
من امیرعلی نبویان هستم. متولد دوم فروردین هزار و سیصد و پنجاه و نه، فارغ التحصیل رشته مهندسی برق از دانشگاه صنعتی مازندران، این قصهها، شکر خدا، اتوبیوگرافی نیستند و تمامش ساخته این ذهن مشوش ژولیده است! امیدوارم که دوستان، آنچه قلم نحیف و سواد خفیف بنده مرتکب شده را به بزرگواری ببخشند.
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
بزرگترین نیروی مررگ در این نیست که جان کسی را میستاند، بلکه در این است که میتواند بازماندگان را به نقطه ای برساند که دیگر نخواهند به زندگی ادامه دهند.
انسان مدام باید مشغول کار باشد. سازندگی کند، وگرنه از درون پوک میشود. و بی کاری بدتر از تنهایی است. آدم بی کار در جمع هم تنهاست.
همهی این ناله و زاریها که در ظلمات ادامه مییابند، این درخواست نیازمندانه و رقتانگیز برای صلح که پابهپای درد و بدبختی رو به فزونی دارد، کجا باید دید و دریافت؟ آیا مردم تصور میکنند که صلح چیزی مثل جو و گندم است که در گوشهای انبار میشود؟ چیزی که بتوان برسر آن با یک دیگر درافتاد و از دست هم درآورد، همان کاری که گرگها بر سر لاشه میکنند؟ من میشنوم که مردم از آشتی حرف میزنند و چهرههاشان از خشم یا دشمنی، یا از اهانت و تحقیر، از نخوت و خودپسندی درهم میرود. کسانی هستند که میخواهند بجنگند تا به صلح برسند اغفال شدهترین آدمهای روی زمین. تا وقتی که آدمکشی از ذهن و زبانها رانده نشود صلحی وجود نخواهد داشت. آدمکشی در رأس هرم پهناوری قرار دارد که قاعدهاش خویشتن آدمی است. آن که بلند میشود ناگزیر به سقوط است.
در تبادل نظر مکتوبی از وی (شوپنهاور) سوال شد که آیا ازدواج خواهد کرد؟ _قصد ندارم ازدواج کنم، زیرا تنها باعث نگرانی ام میشود. و چرا این طور خواهد شد؟ _حسودی خواهم کرد، زیرا همسرم به من خیانت خواهد کرد. چرا این اندازه اطمینان دارید؟ _زیرا لایق آن خواهم بود. چرا اینگونه است؟ _زیرا ازدواج کرده ام!
شجاعت نه چیزی میسازه، نه از کسی مراقبت میکنه و نه به نتیجهای میرسه. فقط آدم رو به کشتن میده.
سیریل کانلی، نویسنده و منتقد ادبی قرن بیستم، نوشته: « کلمهها زندهاند و ادبیات یک گریز است؛ گریزی نه از زندگی، که بهسوی آن. » میخواستم اینگونه از کتابها استفاده کنم: بهعنوان راه گریزی برای برگشت به زندگی. میخواستم خودم را در کتابها غوطهور کنم و دوباره یکپارچه بیرون بیایم.
باید کمی آرام بمانم و بعد خیلی آهسته بر ماسههای درخشان درد قدم بردارم ؛ به سوی آن موج آبی آبی. در آبی بودن چه موهبتی است. هرگز نمیدانستم آبی چقدر میتواند آبی باشد. .
عزتنفس و اعتمادبهنفس باهم مرتبط هستند، اما دقیقاً یکسان نیستند. عزتنفس میگوید که شما در مورد خودتان چه احساسی دارید. اعتمادبهنفس میگوید که شما چقدر باور دارید که توانایی انجام کارهای موجود را دارید. اگر عزتنفس پایینی داشته باشید احتمالاً اعتمادبهنفس کمی هم خواهید داشت. احساس میکنید که خیلی ارزشمند نیستید و بنابراین آرزوهای زیاد و انگیزه لازم برای رسیدن به اهدافتان را ندارید. تفکرات درون ذهن شما ازجمله « من خوب نیستم» ، « من کار خیلی بدی انجام میدهم» و « خودم را دوست ندارم» باعث میشوند باور و ایمان کمی به خودتان داشته باشید.
آنچه که به احتمال زیاد مادرها در مورد آن صحبت نکرده و توضیحی نداده اند، احساس مرد نسبت به زنی است که ناچار است بار او را از لحاظ مالی بر دوش بکشد. زمان زیادی طول نخواهد کشید که مرد به جای اینکه به زن، به عنوان یک داشته ارزشمند نگاه کند، او را یک « بار سنگین مسئولیت» ببیند و اینجاست که دیگر بودن با این زن برایش امتیاز نیست.
او گذشته است اما من همچنان حال هستم. اگه من هم گذشته بودم، دستکم از این نظر مثل اون بودم و در موقعیتی نبودم که دلم براش تنگ بشه یا مرتب یادش بیفتم. همسطح اون بودم یا در همون بُعد، در همون زمان و توی این جهان نامطمئن تنها نمیموندیم، جهانی که توی اون هر چیز آشنایی ازمون سلب میشه. اگه اینجا نباشیم هیچچیزی رو نمیتونن ازمون بگیرن. اگه خودمون مُرده باشیم دیگه چیزی برامون نمیمیره.
