ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب مثل آب برای شکلات
مثل آب برای شکلاتلورا اسکوئیوللورا اسکوئیول

«تیتا» شخصیت اصلی «مثل آب برای شکلات» یک قربانی است. قربانی سنت‌ها و عادات کهنه و پوسیده جامعه خود که او را حق طبیعی و انسانی‌اش و داشتن یک زندگی طبیعی و معمولی، محروم کرده است. بحث اصلی این نیست که این سنت‌ها روزی وجود داشته یا نه. کلید اصلی در این‌جا، طرح و بیان و به نقد کشیدن تمامی سنت‌های کهنه و پوسیده‌ای است که زندگی مردم را تباه می‌کند اما محافظه‌کاری ناشی از قدرت‌طلبی، مصرانه به بقای آن اصرار می‌ورزد. در نتیجه خواننده اثر که خود یا جامعه خویش را قربانی این کهنگی و قدرت‌طلبی می‌داند با آن احساس همدردی و هم‌سان‌سازی می‌کند.

فکر می‌کنی چرا سیاستمدارها سربازها رو به جنگی که اعلام کردن می‌فرستن؟ حتی زحمت اعلان جنگ رو به خودشون نمی‌دن؛ هر چند اون‌ها برعکس جنایتکارهای حرفه‌ای بلد نیستن جای سربازها بجنگن. در تمام این موارد، حضور واسطه‌ها، حفظ فاصله از حوادث واقعی و برخورداری از حق امتیاز حضور نداشتن در صحنه، همگی فرصت زیادی برای تلقین به نفس ایجاد می‌کنه. به نظر باورنکردنی میاد اما واقعیت همینه.

درد و رنج‌های‌بسیاری در انتظار کسانی است که عاشقند.

وقتی کتابی می‌نویسید، زندانی چهارچوب موضوع خود هستید. / از داستان « ازدواج مصلحتی»

آیا دست‌کم تو برایم نامه نوشته‌ای؟ هرقدر هم صبور باشم، از فکر ساعت‌ها و روزهای از‌دست‌رفته خونم به جوش می‌آید. هر وقت به شب‌هایمان کنار آتش فکر می‌کنم، دلم تنگ می‌شود. تو بلد نیستی بدون من آتش را درست روشن نگه داری، معلوم است. به‌هر حال سعی‌ات را بکن، دست‌کم بالای سرش بیدار بمان. کت به تو خیلی می‌آید. هفتهٔ بعد می‌آیم از تنت درمی‌آورمش. هفتهٔ بعد… الآن دیگر خیلی صبور نیستم. بنویس، طولانی، کمی از خودت را بفرست به این شهری که انتظارت را می‌کشد. با من بمان. دوستم بدار هر شب‌و‌روز، تا نیمه‌شب، و اگر افسرده‌ای، مرا ببخش که امروز صبح چنین سرزنده‌ام. وانگهی، خورشید و تو… می‌بوسمت، عشق من، با تمام توانم. آ. ک.

