ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب دختری که پادشاه سوئد را نجات داد
دختری که پادشاه سوئد را نجات دادیوناس یوناسونیوناس یوناسون

یوناس یوناسون سوئدی پیش از شروع کار نویسندگی مدت‌ها در روزنامه‌ها به کار نویسندگی مشغول بود. نخستین و مشهورترین اثر او «پیرمرد صد ساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد» در سال ۲۰۰۹ برای او شهرت بسیاری را به‌همراه آورد. این اثر تاکنون به ده‌ها زبان ترجمه شده و در زمره آثار پرفروش است. یوناسون دومین اثر خود با عنوان «بی‌سوادی که شمردن بلد بود» را در سال ۲۰۱۳ نوشت. در ترجمه انگلیسی این عنوان به «دختری که پادشاه سوئد را نجات داد» تغییر یافت. کیهان بهمنی، مدرس و مترجم، تاکنون آثار نویسندگان بسیاری را به فارسی ترجمه کرده است. ترجمه چندین اثر از نویسنده مشهور آمریکایی، خانم آن تایلر، و آثاری از ژان اشنوز فرانسوی، سو تونگ، همینگوی، ریچارد فورد، یوکو اوگاوا و ... در کارنامه کاری او به چشم می‌خورد. بهمنی دانش‌آموخته زبان و ادبیات انگلیسی است و اکنون با سمت استادیاری در دانشگاه به تدریس دروس ترجمه و ادبیات انگلیسی مشغول است. از دکتر کیهان بهمنی در نشر آموت تاکنون ترجمه دو کتاب «خدمتکار و پروفسور» و «انتقام» از «یوکو اوگاوا» نویسنده معروف ژاپنی منتشر شده است.

ورونیکا در طول زندگی اش متوجه شده بود بسیاری از مردمی که می‌شناخت، درباره فجایع زندگی دیگران چنان صحبت می‌کنند که انگار مایلند به آنها کمک کنند، اما حقیقت این است که از رنج دیگران لذت می‌برند، چون باعث می‌شود باور کنند که خوشبخت اند و زندگی نسبت به آنها سخاوتمند بوده.

۸- هنگامی‌که مرد خسته از کار روزانه به خانه بر می‌گردد، برای نیم ساعت اجازه دهید به کارهای شخصی خودش برسد. آمدنش را ندیده نگیرید، او را ببوسید ولی نیازهای خود را فوراً بر دوش او نگذارید.

تنها چیزی که من از این سلوکِ چهار ساله فهمیدم اینه که باید بهش اعتماد کنی. به حرفاش. به کاراش. به تصمیم هاش. به انتخاباش… البته میتونی انکارش کنی. تو میتونی هر چیزی رو انکار کنی. اما اگه قبولش کردی باید بهش اعتماد کنی. باید بهش فرصت بدی. این چیزیه که من توی « آسور» کشف کردم. منظورم اینه که یه پیرزن بیسواد به اسم « عمه سوری» اینو به من حالی کرد.

« قدیما زندگی شخصی نویسنده‌ها از نوشته هاشون جالب‌تر بود. امروزه روز نه زندگی هاشون جذابه نه نوشته هاشون. »

انسان فقط در تحلیل و اندیشیدن در باره غم‌های خودش خلاصه نمی‌شود. می‌تواند شادی‌های خودش را تبدیل به تفکر و تأمل و خیال کند. تنهایی و زندان به انسان می‌آموزد که سماع را با اندیشیدن تغییر دهد.

مرد موقرمزی بود که نه چشم داشت و نه گوش. حتی مو هم نداشت، بنابراین بدون هیچ دلیلی موقرمز نامیده می‌شد. نمی‌توانست صحبت کند، چون دهان نداشت. حتی دماغ هم نداشت. او نه پا داشت و نه دست. نه شکم، نه کمر، نه ستون فقرات و نه حتی دل و روده. اصلا چیزی آن جا نبود! با این حساب دیگر معلوم نیست درباره ی چه کسی صحبت می‌کنیم. در حقیقت بهتر است بیش از این درباره اش صحبت نکنیم.

