ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب مرگ ایوان ایلیچ
مرگ ایوان ایلیچلئو تولستویلئو تولستوی

در عمارت بزرگ دادگستری، هنگام رسیدگی به دعوای خانواده ملوینسکی دادستان و اعضای دادگاه طی زمان تعطیل جلسه برای تنفس در اتاق ایوان یگورویچ شبک گرد آمده بودند و بحث به پرونده پر سر و صدای کراسوسکی کشیده بود. فیودور واسیلی یویچ با حرارت بسیاری می‌کوشید ثابت کند که دادگاه صلاحیت رسیدگی به این پروند را ندارد و ایوان یگورویچ سر حرف خود پافشاری می‌کرد که دارد. اما پیوتر ایوانویچ که از ابتدا به بحث وارد نشده بود توجهی به آن چه می‌گفتند نداشت و سر خود را به خبرنامه‌ای که تازه آورده بودند گرم کرده بود. گفت آقایان ایوان ایلیچ هم مرد.

نمیدونم چرا مردم از این همه جا کنج قبرستون و انتخاب میکنن…

چهل #قاعده صوفی مسلکانی که دلی باز و روحی در پرواز دارند: قاعده۳۰: صوفی حقیقی آن است که اگر دیگران سرزنشش کنند، عیبش بجویند، بدش را بگویند، حتی به او افترا ببندند، دهانش را بسته نگه دارد و درباره کسی حتی یک کلمه حرف ناشایست نزند. صوفی عیب را نمی‌بیند، عیب را می‌پوشاند.

به آقای تل میگم اشتباه از هر کسی سر میزنه، ولی بدون ضرر از پسش بر اومدن کار هر کسی نیست

بهتر است کاری به کار زندگی آدم‌ها نداشته باشیم و بگذاریم همان طور که هستند باقی بمانند، درست مثل سگ‌های خفته.

این گوشت چیست؟ اندک شیری بریده، خمیری ورآمده. اجسام ما از زندان‌های کاغذینی که کودکان بسازند و مگسان را محبوس آن کنند ضعیف‌تر است، حقیرتر است، چرا که ما در زندان‌مان میزبان پست‌ترین کرم‌های زمین‌ایم. تاکنون آیا چکاوکی را در بند قفس دیده‌اید؟ روح ما در زندان تن‌مان چنین است: این دنیا چونان چمنزار کوچک اوست و این آسمان چونان گوی بلورین او، که تنها دانش محدودی از

دوستانه با هم خداحافظی کردیم، اما انگار خداحافظی واقعی ما قبلا انجام شده بود.

و اینجا، در این سردابه و در این پرِس، خود، سقوط خویش را برخواهم گزید، سقوطی که عروج است، و در آن حال که دیواره‌های طبله پاهایم را به هم فشردند و زانویم را تا زیر چانه ام و بعد بالاتر می‌آورند، از خروج از بهشتم سر باز میزنم. در زیرزمین خودم هستم و هیچکس نمیتواند بیرونم کند. گوشه ای از یک کتاب به دنده ام فشار می‌آورد. ناله سر میدهم. مقدرم این بود که با حقیقت نهایی، بر بستر شکنجه ی ساخته ی دستِ خودم روبه رو شوم.

ممکنه به‌ظاهر این‌طور نباشه، ولی خیلی سخته که بتونی بالأخره با یک نفر به ثبات و قرار برسی.

سر در کتاب فرو می‌برد. آیا واقعاً مطالعه می‌کرد؟ نگاهش را با چنان رخوتی روی کلمات می‌لغزاند که مبادا بیدار شوند. کلمات را میان رمه ی پاراگراف‌ها به حال خود رها می‌کرد تا بخوابند. بیشتر محافظ کتاب‌ها بود تا خواننده شان. صفحات زیرِ چشم او به ندرت جان می‌گرفتند و به سخن می‌آمدند. اگر هم گاهی زبان باز می‌کردند، هیتلر به رعشه می‌افتاد. او دل در گرو ایده‌ها نداشت، بلکه در پی غلیان احساسش بود.

فعلاً اینجایم، چهره‌به‌چهرهٔ این دریا که تنها یاری‌ام می‌دهد تا همه چیز را تاب بیاورم. وقتی روز سرک می‌کشد به این بی‌کرانگی، وقتی ماه شطِ شیری می‌نشاند میان اقیانوس؛ اقیانوسی که آب‌های غلیظش را به‌جانب کشتی می‌غلتاند، هنگام که دریای سپیده یال‌افشان می‌شود، آنجا تنها بر عرشه با تو دیدارها دارم. هر روز قلبم مثل اقیانوس ورم می‌کند، آ‌کنده از عشقی متلاطم و پرسعادت که با کل زندگی هم تاختش نمی‌زنم. تو حضور داری، آرام، تسلیم همچون من که نمی‌توانم بیشتر از این عشق بورزم. آنجا همه چیز سخت‌تر هم خواهد شد. اما عزیزم، همه چیز زود می‌گذرد و دیداری دیگر فرا می‌رسد.

