ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب زن همسایه
زن همسایهشاری لاپناشاری لاپنا

همه‌چیز از یک مهمانی شام آغاز می‌شود... رمانی مهیج و معمایی درباره یک زوج جوان و همسایه‌شان که ظاهرا با هم دوست‌اند. رمانی مملو از دروغ‌ها، خیانت‌ها و رازهای میان زن و شوهرها...

هیچ کس نیست که نسبت به عقیده ستایش آمیزی که دیگران درباره اش دارند کاملاً بی اعتنا بماند؛ خاصه اگر دیگران ظاهراً پیام آوران کسی باشند که در دیده شخص گرامی است

کمتر آدم بزرگی این را به یاد می‌آورد که اول بچه بوده.

حال دق کردن یعنی حالی که توش داشتم دق می‌کردم. وقتی آدم تو حال دق کردنه ولی دق نمی‌کنه، خیلی بدتره. حال بعد از دق کردن خیلی حال بدیه. آدم دق کنه، تموم می‌شه می‌ره، راحت می‌شه. ولی وقتی آدم دق کردنو رد می‌کنه، دیگه عادی می‌شه همه چی. به نظر من عادی شدن خیلی وحشتناکه.

چهل #قاعده صوفی مسلکانی که دلی باز و روحی در پرواز دارند: قاعده۳۳: در این دنیا که همه می‌کوشند چیزی شوند، تو « #هیچ» شو. مقصدت فنا باشد. انسان باید مثل گلدان باشد. همان طور که در گلدان نه شکل ظاهر، بلکه #خلأ درون مهم است، در انسان نیز نه ظن منیّت، بلکه معرفت هیچ بودن اهمیت دارد.

اگر موقع توالت رفتن به جای کاسه، روی کفِ آن کارم را بکنم و « زینا» و « داریاپتروفنا» هم همین کار را تکرار کنند، توالت خرابه می‌شود. بنابراین خود توالت باعث خرابه شدن نمی‌شود، بلکه آنچه در کله ی آدمها است همه چیز را خراب می‌کند. این است وقتی آن دلقک‌ها فریاد می‌کشند: جلو خرابی را بگیرید، من می‌خندم!

امی عزیز، حواستان هست که ما مطلقا چیزی از همدیگر نمی‌دانیم؟ ما موجودات خیالی و انتزاعی می‌آفرینیم. تصاویر موهوم و خیالی از هم می‌سازیم. سوال‌هایی می‌پرسیم که همه جذابیتشان به این است که جواب داده نشوند. سعی می‌کنیم کنجکاوی همدیگر را تحریک کنیم. این کنجکاوی را تشدید بدهیم، به این شکل که قاطعانه آن را ناکام کنیم. سعی می‌کنیم در لابه‌لای سطور، لغات و در آینده حتما در بین حروف جوابمان را پیدا کنیم. با همه قوا سعی داریم دیگری را درست برآورد کنیم و همزمان با اهتمام زیاد مواظبیم که چیز زیادی را در مورد خودمان لو ندهیم. اصلا چه چیزی مهم است؟ هیچ چیز. ما هنوز چیزی در مورد زندگیمان نگفتیم؛ هیچ چیزی که زندگی روزمره از آن ساخته شده، چیزی که شاید برای یکی از ما ممکن بود مهم باشد…

تا وقتی وحشت از زندگی‌ت رخت نبسته نمی‌فهمی ترس تا چه اندازه زمانبر است.

…مگر بدون دوست داشتن و دوست داشته شدن می‌شود ایمان آورد؟ اگر #عشق نباشد، « عبادت» هم کلمه ای خشک و خالی می‌شود عبارت از پنج حرف کنار هم نشسته. پوسته ای بی مغر. انسان باید با عشق و در عشق ایمان بیاورد؛ باید در رگ هایش عشق به خدا و انسان‌ها را حس کند!

