ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب خاطرات خانه مردگان
خاطرات خانه مردگان فئودور داستایوفسکیفئودور داستایوفسکی

داستایوفسکی در خاطرات خانه مردگان یک قسمت از ماجرای محبوسیت خودش را در زندان سیبری شرح می‌دهد. ولی در ضمن زندانیان دیگر را معرفی کرده و سرگذشت غم‌انگیز آن‌ها را به طرزی بدیع حکایت و به موشکافی در طبیعت آن‌ها می‌پردازد و پرده از اسرار درونی انسان برمی‌دارد. اثری که مطالعه این کتاب بر خواننده به جای می‌گذارد ذکر همین یک موضوع بس که موقعی که امپراتور نیکلا یعنی همان جلادی که موسس خانه مردگان بود آن را خواند به گریه افتاد.

خیلی وقت پیش بود به دلم افتاد رمانی بنویسم. ملت عشق. جرئت نکردم بنویسمش. زبانم لال شد، نوک قلمم کور. کفش آهنی پایم کردم. دنیا را گشتم. آدم هایی شناختم، قصه هایی جمع کردم. چندین بهار از آن زمان گذشته. کفش‌های آهنی سوراخ شده؛ من اما هنوز خامم، هنوز هم در عشق همچو کودکان ناشی… مولانا خودش را « #خاموش» می‌نامید؛ یعنی ساکت. هیچ به این موضوع اندیشیده ای که شاعری، آن هم شاعری که آوازه اش عالمگیر شده، انسانی که کار و بارش، هستی اش، چیستی اش، حتی هوایی که تنفس می‌کند چیزی نیست جز کلمه‌ها و امضایش را پای بیش از پنجاه هزار بیت پر معنا گذاشته چه طور می‌شود که خودش را « خاموش» بنامد؟ کائنات هم مثل ما قلبی نازنین و قلبش تپشی منظم دارد. سال‌ها به هر جا پا گذاشته ام آن صدا را شنیده ام. هر انسانی را جواهری پنهان و امانت پروردگار دانسته ام و به گفته هایش گوش سپرده ام. شنیدن را دوست دارم؛ جمله‌ها و کلمه‌ها و حرف‌ها را… اما چیزی که وادارم کرد این کتاب را بنویسم سکوت محض بود‌. اغلب مفسران مثنوی بر این نکته تأکید می‌کنند که این اثرِ جاودان با حرف « ب» شروع شده است. نخستین کلمه اش « #بشنو! » است. یعنی می‌گویی تصادفی است که شاعری که تخلصش « خاموش» بوده ارزشمند‌ترین اثرش را با « بشنو» شروع می‌کند؟ راستی، خاموشی را می‌شود شنید؟ همه بخش‌های این رمان نیز با همان حرف بی صدا شروع می‌شود. نپرس « چرا؟» خواهش می‌کنم. جوابش را تو پیدا کن و برای خودت نگه دار. چون در این راه‌ها چنان حقایقی هست که حتی هنگام روایتشان هم نباید از پرده راز در آیند.

او بسیار جذاب است و دقیقاً به همین خاطر، تمام آن‌را یکباره مانند کسی که رابطه جنسی تنها دارایی‌اش است، خرج نمی‌کند. هنگام پیشروی در رابطه نیز وضع به همین منوال است. هنوز مرد نمی‌تواند پیش بینی کند که چه زمان با او رابطه جنسی خواهد داشت. نمی‌داند سه شنبه خواهد بود یا چهارشنبه، شنبه یا یکشنبه. پس آن حس راز آلودگی و آن خواست به دنبال او بودن از بین نمی‌رود و هرگز حس نمی‌کند این زن را تمام و کمال به دست آورده است و همه این‌ها به خاطر این است که این زن تنها مطابق با شرایط و خواسته‌های خود با او رابطه جنسی دارد.