نامه چهاردهم عزیز من! باور کن که هیچ چیز به قدر صدای خنده ی آرام و شادمانه ی تو، بر قدرت کارکردن و سرسختانه کار کردن من نمی‌افزاید، و هیچ چیز همچون افسردگی و در خود فروریختگی تو مرا تحلیل نمی‌برد، ضعیف نمی‌کند، و از پا نمی‌اندازد. البته من بسیار خجلت زده خواهم شد اگر تصور کنی که این « من» من است که می‌خواهد به قیمت نشاط صنعتی و کاذب تو، بر قدرت کار خود بیفزاید، و مردسالارانه - همچون بسیاری از مردان بیمار خودپرستی‌ها - حتی شادی تو را به خاطر خویش بخواهد. نه… هرگز چنین تصوری نخواهی داشت. راهی که تا اینجا ، در کنار هم، آمده ایم، خیلی چیزها را یقیناً بر من و تو معلوم کرده است. اما این نیز، ناگزیر، معلوم است که برای تو - مثل من - انگیزه ای جدی‌تر و قوی‌تر از کاری که می‌کنم - نوشتن و باز هم نوشتن - وجود ندارد ، و دعوت از تو در راه رد غم، با چنین مستمسکی ، البته دعوتی ست موجه؛ مگر آنکه تو این انگیزه را نپذیری… پس باز می‌گویم: این بزرگترین و پردوام‌ترین خواهش من از توست: مگذار غم، سراسر سرزمین روحت را به تصرف خویش در آورد و جای کوچکی برای من مگذارد. من به شادی محتاجم، و به شادی تو، بی شک بیش از شادمانی خودم. حتی اگر این سخن قدری طعم تلخ خودخواهی دارد، این مقدار تلخی را ، در چنین زمانه ای ببخش - بانوی من، بانوی بخشنده ی من! به خدایم قسم که می‌دانم چه دلایل استواری برای افسرده بودن وجود دارد؛ اما این را نیز به خدایم قسم می‌دانم که زندگی، در روزگار ما، در افتادنی ست خیره سرانه و لجوجانه با دلایل استواری که غم در رکاب خود دارد. غم بسیار مدلّل، دشمن تا بن دندان مسلح ماست. اگر به خاطر تزکیه ی روح ، قدری غمگین باید بود - که البته باید بود - ضرورت است که چنین غمی ، انتخاب شده باشد نه تحمیل شده. غصه منطق خود را دارد. نه؟ علیه منطق غصه حتی اگر منطقی‌ترین منطق هاست، آستین هایت را بالا بزن! غم، محصول نوع روابطی ست که در جامعه ی شهری ما و در جهان ما وجود دارد. نه؟ علیه محصول، علیه طبیعت، و علیه هر چیز که غم را سلطه گرانه و مستبدانه به پیش می‌راند، بر پا باش! زمانی که اندوه به عنوان یک مهاجم بدقصد سخت جان می‌آید نه یک شاعر تلطیف کننده ی روان، حق است که چنین مهاجمی را به رگبار خنده ببندی… عزیز من! قایق کوچک دل به دست دریای پهناور اندوه مسپار! لااقل بادبانی بر افراز! پارویی بزن، و بر خلاف جهتغ باد، تقلایی کن! سخت‌ترین توفان، مهمان دریاست نه صاحبخانه ی آن. توفان را بگذران و بدان که تن سپاری تو به افسردگی ، به زیان بچه‌های ماست و به زیان همه ی بچه‌های دنیا. آخر آنها شادی صادقانه را باید ببینند تا بشناسند…

زندگی هنوز چند روز مرخصی برایمان اندوخته بود؟ و نیز چند تا دماغ سوخته؟ چند تا دلخوشی کوچک؟ کی همدیگر را از دست می‌دادیم و رشته‌ها چگونه می‌گسستند؟ هنوز چند سال دیگر زمان داشتیم پیش از آن که پیر شویم؟ می‌دانستیم که در پای این قصر رو به ویرانی چند روز با هم بودن را زندگی می‌کردیم و ساعت دوباره از تنهایی پوست انداختن، نزدیک می‌شد. که این تبانی، این مهربانی، این عشق کمی نخراشیده باید آخر رو شود. باید از بند رها شود. مشت‌هایش را باز کند و بال و پر بگیرد.

به چهره‌ی مردم که نگاه می‌کنم صورتایی رو می‌بینم که چون هنوز فرصت جنایت براشون پیش نیومده فکر می‌کنن که خیلی معصوم‌ان.

