
دست آخر گفتم: ((توی چه فکر هستین، جناب ناخدا. هر کاری به من بدین پشیمون نمیشین. نگاه به جثه من نکنین، من دو برابر خودم کار انجام میدم و حتی دو بار پشت سر هم میتونم نگهبانی بدم، کار برای من عادییه و خسته نمیشم.)) یهکم از حرف من خندید. اگر از عهده کارها بر نیومدی، میتونیم توی انگلیس پیادهت کنیم.))
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
من شانزدهسالهام و بار دیگر میخواهم دنیای کوچکی داشته باشم؛ دنیایی که فقط بچهگربهها و تولهسگها و بهترین دوستم در آن جا بگیرند.
نامه چهارم همقدم همیشگی من! مطمئن باش هرگز پیش نخواهد آمد که تو را دانسته بیازارم یا به خشم بیاورم. هرگز پیش نخواهد آمد. آنچه در چند روز گذشته تو را رنجیده خاطر و دل آزرده کرده است مرا، بسیار بیش از تو به افسردگی کشانده است. و مطمئن باش چنان میروم که بدانم - به دقت - که چه چیزها این زمان تو را زخم میزند تا از این پس، حتی نا دانسته نیز تو را نیازارم. ما باید درست بشویم. ما باید تغییر کنیم…
اگر سالها کپی کاری کرده اید و نتوانسته اید یک اثر هنری خلق کنید شاید به این خاطر است که چهره معشوق در شما متجلی نشده است!
دلش بهحال پرندهها میسوخت؛ بهخصوص بهحال چلچلههایظریف و تیرهرنگی که همواره پرواز میکردند، میگشتند و تقریبا هیچگاه چیزی گیرشان نمیآمد. با خودش گفت: زندگی پرندهها از ما سختتره. بهجز اون پرندههایغارتگر و گندههایپرزور، بقیه گرسنهاند.
او یکیدو تا دختر زیر سر داشت، با آنها به امید پیشرفت سریع، دوستیای آغاز کرده بود. اما صرف حضور یک دختر درکنارش پیشرفت را غیرممکن میکرد. نمیتوانست به دختر آنطوری فکر کند، نمیتوانست واقعاً عریانی او را تصور کند. او یک دختر بود و تام هم دوستش داشت و بهشدت از فکر عریانکردن او میترسید، او برای دختر وجود نداشت و دختر برای او وجود نداشت.
مدت هاست که با خود عهد کرده ام دیگر با کسی راجع به پول و هنر حرف نزنم. هر وقت این دو مقوله کنار هم قرار میگیرند، هرگز نمیتوان انتظار حفظ تعادل را داشت: برای هنر، یا کمتر از آنچه که درخورش است پرداخت شده یا بیشتر از آن.
البته فکر کردن به مرگ، اثرات سودمندی دارد؛ درک میکنم که گرچه حقیقت مرگ (جسمانیبودن آن) ما را نابود میکند، اما تصور مرگ میتواند ما را نجات دهد. این حکمتی قدیمی است؛ به همین دلیل است که راهبان طی قرنها در حجرههایشان جمجمهی یک انسان را نگه میداشتند یا مونتنی، زندگی کردن در اتاقی با منظرهی قبرستان را توصیه میکرد. آگاهی من به مرگ، مدتها در خدمت حیاتبخشی به زندگی من، کمک به بیاهمیت دانستن امور کماهمیت و ارزشمند دانستن امور واقعا باارزش بوده است.
شادمانی و شادابی دوران جوانی تا اندازه ای ناشی از این حقیقت است که ما در بالا رفتن از تپه زندگی، #مرگ را که در دامنه دیگر تپه قرار دارد، نمیبینیم (آرتور شوپنهاور)
آن چیزی که تو را کفری کرده و به احساساتت گند زده، ممکن است حتی در خیالات مادرت، دوستانت و اعضای خانوادهات هم نگنجد. آنها شاید در قبال اتفاقهایی که بر تو میگذرد، کاملا بیخبر باشند. به جای آنکه انتظار چیزی را بکشی یا وقتی آن اتفاق مورد نظر رخ نمیدهد دچار احساسات مزخرف شوی، آن انتظارها را دور بریز.