رنج ما را دو تکه می‌کند. وقتی کسی‌که رنج می‌کشد، می‌گوید: « خوبم… خوبم…» به این دلیل نیست که حالش خوب است. برای این است که خودِ درونش به خودِ بیرونش فرمان داده که واژهٔ « خوبم» را به زبان بیاورد. او حتا گاهی‌اوقات اشتباهی می‌گوید: « خوبیم. » دیگران فکر می‌کنند که خودش و اطرافیانش را می‌گوید، ولی این‌طور نیست. او دو تکهٔ خودش را می‌گوید: خودِ آسیب‌دیده و خودِ نماینده‌اش. نماینده‌ای که برای مصرف عمومی مناسب است! رنج، یک زن را دو تکه می‌کند تا کسی را داشته باشد که برایش دردودل کند، کسی‌که در دلِ تاریکی کنار او بنشیند، حتا وقتی دیگران همگی تنهایش بگذارند. من تنها نیستم. من به خودم آسیب رسانده‌ام، اما از طرفی هنوز نماینده‌ام را دارم. او ادامه خواهد داد. شاید بتوانم برای همیشه خودِ آسیب‌دیدهٔ درونم را پنهان کنم و نماینده‌ام را به دنیای بیرون بفرستم. او می‌تواند لبخند بزند، دست تکان دهد، و کم نیاورَد؛ طوری‌که انگار هیچ اتفاق بدی نیفتاده. ما وقتی به خانه برسیم، می‌توانیم نفس بکشیم. ما در میان جمع، برای همیشه به وانمودکردن ادامه خواهیم داد.

تنها کاری که ما برای کسانی که مردن و دستشون از دنیا کوتاهه می‌تونیم انجام بدیم، اینه که خاطراتشون رو زنده نگه‌داریم.

به طور حتم متوجه شده‌اید آدم‌هایی هستند که اعتقاد درونیشان بر این پایه است که همه‌ی توهین‌ها و آزارها را ببخشند و به راستی هم همین کار را می‌کنند، ولی هرگز از یاد نمی‌برند.

همهٔ آن‌چه در گذشتهٔ نازی‌ها بوده است بد نیست. رژیم نازی احساسات و آرزوهای اصیلی را هم ماهرانه به خود جذب کرده بود. مشکل این‌جاست که نازیسم مضامینی را به کار گرفت که زندگی در یک جامعهٔ خوب در واقع به آن نیازمند است. غرور ملی، احساس مأموریت داشتن در جهان، جاه‌وجلال، افتخار، انرژی جمعی و وفاداری: این‌ها برای جوامع خوب، مهم‌اند، اما فساد و سوءاستفاده از آن‌ها در ایدئولوژی نازی باعث شده است برای بسیاری از آلمان‌ها کاملاً دسترس‌ناپذیر به‌نظر برسند، انگار که منحصراً به افراد شرور اختصاص دارند و در نتیجه، باید تا ابد از آن‌ها متنفر بود و آن‌ها را طرد کرد.

اندوه برای مردم تاریخ انقضای اجتماعی دارد و کسی را یارای ژرف‌نگری در اندوه دیگری نیست که چنین دورنمایی صرفا در کوتاه‌مدت قابل‌تحمل است، چون مادام که شوک و درد باقی است هنوز برای آن‌ها که شاهد ماجرا هستند نقشی وجود دارد؛ نقشی که به گمانشان ضروری، نجات‌بخش و مفید می‌نماید. اما به‌محض این‌که درمی‌یابند فرد داغ‌دار نه بهتر شده و نه از اندوه بیرون آمده، احساس حقارت و اضافی بودن می‌کنند. این رفتار را برخورنده می‌دانند و کناره می‌گیرند.

جاده ای که انسان برای خروج از غم و اندوه در ان سفر می‌کند،هرگز مستقیم نیست،روزهای خوب و. روزهای بد وجود دارند.

پول. باید اعتراف کنم معمایی است برای خودش. هرچند آشکارا اهمیت زیادی برای انسان‌ها دارد، به نظر من بارِ سنگینی بر گُرته ی آدم است.

خیلی از کارایی که من هر روز انجام می‌دم، واسه زیبابودنه. به‌خاطر همینه که برای دوستای خوبم وقت می‌ذارم، که کارای هنری رو دنبال می‌کنم و موزیکی رو که دوست دارم، همیشه تو خونه پخش می‌کنم. برای همینه که تو هر اتاقی شمع روشن می‌کنم. برای همینه که بالارفتنِ شما از درخت انجیر رو نگاه می‌کنم. برای همین رو زمین با سگا غلت می‌زنم و همیشه با مهربونی نگاه‌تون می‌کنم. به‌خاطر همینه که هر هفته شما رو می‌برم غروب آفتاب رو تماشا کنین. من لبریز می‌شم از زیبایی، چون می‌خوام زیبا باشم. شما دخترا هم برای من زیبایی هستین. وقتی شما بهم لبخند می‌زنین، می‌تونم پُرشدن و لبریزشدن‌ام رو حس کنم.

زندگی آن‌قدر زیباست که حتی مرگ هم نیاز دارد پیش از تحقق، پا به زندگی بگذارد.