هر وقت از چیزی دلخور می‌شد، این قیافه را به خودش می‌گرفت. انگار مثل شرقی‌ها نقاب به چهره می‌زد، در ظاهر بی‌آزار و بی‌نقص به نظر می‌رسید ولی در عین حال نمی‌شد چیزی از چهره‌اش خواند

شاید آن‌چه در چهرهٔ مونالیزا می‌پسندیم ترکیبی از تجربهٔ زیاد و متانت است، این حس که در این‌جا انسانی هست که از تمامی اتفاقات و حرکات دیگر انسان‌ها آگاه است و درعین‌حال، همچنان می‌تواند دوست‌دار آن‌ها باشد. این در واقع همان ویژگی است که آرزو داریم یک عاشق ایده‌آل یا یک دوست از آن برخوردار باشد، کسی که ما را آن‌گونه که به‌راستی هستیم می‌شناسد، با تمامی رازها و نقاط تاریک‌مان و همچنان با مهربانی و سخاوت با ما رفتار می‌کند.

شیطان به سیاهی نقاشان خودش نیست.

ادیان غالباً الزام کرده‌اند که پیروانشان به‌شکل هفتگی با امر والا ملاقات داشته باشند؛ این ملاقات در کلیسای جامع روی می‌دهد یا در کلیسای محل که با خانه چندان فاصله ندارد. ادیان بناهایی برپا کرده‌اند که مشخصاً برای ایجاد حس خشیت و تواضع در جماعت دینداران طراحی شده‌اند. اما ادیان صرفاً به حضور گاه‌به‌گاه مردم امید نبسته‌اند. بلکه هر هفته یک روز را مخصوص این قرار تعیین کرده‌اند.

نگه داشتن خشم، سمّ است. آن سم تو را از درون از بین می‌برد. ما تصور می‌کنیم تنفر سلاحی است که با آن به شخصی که به ما آزار رسانده است حمله می‌کنیم. در حالی که تنفر تیغه ای قوس دار است. آن آزاری را که با آن می‌دهیم، به خودمان بر می‌گردد.

« زندگی مجموعه ای است از پسروی‌ها و پیشروی ها. تو می‌خواهی کاری را انجام بدهی، اما به زور مجبور می‌شوی که کار دیگری انجام دهی. آسیب می‌خوری، در حالی که می‌دانی نمی‌بایست آسیب می‌خوردی. به انجام اعمالی معین در راستای کسب منفعت شخصی خودت مبادرت می‌ورزی، حتی زمان هایی که می‌دانی نباید به فکر نفع شخصی ات باشی. » « کشش دو قطب متضاد، مانند کش آمدن کشی لاستیکی است. و اکثر ما در فضای میانی آن کش منزل کرده ایم. » من می‌گویم، این موضوع به مسابقه طناب کشی شباهت دارد. او می‌خندد. « مسابقه طناب کشی. بله تو توانستی زندگی را این گونه توصیف کنی. » من سؤال می‌کنم، و اما کدام طرف برنده می‌شود؟ « کدام طرف برنده می‌شود؟» موری با دندان هایی کج و مأوج، و با چشمانی در محاصره انبوه چین و چروک ها، به روی من لبخند می‌زند. « عشق برنده می‌شود. #عشق همیشه برنده است. »

آدم هیچ چیز را نمی‌تواند به زور به دست بیاورد، از همه کم‌تر چیزی مثل عشق را.

زندگی مفهومی دارد که نمی‌توان به آسانی به رمز و راز آن پی برد

هر چیز خوبی که می‌بینی باید سریع تصمیمت را در موردش بگیری، اگر نتوانستی بلافاصله به ارزشش ببری، پس لایقش نیستی.

سرچشمهٔ اندوه عالی‌رتبه: هنر جایگاه راستین اندوه در یک زندگی خوب را به ما یادآور می‌شود تا این‌که در برابر مشکلات کمتر وحشت‌زده شویم و آن‌ها را بخشی از یک زندگی اصیل و شریف بدانیم.

اینکه بتوانید سر به سر دیگران بگذارید شما را بسیار جذاب می‌کند. زیرا به دیگران یادآوری می‌کند که از استقلال فکری برخوردارید و نه تنها تفکرات خاص خود را دارید، بلکه می‌توانید به آنچه پیرامون‌تان روی می‌دهد بخندید. اگر بتوانید خوب از پس انجام این کار برآیید، او هرگز حتی فکر این را هم به ذهن خود راه نمی‌دهد که شما محتاج او شوید.