آری، ما سعی داریم با برس، سوزن و سایر لوازم آرایش همراه خود، نقص صورتمان را پنهان کنیم تا با ترمیم ظاهرمان از آشفتگی و جنون فاصله بگیریم. سابق، وقتی چهرهای فاقد لطف و زیبایی بود، آن را ساماندهی میکردند. یعنی چارچوب مناسبی برای آن قیافه به وجود میآوردند و به صافکاری میپرداختند؛ اما زیر و بمسازیشان غلط یا ناجور از کار درمیآمد، زیرا قادر نبودند پیوند میان چهره، بینی و تنهایی نگاه را درست ترمیم کنند.
من دیگر نمیتوانم بیتو سر کنم و با این فکر تو برایم غریبه شوی؛ دیگر نمیتوانم این فراق جانکاه را تحمل کنم، حتی اگر این فراق با زیباترین چهره بر من ظهور کند، با قامتی بلند و دلی سخاوتمند و رویی فریبنده، باز هم من ترجیح میدهم تو را کنار خودم داشته باشم، حتی اگر با تو زشت و حقیر و شرمسار شوم. عشقمان دارد از دست میرود، ذوب میشود و اگر قرار بر انتخاب باشد ترجیح میدهم عشقمان را دو بار بکُشیم، با دستهای خودمان، تا اینکه بهخاطر حفظ ارج و قرب من فدایش کنیم و بعد تمام زندگیام را بدون احساس سر کنم. چقدر افکاری که قبلاً آزارم میدادند بهنظرم احمقانه و توخالی و متکبرانه و بیمعنی میآیند.
کسی که مدام خواهان « ترقی» است باید منتظر باشد روزی به سرگیجه دچار شود. سرگیجه چیست؟ ترس از افتادن؟ اما چرا روی بلندی حفاظ دار ساختمان هم دچار سرگیجه میشویم؟ چون سرگیجه چیز دیگری، غیر از ترس از افتادن است. در واقع، آوای فضای خالی زیر پایمان ما را به سوی خود جلب میکند و تمایل به سقوط _ که لحظه ای بعد با ترس در برابرش مقاومت میکنیم _ سراسر وجود ما را فرا میگیرد.
چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تابتوان دیگر او را دوست نداشت؟
با این همه بدبختی که در دنیا میدید، انتظار شادی و خوشبختی بیهوده و احمقانه مینمود. توقعاتش را از زندگی کم کرده بود، عکسها در کشوها بودند و یاد مردگان را از ذهن رانده بود. فقط یک چرم تیغ تیزکنی، و یک جفت دستبند زنگ زده تزئین اتاق بود. ولی فکر میکرد که آدم بالاخره چشم و گوش دارد، و میشنود. یک آدم خوشبخت به من نشان بده تا من هم غرور، خودپسندی، شرارت و جهل مطلق را نشان دهم.
آدمهایی که بیاندازه از نقصهاشون وحشت دارن، همون نقصها بارزترین وجه شخصیتشون میشه.
این جا هیچ چیز شبانه ای وجود ندارد. این حجم خاکستری که ابتدا تیره و سپس آشکارا کدر و مات میشود، در هر حال، درخشان است.
شاید بتوانیم عشق را همزمان در صورتهای خانوادگی، جنسی و جهانیاش نوعی احترام تعریف کنیم. حساسیت یک فرد بر موجودیتی دیگر. هنگام دریافت عشق از طرف دیگران، احساس میکنیم به ما توجه شده است، متوجه حضورمان شدهاند، اسممان نوشته شده، به نظراتمان گوش دادهاند، با شکستهایمان سخاوتمندانه رفتار شده و به نیازهایمان رسیدگی شده است. با چنین توجهی شکوفا میشویم.
- جس، خوبه یه سری به اونجا بزنیم. - کجا، لنی؟ - اونجا، میدونی؟ آنجا، دور، دور، شاید یه جایی، یه دور جدی، یهچیز خاطر جمع باشه. باید یه جایی توی این دنیا《دور حسابی》پیدا بشه.
اما حتی چشم نیز از اشتباه مبرا نیست. چون تنها چیزهای اندکی چناناند که مینمایند.
… چه غنایی به ما میبخشد آن محبوب که بی ما نمیتواند به سر بَرَد.
خطرناکترین خرافهها آنهایی است که برای همه عادی و متداول شده و حتی متوجه خرافه بودن آنها هم نمیشویم.