تنها چیزی که برای فروش داشتم همانی بود که بقیه آدم هایی که چیزی به اسم خودشان ندارند مجبور به فروشش می‌شوند: #وقت

آدمیزاد این گونه است: دو چهره دارد؛ دو شخصیتی است و تا به خودش علاقه‌مند نباشد، نمی‌تواند کسی را دوست بدارد.

۷- وقتی زنی مرا در جمع کوچک می‌کند اصلاً خوشم نمی‌آید. اگر از سوی من اشتباهی صورت بگیرد، او باید آن را در خانه به من گوشزد کند.

من زنی می‌خواستم که بفهمد چرا داریم سختی می‌کشیم

اگر بدانید این عوضی‌ها چه قدر کار می‌کنند دیگر کلامی در ضدیت با آدم‌های موفق از دهانتان خارج نمی‌شود و خودتان هم دیگر دوست ندارید جزء دارودسته شان باشید

خجالت‌آور است تماشای کسی که آخر عمری خود را موشکافی می‌کند و به این نتیجه می‌رسد تنها چیزی که با خود به گور می‌برد شرمِ زندگی نکردن است.

کتاب‌ها ماشین زمان من بودند؛ ماشین بهبود من و بازآفرینی سعادت دوران کودکی و بعد از آن.

« بخش‌های خاصی در آناتومی زنانه هست که وقتی ما زن‌ها بیست و پنج، سی سالمونه با اون‌ها سنجیده می‌شیم. چه برسه به ده سال بعدش. خودمون رو با قبل مقایسه می‌کنیم. یاد تک‌تک سال‌هایی که گذشت می‌افتیم. برای همین ترجیح می‌دیم اون قسمت‌ها خیلی دیده نشه و جلب توجه نکنه. البته این نظر منه. خیلی از زن‌ها به این موضوع اهمیتی نمی‌دن. بعضی‌ها هم که به جراحی و پروتز رو میارن و خیال می‌کنن مشکل رو حل کردن. راستش، من که چندشم می‌شه. »

زن با این‌که خیلی باهوش بود و طبع خیلی شوخی هم داشت، خیلی حرف نمی‌زد. آدم‌های دیگر که دور و برش بودند، همیشه متعجب می‌شدند از این که زن یک شب کامل را بدون گفتن کلمه‌ای پشت سر می‌گذاشت. فقط وقتی حرف می‌زد که چیزی برای گفتن داشت. همیشه فقط خیلی معقول گوش می‌کرد، سری تکان می‌داد یا وقتی نکات هوشمندانه و ظریفی وجود داشت، به‌اشاره تصدیق می‌کرد. همیشه هم به‌جا می‌خندید. خنده‌های خوشگلی داشت که مثل آب باران بود که روی گل‌های نقره‌ای نرگس می‌ریخت. همه دوست داشتند او که هست چیزهای بامزه بگویند، چراکه خنده‌اش خیلی جذاب بود.

اصلا کسی جرئت دارد یک روز صبح جلو آینه بایستد و صاف و پوست کنده به خودش بگوید: « آیا من حق خطا کردن ندارم؟» فقط همین چند کلمه… کسی جرئت دارد مستقیم به زندگی خودش نگاه کند و هیچ چیز همخوانی در آن نبیند، هیچ چیز هماهنگی؟ کسی جرئت دارد با خودخواهی، با خودخواهی محض، همه چیز را خُرد کند و در هم بشکند؟ معلوم است که نه… چه چیزی مانعش می‌شود؟ غریزه بقا؟ واقع بینی؟ ترس از مرگ؟ جسارت نداریم که حتی یک بار در زندگی با خودمان رو به رو شویم. بله، با خودمان. با خودمان، فقط خودمان و خودمان. همین. « حق خطا کردن» اصطلاح کوچکی است، عبارتی کوتاه، اما چه کسی این حق را به ما می‌دهد؟ چه کسی غیر از خود ما؟

هوا داشت تاریک می‌شد ولی من و شکوره انگار تا ابد قصد ترک اون خونه رو نداشتیم. نمی‌خوام بگم دل خیلی وسیع و پاکی دارم اما اگه تو دوازده سال گذشته اون دخترای زیبای تفلیس که دست از سرم ورنمی‌داشتن، اون زنایی که تو مهمون‌خونه‌های بغداد خودفروشی می‌کردن، اون بیوه‌زنایی که تو ممالک عجم و ترکمن مستأجرشون بودم و این روسپی‌های روس و عرب که تو کوچه پس‌کوچه‌های استانبول فراوون‌ان رو بغل می‌کردم شاید تحریک می‌شدم، ولی نه حالا که شکوره‌ی عزیزم رو بغل کرده بودم. از کوچه‌های گرم و سوزان عربستان تا سواحل خزر، از بغداد تا شرقی‌ترین شهرهای عجم، هیچ‌وقت نشد که به زنی دل ببندم یا حتا ازش خوشم بیاد چون تموم این مدت فقط یه زن تو ذهن من جا داشت: شکوره.