نمی دانستم. فهمیدم پس در این دنیا امکان دارد با مردی زیر یک سقف زندگی کنی ، اما باز در حسرتش بمانی. پس آدم دلش فقط برای کسانی که دورند تنگ نمی‌شود. ممکن است دلت برای نزدیک‌ترین آدم هم تنگ شود.

توریوس به این نتیجه می‌رسد که (هر کس فقط یک وظیفه حقیقی بر عهد اوست و آن یافتن راهی به ضمیر خویش است…و هر کاری جز این ، تلاش بی فاید است کوششی برای فرار از حقایق است. پذیرش افکار وخواسته‌های عوام الناس ، نشان دهنده تسلیم و ترس ادمیست). رمان در واقع سیر عقیدتی مردم اروپاست.

نه در آسمان‌ها نشانی از عطوفت هست و نه در وجود ادمیزاد دو پا!

عشق، موجب می‌شود که غذا خوردن، خوابیدن، کار کردن و آرامش یک فرد، دچار اختلال شود. بسیاری از مردم از داشتن چنین احساسی می‌ترسند؛ زیرا زمانی که عشق ظاهر شود، گذشته را ویران می‌کند. عده‌ی دیگری تصوری برخلاف این امر دارند. بدون تفکر، خود را تسلیم می‌کنند و منتظر می‌مانند تا راهی برای حل همه‌ی مشکلات خود در عشق بیابند. مسئولیت خود را برای شاد کردن به دیگران واگذار می‌کنند و گناه خوشبخت‌نبودن احتمالی خود را به گردن دیگران می‌اندازند. همیشه در حالت خوشبینی به سر می‌برند؛ زیرا تصور می‌کنند اتفاق خوشایندی خواهد افتاد و یا همیشه افسرده هستند؛ زیرا رویدادی غیرمنتظره، همه‌چیز را ویران خواهد کرد. جدا شدن از عشق یا کورکورانه به آن تن در دادن… کدام یک ویرانگرتر است؟

آدم‌ها چگونه آخرین کلماتشان را انتخاب می‌کنند؟ آیا جاذبه ی آن کلمات را حس می‌کنند؟ آیا آن کلمات قطعا باید عاقلانه باشند؟ وقتی اجل آدم رسید، رسیده. همین. شاید موقع رفتن، یک حرف عاقلانه بزنی؛ ولی شاید هم خیلی ساده یک حرف ابلهانه بزنی.

« امان از شب! این‌طور وقت‌ها می‌افتم روی کتاب‌ها. فقط همین سرگرمی است که می‌پذیرمش. این‌طور وقت‌ها از بقیهٔ چیز‌ها خیلی می‌هراسم و دلم نمی‌خواهدشان. » از چه می‌هراسی؟ نمی‌دانی این هراس که نوشته‌ای، هراسی صدبرابر بزرگ‌تر بر دلم هوار می‌کند؟

هر کس که ساختن « زندان» انفرادی به کله اش زده، آدم جالبی بوده و خوب می‌دانسته با آدم‌ها چطور بازی کند… یعنی درست‌تر آن است که بگویم می‌دانسته آدم بهترین دشمن خودش است… لازم نیست او را کتک بزنند یا زیر شکنجه لت و پارش کنند… بهترین راه این است که خودش را با خودش تنها بگذارند تا خودش، دخل خودش را بیاورد.