بچه‌ها فکر می‌کنند هر اتفاق بدی که می‌افتد تقصیر آنهاست ، من هم از این قاعده مستثنی نبودم ، همچنین بچه‌ها با وجود همه شواهد بدی که وجود دارد معتقدند که همه چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود ، در این مورد هم با آنها فرقی نداشتم.

اگر زندگی‌ای بهتر از آنچه در آن متولد شده بودم را می‌خواستم، ساختنش بستگی به خودم داشت.

وقتی در حال پرورش حسی قوی‌تر از عزت‌نفس هستید، می‌توانید روابطی راضی‌کننده داشته باشید بدون اینکه برای تعریف کیستی خودتان به دیگران وابسته باشید. شما می‌توانید با دیگران سهیم شوید و می‌توانید از خودتان هم راضی باشید. هردوی این‌ها مهم هستند.

گذشته همواره بدترین تهدید برای آینده است

باورم نمی‌شد رابطه‌مان به پایان رسید. فکر کردم این‌جوری بهتر است. واقعاً دوست نداشتم کسی یک روز سرم فریاد بکشد: « من بهترین سال‌های عمرم رو حروم تو کردم! » این‌جوری بهترین سال‌های زندگی‌اش مال خودش بود.

همیشه این ضرب‌المثل قدیمی را به‌یاد داشته باشید: گذشتگان ما راست گفته‌اند که شکیبایی برای چشم، خوب است.

یکی از فرض‌های زندگی مدرن این است که دست یافتن به رابطهٔ جنسی مطلوب کار ساده‌ای است: باید کسی را پیدا کنیم که فکر می‌کنیم مهربان و جذاب است، باید بتوانیم بدون ناراحتی در مورد نیازهایمان صحبت کنیم، باید چندین دهه رابطهٔ جنسی عالی داشته باشیم و باید بدانیم چطور اشتیاق و هیجان را با احترام عجین کنیم. احساس می‌کنیم شادکامی در این دورهٔ زندگی، کاملاً حق ما است. اما در نتیجه در بسیاری مواقع از زندگی جنسی‌مان ناراضی هستیم، که تعجبی هم ندارد.

در عجب بودم چه‌طور آدم‌ها بعد از این‌همه رنج و درد و ماجرا و اضطرابی که به زندگی‌ات تحمیل می‌کنند، به همین راحتی راهشان را می‌کشند و از زندگی‌ات می‌روند بیرون.

اتاق کمی تاریک و پر از گردو خاک ، با مجسمه‌های نیم تنه ای که از بالای قفسه‌های بلند به پایین زل زده بودند، صندلی‌های راحت، کره هایی که نقش کشور‌های مختلف دنیا روی آن دیده میشد و بهتر از همه انبوه کتاب هایی که می‌توانست همراه آن‌ها به هر جا که دوست داشت سفر کند، آن کتابخانه را تبدیل به دوست داشتنی‌ترین مکان برای جو کرده بود. . .

حالا به لطف شبکه‌های مجازی آدم‌های این دوره بیشتر از مردم تمام دوره‌ها می‌دونن فحش خوردن و تحقیر شدن چه حسی داره.

چیزهای زیادی از یک نما، شخص یا مکان را می‌توان ضبط کرد، اما بعضی از آن‌ها مهم‌تر از بعضی دیگرند. زمانی یک اثر هنری را، که ممکن است یک عکس خانوادگی باشد، موفق قلمداد می‌کنیم که بتواند عواملی را برجسته کند که ارزشمندند، اما حفظ آن‌ها دشوار است. ممکن است بگوییم اثر هنری خوب نبض مفهوم را در دست می‌گیرد، درحالی‌که نسخهٔ بد آن، اجازه می‌دهد محتوایی از دست برود؛ هر چند نمی‌توان انکار کرد بالاخره چیزی را به یادمان می‌آورد. این نسخهٔ بد یک یادگاری توخالی است.

