ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب آنتراکت در کافه چرا
آنتراکت در کافه چراجان استرلسکیجان استرلسکی

گذر زمان یک واقعیت است. شاید پذیرفتن این واقعیت برای تو کار دشواری باشد و آن را نپسندی اما بی‌فایده است زیرا واقعیت واقعیت است و وجود دارد و به همین دلیل تو باید از لحظه لحظه زمانی که هنوز برایت باقی مانده بیش‌ترین لذت را ببری.

انسان‌ها فقط با شمردن می‌تونستن ثابت کنند که به کامپیوترها وابسته نیستند.

نمی‌دانی چه روزهایی را بی تو گذرانده‌ام. به خاطر این روزها از تو بدم می‌آید. می‌توانستیم با هم خوشبخت باشیم…

مردم قبل از اینکه حتی بشناسندت درباره ات قضاوت می‌کنند… آن‌ها فکر می‌کنند همه چیز را راجع بهت می‌دانند. اما تو اصلا آن کسی نیستی که آن‌ها فکر می‌کنند.

از هیچ چیز خبری نیست. نه از شرف، نه از وقار و نه از دانش ملت ها، از هیچ چیز خبری نیست. در مقابل ترس همه چیز از بین میره.

مردم از چیزی که آن‌ها را به یاد مرگ بیندازد خوششان نمی‌آید.

من در خارهای ترس و اندوه گیر افتاده بودم. کتاب‌خواندنم، حتی با اینکه بعضی‌وقت‌ها دردناک و از پای‌درآورنده بود، داشت مرا از سایه‌ها به‌سمت نور بیرون می‌بُرد، و من تنها کسی نیستم که علف‌های خشک و پیچک‌های سمّی را درمی‌آورم، یا اینکه گل‌های همیشگیِ امید می‌کارم. دنیا از کسانی مثل ما پر است؛ ما خارها را از زیر خاک درمی‌آوریم و دور می‌ریزیم و به امید روزی تلاش می‌کنیم که گل‌ها هر سال، از پی هم، شکوفا شوند.

ما واقعاً نمی‌دانیم چه تجربه‌ای مثبت یا منفی است. برخی از دشوارترین و پرفشارترین لحظات زندگی‌مان، در واقع اثرگذارترین و انگیزه‌بخش‌ترین لحظات هم هستند. برخی از بهترین و رضایت‌بخش‌ترین لحظات زندگی‌مان، در عین حال منحرف‌کننده‌ترین و دلسردکننده‌ترین لحظاتمان‌اند. به تصور مثبت یا منفی خودتان از تجربه‌ها اعتماد نکنید. تنها چیزی که به یقین می‌دانیم این است که چه چیزی در لحظه برایمان دردناک است و چه چیزی نیست، و این ارزش چندانی ندارد.

امید سرگردان نزد گروهی گرانبهاست؛ اما نزد گروهی دیگر جز فریب آرزوهای دور و دراز نیست.

کسایی که با زجر می‌میرن، زیر خاک بند نمی‌شن.

« به دست آوردن پول به خودیِ خود کارِ سختی نیست. دشواری در اینه که پول را به روشی به دست بیاری که ارزش فدا کردن یک عمر زندگی را داشته باشه. »

بعضی وقت‌ها حرف نزدن کاری ندارد، ولی بیشتر وقت‌ها از بلند کردن پیانو هم سخت‌تر است

قانون جاذبه شماره ۱۱ در « آستانه» رسیدن به چیزی بودن، اشتیاقی را به وجود می‌آورد که باید ارضا شود. مردها معمولاً اعتراف می‌کنند که: « آدم خواهان چیزی است که نمی‌تواند به دست بیاورد»

دیگر خوشبختی که هم اکنون آرزویش را میکردم مطرح نیست بلکه تنها آگاهی مطرح است

چشم همسایه از چشم شیطان هم تیزتر است.

