
در این کتاب گاوالدا ما را درگیر دو جوانی میکند که خوشبخت نیستند و تصمیم میگیرند همه چیز را تغییر دهند. « ماتیلد» و «یان» ترجیح میدهند اشتباه کنند تا این که هرگز زندگی نکنند. در طی داستان شخصیتها تردید میکنند، میایستند و دوباره آغاز میکنند و در مییابند که زندگی همین است و اگر روزی زندگی طمعش را از دست داد، میتوان دست را در جیب کرد کیفی روی دوش انداخت و رهسپار ساختن راهی جدید شد. انتظار کشیدن و گفتن «فردا روز دیگری است» را فراموش کنید، نفس عمیقی بکشید و در را محکم پشت سرتان ببندید و ...
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
من هم که وقتی از تو دورم دربارهٔ تمام امور مربوط به تو یک خواسته بیشتر ندارم: اینکه بدانم تو در اتاقی که درش از داخل قفل شده تنها ماندهای تا من برگردم.
صدایت را با حس لامسه، بیش از هر حس دیگری لمس میکردم. صدایت خیلی زودتر از کلمه هایی که میخواست ادا شود با من سخن میگفت. صدایت مطلبی پر ارزش و استثنایی را برایم به ارمغان میآورد. زندگی ادامه میباید و مانند خنده تو هیچ گاه پایان نمیپذیرد. مانند صدای تو در زمان حیاتت، که حتی در سکوت هم برای من قابل لمس است.
ما دو دستی بهش چسبیده ایم؛ همیشه نگران از دست دادنش هستیم. اما اگر من به میل خودم قیدش را بزنم، از دست دادن حساب نمیشود.
بسیاری از جنهای خانگی هنگام رفتن دورشان حلقه زدند و با اصرار زیادی از انها خواستند که مقداری خوراکی برای خود ببرند
۸- هنگامیکه مرد خسته از کار روزانه به خانه بر میگردد، برای نیم ساعت اجازه دهید به کارهای شخصی خودش برسد. آمدنش را ندیده نگیرید، او را ببوسید ولی نیازهای خود را فوراً بر دوش او نگذارید.
مارماهیها فکرهای مخصوص خودشون رو دارن. اونا دربارهی موضوعات مخصوص خودشون و به زبان مخصوص خودشون فکر میکنن. اصلا ممکن نیست، اصلا نمیشه بخوای اون فکرها رو به زبان آدمها بگی. افکار اونها توی قالب کلمههای آدمیزاد نمیگنجه، متعلق به دنیای آبه؛ مثل بچهای که توی شکم مادرشه. ما میدونیم جنینها هم به چیزهایی فکر میکنن، ولی نمیتونیم به زبانی که توی دنیای خودمون استفاده میکنیم، بیانشون کنیم. مگه نه؟
دوازده سال داشتم و با خانوادهام از یک تعطیلات در پارک یلواستون برمیگشتیم. پدرم ماشین فورد استیشن واگن ۵۷ زردمان را رانندگی میکرد، مادرم در صندلی جلو بود و من و برادران و خواهرانم در صندلی پشت جمع شده بودیم. ما در یک جادهی مارپیجِ مرتفع، با یک درهی عمیق در سمت راستمان و بدون هیچ ریل محافظی در حرکت بودیم. ناگهان روبهرویمان، سَرِ پیچی، یک ماشین ظاهر شد که وارد خطِ ما شده بود. به خاطر میآورم که مادرم جیغ کشید و پدرم پایش را روی ترمز کوبید؛ او نمیتوانست ماشین را منحرف کند، چون دره چند قدم سمت راستمان بود. کندشدن زمان و یک لحظه سکوت مطلق را به یاد میآورم، پیش از آنکه بوم! ماشین دیگر به ما برخورد کرد و ماشینمان را از کنار مچاله کرد. وقتی لغزیدنمان بالاخره تمام شد، بزرگترها پیاده شدند و شروع کردند به دادزدن، ولی من فقط همانجا ایستادم و به خرابی ماشینمان خیره شدم. اگر ماشین دیگر، فقط دو اینچ بیشتر بهسمت ما منحرف شده بود، به جای کنار ماشین، با سپر جلوی ما برخورد میکرد و ما را مستقیم از روی صخره به پایین پرت میکرد تهدیدهای جانی مثل این، معمولاً برای همیشه در ذهن آدم حک میشود. دو اینچ آنطرفتر پیکساری وجود نداشت.
