
نویسنده اسپانیایی، نوشتن را از چهارده سالگی آغاز کرد و هنوز سی سالش نشده بود که با سهگانه «مه» به رماننویسی موفق و معروف بدل شد. مجموعه آثار او، نه تنها نظر منتقدان را جلب میکنند و برنده جوایز ادبی میشوند، بلکه فروشی بالای بیست میلیون نسخه در جهان داشتهاند. مارینا یکی از همین آثار است که وقتی به آلمانی ترجمه شد، سیصد هزار نسخه از آن فقط در شش هفته نخست به فروش رسید. ثافون از سال ۱۹۹۳ در کالیفرنیا زندگی و علاوه بر رمان، فیلمنامه هم مینویسد. روزی مارینا به من گفت که ما فقط چیزهایی را به یاد میآوریم که هرگز اتفاق نیفتادهاند. باید ابدیتی بگذرد تا سرانجام به معنای کلمهها پی ببریم.
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
این مسأله شاید چندان مهم به نظر نرسد، اما از ژوئن تا آن روز اولین بار بود به چیزی میخندیدم و وقتی اضطراب و فشاری غیر منتظره از قفسه ی سینه ام بالا آمد و ریه هایم به خرخر افتاد فهمیدم هنوز به آخر خط نرسیده ام، فهمیدم هنوز بخشی از وجودم میخواهد به زندگی ادامه دهد.
من به درد دنیا نمیخوردم و دنیا به درد من نمیخورد و من چند نفر مثل خودم پیدا کرده بودم و بیشترشان هم زن بودند، زنانی که هیچ مردی حاضر نمیشد در یک اتاق باهاشان تنها بماند، ولی من عاشقشان بودم، به من الهام میدادند، به خودم مینازیدم، فحش میدادم و با لباس زیر در خانه میگشتم و بهشان میگفتم که چه آدم بزرگی هستم. ولی فقط خودم باور داشتم. آنها هم فقط داد میزدند ((خفه شو بابا! یه کم دیگه عرق بریز!) ) آن زنان جهنمی، آن زنان همپالگی ام در جهنم.
از خود میپرسید چگونه میتوان به مرد دل بست! به راستی که حیوان زیبایی نیست! زن باید عقلش را از دست داده باشد تا مرد را دلفریب بیابد.
گاه کسی به سراغمان میآید که ما را از شخصیتمان رها میکند، شخصیتی که آن را با وجودمان اشتباه گرفته بودیم. چنین رستاخیزی نیازمند دو احساس است. عشق و شهامت. شهامت آتشی است که از تفاوتهای اندک میان چوبها هراسی ندارد. عشق، محبتی است که به گونهای خستگی ناپذیر، پایدار میماند.
هیت کلیف: تو به من فهماندی که چقدر بی رحم هستی. چرا اینقدر بد و سنگ دل هستی ؟ چرا مرا تحقیر میکنی ؟ تو به احساسات من و خودت خیانت کردی. چرا ؟ من نمیتوانم چیزی بگویم که تو را دلداری بدهم. تو مستحق این وضعیت ناگوار هستی. تو خودت را کشتی، فهمیدی ؟تو بودی که خودت را کشتی. تو میتوانی الان مرا ببوسی و زاری کنی. تو اشک مرا در آوردی، اما مطمئن باش که همین اشکهای من باعث رنج و عذاب تو میشوند. تو مدعی دوست داشتن من هستی چرا مرا ترک کردی ؟ جواب بده. تو مرا به خاطر یک هوس زودگذر نسبت به ادگار لینتون ترک کردی؟خوب میدانستی که فقر، زندگی ساده، مرگ یا هیچ چیز دیگری نمیتواند ما را از هم جدا کند، اما تو خودت با دست خودت باعث شدی برای همیشه از هم جدا بشویم. من قلب تو را نشکستم، تو خودت باعث شکستن قلبت شدی و خون به دل من کردی. تو همه ی آرزوهایم را به باد دادی.
جذاب بودن یعنی اینکه غمگین و مفلوک باشی و پروست بخوانی
سفید و غیرسفید، این یگانه عاملتفاوت در دنیاست…
در زندگی هیچ چیز جای روابط صمیمی و پابرجا را نمیگیرد. با پول نمیتوان همه چیز را خرید.
- استقامت: تا وقتی به هدفتان برسید، دست از تلاش برندارید.
۶- وقتی زنی همیشه شیرین و مهربان است، خسته کننده و کسل کننده میشود.
کسی را از تقدیر گریز نیست.
اگر دوست دارید بیشتر مطالعه کنید و رمانهای عاشقانهٔ پرسوزوگداز را به کتابهای غیرتخیلی ترجیح میدهید، از این سلیقهتان احساس شرمندگی نکنید. آنچه را بخوانید که دوست دارید. لزومی ندارد عادتهایی را بسازید که دیگران به شما تحمیل میکنند. آن عادتی که بیشتر با شما تناسب دارد را انتخاب کنید، نه عادتی که نزد جامعه محبوبتر است.