فصل پنجم: دیگر غر نزنید هنگامی که او وجود شما را بدیهی می‌انگارد و توجه اولیه را به شما ندارد و غر زدن هم چاره کارتان نیست چه کنید؟

ته آب چطور می‌شود فهمید امروز چند شنبه است؟

دیگر نه آرزویی دارم و نه کینه‌ای، آنچه که در من انسانی بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود، در زندگانی آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان، من هیچکدام از آنها نشدم، زندگانیم برای همیشه گم شد. من خودپسند، ناشی و بیچاره بدنیا آمده بودم، حال دیگر غیر ممکن است که برگردم و راه دیگری در پیش بگیرم. دیگر نمی‌توانم دنبال این سایه‌های بیهوده بروم، با زندگانی گلاویز بشوم، کشتی بگیرم. شماهائی که گمان می‌کنید در حقیقت زندگی می‌کنید، کدام دلیل و منطق محکمی در دست دارید؟ من دیگر نمی‌خواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم، نه به چپ بروم و نه به راست، می‌خواهم چشمهایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم.

گرچه دیدن نیمهٔ پر لیوان خوبی‌هایی دارد، حقیقت این است که بعضی اوقات زندگی مزخرف است و سالم‌ترین کار این است که به آن اقرار کنیم.

داستان زندگی آدم فقیر روی بدنش نوشته شده ، با قلم نوک تیز.

دیگه اعتقادی به حرف زدن نداشت. حرف زدن هیچ وقت چیزی رو نجات نمی‌داد. تو هفتاد سالگی ، اون فقط به زمان معتقد شده بود.

راه رو نشان دادم. یعنی بفرمایید بریم. رفتیم و بارون هم یکهو بند اومد. خال بانو هم یکهو ایستاد و سرشو گرفت طرف آسمون و انگار که دخترکی چهارده ساله باشه دور خودش چرخید و با صدایی که نی لبکی‌تر از قبل شده بود خوند: « مه لیچک نون ته میه م او ته میه م خشکم که. »

بزرگ‌ترین منتقدان به ما کمک می‌کنند دلایلی را بیابیم که از نظر شخصی بر ما تأثیرگذارند و باعث می‌شوند که از برخی اشیای خاص خوش‌مان یا بدمان بیاید. آن‌ها یک واقعیت بسیار عجیب دربارهٔ تجربه را جدی می‌گیرند: این‌که ما به طور ناخودآگاه نمی‌دانیم چرا از چیزها خوش‌مان یا بدمان می‌آید. ما اغلب نمی‌توانیم به‌درستی و دقت به خودمان یا دیگران توضیح دهیم که دقیقاً چه‌چیزی در معرض خطر است؛ به عنوان مثال، وقتی می‌گوییم چیزی « عالی» ، « باحال» یا « شگفت‌انگیز» است واکنش‌های مثبت خود را نشان می‌دهیم، اما آن‌ها را توضیح نمی‌دهیم (این واژه‌ها می‌توانند آزارنده باشند؛ چون احساس می‌کنیم مجبور به تحسین کردن شده‌ایم، نه این‌که به‌راستی فریفتهٔ آن شده باشیم). نقد، فرایندِ رفتن پشت صحنه است به دنبال شکار دلایل حقیقی.

در درونم تلألوی آن شوریدگی دیرین را حس می‌کنم؛ اما می‌دانم که این احساس، دیگر وجودم را به آتش نخواهد کشید. همه چیز را متوقف می‌کنم و منتظر می‌مانم.

بعضی آدم‌ها فکرمی کنند در حال غرق شدنی و وقتی جلوتر می‌آیند تا بهتر ببینند، نمی‌توانند در برار وسوسه پا گذاشتن روی سرت مقاومت کنند

« درست است من دوستی ندارم، رفیقی ندارم، هیچ جایی برای رفتن ندارم، اما درختی هست که مرا نگهداری کند. آبی هست که مرا با خودش ببرد. غاری هست که مرا پناه دهد و بیرونم نکند، من فقط درون دفترها مرده‌ام، تنها در مقابل آن قانونی که بر دنیا حکم می‌کند مرده‌ام، من در مقابل گنجینه طبیعت نمرده‌ام، در حساب آب و پرنده و درخت و ابرها نمرده‌ام، از این جهان سهمی دارم، از آن گندمی که حالا در حال رستن است سهمی دارم، از این آبی که مورچه و کرم و گرگ در آن سهیمند، سهمی دارم، از آن اناری که در حال رسیدن است، از آن میوه‌های دوردست سهمی دارم، آن‌قدرها هم برهنه نیستم، چیزی هست که بپوشاندم، پنهانم کند، چیزی هست که نان خویش را با من تقسیم کند. »