وقتی در باز میشود و چشمم به خانمی با کتشلوار شیک سفید میافتد، تازه به خودم میآیم. هر دو به هم خیره میشویم. نگاهش هم مثل لباسش هوشمندانه است. بیشتر از اینکه ظاهر گرمی داشته باشه، حرفهای به نظر میرسد. آرایش ندارد و این باعث میشود بیشتر با او احساس نزدیکی کنم؛ البته این کمی عجیب است، چون خودم کُلی آرایش دارم. جدیداً خودم را زنی در نظر میگیرم که به آرایش نیازی ندارد، اما هنوز قدمی برای آن برنداشتهام. زنِ روبهرویم را خوب نگاه میکنم و دو چیز دستگیرم میشود؛ هم از او خوشم میآید و هم از او میترسم. پرچم نامرئیِ سفیدم را پایین میآورم. دیگر نگرانِ این نیستم که او نتواند کمکم کند. اگر همهچیز را به او بگویم، میتواند تشخیص بدهد که باید از کریگ جدا شوم یا نه؟ گمانم میتواند. اما اگر تشخیصاش این باشد که باید به زندگیام ادامه دهم چه؟ به نظرم برای شنیدن یک جواب صریح، آماده نیستم.
تربیتِ واقعی این نیست که انسان وارد دنیایِ فرهنگِ رویایی شود، بلکه باید خودش را تابعِ قوانینِ غم و شادی، گرداند.
همهٔ ما گرایش داریم احترام زیادی برای بلندپروازی قائل باشیم. افراد کمیاند که دوست دارند بهعنوان فردی فاقد این ویژگیها شناخته شوند. اما با وجود تمام جنبههای مثبتی که دارد، بلندپروازی یکی از رانههای عمیق ناراحتی و پریشانی در زندگی است. بلندپروازی ممکن است به شکل نگرانی از این مسئله بروز کند که فرد نمیداند با زندگیاش چه کند. بهنظرمان میرسد که دیگران راه خودشان را پیدا کردهاند و در مسیری مشخص گام برمیدارند، ولی شما با اینکه حس میکنید میخواهید کاری انجام دهید، اما نمیدانید چه کاری؛ گویا هیچ کاری مناسب شما نیست و شاید اضطراب عمیقی (مثلاً در غروب جمعه) به سراغتان بیاید که قدم بعدی در مسیر شغلیتان باید چه باشد. حرکت درست کدام است؟ چه خطراتی در بر دارد؟ بهتر است بکوشیم در کدام مسیر پیشرفت کنیم؟ آیا وقتش نرسیده که از شرکت بیرون بیاییم و شرکت خودمان را تأسیس کنیم؟ یا آیا موقع آن است که تغییر مسیر دهیم و وارد عرصهٔ شغل جدیدی شویم؟
باید چیزهای بیشتری از محبت و عاطفه بیاموزیم
آنچه مرد از یک دختر ساده دل میگیرد، عشق حمایتگرانه مادر است که باعث میشود احساسات جنسی او نسبت به زن فروکش کند. او به دنبال مادرش نمیدود. چیزی که یک دختر ساده دل باید درک کند این است که وقتی یک مرد بتواند رفتار شما را پیش بینی کند و بداند که شما همواره پشتیبان او و در کنارش هستید، شور و شوقش را برای این رابطه از دست میدهد.