« یک‌جور برادری هست… جوری که زندگی و عشق آن را به وجود می‌آورد. بقیه‌اش هم دروغ است. »

اکنون برای من روشن شده بود که زندگی و جهان به طریقی به من وابسته بودند گویی که جهان فقط برای من خلق شده باشد ، اگر خودم را می‌کشتم جهان حداقل از بودن برای من باز می‌ماند یا به محض خاموش شدن هوشیاری من کل جهان نیز ناپدید می‌شد ؛ به خاطر اینکه احتمالا همه ی این جهان و همه ی این مردم فقط خود من هستم!

عشق هیچگاه انسانی را از دنبال کردن افسانه شخصی اش باز نمی‌دارد. اگر چنین شود، به خاطر آن است که عشقِ تو، عشقی راستین نبوده، عشقی که به زبان جهانی سخن می‌گوید.

خاطرات همیشه می‌خواهند خود را با جاهایی که از گذشته به یاد می‌آورند، وفق دهند

غیبت به هنگامی که حضورت لازم است گناهی نابخشودنی محسوب می‌شود.

چیزی که نتیجه یک انتخاب نیست نمی‌توان شایستگی یا ناکامی تلقی کرد.

عشق، همین‌طوریه؛ یه‌دفعه و ناگهانی میاد و آدم دیگه کنترل قلبش رو از دست می‌ده، حس می‌کنه یه توپ بازیه و تو یه سری احساسات و نیروهای غیرمنطقی گیر افتاده.

و با این کتاب خواندن دریافتم که فشار بارِ زندگی، تقسیم ناعادلانه و نامحدود رنج است. مصیبت‌ها تصادفی و غیرمنصفانه عطا می‌شوند. هر وعده‌ای مبنی بر اینکه زمان آسایش و راحتی فرا می‌رسد یک دروغ است. اما من می‌دانم که می‌توانم از دوران سختی‌ها گذر کنم؛ بدترین چیزی را که برایم اتفاق می‌افتد به‌عنوان فشار می‌پذیرم، اما نه به‌عنوان حلقهٔ دار. کتاب‌ها زندگی را بازتاب داده‌اند- زندگی من را! و حالا فهمیدم همهٔ اتفاقات بد و ناراحت‌کننده‌ای که برای من یا آدم‌های توی کتاب پیش می‌آید گواهی بر جان‌سختی ماست.

نمی شود بدون دوست داشتن کسی زنده ماند… تجربه کهنه ام را باور کنید!

قانون جاذبه شماره ۷۰ به رفتار بد مردها جایزه ندهید.

سنجاب را نمی‌شود روی زمین نگه داشت، مگر اینکه تمام شاخه‌های درخت‌ها را ببری.

مرگ هم مانند زندان نوعی خوکردن است. انسان مانند هر چیز دیگری باید گستره‌ای برای خودش اشغال کرده باشد تا بعدها نبودنش حس شود. مانند هر چیز دیگر؛ مثل گلدانی روی میز، یا صدای رادیو از پنجره‌ای، باید ابتدا جایگاهی را اشغال کرده و بعدها گم شده باشند. اما اگر ابتدا چیزی نبوده باشد، صدایی یا رنگی، دیگر نبودنش را حس نمی‌کنی.

احساس می‌کنم دارم تاوانی را می‌پردازم. تاوان قانع نبودن به آن بخش از ماریا که مرا موقتا از تنهایی نجات می‌داد

اما انگار آمریکایی‌ها جایی که برای منافع خودشان زرنگی نشان نمی‌دهند، پاک خنگ می‌شوند.

کتاب برای اینست که خریت و نادانی ما را جلوی چشم‌هایمان قرار دهد.

اینکه دنیا آزاد نیست، به اندازه ی اینکه آدمها آزادیشان را فراموش کرده اند بد نیست.

یک مرد خوب، تا زمانی‌که در این دو زمینه احساس اطمینان کند، کنار شما باقی می‌ماند. نخست اینکه بداند او را از لحاظ ظاهری و جنسی پسندیده‌اید، و دوم اینکه بداند هنوز در بازیحضور دارد. تا زمانی که او نور انتهای تونل را می‌بیند، برای رسیدن به آن تلاش می‌کند و راه خود را باز می‌کند.

در بیمارستان وقتی صحبت از مردن کنی هیچ کس نمی‌شنود ؛می توانی اطمینان داشته باشی که الان یک چاه هوایی پیش می‌آید و گوش همه کر می‌شود!