می دانم چه احساس بدی دارید، اما خورشید همچنان فردا طلوع خواهد کرد و وقتی طلوع کند، احساس خوبی خواهید داشت. وقتی خورشید پس فردا طلوع کند، بهتر خواهید بود. - یک ازدواج موفق

من آدمی هستم که باید همیشه انتظار بدترین وضعیت ممکن را داشته باشم تا قدرت ایمنی خود ر ا بازسازی و قوی کنم. این طوری وقتی هم واقعا مسئله‌ای پیش بیاید، می‌توانم تحمل کنم.

با گذشت زمان، کم‌کم واژه‌ی سفید، واژه‌ای اهانت آمیز تلقی می‌شد و دیگر مورد استفاده قرار نمی‌گرفت. مردم سعی می‌کردند تا آن را به کار نبرند و مثلاً به یک برگه‌ی کاغذ سفید، می‌گفتند: « کاغذ بی‌رنگ» یا « شیری رنگ» . حتی دانش‌آموزان، کاملاً اصطلاحات مربوط به این رنگ را فراموش کرده بودند. از همه جالب‌تر محو شدن غیرمنتظره‌ی چیستانی بود که طی نسل‌ها، والدین از بچه‌ها می‌پرسیدند و به واسطه‌ی آن هوش و ذکاوت آن‌ها را امتحان می‌کردند؛ « آن چیست که سفید است و مرغ می‌گذارد؟» از آن‌جا که مردم دیگر نمی‌خواستند از کلمه سفید استفاده کنند، کم‌کم این چیستان را بی‌معنی تلقی کردند. استدلال آن‌ها این بود که مرغ در هر کجای دنیا و از هر نژادی که باشد، تنها چیزی که می‌تواند بگذارد، تخم مرغ است و نه چیز دیگر!

در سال ۱۹۴۳، ماه‌های سختی آنجا گذرانده‌ام، سوء تفاهم را آنجا نوشتم و بعد از پایین آمدن از آن بلندی‌ها بود که تو را اولین بار دیدم. در تمام این‌ها منطقی اسرارآمیز هست و من هم کم‌کم مثل تو دارم به تقدیر فکر می‌کنم. برنامه‌ام این است که بیش از هر چیز استراحت کنم و با نیرویی تازه برگردم. ده روز کفایت می‌کند. امروز صبح، دوباره جسارتم را بازیافتم. چهارشنبه شب که به تو زنگ زدم چیزی در من خشکیده بود و باید سمت تو می‌دویدم. بنویس برایم که دوستم داری، که خوشحالی، تا من هم نیرو بگیرم، نیرویی که احتیاج دارم.

در این دنیا آدم‌ها در برابر اتفاقی هولناک فقط و فقط به دو دسته تقسیم می‌شوند. در نظر بگیر که خانه ای قدیمی پر از تابلوها و مجسمه‌های کمیاب و اشیای عتیقه بی نظیر وجود دارد، رِد. و در نظر بگیر که صاحب خانه شنیده که طوفان شدیدی به آن سمت در راه است. یکی از دو دسته آدم فقط و فقط آرزوی بهترین‌ها را دارد. به خودش می‌گوید، طوفان مسیرش را عوض خواهد کرد. هیچ طوفان دارای عقل سلیمی هرگز جرات نخواهد کرد، رامبراندها، اسب‌های دگا، جنگل‌های گرَنت، و بنتون‌های مرا از بین ببرد. از این گذشته خداوند این اجازه را به او نخواهد داد. و اگر بدترین وقایع به وقع بپیوندد، آن‌ها را در امان خواهند بود. این نظر دسته ای از آدم هاست. انسان متعلق به دسته دوم تصور می‌کند، آن طوفان عظیم قرارست خانه را از وسط به دو نیم کند. حتی اگر هم اداره هواشناسی پیش بینی کند که طوفان مسیرش را عوض خواهد کرد، او اصل را بر این مبنا می‌گذارد که طوفان مجدداً به مسیر پیشین اش بر می‌گردد تا خانه اش را ویران، و با خاک یکسان کند. این دسته از آدم‌ها در عین حالی که به بهترین‌ها امید دارند، خودشان را برای بدترین‌ها نیز آماده می‌کنند.