۱. رؤیا و رسالتی داشته باشید. تصمیمات‌تان شما را به‌سمتی رهنمون می‌کنند. رؤیا و رسالت شما باید طوری تصمیمات‌تان را هدایت کند که بتوانید به جایی که می‌خواهید برسید.

پرسیده بود، من چه مزه‌ای‌ام؟ گفته بود، مزه کیک بادومی که وسطش پر از خامه‌ی شیرین باشه

او عاشق ماه بود. دوست داشت بغلش کند و برایش آواز بخواند. دوست داشت هر ذره از نور ماه را داخل کاسه‌ای جمع کند و بنوشد. او ذهنی حریص داشت و کنجکاوی زیاد و مهارت در نقاشی و ساختن و طراحی.

زمان که می‌گذرد خاطرات شناور می‌شوند و از کسی که روزگاری آنها را خلق کرده است بیشتر و بیشتر فاصله میگیرند ، تردید نیز همیشه دزدانه به ذهن راه می‌یابد.

من تسبیحم رو براش پرتاب کرده بودم، می‌دونی، حتماً بهش کمک کرده بود، مرد بیچاره… فکر می‌کنم اون روز بود که ایمانم متزلزل شد، چون کشیش به جای توسل به خداوند، مادرش را صدا می‌زد… به نظرم مشکوک اومد.

آسمون این قدر به زمین نزدیک شده بود که انگار دوست داشت ولو بشه روی شاخه ی درخت سیب. مثل چادری خاکستری بود که روی درخت‌ها کشیده باشن.

گفت: « چیزهایی که توی عتیقه‌فروشی هست تاریخ کشف ندارد، اگر هم داشته باشد قلابی‌ست. ولی عشق لحظه کشف دارد. نمی‌شود فراموشش کرد. حتا اگر آن عشق تمام شده باشد، از یادآوری لحظه کشفش مثل زخم تازه خون می‌آید. تا یادش می‌افتی مثل اینکه همان موقع با کارد زده‌ای توی قلبت» « تو این چیزها را از کجا می‌دانی، یانوشکا؟» « شاید زیاد فکر می‌کنم. » دلم می‌خواست بغلش کنم و لب‌هاش را ببوسم. گفتم: « تو به چی زیاد فکر می‌کنی؟» باز سرخ شد، و نگاهش را دزدید: « به لحظه کشف. » بعد با همان لبخند شرم‌آگین سرش را زیر انداخت، و چشم‌هاش پر از اشک شد.

گفت: تعجب می‌کنم. دوستم بی درنگ گوسفندها را خرید. گفت تمام زندگی اش در آرزوی آن بوده که چوپان بشود، و این نشانه ی خوبی است. پیرمرد گفت: همیشه همین طور است. آن را اصل مساعد می‌نامیم. اگر برای نخستین بار ورق بازی کنی ، به یقین برنده می‌شوی. بخت تازه کارها! -و چرا چنین است؟ -چون زندگی می‌خواهد که تو افسانه ی شخصی ات را بزی ای… کیمیاگر | پائولو کوئلیو | صفحه 46

خاطرات عزیزان از دست رفته همیشه یکنواخت و آسان می‌شوند، پیچیدگی‌ها پوست می‌اندازد؛ مثل پوست مار.

ما به دنبال بقا هستیم و وقتی کاری را انجام می‌دهیم، باعث تغییر شرایط می‌شویم و این امنیت ما را به خطر می‌اندازد. به همین دلیل ترجیح می‌دهیم در همان شرایطی که هستیم باقی بمانیم و این برای ما خیلی آسان‌تر است. حالا آن شرایط هر چقدر بد و منفی باشد، ولی ما همچنان زنده هستیم و شرایطمان ثابت باقی خواهد ماند.