بهترین حالت این است که آدم از اتفاق خوبی که قرار است بیفتد باخبر باشد درست مثل موقعی که مردم می‌دانند که قرار است در یک روز به‌خصوص خسوف اتفاق بیفتد یا کسی بداند که قرار است برای کریسمس به اون میکروسکوپ هدیه بدهند. از طرفی بدترین حالت هم این است که آدم از اتفاق بدی که قرار است بیفتد باخبر باشد درست مثل موقعی که آدم می‌داند قرار است در یک روز به‌خصوص برای پر کردن دندانش به دندان‌پزشکی برود یا قرار است برای تعطیلات به فرانسه برود. اما من فکر می‌کنم که از همه بدتر این حالت است که آدم نداند اتفاقی که قرار است بیفتد خوب است یا بد.

ما خیال میکردیم راه رسیدن به آن ناکجا آبادمان از هر کوچه ای باشد قصد فقط رسیدن است، به دست گرفتن قدرت است، حاکمیت سیاسی است. فکر هم میکردیم این چیزها، این دورویی ها، پشت و واروهای هرروزه مان را وقتی به آن جامعه رسیدیم مثل یک جامه قرضی درمیآوریم و می‌اندازیم توی زباله دانی تاریخ. اما حالا میفهمم تاریخ اصلا زباله دانی ندارد. هیچ چیز را نمیشود دور ریخت.

آنچه این موقعیت می‌سازد عشقی غول‌آساست که همه چیز را، غیرممکن‌ها را، می‌خواهد و چیزی نمانده که از تو هم گذر کند. یک هفته است که فکری رهایم نمی‌کند و قلبم را به تنگ آورده؛ این فکر که تو مرا دوست نداری. چون دوست‌داشتنِ کسی فقط به حرف یا به احساس نیست، به انجام حرکاتی‌ست که عشق می‌انگیزد و من خوب می‌دانم که به نیروی عشقی که لبریزم کرده است می‌توانم از دو دریا و سه قاره بگذرم تا کنار تو باشم. اکثرِ سدها سر راه تو سبز شده‌اند و کار زیادی نمی‌شود کرد. من اما تصور می‌کنم -و این تصور ناراحتم می‌کند- آنچه تو، تو چنین سوزان و چنین بی‌مثال، از دست داده‌ای، شعلهٔ عشقی‌ست که تو را سمت من می‌کشید. حالا با این تأخیرت هر روز اضطرابم بیشتر می‌شود. تو به من نامه نوشته‌ای. درست است؛ اما نسبت به بقیه که اینجا پیشم هستند چیز بیشتری ننوشته‌ای. و تازه پشت تلفن آن‌ها را می‌بوسی، همان‌طور که مرا. خب پس چه فرقی می‌کند؟ وقتی فرق می‌کند که بتوانی بیایی رغمارغم تمامِ موانع و صورتت را بر صورتم بگذاری و با من زندگی کنی. تنها با من. تنها تو باشی و من، در میانهٔ این جهان. در روزهایی که می‌شد مایهٔ مباهات و باعث توجیه زندگی‌ام باشد.

آن‌قدر نزدیک هستم که ببینم چشم‌هایش آبی‌اند. آن‌قدر نزدیک هستم که بدانم هیچ‌کس هرگز آن‌قدر به او نزدیک نمی‌شود که ببیند چشم‌هایش چقدر آبی‌اند.

رسیدن به آرزو‌ها آسان نیست؛ هدف‌ها سهل الوصول ترند.