« خیلی خوب است که آدم مثل یک نابالغ ده ساله رفتار کند، حال آنکه سال‌ها از آن دور شده. منتها آن را همین جور ادامه بدهد تا وقتی که به پنجاه سالگی نزدیک شود. » « تازه چهل و هفت سالم شده…» « منظورت از اینکه تازه چهل و هفت ساله شده چیه؟» با توجه به اینکه کنار امیلی نشسته بودم، صدایش خیلی بلند بود: « تازه چهل و هفت سال. این « تازه» چیزی است که زندگی ات را خراب کرده، ریموند. تازه، تازه، تازه. برایم بهترین کار را می‌کند. تازه چهل و هفت سال. طولی نمی‌کشد که شصت و هفت سالت بشود و « تازه» در محافل کوفتی بگردی و سعی کنی یک سقف کوفتی بالای سرت داشته باشی! »

مردم فکر می‌کنند غم بزرگ تورا آبدیده می‌کند، و خود بخود به سطح بالاتر و روحانی‌تری می‌رساند، اما به نظر ریچل ماجرا کاملا برعکس بود، تراژدی تورا حقیر و کینه توز بار می‌آورد. به تو آگاهی بیشتر یا دیدگاه والاتر نمی‌بخشد. خیلی از آدم‌ها از زیر قتل شانه خالی می‌کنند، در حالی که بعضی دیگر برای یک اشتباه کوچک و سهوی بهای گزافی را می‌پردازند.

ﻣﻮﻗﻊ راﻧﻨﺪﮔﻲ از ﺧﻮدم ﭘﺮﺳﻴﺪم ﭼﺮا ﺑﺎ دﻳﮕﺮان ﻓﺮق دارم. ﺷﺎﻳﺪ ﭼﻮن در ﺑﻴﻦ ﻣﺮدﻫﺎ ﺑﺰرگ ﺷﺪه ﺑﻮدم. زﻧﻲ دور و ﺑﺮم ﻧﺒﻮد و ﻫﺮﮔﺰ در ﻣﻌﺮض ﻣﻌﻴﺎر دوﮔﺎﻧﻪ ﻛﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ اﻓﻐﺎﻧﻲ ﺑﺎ آن روﺑﺮوﺳﺖ ﻧﺒﻮده ام. ﺷﺎﻳﺪ ﻋﻠﺘﺶ اﻳﻦ ﺑﻮد ﻛﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﭘﺪر اﻓﻐﺎﻧﻲ ﻏﻴﺮ ﻣﻌﻤﻮﻟﻲ ﺑﻮد، آدم آزاداﻧﺪﻳﺸﻲ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻣﻌﻴﺎرﻫﺎی ﺷﺨﺼﻲ زﻧﺪﮔﻲ ﻣﻲ ﻛﺮد، آدم ﺧﻮدرأﻳﻲ ﻛﻪ از آن رﺳﻮم اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ اﺳﺘﻘﺒﺎل ﻣﻲ ﻛﺮد ﻛﻪ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﻣﻴﺪﻳﺪ و ﺑﻪ ﺑﺎﻗﻲ رﺳﻮم ﺑﻲ اﻋﺘﻨﺎ ﺑﻮد.

(شمس): هر انسانی به کتابی مبین می‌ماند در جوهره اش؛ منتظر خوانده شدن. هر کدام از ما در اصل کتابی هستیم که راه می‌رود و نفس می‌کشد. کافی است جوهره مان را بشناسیم. فاحشه باشی یا باکره؛ افتاده باشی یا عاصی، فرقی نمی‌کند؛ آرزوی یافتن خدا در قلب همه ما، در اعماق وجودمان پنهان است. از لحظه ای که به دنیا می‌آییم، گوهر #عشق را درونمان حمل می‌کنیم. آنجا می‌ماند به انتظارِ کشف شدن.

من میتوانم با تنهایی ام کنار بیایم چون هیچ وقت تنها نیستم. ظاهرا تنها هستم و در تنهایی بسیار پر هیاهوی خودم زندگی را سر میکنم.

چقدر وارث آرزوهای پدر و مادر بودن سخت است.