ماریا کاسارس به آلبر کامو شب، یکشنبه، ۱۱ سپتامبر ۱۹۴۹ عشق عزیزم، امروز صبح که بیدار شدم تمام توانم را جمع کردم بلکه بتوانم این روز را سپری کنم؛ چون قاعدتاً نباید نامه‌ای از تو می‌رسید. نمی‌توانی حدس بزنی چقدر غافلگیر شدم و چه لذت و حس قدرشناسی و چه فورانی از زندگی و عشق در من ایجاد شد وقتی که یکهو صدای زنگ در ورودی را شنیدم و نامه‌ات را به من دادند. باز کردنش را طول دادم. خیلی خوب بود. اما خوشحالی این طول دادن خیلی بزرگ نبود چون هیچ چیز با حسی که موقع خواندن نامه‌ات دارم قابل قیاس نیست. یک چیز برایم ناراحت‌کننده بود: اتفاقی که برای کاترین افتاده. چطور این اتفاق برایش افتاد؟ عینکش چه شد؟ خیلی مهم است یا تو کمی اغراق می‌کنی؟ کِی این اتفاق افتاده؟ آیا خودش هم خیلی نگران شده؟ تو چطور؟ خیلی ترسیدی؟

هیچکس بدون آگاهی ، از مسائل سردرنمیاره و آگاهی همیشه محدود است.

تنها یک مسئله‌ی فلسفی واقعا جدی وجود دارد و آن‌هم خودکشی است. این که زندگی ارزش دارد یا به‌زحمت زیستنش نمی‌ارزد. در واقع پاسخی صحیح است به مسئله‌ی اساسی فلسفه. باقی چیزها، مثلا این که جهان دارای سه بعد و عقل دارای نه یا دوازده مقوله است، مسائل بعدی و دست کم دوم را تشکیل می‌دهد.

ترجیح می‌دهم تک‌فرزند باشم. متوجهم که خواهر و برادر ممکن است در درازمدت به‌دردبخور باشند، چون بالاخره کسانی هستند که در رازهای خانوادگی با آن‌ها شریک هستید، هم‌نسلان خودتان هستند، می‌دانند خاطراتی که از کودکی به‌یاد دارید، درست هستند یا نه و کسانی هستند که می‌توانند هر لحظه به شما نگاه کنند و شما را هم‌زمان در سنین هشت، هجده و چهل‌وهشت‌سالگی ببینند و برای‌شان مهم نباشد چه کسی هستید. این را درک می‌کنم. ولی در کوتاه‌مدت خواهر یا برادر در بهترین حالت مزاحم‌اند و در بدترین حالت عامل وحشت. بیش‌ترِ آزارهایی که در زندگی‌ام دیده‌ام، که اعتراف می‌کنم زندگی عادی‌ای نیست، اغلب ازجانب خواهر و برادرانم بوده و در بین آن‌ها هم خواهر و برادران بزرگ‌تر، از همه بدتر بوده‌اند.

اقیانوس زمان خاطره‌هایی را که در آن دفن کرده‌ایم، دیر یا زود، به ما باز می‌گرداند.