طبیعت نه‌تنها مأمور زندگی، که نیرویی است که ما را به سمت مرگ نیز هدایت می‌کند. وقتی می‌گوییم باید « مطابق با طبیعت» زندگی کنیم یعنی نه‌تنها خودمان را در معرض شور جوانی و زیبایی آفتاب قرار بدهیم، پاییز و زوال را نیز بپذیریم. درواقع همهٔ ما می‌دانیم که نهایتاً خواهیم مُرد، اما این اصلاً به معنای آگاهی لحظه‌به‌لحظه و دایم ما از میرایی خودمان نیست. هر موش و زرافه‌ای خواهد مُرد، اما فرض می‌کنیم این موجودات دغدغهٔ ذهنی پایان خودشان را ندارند؛ اما زندگی کردن به عنوان موجوداتی منطقی و آگاه « مطابق با طبیعت» یعنی باید با این آگاهی به سوی آینده برویم که زندگی ما به پایان خواهد رسید، که از عزیزان‌مان دور خواهیم شد، که بدن‌های‌مان به حقارت تکان‌دهنده‌ای دچار خواهند شد، و این‌که وقتی این اتفاقات می‌افتد تقریباً به طور کامل از کنترل ما خارج است. شاید این دشوارترین فکری است که باید در ذهن‌مان نگه داریم. به‌ندرت اجازه می‌دهیم وارد حوزهٔ آگاهی‌مان شود؛ گاهی در ساعات اولیهٔ روز، ما را به چنگ می‌آورد، اما در انکار بی‌رحمانه‌اش استادیم.

ما نمی‌تواین کسی را دوست بداریم، بی‌این که بی اختیار بخواهیم او را در قلب خود جای دهیم؛ حال آنکه بودن، یعنی هدیه دادن قلب‌مان به آن‌ها که دوست‌شان داریم. بی‌آنکه آن‌ها را به سوی خود فرا خوانیم؛ پس چگونه می‌توان قلبی را تا ابد هدیه کرد؟ پاسخ این سوال را تو می‌دانی… پاسخ این سوال حفظ ابهام این سوال در تمام طول زندگی است. یعنی پاسخ ندادن، یعنی تا ابد در درون سوال ماندن، رقصان و خندان…

به یاد می‌آورد که در کودکی نمی‌توانست بفهمد چرا بدی در دنیا وجود دارد.

« من کوری هستم مادرزاد. دایی و عمو و گداهای دیگر می‌گویند کسی که کور به دنیا بیاید در باره دیدن هیچ چیز نمی‌داند، اما من می‌دانم که این‌طور نیست. من در باره دیدن همه چیز می‌دانم، چون کورها هم خواب می‌بینند، در خواب انسان بی‌چشم چیزها را می‌بیند، با چشم دیگر که در درون درون است، یعنی جای دیگری در سر انسان که جز خودش کسی دیگر نمی‌بیند. »

تمام گرمای زمین، همهٔ بادها و آفتاب‌های عالم در وجود مادی من سرشار می‌شوند؛ تو را به خود می‌فشارم، همهٔ دردهای طبیعت، شادترین دردها، خوش‌بخت‌ترین دردها در تن من لبریز می‌شود… در یک آن، احساس می‌کنم که هم‌اکنون، به ناگهان، چون ابری خواهم بارید چون کوهی به آتش فشانی خواهم پرداخت و چون درختی، از لذت جوانه زدن از لذت خالی شدن بهره‌ور خواهم شد… در یک آن، احساس می‌کنم که هم‌اکنون، به ناگهان، چون طبیعت سرمستی که به هنگام بهار همهٔ عقده‌های سرشار تنش را به صورت برگ‌ها و چشمه‌ها از وجود خویش بیرون می‌ریزد، به خلسهٔ آسایش و خالی شدن خواهم پیوست و همهٔ بهاران را در این زایش عظیم احساس خواهم کرد… و در همین لحظهٔ خدایی است که چون خدایی می‌توانم همهٔ این طغیان‌ها را به فرمان خود بگیرم. بگویم « نه! » و همهٔ آن چیزی را که تو « دیوانگی» نام نهاده‌ای مغلوب کنم… آیدا، این منم؛ چرا مغرور نباشم؟ در من قدرتی است که در قلمرو شیطان طبل خدایی می‌زنم. این قدرت تویی آیدای من! چرا مغرور نباشم؟ چه گونه می‌توانم مغرور نباشم؟

بیا به هم قول بدهیم که اگر دوباره همدیگر را دیدیم، اصلاً برف‌های تازه‌باریده‌ی همدیگر را به هم نزنیم و تلنبار نکنیم. برفابه نشویم. مثل این زمین، بمانیم و فقط در موقع خوب و مناسبِ خورشید، با هم آب بشویم.

هیچ گل رزی بدون خار نیست، اما خارهای زیادی بدون گل رز وجود دارند! #آرتور_شوپنهاور