آینده! آینده دیگه چه کثافتیه؟ برای من و تو و امثال ما آینده ای وجود نداره. از حالا همه چی برای ما روشنه. دوران پر افتخار بازنشستگی، و بعد یک بیماری بسیار کاری و بعد یک تابوت و چند سنگ لحد

تو همزاد من هستی. من سایه‌یی هستم که بر اثر وجود تو بر زمین افتاده‌ام، زیر پاهایت و اگر تو نباشی، من نیستم. تو را دوست، دوست، دوست، دوست می‌دارم. اخمت را هنگامی که اخم می‌کنی، خنده‌ات را هنگامی که می‌خندی، حتا اشکت را هنگامی که گریه می‌کنی دوست می‌دارم؛ اگر چه، خنده‌ات که دوستش می‌دارم زنده‌ام می‌کند، و اشکت که دوستش می‌دارم می‌کشدم! تو خون منی، تپش قلب منی. تو را دوست می‌دارم و روزهای نازنین عمر من می‌گذرد بدون این که با تو باشم، بدون این که بتوانم شادمانی و سعادتی عظیم و بهشتی را که از بودن با تو برای من حاصل خواهد شد با خودت تقسیم کنم.

درپایان جنگ‌ها مشکل می‌شود به خاطر آورد که چگونه افرادی را کشتیم یا فرمان دادیم بکشند، آن وقت کسانی پیدا می‌شوند که خود در میدان نبرد نبوده اند ولی به ما می‌گویند یا در کتابها می‌نویسند که آن تجربه‌ها چگونه بوده است و ما در تایید حرفشان می‌گوییم « بله ، خیال می‌کنم همینطور بوده»

این‌گونه نیست که آثار هنری را صرفاً دوست داشته باشیم؛ بلکه، در مورد برخی مثال‌های ارزشمند خاص، کمی هم شبیه آن‌هاییم. آن‌ها رسانه‌ای‌اند که با آن‌ها خودمان را می‌شناسیم و به دیگران اجازه می‌دهیم بیشتر دربارهٔ ما بدانند.

وقتی تمامِ ورق‌های دستتان نشان میدهند که بازنده اید، تنها راهِ پیروزی شکستن قوانین است. مانند حکایاتِ کهن گدایی میکنید، قرض میکنید و میدزدید، و اگر در این بین دستگیر شدید، حداقل با تمام وجود مبارزه کرده اید.

گاهی درد به تنهایی کافی نیست؛ گاهی انسان تا حد مرگ در برابر درد مقاومت می‌کند. اما برای هر کس چیزهایی وجود دارد که اصلا قابل تحمل نیست حتی شنیدن اسم آن چه بسا باعث تسلیمش شود!

چه کسی زمانی را که ما با هم و بدون هم می‌گذرانیم به ما برمی‌گرداند؟

زنی که با تسلط بر خود و با اعتماد به نفس وارد رینگ می‌شود و بدون مبارزه مغلوب نمی‌شود، احترام مرد را جلب می‌کند. حتی اگر ببازد. چرا؟ زیرا در این صورت مرد می‌فهمد که با یک زن با دل و جرأت روبه‌روست. حتی اگر این زن بر زمین بیفتد هم تا آخرین لحظه دست از تلاش بر نمی‌دارد و هنگامی‌که از رینگ خارج شوند، مرد چه بخواهد و چه نخواهد برای او احترام زیادی قایل می‌شود.