یوساریان با خونسردی گفت: « اونا می‌خوان منو بکشن. » کلوینگر فریاد زد: « هیشکی نمی‌خواد تو رو بکشه. » یوساریان پرسید: « پس چرا به طرفم تیراندزی می‌کنن؟ اونا می‌خوان همه رو بکشن. » « خب چه فرقی می‌کنه؟» می‌خواست بداند « اونا کی‌ان؟ فکر می‌کنی مشخصا کی می‌خواد تو رو بکشه؟» یورسایان بهش گفت: « تک‌تک شون. » « تک‌تک کی ها؟» « فکر می‌کنی تک‌تک کی‌ها؟» « هیچ تصوری ندارم. » « پس از کجا می‌دونی که می‌خوان منو بکشن؟»

#رنج به دنبال این خطا به وجود می‌آید که بسیاری از ضروریات زندگی، #تصادفی ودر نتیجه قابل اجتناب فرض می‌شوند. خیلی بهتر است که حقیقت را درک کنیم: درد و رنج #ضروری زندگی بوده و غیر قابل اجتناب و گریزناپذیرند. « هیچ چیز جز قالب ظاهری که درد و رنج خود را در آن آشکار می‌سازد، بر پایه تصادف قرار ندارد و رنج کنونی ما جایگاهی را پر می‌کند که بدون آن با برخی رنج‌های دیگر اشغال خواهد شد. اگر چنین اندیشه ای اعتقاد زندگی ما گردد، امکان دارد میزان قابل توجهی #آرامشِ خویشتن دارانه در ما ایجاد کند»

در پشت ساعت نوشته‌ای خوانده می‌شد: برای خرمان که نور در او حرف می‌زند.

هر چقدر هم که مردی احمق باشد، باز حساب کتاب سرش می‌شود.

سایه هایمان روی علف‌ها بودند. پیش از ما به درخت رسیدند. مال من اول رسید. بعد خودمان رسیدیم و بعد سایه‌ها رفته بودند.

نیمه‌شب ناقوس‌های معبد برای هر یک از اشخاصی که ما از دست داده بودیم، به صدا درآمد. ما بیست و چهار نفر بودیم و ناقوس‌ها بیست و چهار بار نواختند. در حالی که در اتاقم نشسته بودم و اولین صدای ناقوس را می‌شنیدم، مرگ برادرم را تجربه کردم. واقعا تجربه‌اش کردم و وقتی تمام تجاربی که با هم داشتیم و نداشتیم در خاطرم تداعی شد، موجی از اندوه وصف‌ناشدنی مرا فراگرفت.

اگر همه می‌توانستند طوری زندگی کنند که خطر مرگ زودرس تهدیدشان کند، دنیا جای خیلی بهتری می‌شد. واقعا درسته

قوی‌ها در شادکامی زندگی می‌کنند و ضعیف‌ها در تلخ کامی می‌میرند، به نسبت جایگاهشان در سلسه مراتب اجتماعی.

یکی از این نظریه پردازان کسنوفانس بود ، که از حدود 570 پیش از میلاد می‌زیست. وی گفت ، انسان خدایان را در تصور خود آفریده است ، آدمی گمان می‌کند خدایان نیز زاده شده اند ومانند ما لباس می‌پوشند و حرف می‌زنند ، مردم حبشه فکر می‌کنند خدایان سیاه اند و بینی پهنی دارند ، در نظر تراکیاییها خدایان چشم آبی و موبورند ، اگر گاوها ، اسبها و شیرها قادر به نقاشی بودند ، لابد خدایان را به شکل گاو و اسب و شیر می‌کشیدند!

یک پادری بیشتر با ویژگی زیاده روی در داشتن رابطه جنسی شناخته می‌شود. او معمولاً با مردها به دلایل احمقانه رابطه جنسی برقرار می‌کند و خیلی هم زود این‌کار را انجام می‌دهد. این موضوع حتی به اینکه او ظاهری سنت گرا و محافظه کار داشته باشد یا نه نیز ربطی ندارد. فرقی ندارد که او دامن‌های بلند بپوشد و موهایش را دم اسبی ببندد و در کلاس‌های سفره آرایی شرکت کند، یا اینکه لباس‌های جذاب و بازی بپوشد و یک دختر خوش‌گذران جلوه کند. در هر حال نتیجه یکی است. هر کدام از این‌ها که باشد، اگر او با مردی به این دلیل رابطه جنسی برقرار کند که او را به دست بیاورد مرد این موضوع را می‌فهمد و احترام خود را به او از دست می‌دهد.