زندگی چیزی جز جهاد کردن برای عقیده نیست
لحن نامهات دلشورهای را که بابت سلامتیات داشتم از بین برده است و این کم چیزی نیست. فکر میکنم حالت بهتر شده است: همانطور که امیدوار بودم. پاریس آبوهوای بدِ حارّهای را جبران میکند؛ آوینیون و آخر سر هم کوهستان کار را تمام میکند و من دوباره از نیرومندیِ تو به ستوه میآیم. خلاصه خوب بخور، خوب بخواب، نفس بکش، دوستم داشته باش، و بدان که من اینجا در آرامش کامل منتظرت هستم. باید نیرومند و صبور باشم! الآن خوشبختم و هیچ وقت اینقدر خوشبخت نبودهام. مطمئن از تو و از خودم و از ما. آمادهام از مرگ هم سرپیچی کنم حتی اگر زود پذیرای تو شود با روشنترین نگاهی که به زندگی داشتهای. هرچند نمیشود گفت که همه چیز برای کمک به من مهیاست؛ تو حتی در وقت نبودنت تنها یار من باقی میمانی، در هیجان و سکون. پدرم در این وقت سال آزردهخاطر است از آبوهوای متغیر و وضع روحی ماخولیایی (کلمه خیلی دقیق نیست، اما خودش این را به کار میبرد). وقتی خانه میمانم و پیتو میآید که در خانهمان غذا بخورد، تمدد اعصاب پیدا میکنم و فقط همین زمانهاست که میتوانم استراحت کنم.
تا کاملا از پا در نیامده ایم، جوهر واقعی خود را بروز نمیدهیم.
واقعیت این است که هر کسی میتواند ما را از بین ببرد. همانطور که هر کسی میتواند بر ما پیروز شود. آسیبپذیری جزئی از وجود ماست. اگر کسی تصمیم بگیرد ما را از بین ببرد، خیلی سخت میتوان جلوی آن آسیب را گرفت، مگر اینکه همهچیز را رها کنیم و صرفا روی همین موضوع متمرکز شویم. بنابراین لازم است از وجود چنین تصمیمات مخربی آگاه باشیم چون اغلب، به آنها بیتوجهایم.
او میدانست بعضی وقتها، برای بهتر برگرداندن خاطرههای گمشده و خوابهای فراموششده، باید آنها را مدتی از ذهنش بیرون کند.
آقای پ گفت: « اگه تو این قرارگاه بمونی، میکشنت. من میکشمت. همهمون میکشیمت. نمیتونی تا ابد با ما بجنگی. » گفتم: « من با کسی جنگ ندارم» گفت: « از همون وقتی که دنیا اومدی مشغول جنگیدن بودی. تو با اون عمل جراحی مغز جنگیدی. با اون صرع جنگیدی. با تموم مستا و معتادا جنگیدی. باز هم امید خودتو از دست ندادی. حالا هم باید امیدتو ورداری و بری به جایی که آدماش امید دارن. » داشت کم کم دستگیرم میشد. او معلم ریاضی بود. من باید امیدم را با امید کسی دیگر حمع میزدم. باید امید را ضربدر امید میکردم. گفتم: « امید کجاس؟ کی امید داره؟» آقای پ گفت: « پسر جون، تو هرچی که از این قرارگاه غم انگیزِ غمانگیزِ غمانگیز دورتر و دورتر بشی، بیشتر و بیشتر امیدو پیدا میکنی. »
شیطان به سیاهی نقاشان خودش نیست.
فرایند دانستن و عاشق فرد دیگری بودن، برای من در خلال مکالمه رخ میدهد. من چیزی را آشکار میکنم تا به دوستم کمک کند مرا بفهمد؛ او به شکلی پاسخ میدهد که مطمئن شوم راز فاشسازی مرا میداند و بعد چیزی اضافه میکند تا به من کمک کند او را درک کنم. این دادوستد بارها و بارها تکرار میشود؛ وقتی ما عمیقتر به قلب و ذهن و گذشته و رویاهای همدیگر میرویم، درنهایت، دوستی ایجاد میشود -ساختاری استوار و جانپناه در فضای بین ما- فضایی بیرون از ما که میتوانیم خود را از عمق آن بالا بکشیم.
قانون جاذبه شماره ۳۵ هرچه کارهای روزانه بیشتر قابل پیش بینی شوند، احتمال اینکه او به شما همان نوع عشقی را بدهد که به مادرش میدهد نیز بیشتر میشود. پس تعجبی نیست اگر میل به بدیهی انگاشتن وجود شما و نادیده گرفتنتان نیز در او بیشتر شود.