اگر مردی احساس کند برای به دست آوردن بدن شما، ابتدا باید روح و قلب شما را-هم با جذابیت مردانگی اش و هم با هوش و تعقل و ادب و شخصیتاش-به دست بیاورد، برایتان احترام بسیار بالاتری قایل خواهد شد. مردها مالکیت طلب هستند. او دوست دارد بداند مردهای دیگر به سادگی به جایگاهی که او میخواهد به دست بیاورد، نمیرسند. او شخصیت کریستف کلمب و کاپیتان کرک را با هم دارد. او میخواهد سرزمینی را کاوش کند که دست نخورده و بکر باشد، نه اینکه با حضور مردان زیادی پیش از، او لگدکوب شده باشد و این موضوع را فقط و فقط به یک صورت میفهمد: اینکه شما چه زمانی تسلیم وی میشوید.
خاطرات مثل صابون هستند. گرمتان میکنند، حس خوبی میدهند، اما نمیتوانید آنها را نگه دارید.
زندگی همین لحظه است و تو هیچ لحظهای بهتر از اکنون پیدا نخواهی کرد.
موقعی که فرآیند وداع شروع میشه، دیگه بازگشتی در کار نیست. اون لحظه، -لحظهی وداع نهایی- کاملا ذهنیه و وجدان ما رو درگیر میکنه چون این حس رو بهمون میده که انگار داریم مُردهامون رو دور میاندازیم. اتفاقا درست هم هست. ممکنه موقتا یک گام به عقب برداریم. بستگی به این داره که اوضاع چهطور پیش بره؛ شاید ضربه بخوریم یا بدشانسی بیاریم اما تموم میشه.
قانون جاذبه شماره ۴۶ خیلی از زنها هستند که به خاطر اضطراب زیاد مدام حرف میزنند، اینکار باعث میشود مردها به آنها به چشم کسی نگاه کنند که به خود اطمینان ندارد.
در افکارم غوطه ورم که میگویند: آنا، ایشان برت هستند. پیرمردی آرام با واکرش به سمتم میآید. به دهها زن و مرد دیگری که کمابیش شبیه برت هستند معرفی میشوم؛ سالمندانی خمیده با موهای جو گندمی. همه ی ما روی صندلی هایی چوبی کنار چمن نشسته ایم و آفتاب گرممان میکند. خوب میدانم که جک مرا به اینجا آورده است تا هر دومان حس بهتری پیدا کنیم. « می دانی درست است که به خانه ی سالمندان آمده ای؛ اما اینجا هم باغ دارد! »
پیراهن ترس، از گنگی پیرامون. ترس تردید. تردیدهای ناشناختن. اگر بدانی که چیست، که چه چیز دارد جانت را میگیرد؛ دست کم از همین که میدانی،که وسیله مرگ خود را میشناسی، دست به گونه ای دفاع میزنی. شاید تن به تسلیم بدهی. شاید هم چاره ای جز آرام گرفتن نجویی. شاید غش کنی و پیش از مرگ بمیری! دیگر دلت به هزار راه پر وهم نیست. دیگر هزار جلوه پریشانی نیشت نمیزند. اگر وسیله مرگ را بشناسی پریشان هستی؛ اما این پریشانی تو یکجایی ست. و آنچه تو را میکشد، این پریشانی نیست، خود مرگ است.
دوست داشتن یه نفر مثه این میمونه که آدم به یه خونه اسباب کشی کنه. اولش آدم عاشق همه چیزهای جدید میشه. هر روز صبح از چیزهای جدید شگفت زده میشه که یکهو مال خودش شده اند و مدام میترسه یکی بیاد تو خونه و بهش بگه که یه اشتباه بزرگ کرده و اصلا نمیتونسته پیش بینی کنه که یه روز خونه به این قشنگی داشته باشه، ولی بعد از چند سال نمای خونه خراب میشه، چوب هایش در هر گوشه و کناری ترک میخورن و آدم کم کم عاشق خرابیهای خونه میشه. آدم از همه سوراخ سنبهها و چم و خم هایش خبر داره. آدم میدونه وقتی هوا سرد میشه، باید چه کار کنه که کلید توی قفل گیر نکنه، کدوم قطعههای کف پوش تاب میخوره وقتی آدم پا رویشان میگذاره و چه چوری باید در کمدهای لباس رو باز کنه که صدا نده و همه اینا رازهای کوچکی هستن که دقیقا باعث میشن حس کنی توی خونه خودت هستی.