راه درستی را در پیش گرفته بودم و همین هم برای آرامش وجدانم کافی بود. احساس حقانیت، خشنودی به‌خاطر حق به جانب بودن، شادی برای خود احترام قائل بودن، انگیزه‌های قدرتمندی هستند که ما را سرپا نگه می‌دارند یا به پیشرفتمان کمک می‌کنند.

آدم باید گاهی در زندگی، دلتنگی را هم تحمل کند. برایت نوشتم و سعی کردم نیرویی را به تو بدهم که برای تحمل دلتنگی، لازم داشتی.

قلب از نور ستاره درست شده و زمان. رنجشِ دوری و از دست دادن در تاریکی ریسمانی ناگسستنی است که بی‌نهایت را به بی‌نهایت وصل می‌کند. قلب من برای قلبت آرزو می‌کند و آن آرزو حتمی است. وقتی دنیا می‌چرخد وقتی جهان بزرگ می‌شود و وقتی راز عشق، دوباره و دوباره در رازِ تو برملا می‌شود من رفته‌ام. ولی برخواهم گشت.

رژیم‌ها سرنگون می‌شوند، امپراطوری‌ها ضعیف می‌شوند و از بین می‌روند ولی آرمان‌ها همچون باکتری حامل طاعون هستند. خشک می‌شوند و در اجسادی که کشته اند کمین می‌کنند و شاید حتی تا پنج قرن هم منتظر بمانند. اگر تونلی را حفر کنید و به قبرستان طاعون زدگان برسید. . استخوان‌های قدیمی داخل آن را لمس کنید. . دیگر مهم نیست به چه زبانی صحبت می‌کنید یا به چه چیزی اعتقاد دارید. باکتری حامل طاعون هر گندمی را آرد می‌کند.

من می‌میرم چون موجودی هستم با تاریخ مصرف! من می‌میرم چون یک انسانم و کار انسان همین است: فرو می‌پاشد،فاسد می‌شود، ناپدید می‌شود!

می دانم این قصه ی پریان نیست همیشه همه چیز خوش و خرم نخواهد بود خیلی بیشتر از این هاست

من نمی‌خوام خودم رو از اون چیزی که هستم، بهتر نشون بدم؛ ولی فکر می‌کنم که خیلی خوش‌شانسم… یه خوش‌شانس مؤدب!

انواع و اقسام کارهایی را انجام بده که از قلبت برمی آیند. وقتی اعمالت ریشه در قلب تو دارند، احساس رضایت خواهی کرد، حسادت نمی‌کنی، حسرت اموال دیگران را نمی‌خوری. تمام وجودت انباشته از عکس العمل‌های خودت خواهد شد

زندگی، گاهی بسیار طمعکار است. مردم، روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها را پشت سر می‌گذارند، بدون این‌که احساس تازه‌ای داشته باشند. با این حال، به محض این‌که دری گشوده شود، یک بهمن بزرگ وارد محوطه می‌شود. در یک لحظه چیزی برای افراد، بر جای نمی‌ماند و در لحظاتی بعد، بیشتر از آنچه انتظار می‌رود، دارند.

« هدف خردمند، لذت جویی نیست، بلکه فارغ بودن از رنج است. » ارسطو

چیزی که نتیجه یک انتخاب نیست نمی‌توان شایستگی یا ناکامی تلقی کرد.

منطقی بودن، همیشه آسان است، اما تا پایان کار منطقی بودن، تقریبا محال است.

با ماهیگیرها و زندگی روی رود، کرجیهای زیبا و زندگی خاص خودشان روی قایق، یدک کش‌ها و دودکشهاشان که برای عبور از زیر پلها تا می‌شد، و ردیف کرجیهای پشت سر، نارونهای روی سنگفرش ساحل، چنارها و بعضی جاها سپیدارها، هرگز کنار رود احساس تنهایی نمی‌کردم.