« شما هرگز شاد نخواهید بود اگر همیشه در جستوجوی منشاء شادی باشید. هرگز زندگی نخواهید کرد، اگر در جستوجوی معنای زندگی باشید. »
کلود خنگه، قبول. خودم دارم بهت میگم. دائم منو از کمونیسا میترسونه، قبول. شاید هیچی از سیاست سرش نشه ولی سیاست اصلا برا من مهم نیست. چیزی که برا من مهمه اینه که بی آبرو نمیرم. کلود میتونه با یه آدم مهربون باشه، این چیزیه که تو با این همه سیاست سیاست گفتن و تحصیلات و هوشت بلد نیستی. تو جواب همه ی خوبیهای منو با بدی دادی. دوست دارم قبل از مرگم از یه نفر خوش رفتاری ببینم. تو همه چی یاد گرفتی ایگنیشس، همه چی جز آدم بودن.
قانون جاذبه شماره ۳۸ کمی دوری گزیدن از او، به اضافه ظاهری که نشان از تسلط شما بر خودتان داشته باشد او را نگران از دست دادن شما میکند.
شهریار کوچولو گفت: -سلام! پیلهور گفت: -سلام. این بابا فروشندهی حَبهای ضد تشنگی بود. خریدار هفتهای یک حب میانداخت بالا و دیگر تشنگی بی تشنگی. شهریار کوچولو پرسید: -اینها را میفروشی که چی؟ پیلهور گفت: -باعث صرفهجویی کُلّی وقت است. کارشناسهای خبره نشستهاند دقیقا حساب کردهاند که با خوردن این حبها هفتهای پنجاه و سه دقیقه وقت صرفهجویی میشود. -خب، آن وقت آن پنجاه و سه دقیقه را چه کار میکنند؟ هر چی دلشان خواست… شهریار کوچولو تو دلش گفت: « من اگر پنجاه و سه دقیقه وقتِ زیادی داشته باشم خوشخوشک به طرفِ یک چشمه میروم… #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل بیست و سوم
در پایان هر جلسه از کلاسهای هیپهاپم، شاگردان به گروههای کوچکی تقسیم میشوند تا بتوانیم اجرای یکدیگر را ببینیم. همه از مناطق و نژادهای مختلف و همه عرقکرده هستیم و بو میدهیم اما کنار هم مینشینیم و یکدیگر را تشویق میکنیم. تصورش را بکنید: یک گروه بزرگ از افرادی که عهد بستهاند کاری دشوار را با هم انجام دهند؛ کنار هم یک جمعی را تشویق کنند. زیبایی این کار را میبینید، نه؟ اما این بهترین قسمت ماجرا نیست. بهترین قسمت با هم بودن این است که هرکس تعریف خودش را از ریتم و ضربات آهنگ دارد. همه دقیقاً یک مدل حرکات را یاد گرفتهایم (قبول، آنها یاد گرفتهاند نه من، اما این تفاوتی در حرفی که میخواهم بزنم ایجاد نمیکند.) اما رقص هرکس از دیگری متفاوت است. دختری که در حین بزرگشدن رقص باله را یاد گرفته، حرکاتش واقعیتر و راحتتر است. پسری که بریکدنس بلد است حرکات را به سبک خودش انجام میدهد. همهٔ ما یک کار مشابه را انجام میدهیم… اما با روشهای متفاوت.
خیلی سخت است و دردناک که در یک داستانی نه سر پیاز باشید نه ته پیاز ،ولی متهم به بوی پیاز.
دخترها صرفاً با بدنشان قواعد زنانگی را یاد میگیرند ولی ما برای رسیدن به مردانگی باید کار خاصی بکنیم مثلاً برویم جنگ.
انسان از ابتدای پدیدار شدنش تا امروز پیشرفت زیادی نکرده است: همچنان باور دارد که تصادفاً به وجود نیامده است و خدایانی که اکثریت شان مهربان اند بر سرنوشتش نظارت دارند.
شهریار کوچولو بعدها یک روز به من گفت: این، یک امر انضباطی است. صبح به صبح بعد از نظافتِ خود باید با دفت تمام به نظافتِ اخترک پرداخت. آدم باید خودش را مجبور کند که به مجردِ تشخیص دادن بائوبابها از بتههای گلِ سرخ که تا کوچولواَند عین هماَند با دقت ریشهکنشان بکند. کار کسلکنندهای هست اما هیچ مشکل نیست. #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل پنجم
من فرصتهای زیادی برای مردن داشتم اما به جای این که بمیرم و آنها را خوشحال کنم دوباره زنده موندم
بعضی چیزاست که توشون مغز کمکی به آدم نمیکنه. جوون بودن آسون هم نیست.
اطلاعاتی که درمانگر از حال حاضر به دست میآورد، صحت فراوانی دارند. گرچه بیماران غالبا از روابط متقابل خود با دیگران –عشاق، دوستان، کارفرماها، آموزگاران، پدر و مادر- حرف میزنند و شما، -درمانگران- درباره این دیگران (و روابط متقابلشان با بیماران) فقط از دید بیماران چیزهایی میشنوید. چنین گزارشهایی از حوادث بیرونی، دادههایی غیرمستقیم است که اغلب مخدوش و یکسر غیر قابل اعتماد است.