به گاه مصیبت هیچ چیز به فریاد آدمی نرسد جز شکیبایی
قانون جاذبه شماره ۱۰ وقتی زنی به سادگی تسلیم نمیشود و رام و سلطه پذیر نیست، به دست آوردنش مهیجتر میشود.
باخ تشخیص داد که انسان برای احساس ندامت و دلگرمی به تشویق نیاز دارد. او نگاهی بسیار واقعبینانه داشت که همهٔ ما معمولاً به آن گرایش داریم که حواسمان پرت شود و حتی در لحظات واقعاً مهم به امور بیربط و تصادفی فکر کنیم؛ او از همهٔ جنبههای نبوغ موسیقاییاش استفاده کرد تا ما را معطوف به ایدههایی نگاه دارد که به باور خودش حقیقتا مهمترین ایدههای هستی بودند.
چیزی که از دست رفته، برای همیشه رفته و دیگر برنمیگردد. وقتی زمین چیزی را میبلعد، برای همیشه این کار را میکند و ما با احساس فقدان، گیج و منگ باقی میمانیم. اینها رنجهای ما هستند.
مگر مرز میان جنون و هشیاری برای شخص مجنون، مرز مشخصی است ؟
تنها مسئله ای که هرگز نباید در موردش حرف بزنید خوشبختی شماست.
یکی از راهحلهای رنج و اضطراب در حیطهای نهفته است که انتظارش را نداریم: یعنی نوعی فلسفهٔ بدبینانه. ایدهٔ عجیب و نامطلوبی بهنظر میرسد. بدبینی بهنظر هیچ جذابیتی ندارد، چون گویا حاصل شکست است و اغلب مانع رخ دادن چیزهای بهتر است. اما وقتی به رابطه میرسیم، این انتظارات هستند که دشمن حقیقی عشقند.
کسی که بر حق است ان کسی است که هرگز نکشته اسست.
« ثروتمندان جز خودشان بفکر هیچکس نیستند. فقط فقرا نسبت بهفقرا احساس همدردی میکنند و بدرد آنها میرسند. »
فراموش نکن کسی را که نسبت به او آنقدر بخشنده بودی و بگذار تو را همانطور که احساس میکنم ببوسم، با تمام عشق و اشتیاقم.
شاید باید یاد بگیرید که گوش کنید.
نهال بلوط به نظر ناآگاهان ضعیف و شکننده میرسد. حال آنکه آن درخت بزرگ و مغرور جنگلی در درون دارد. البته برای چشم بینا!
مریلین مونرو، هنرپیشه مشهور هالیوود، زنی زیبارو با موهاییبور که چون بیشازحد دوستش داشتند و یا اصلا دوستش نداشتند، خودکشی میکند.
بیایید دوستی را در هنگام زنده بودن افراد نشان دهیم، نه پس از مرگ شان.
میگویم: « من به یک لیلی محتاجم» میگویند: زن بگیر. گاهی وقتها با خودم فکر میکنم که کاش لیلی زن نبود تا عوام اینهمه به اشتباه نمیافتادند.
قاعدهی چهارم: صفات خدا را میتوانی در هر ذره کائنات بیابی. چون او نه در مسجد و کلیسا و دیر و صومعه، بلکه هر آن همه جا هست. همانطور که کسی نیست که او را دیده و زنده مانده باشد، کسی هم نیست که او را دیده و مرده باشد. هر که او را بیابد تا ابد نزدش میماند.
به این فکر میکنم که برای انسانها چقدر آسان است که وقتی از بیرون به موقعیتی نگاه میکنند، در مورد آن قضاوت کنند.
از ماهیت اصلی روح چیزی نمیدانم، اما این را کاملا فهمیدهام که روح از کدام بخش بدن تا مرز انهدام سقوط میکند: از نقطهی سیاهرنگ و ریزی در مردمکچشم… نگاه انسانها از نگاه گرگها نیز ناپایدارتر است و آنچه در نگاه انسانها دیده میشود، به مراتب وحشتناکتر از نگاه گرگهاست.
چیانگ گفت: برای اینکه با سرعت اندیشه به هر کجا که میخواهی ، پرواز کنی ، باید با این آگاهی شروع کنی که همین حالا به آنجا رسیده ای…
خطای آن کسی که قدم میزند، میخورد، میخوابد و عشق میورزد و بعد گورستان برپا میکند بزرگتر از ماست، خطایی ست درجه یک ، گناهی ست کبیره
تجربه مثل شمعی است که فقط کسی که آن را در دست گرفته روشن میکند.