطر آورد که در تمام آن سال‌ها چه آدمی بود. سال‌هایی که کسی تصور نمی‌کرد آن پرده‌ی سنگین این‌طور ناگهانی بر او بیفتد.

مرد مجذوب انحناهای وسوسه انگیز اندام و برق طلایی اش ،به او که ان جا دراز کشیده بود نگاه کرد. اما این صدای او بود که مرد را به راستی از خود بی خود می‌کرد. صدایی گاه ملایم و شهوت انگیز و گاه آزاد و و حشی. او همیشه با حال و هوای مرد هماهنگ بود. مرد او را عاشقانه به لب هایش نزدیک کرد. امشب هری و ترومپتش ،با هم موسیقی زیبایی می‌آفریدند. (داستان محبوب هری/بیل هورتون)

ما آدم‌ها به نظر خودمان تصویری از خدا هستیم! که؟ ما؟ چه دروغ احمقانه ای!

در مورد درد و رنج_میتوانید تمامشان را تحمل کنید تنها چیز غیر قابل تحمل ترس از درد و رنج است.

چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟ چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟ جایی که می‌دانند حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهای را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آن‌چه در دل دارند به صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟

وقتی از خاطرات تلخ و غم‌هایمان با دیگران حرف می‌زنیم و از موفقیت‌های ناچیزی که داشتیم می‌گوییم، یاد می‌گیریم که هیچ اشکالی ندارد غمگین باشیم، احساس غربت کنیم یا عصبانی باشیم. هیچ اشکالی ندارد احساساتی داشته باشیم که دیگران چیزی از آن درک نکنند، هر کسی سفر خودش را می‌رود، ما هیچ قضاوتی نمی‌کنیم. در باره‌ی هیچ چیز. فرد زیرلب گفت: به غیر از آن بیسکویت‌ها. واقعا که وحشتناک‌اند.

« عاشقتم. می‌خوام بشناسمت. می‌دونم که راهِ رسیدنِ به تو از توی ذهنمه. دارم سعی می‌کنم یاد بگیرم چطور بهت برسم. »

هیچ‌کس از آقازاده‌ها و محفل‌نشین‌ها صبح با این فکر رنج‌آور از خواب پا نمی‌شود که شب چه بخورم؟

« آزادی را برای چه می‌خواهی؟ با آزادی چه‌کار داری، آزادی برای ما چه دستاوردی داشته، تو چه انتظاری از آزادی داری؟»

فرم کامل یک انگیزش درونی، زمانی است که آن عادت به بخشی از هویت شما تبدیل شود. وقتی می‌گویید من آدمی هستم که فلان چیز را می‌خواهم با زمانی که می‌گویید من آدمی با فلان شخصیت هستم، فرق می‌کند.

مگر نمی‌شود آدم سال‌های بعد را به یاد بیاورد و برای خودش گریه کند… ؟!

زندگی حتی وقتی انکارش می‌کنی، حتی وقتی نادیده اش می‌گیری، حتی وقتی نمی‌خواهی اش، از ناامیدی‌های تو قوی‌تر است. آدمهایی که از بازداشتگاه‌های اجباری برگشته اند، دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند، دوباره دنبال اتوبوس‌ها دویدند، به پیش بینی‌های هواشناسی به دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باورکردنی نیست؛ اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی‌تر است.

و بعد وارد حومه شهر شدیم و در مسیر، کشتزارها و چراگاه‌ها و گاوها و اسب‌ها بودند و هم‌چنین یک مزرعه و یک پل و خیابان‌های کوچکی که چندین ماشین در آن در تردد بودند. و دیدن این منظره‌ها مرا به این فکر انداخت که همه‌ی واگن‌های قطار موجود در دنیا احتمالا میلیون‌ها مایل می‌شدند و همه‌ی آن‌ها در مسیرشان از مقابل جاده‌ها و خانه‌ها و رودخانه‌ها و کشتزارهای زیادی رد می‌شدند و همین دوباره مرا به این فکر انداخت که آدم‌های دنیا چند نفر هستند و همه‌ی آن‌ها خانه و سهمی از جاده‌های مختلف دارند تا ماشین‌شان را در آن‌ها برانند و حیوان خانگی و لباس دارند و همه ناهار می‌خورند و شب‌ها می‌خوابند و برای خودشان اسمی دارند و با فکر کردن به همه‌ی این‌ها سرم سوت کشید.

انسان‌ها همیشه در امر کشتن مهارت بیشتری نسبت به موجودات دیگر داشتند.

آنچه بر جهان حکومت میکند، پیشامد و احتمال است، تصادف محض، و تصادف هر روز مثل سایه ما را تعقیب میکند. هر آن ممکن است زندگی را از ما بگیرند، بی هیچ علتی.

ترس اگر محصول شعور، موقعیت سنجی، درک درست از شرایط و در یک کلام، تداعی کننده مفهوم احتیاط باش اصلا چیزبدی نیست، اما غیر از این خنده دار است، مثل ترسیدن از تاریکی، سایه اجسام روی دیوار، سوسک و غیره؛ هرچند که این آخری توسط عده ای از عزیزان به مفهوم « چندش» تعبیر و توجیه می‌شود، اما حقیقت انکار نشدنی آن است که جیغ زدن و فریاد کشیدن و بالای مبل و میز و کابینت و اجاق گاز پریدن، واکنش‌های ناشی از وحشت محض هستند که هیچ سنخیتی با مور مور شدن بدن آدم ندارند.

خطاط سه خط نوشتی،یکی را هم او خواندی هم غیر،یکی را او خواندی و لا غیر،یکی را نه او خواندی لا غیر. گفت آن خط سوم منم

آدم‌ها ذاتاً تمایل دارن زندگی را پیچیده‌تر کنن. انگار خودِ زندگی به‌تنهایی و به اندازهٔ کافی چیز پیچیده‌ای نیست.