پس از مرگ مادرم، من فهرستی فراهم کردم از وقتهایی که مادرم حمایتم کرد و وقتهایی که من از مادرم پشتیبانی نکردم. غم انگیز بود. هیچ توازنی وجود نداشت. چرا بچه‌ها تا به این اندازه یکی از والدها را ارج می‌نهند و دیگری را در مرتبه ای پایین و بی اهمیت نگاه می‌دارند؟

هر عاشقی نقطه‌ضعف طرف مقابلش را می‌داند و مرد در حضور زن، نمی‌تواند تظاهر کند ظاهر زن برایش جذاب نیست یا زن برایش بی‌اهمیت یا منزجرکننده است. دیگر نمی‌تواند تظاهر کند، او را تحقیر یا طرد می‌کند البته به جز حوزه‌ی روابط جسمی، -حوزه‌ای عمیقا ملال‌آور- که در کمال پشیمانی زن‌ها، متأسفانه بیشتر مردها دوست دارند آن‌قدر در آن بمانند تا به ما عادت کنند و احساساتشان بروز کند. در واقع شانس بیاوریم اگر برخوردهایمان با آنها حاشیه‌ی باریکی از شوخی و مطایبه داشته باشد که اغلب، اولین قدم به سمت نرم کردن حتی بد قلق‌ترین مردان است.

این یک اشتباه است که قدیمی‌ها در مورد گذشته می‌گویند که می‌توانی آن را بسوزانی و فراموش کنی. چون گذشته از زیر خاک می‌خزد و خود را دوباره بیرون می‌کشاند.

فکر می‌کنی چرا سیاستمدارها سربازها رو به جنگی که اعلام کردن می‌فرستن؟ حتی زحمت اعلان جنگ رو به خودشون نمی‌دن؛ هر چند اون‌ها برعکس جنایتکارهای حرفه‌ای بلد نیستن جای سربازها بجنگن. در تمام این موارد، حضور واسطه‌ها، حفظ فاصله از حوادث واقعی و برخورداری از حق امتیاز حضور نداشتن در صحنه، همگی فرصت زیادی برای تلقین به نفس ایجاد می‌کنه. به نظر باورنکردنی میاد اما واقعیت همینه.

از آنجا که اصل و نسب ماریا به گالیس می‌رسیده، اقیانوس را در خود داشته است: مانند آن موج می‌زند، در هم می‌شکند، در خود جمع می‌شود و دوباره با شور حیرت‌آوری از نو می‌آغازد. او خوشبختی و بدبختی را با شدتی یکسان زندگی می‌کند، تمام و کمال و تا ژرفنا تسلیم آن می‌شود.

با این همه بدبختی که در دنیا می‌دید، انتظار شادی و خوشبختی بیهوده و احمقانه می‌نمود. توقعاتش را از زندگی کم کرده بود، عکس‌ها در کشوها بودند و یاد مردگان را از ذهن رانده بود. فقط یک چرم تیغ تیزکنی، و یک جفت دستبند زنگ زده تزئین اتاق بود. ولی فکر می‌کرد که آدم بالاخره چشم و گوش دارد، و می‌شنود. یک آدم خوشبخت به من نشان بده تا من هم غرور، خودپسندی، شرارت و جهل مطلق را نشان دهم.

انسان باید تا آخرین نفس، تا بعد از مرگش هم باورش را به خوشبختی از دست ندهد. اعتقادش را به درک زیبایی فراموش نکند.

هر چیزی که حاضرید برایش تقلا کنید، هویت شما را تعریف می‌کند. کسانی که از کشمکش‌های باشگاه ورزشی لذت می‌برند آنانی هستند که در ورزش‌های سه‌گانه شرکت می‌کنند و شکم‌های عضلانی دارند و می‌توانند به مساحت خانه‌ای کوچک پرس سینه بزنند. کسانی که از هفته‌های کاری طولانی و سیاست‌بازی‌های نردبان سازمانی لذت می‌برند، آن‌هایی هستند که در ارتفاع بالا پرواز می‌کنند. کسانی که از استرس‌ها و نامعلومی‌های سبک زندگی هنرمند گرسنه لذت می‌برند، در نهایت کسانی هستند که همان‌طور زندگی می‌کنند و به آنجا می‌رسند.

ولی همیشه این اقلیت است که ناخودآگاه رفتار نمی‌کند٬ و به نظرم آینده ی ما٬آینده ی همه٬ به این اقلیت وابسته است.

قشنگ‌ترین آبی‌ای که دیدم، با یه‌کمی موج نقره‌ای

من به هیچ چیز اهمیت نمی‌دهم جز آفرینش و انسان و عشق. تا آنجا که خودم را می‌شناسم همیشه کاری را که باید می‌کردم کرده‌ام تا همه چیز را به آخر برسانم. و نیز می‌دانم که گاهی می‌گویند: « فقدان کامل احساس بهتر است از احساسی نصفه‌نیمه. » اما من به احساسات کامل و به زندگی‌های مطلق باور ندارم. دو نفر که همدیگر را دوست دارند، عشقشان را فتح می‌کنند، زندگی و احساسشان را می‌سازند و این فقط علیه شرایط نیست بلکه علیه تمام چیزهایی‌ست که آن‌ها را محدود و ناتوان می‌کند، به عذابشان می‌اندازد و بهشان فشار می‌آورد. عشق، ماریا، جهان را فتح نمی‌کند اما خودش را چرا. تو خوب می‌دانی، تو که قلبت چنین سزاوار ستایش است، که ما خوف‌انگیزترین دشمنان خودمان هستیم.