هنگامیکه مردی راجع به خود و روابط پیشیناش حرف میزند، ممکن است این کار را برای نزدیکی هر چه بیشتر به زن، و در راستای کمک به او برای شناخت بهتر خود، انجام دهد. یک روباه به جای اینکه دیدارها را به جلسات سؤال و جواب با فضایی سنگین تبدیل کند، گفتوگوها را ملایم نگه میدارد. چگونه؟ با چند شوخی یا اظهار نظر نه چندان جدی در اینجا و آنجای صحبتهای مرد. اگر مرد گرگی در لباس میش باشد، در نهایت، بیرون زدن دندانهایش اجتناب ناپذیر است.
ناگهان، زندگی به طرز مضحکی سرعت میگیرد و هنگامی که کنترل موقعیت پیشآمده از دستت میرود، وحشت میکنی.
سه چیز وجود دارد که مردان فرزانه از آن میترسند: دریای طوفانی، شب بدون مهتاب و خشم یک مرد آرام
من زنها و مردهای داغدیدهی زیادی رو میشناختم که تا مدتها فکر میکردن دیگه نمیتونن روی پاشون بایستن. بعدها که حالشون بهتر شد و فرد دیگهای رو پیدا کردن حس کردن این آدم، زوج واقعی و بهترین آدم زندگیشونه و از ته دلشون خوشحالن که فرد قبلی رفته و میدون رو برای رابطهی جدید اونها خالی کرده. این همون قدرت بهتآور زمان حاله که وقتی گذشته دور و محو میشه، اون رو راحتتر درهم میشکنه و جعل میکنه، بدون اینکه گذشته فرصتی برای حرف، اعتراض، تکذیب یا انکار داشته باشه.
تو باید به گذشته احترام بگذاری. هرگز نباید گذشته را فراموش کنی؛ ولی نمیتوانی در گذشته زندگی کنی
راستی آیا آن مردی که زنها به دنبالش هستند، اصلاً وجود دارد؟
دانستن این که انسانها زیر فشار و تحت تاثیر نوع جهانبینیشان دست به چه کارهایی خواهند زد، اصلا کار ساده ای نیست.
برای انتخاب کردن و جداکردن کتابها چی کار میکنین؟ -مردهها رو میشمارم. بیش از دو مرده یک کتاب بازاری است. یک یا دو مرده رمان ادبی است. اگر هیچ مرده ای نداشته باشد رمانی برای بچه هاست.
خیلی از زوجها اول همدیگر را دوست دارند، بعد از هم خسته میشوند و دست آخر از هم بدشان میآید. هرچند گاهی هم، خلاف این میشود.
قانون جاذبه شماره ۱۰ وقتی زنی به سادگی تسلیم نمیشود و رام و سلطه پذیر نیست، به دست آوردنش مهیجتر میشود.
۹- هنگامیکه مرد کاری را انجام میدهد که با شخصیت او در تناقض است یعنی واقعاً عاشق است. مثلاً او هرگز در مورد ازدواج و بچهدار شدن فکر نکرده است اما بودن با آن زن باعث میشود به همه اینها فکر کند.
یادت باشد دانستن زیاد آدم را زود پیر میکند.
در حقیقت، همسر من هیچگاه علت اصلی طلاقمان را نفهمید. علتش بسیار ساده بود: ازدواج کردم، چون شادی در قلبم وجود داشت؛ طلاق گرفتم، چون خطر ازبینرفتن شادی مرا تهدید میکرد.
رنجها سمّی نیستند، اما دروغهایی که دربارهٔ آنها میگویند، سمّیست.
« یا ابة لا ابقانی الله بعدک طرفه عین. » #پدر جان! خدا پس از تو مرا به قدر چشم بر هم زدنی زنده نگذارد. پدرجان! دنیای من آنی پس از تو دوام نیارد! چشمهای من ، جهان پس از تو نبیند. "
تک درختی در دشت، در پاییز، در میان رگبار؛ برگهای سرخ فامش فرو میریخت. میاندیشیدم که آب دیرزمانی ریشه هایش را که در زمینی عمیقاً نمناک فرو رفته بود، سیراب میکند. در آن سن، پاهای برهنه ام مشتاق تماس با زمین خیس بود، مشتاق صدای برخورد امواج کوچک برکه و خنکی یا گرمی خاک گِلناک. میدانم برای چه آب و بخصوص چیزهای نمناک را آن همه دوست میداشتم: چون آب بیش از هوا احساسی در دم تغییر یابنده از دمای گوناگون خود در ما پدید میآورد. بادهای نمناک پاییز را دوست داشتم… ای سرزمین باران خیز نرماندی