ناگهان چشمانم به سوی مجسمه ایگناسیوس مقدس و هاله زرین افتخارش کشیده شد و دیدم چه غریب است که مجسمه‌های شخصیت‌های بزرگ ادبی ما،مثل یونگمان،شافاژریک،پالاتسکی مثل افلیجها بر صندلی نشسته اند،و حتی ماخای رومانتیک به ستونی تکیه زده است،در حالی که مجسمه‌های روحانیون ما سراپا در حرکتند،مثل والیبالیستی که هم الساعه از روی تور آبشار کوبیده،یا دونده ای که دوی صد متر را به پایان رسانده،یا قهرمان پرتاب دیسک در حرکتی چرخان. بازوها و چشمهای سنگی شان به سوی بالا برگشته،انگار که در لحظه رد کردن ضربه توپ تنیس خداوند یا در کار شادی از گل پیروزی او هستند.

یک روز صبح پاشدم دیدم کور شده ام، عین خود سرنوشت. گاهی از خودم می‌پرسم نکند هنوز خوابم!

« درست است من دوستی ندارم، رفیقی ندارم، هیچ جایی برای رفتن ندارم، اما درختی هست که مرا نگهداری کند. آبی هست که مرا با خودش ببرد. غاری هست که مرا پناه دهد و بیرونم نکند، من فقط درون دفترها مرده‌ام، تنها در مقابل آن قانونی که بر دنیا حکم می‌کند مرده‌ام، من در مقابل گنجینه طبیعت نمرده‌ام، در حساب آب و پرنده و درخت و ابرها نمرده‌ام، از این جهان سهمی دارم، از آن گندمی که حالا در حال رستن است سهمی دارم، از این آبی که مورچه و کرم و گرگ در آن سهیمند، سهمی دارم، از آن اناری که در حال رسیدن است، از آن میوه‌های دوردست سهمی دارم، آن‌قدرها هم برهنه نیستم، چیزی هست که بپوشاندم، پنهانم کند، چیزی هست که نان خویش را با من تقسیم کند. »

ولی دروغ می‌گفت. هر وقت دروغ می‌گفت وسط حرفش چشمهایش سیاه‌تر می‌شد. او سرخ‌پوست اسپوکن بود که خوب دروغ نمی‌گفت، و این معنی نداشت. ما سرخ‌پوست‌ها باید دروغگوهای ماهرتری باشیم، با توجه به این‌که وقت و بی‌وقت دروغ تحویل‌مان می‌دهند. گفتم: « مامان، بدجوری ناخوشه، اگه پیش دامپزشک نبریمش از دست می‌ره. » نگاه تندی به من انداخت. حالا دیگر چشم‌هایش آن‌قدر سیاه نبود. فهمیدم می‌خواهد راستش را بگوید. باور کنید، وقت‌هایی هست که آدم آخرین چیزی که می‌خواهد بشنود حقیقت است.

هیچ‌کس دربارهٔ زن‌ها چیز زیادی نمی‌دونه، حتی خودشون. به‌نظر من فروید هم نمی‌تونه ادعا کنه که دربارهٔ زن‌ها زیاد می‌دونه. با این حال می‌شه اون‌ها را به چیزی مثل الکتریسیته تشبیه کرد. فقط کافیه این جریان به نوک انگشتانت برسه تا تمام وجودت به لرزه دربیاد.

وای، از دست این عنوان‌ها. مایهٔ تأسف و تظاهر. آدم بی‌ارزش لیاقت یک عنوان را ندارد و آدم ارزشمند سود چندانی از آن نمی‌برد.

برای ما زمین جایی است که در آن زندگی می‌کنیم و ناچاریم با دیدنی‌ها و شنیدنی‌های آن بسازیم.

حیوانات خارج ، از خوک به آدم و از آدم به خوک و باز از خوک به آدم نگاه کردند ولی دیگر امکان نداشت که یکی را از دیگری تمیز دهند.

تصنیف عاشقانه‌ی قرن هجدهم کوچه‌بازارهای پاریس را بر لب می‌آورد: « جز محبوبم جز محبوبم هیچ‌کس آشنایم نیست، هنوز هم بی محبوبم بی محبوبم نخواهم زیست، یک روز هم…»