خوندن هر کتاب جدید مثل این می‌مونه که یه راز عظیمو خونده باشی

- خاطرات صددرصد واقعی یک سرخ‌پوست پاره‌وقت
- شرمن الکسی
بازی نویسنده را حدس بزن
تقویم مطالعه ۱۳۹۷ X
فروردین
اردیبهشت
خرداد
تقویم مطالعه شما
ثبت نام کنید یا وارد سایت شوید
عنوان تاریخ چند صفحه خوندی تا صفحه

بی جهت نبایدخاطره ای راکه منجمدشده وادار به ذوب شدن کرد،در آن صورت این تکه‌های یخ تبدیل به آب کثیف ولزجی می‌شود و می‌چکد. هیچ چیز را نباید زنده کرد،از ذهن نرم و نازک شده ی آدم بالغ نباید خواست که شدت و حدت احساسات کودکانه را دوباره احیا کند و به تجربه دربیاورد. هیچ خوب نیست که آدم فرمول‌ها را از قید انجماد آزاد کند، رازها را در قالب کلمات بریزد. تبدیل خاطره به عاطفه و احساس کار مفیدی نیست، عاطفه نمی‌تواندچیزهای به این خوبی و کمیابی مثل عشق و نفرت را نابود کند.


آمین! به تو میگویم که امروز با من خواهی بود، در بهشت! "
امروز با او خواهم بود در بهشت، ولی دیروز را چه کنم؟ آیا مرگ پایان این همه رنج و مصیبت است؟ حس آرامشی که جمله ی تسلی بخش عیسی در من ایجاد کرد، دیری نپایید. نمیتوانم روانم را آرام کنم. گذشته ی من پاک نخواهد شد، حتی با حرفهای عیسی مسیح!
آفتاب لعنتی اورشلیم مغزم را میخورد. بدنم میخارد. کرکس‌ها در آسمان جلجتا پرواز میکنند و منتظر شام امروزشان هستند، آیا کسی هست که بعد از مرگ مرا از صلیب پایین آورد یا غذای کرکسها میشوم؟ ترجیح میدهم غذای کرکس‌ها شوم تا اینکه جسدم به دست کرکسهای بی رحمتری که نظاره گر جان دادنم هستند بیفتد.
کسی که از او دزدی کردم به من گفت که زمین گرد است، هر کاری کنی جزایش را میبینی! ولی مگر زمین زمان مسیح هم گرد بوده است؟ زهی خیال باطل! کجایش گرد است؟ آن هیتلر دیوانه از گرد بودن زمین چیزی میدانست؟ من دزدی کردم و از نظر حاکم اورشلیم، مجازات این کار مرگ است. تمام این کسانی که ناظر مرگ پردرد من بر روی صلیب هستند، از نظر هیتلر همگی گناه کارند و مستحق مرگ. چه کسی خوبی را از ...


مادربزرگم شرایط را بررسی کرد. اگر می‌خواست برود سر کار، کسی را نداشت که بچه را نگه دارد و دلش هم نمی‌خواست پسرش یتیم و فقیر بزرگ شود. با خودش فکر کرد "آیا این‌قدر سنگدلی دارم که به خاطر رفاه پسرم با مردی ازدواج کنم که دوستش ندارم؟ بله، دارم." بعد به چهره بخت‌برگشته‌ی پدربزرگم نگاه کرد و با خودش گفت "کاری بدتر از این هم می‌تونیم بکنم." یکی از ملایم‌ترین و در عین‌حال ترسناک‌ترین جملات در هر زبانی.


هر چند زندگی آدمی شاید گران بهاترین چیز بر روی زمین باشد ، اما ما همیشه به نحوی عمل می‌کنیم که گویی چیزی گران بهاتر از آن نیز وجود دارد… راستی آن چیست؟


همه ی ما نیازمند کسی هستیم تا به ما نشان دهد که تنها، نیروی اراده ی انسان چگونه می‌تواند او را از ذات خودش هم بالاتر ببرد.


ساحل خلوت بود وتنها صدایی که شنیده میشد صدای برخورد موج به صخره‌ها بود. خس وخاشاکی
که موج‌آنها را با خود به ساحل اورده بود خسته و کف آلود در زیر صخره به آن سو واین سو بی هدف در حال چرخش بودند. بی هدفی آنان را که می‌دیدم به یاد روزگار پوچ وبی هدف خویش افتادم. سکوت اینجا را دوست داشتم. سکوتی که با فریاد وهق هق گریه‌های من در هم آمیخته میشد. اشک ناکامی بر گونه‌های استخوانیم ریخته میشد. هیچ چیز نمی‌فهمیدم،هیچ چیز نمی‌دیدم ،انگار که در این دنیا نبودم…آه ای ظلمت رنج تو پایانی ندارد


ساحل خلوت بود وتنها صدایی که شنیده میشد صدای برخورد موج به صخره‌ها بود. خس وخاشاکی
که موج‌آنها را با خود به ساحل اورده بود خسته و کف آلود در زیر صخره به آن سو واین سو بی هدف در حال چرخش بودند. بی هدفی آنان را که می‌دیدم به یاد روزگار پوچ وبی هدف خویش افتادم. سکوت اینجا را دوست داشتم. سکوتی که با فریاد وهق هق گریه‌های من در هم آمیخته میشد. اشک ناکامی بر گونه‌های استخوانیم ریخته میشد. هیچ چیز نمی‌فهمیدم،هیچ چیز نمی‌دیدم ،انگار که در این دنیا نبودم…آه ای ظلمت رنج تو پایانی ندارد


توی زندگی همین که وضعمان یک‌خرده بهتر می‌شود، همهٔ فکرمان می‌رود دنبال کثافت‌کاری


بازم نشون بده