رمان جالبیه
ما کارگرای سرگردون کس و کاری نداریم. هرچی درمیاریم به باد میدیم. تو دنیا هیشکی نیس که فکر ما باشه! هیشکی دلش برا ما نمیسوزه!
بیماری شفا نیافتنی ای که به جان افراد بشر افتاده، این است که تمام شکستهای ریز و درشت خود را گردن شانس میاندازند و البته نقش گاه پررنگ آن را در موفقیتهای خود، نادیده میگیرند.
هدر دادن وقت و حماقت بدترین چیزها را نصیبت میکند.
عشق به یک سفر دو نفره ی تصادفی و کاملا غیرقابل پیش بینی میماند. مثل همان شیر یا خط است: … شیر… خط
وقتی ظرف میشویی، دعا کن. شکر کن به خاطر اینکه ظرف هایی داری که بشویی، این یعنی غذایی در کار بوده، یعنی کسی را سیر کرده ای، یعنی با محبت از یکی دو نفر مراقبت کرده ای…. برایشان آشپزی کرده ای، میز چیده ای. تصور کن چند میلیون نفر در این لحظه ظرفی برای شستن ندارند، یا کسی را ندارند که برایش میز بچینند…
زمان چیزی نیست جز رودخانه ای برای صید کردن.
حافظه چیزی بود لغزنده؛ مثل خزه روی یک سطح لیز، و خیلی راحت میتوانست تعادل کسی را به هم بزند و زمین بیندازدش.
موضوع این نیست که « چگونه دیگران را بازی دهید» . بلکه باید یاد بگیرید چگونه طبیعت انسان را درک کنید و با توجه به این اصل رفتار کنید که « یک مرد همیشه چیزی را میخواهد که نمیتواند به دست بیاورد» . وقتی یک مرد با زنی برخورد میکند که به او علاقهای نشان نمیدهد، جلب توجه و علاقه آن زن برایش تبدیل به یک چالش و مبارزه میشود.
من دلم نمیخواهد تو مرا ترک کنی و نمیدانم چرا خودت را در تنزدنی چنین واهی فرو میبری. دلم میخواهد که با من بمانی که تمام اوقات عاشقانه را باهم بگذرانیم و بعد برای استحکامش تلاش کنیم و در نهایت آزادش کنیم اما این بار با وفاداری به همه چیز. برایت قسم میخورم که تنها چیز شکوهمند همین است و فقط همین همتراز احساس بیهمتای من به توست.
در دایرةالمعارف کهکشان درباره الکل آوردهاند که الکل مایعی بی رنگ و فرّار است،از تخمیر شکر بهدست میآید و بر چند موجود زنده که عنصر اصلی بدنشان کربن اسن تاثیر مسموم کننده دارد.
طبیعیه که آدم برای دوستش گریه کنه اما جون سالم به در بردن خوشاینده یا بهتر از اون حضور کنار پیکر بیجان دوست به جای پیکر بیجان خود، توان نگاه کردن به پرترهی تمومشدهی اون و گفتن قصهش، حمایت و تسلای ماترکش. وقتی دوستات میمیرن، بیشتر آب میری و تنهاتر میشی، اما در همون حال پیش خودت حساب میکنی، « یکی دیگه هم رفت. زندگی همهشون رو تا لحظهی آخر میدونم، من تنها کسیام که میتونه قصهی زندگیشون رو بگه. اما زمانی که من بمیرم کسی شاهد مرگم نخواهد بود یا نمیتونه تمام قصهی زندگیم رو تعریف کنه، بنابراین تا ابد ناتمام میمونم چون وقتی کسی افتادنم رو ندید، از کجا معلوم که تا ابد به زندگی ادامه ندم؟»
می دانم که زمانه زیباتری بود آن زمان،که همه اندیشهها در یاد آدمیان ضبط بود،و اگر کسی میخواست کتابی را خمیر کند،باید سر آدمها را زیر پرس میگذاشت.