فراموش نکن که برگشتنت برایم لازم است. به‌سوی من برگرد، بی‌دغدغه و سالم و آسوده و دلشاد. عشق من، خیلی مراقب خودت باش. مراقب خودت باش چون هیچ وقت این کار را نکرده‌ای. این بالاترین مدرک اثبات عشقی است که می‌توانی به من بدهی. می‌فهمی؟

قیدار مکث می‌کند. بعد آرام می‌گوید: - مرگ، بیماری، گرفتاری! این سه تا را حلقه کن، آویزان کن به گوش‌ت… ناصر آرام تکرار می‌کند: - مرگ، بیماری، گرفتاری… قیدار شانه‌های ناصر را می‌گیرد: - مرگ، بیماری، گرفتاری… این سه تا دشمنی بر نمی‌دارد… صفدر را با احترام راهی کنید بیاید داخل، فاتحه بدهد و برود…

من منتظرم و مهم نیست که وقتی آدم منتظر چیزی یا کسی ه ، وقتش رو چطور میگذرونه. چون به هر حال آدم همیشه منتظر چیزی یا کسی ه.

وقتی بهش فکر می‌کنی جمله‌ی « تا مرگ ما را از هم جدا کند» قطعاً باعث می‌شه یک یا هر دو طرف فانتزی آدم‌کشی پیدا کنن. این عبارت تشویق به قتله! من تنها کسی هستم که این رو متوجه می‌شم؟

هیچوقت نباید یه سوال رو واسه کسی تکرار کرد، مگه وقتی که مطمئن باشی طرف گوش هاش سنگینه، چون در غیر اینصورت طرف داره به این فکر میکنه چه خزعبلاتی تحویلت بده، اگه میخواست راستش رو بگه قطعا همون اول می‌گفت

برای بعضی مردها زیباترین منظرهٔ جهان دیدنِ زنی ژاپنی در خواب است. دیدنِ موهای بلند سیاهش که شناورند کنار او مثل سوسن‌های تیره‌ای که طوری می‌کنند حال‌ات را که بخواهی براشان بمیری و می‌برندت به بهشتی پر از زن‌های خوابیدهٔ ژاپنی که هیچ‌وقت بیدار نمی‌شوند و همه‌اش خواب‌اند، در حال دیدن خواب‌های زیبا.

کی می‌گه تو این راهی که درست حالا در پیش گرفتم، مدام حس پایان بهم دست نمی‌ده؟ بدون امنیت، با خودخوری؟ شاید من بخوام دوباره شروع کنم و دوباره و بالاخره بازم به انتها برسم، با این اقرار قدیمی که هیچ جایی برا رفتن نیست. شاید. شاید نه. شاید باید خطر کرد. نباید؟

یه نواختی بهت اطمینان می‌ده. اگه کسی بخاد به هَمش بزنه، وحشت می‌کنی.

وقتی نگاهش می‌کنم که چطور سوار کامیون‌اش می‌شود، تنم پُر می‌شود از حس محبت و آرامش.

ماریلین به خودش قول‌داد که هرگز به دخترش نگوید: قوز نکن، شوهر پیداکن، خانه‌داری‌کن؛ هیچ‌وقت به او پیشنهاد کارها، زندگی و دنیایی را که صرفا خواسته‌ی یک‌والدین است و فرزند آن‌را نمی‌خواهد، ندهد؛ هرگز نگذارد با شنیدن کلمه‌ی پزشک، یک مرد در ذهنش مجسم‌شود و این‌که باقی‌عمر او را تشویق‌کند کاری بیش از آنچه پدر و مادرش انجام داده‌اند، انجام بدهد.

ما غذای خوب و ارزان می‌خوردیم و نوشیدنی خوب و ارزان می‌نوشیدیم و خوب و گرم می‌خوابیدیم و به هم عشق می‌ورزیدیم.

آن‌طور که کشیش می‌گفت عدالت انسانی مهم نبود و عدالت الهی بود که اهمیت داشت.

مرگ گاه مانند سعادت از پی رنجی شدید می‌آید.

نگاه کردن، اندیشیدن است. فکر، قبل از اینکه در کتاب‌ها ثبت شود، در دنیا می‌گردد، و از تصاویری سرچشمه میگیرد که از دنیا برمیداریم.

عقیده دارم پیرها کاملاً حق دارند که مورد احترام قرار بگیرند. بودن در خانه سالمندان یعنی، به طور قطع و یقین، پایان هرگونه احترام. وقتی کسی در آنجا گذاشته می‌شود با خودش فکر می‌کند: « تردیدی نیست که من کارم تمام است. دیگر هیچ چیزی نیستم. همه، از جمله خود من، فقط در انتظار یک چیز هستند: مرگ، این پایان ملال آور. »

زدن برچسب جنایتکار به یک ملت، به خاطر حماقت تعدادی دیوانه ناعادلانه است.

حفره‌های زندگی آدمی دایمی هستند. آدم باید دورشان رشد کند، مثل ریشه‌های درخت دور سیمان و جدول و آسفالت؛ خودت را باید به شکل شکاف‌ها در بیاوری.

اکنون برای من روشن شده بود که زندگی و جهان به طریقی به من وابسته بودند گویی که جهان فقط برای من خلق شده باشد ، اگر خودم را می‌کشتم جهان حداقل از بودن برای من باز می‌ماند یا به محض خاموش شدن هوشیاری من کل جهان نیز ناپدید می‌شد ؛ به خاطر اینکه احتمالا همه ی این جهان و همه ی این مردم فقط خود من هستم!

این کتاب می‌تواند دیدگاه انسان را به زندگی تغییر دهد. مضمون اصلی آن غنیمت شمردن دم است که در شعرهای خیام نیز به وفور از آن صحبت می‌شود. همچنین نقل قول‌های فوق العاده ای از شاعران بزرگ انگلیسی و شخصیت اصلی کتاب جان کیتینگ مطرح می‌شود. با وجود اینکه حجم زیادی ندارد خواندن آن را به هر کس به شدت توصیه می‌کنم. فیلم اقتباسی از این کتاب با بازی رابین ویلیامز نیز بسیار خوش ساخت و تأثیرگذار است.

گفت: -سلام. و مخاطبش گلستان پرگلی بود. گل‌ها گفتند: -سلام. شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه‌شان عین گل خودش بودند. حیرت‌زده ازشان پرسید: -شماها کی هستید؟ گفتند: -ما گل سرخیم. آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنج‌هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد: « اگر گل من این را می‌دید بدجور از رو می‌رفت. پشت سر هم بنا می‌کرد سرفه‌کردن و، برای این‌که از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن می‌زد و من هم مجبور می‌شدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی می‌مرد…» و باز تو دلش گفت: « مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولت‌مندِ عالم خیال می‌کردم در صورتی‌که آن‌چه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتش‌فشان که تا سرِ زانومَند و شاید هم یکی‌شان تا ابد خاموش بماند شهریارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمی‌آیم . « رو سبزه‌ها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریه‌کن. #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل بیستم

… « هنرنیزصرفا یک شیوه زیستن است و انسان به طور ناخودآگاه خودرابرای آن شیوه از زندگی آماده میکند؛ودرهمه موارد،آنچه اصل است به هنرنزدیک‌تر است»

پس جنگ همین است. دلیل کاری را می‌خواهی و شترق! سیلی محکمی می‌خوری

چیزهایی که ناگهان از معنای مفروض خود، از جایی که در نظم ظاهری امور به آنها اختصاص یافته محروم شوند، ما را به خنده می‌اندازند. به همین دلیل خنده أساسا به حوزه ی شیطان تعلق دارد (چیزها با آنچه می‌کوشند بنمایند تفاوت دارند) ، اما آرامش خیال سودمندی هم در آن هست (چیزها از آنچه می‌آید، راحت ترند، و در زیستن با آنها آزادی بیشتری داریم، سنگینیشان آزارمان نمیدهد.)

فقط قلب گشوده ی تو می‌تواند این امکان را برایت فراهم بیاورد که در میان تک تک افراد غوطه ور شوی و میان آن‌ها جایی را برای خودت باز کنی.