ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب ظرافت جوجه‌تیغی
ظرافت جوجه‌تیغیموریل باربریموریل باربری

«خانم میشل ظرافت جوجه‌تیغی را دارد: از بیرون پوشیده از خار، یک قلعه واقعی نفوذناپذیر، ولی احساسم به من می‌گوید که از درون او به همان اندازه جوجه‌تیغی ظریف است، حیوان کوچک بی‌حال، به شدت گوشه‌گیر و بی‌اندازه ظریف.» ظرافت جوجه‌تیغی دومین رمان خانم موریل باربری نویسنده چهل ساله فرانسوی است که جایزه سال ۲۰۰۷ اتحادیه ناشران فرانسوی به آن تعلق گرفته است. رمان اول این نویسنده به نام شکم‌بارگی به چندین زبان ترجمه شده است.

(شمس): من در غمگین بودن عیبی نمی‌دیدم. ریا و بازی باعث شادی آدم‌ها می‌شود، بر عکس، دانستن حقایق سنگینی و غم بر دل می‌نشاند. در این دنیا آدم هایی که بیشتر بدانند، #آرام‌تر و #ساکت ترند.

ما از وحشت فراموش کردن دیگران است که عکس آنها را به دیوار می‌کوبیم یا روی تاقچه می‌گذاریم یک وفاداری کاذب خود ما به عکس هایی که به دیوارهای اتاقمان می‌کوبیم نگاه نمی‌کنیم یا خیلی به ندرت و تصادفا نگاه میکنیم ما به حضور دائم و به چشم نیامدنی آن‌ها عادت می‌کنیم عکس فقط برای مهمان است این را یادتان باشد که ذره یی در قلب بهتر از کوهی بر روی دیوار است

بهتر است خیال برت ندارد، آدم‌ها چیزی برای گفتن ندارند. واقعیت این است که هر کس فقط از دردهای شخصی خودش با دیگران حرف می‌زند. هرکس برای خودش و دنیا برای همه.

چوپان با خود فکر کرد: همه ی این حوادث بین طلوع و غروب همین خورشید… و دلش به حال خودش سوخت. چون گاهی در زمانی به کوتاهی یک فریاد ساده،همه چیز در زندگی زیر و رو می‌شود؛پیش از آنکه آدم بتواند خود را به آن عادت دهد. از گریه کردن شرم داشت. هرگز جلوی گوسفندانش گریه نکرده بود. با این حال بازار خالی بود و او دور از سرزمین مادریش. گریه کرد. چون خدا عادل نبود و به کسانی که به رویاهای خود باور داشتند،چنین پاداش می‌داد.

به من گوش کن عزیزم؛ آغوش دلت را کاملاً بر من بگشا؛ من بلد نیستم خودم را تعریف کنم، بلد نیستم حرف بزنم و در نوشتن از آن هم بدترم، اما همهٔ چیزهایی را که اینجا به تو می‌گویم، آن‌قدر عمیق احساس می‌کنم که باید برایت روشن شود و تو را تحت تأثیر قرار دهد. من با تمام جانم با تو حرف می‌زنم؛ جانی که بعد از تأملی زیاد پشت لب‌هایم جا می‌ماند. رؤیایم این است که با تو زندگی کنم و قسم می‌خورم که آن‌قدر برایم می‌ارزد که از آن چشم نپوشم، اما فقط به این دلیل ازش گذشتم که برایم قابل تحمل نیست و باید حرفم را باور کنی. اگر تو به فکر خوشحالی منی باید درک کنی که تحمل چنان شرایطی از تحمل همهٔ رنج‌های ممکن وحشتناک‌تر است: اندوهی موحش است که من در شرایطی زندگی کنم که بدانم تو به‌هم‌ریخته از عذاب وجدان، نیمه‌ویران و در تمنای عشقی به‌دست‌نیامده باشی و من خودم را غریبه و گناهکار احساس کنم.

چه آسان است که خاطرات بد در خاطر شما بیاید؛از یاد بردنشان سختاست. اما آن‌که سر رستگاری خود را داشته باشد راهش را خواهد یافت و یا ولو نه به آن دلیل،فقط برای حفظ شادی اکنونش.

در واقع وزارت عشق ترسناک‌ترین وزارتخانه بود. هیچ پنجره ای در آن نبود. وینستون هیچ گاه درون وزارت عشق پا نگذاشته بود، تا فاصله نیم کیلومتری آن هم نرفته بود. مکانی بود که ورود به آن محال بود مگر برای کار اداری، و آن هم با گذشتن از سیم خاردار، درهای فولادی و آشیانه مسلسل‌های مخفی شده میسر بود. حتی در خیابان‌های منتهی به موانع بیرونی آن، نگهبانان گوریل چهره با اونیفورم سیاه و مسلح به تعلیمی گشت می‌دادند.

هر کس که قرار باشد بمیرد، همین الان هم مرده و خودش از آن بی‌خبر است. ما همه از زمان تولد می‌دانیم که یک روز می‌میریم.

میل آدم‌ها به بردگی قابل باور نیست. خدایا. بعضی وقت‌ها چنان آزادی شان را پرت می‌کنند کنار انگار داغ است و دست‌شان را می‌سوزاند.

فرشته نگهبان اونوره: دوست عزیز، من از آسمان آمده‌ام که به تو امداد برسانم و خوشبختیت به دست خودت است. اگر مدت یک ماه با کسی که دوست داری، سر سنگین شوی -البته با این خطر که این رفتار تصنعی، شادکامی‌ای را که در شروع این عشق به خودت وعده می‌دادی، خراب کند- و بتوانی ناز کنی و از خودت بی‌اعتنایی نشان دهی، بردباری خلل ناپذیرت مبنای یک عشق دوطرفه و وفادارانه می‌شود که تا ابد هم دوام پیدا می‌کند.

« می‌تونید خدا رو هرچی که دوست دارید، صدا کنید…» واقعاً؟ این چیزی نیست که قبلاً یاد گرفته‌ام. من یاد گرفته‌ام که باید خدا را به اسم مشخصی صدا بزنم و اگر این کار را نکنم، او برای همیشه مرا توی آتش خشم و غضب‌اش می‌سوزانَد. اما وقتی به حرف لیز فکر می‌کنم، یادِ این می‌افتم که چِیس به من می‌گوید « مام» ، تیش می‌گوید « مامی» ، و اِما « ماما» صدایم می‌کند. من هیچ‌وقت نخواستم به‌خاطر این موضوع آن‌ها را بسوزانم.

آیا هیچ جایی برای آدم‌هایی که همدیگر را دوست دارند نیست که بتوانند همیشه آنجا دیدار کنند؟ شاید دارم در چیزی دخالت می‌کنم که به من مربوط نیست.

گاهی اوقات تشخیص ماندن در جایی که خوشحال نیستی، عزم و انگیزه لازم را برای تغییر همیشگی و واقعی فراهم می‌کند. این اتفاق باید بدون سرزنش کردن خود و بی آنکه قربانی مشکلات شخصی شوی، صورت گیرد. درست است. همان موقع که متوجه می‌شوی از لحاظ شناختی، حساب‌شده در این موقعیت قرار گرفته‌ای، می‌توانی خود را شکوفا کنی و از آن موقعیت خارج شوی! همچنین این امر، شالوده‌ای برای اهدای موهبت پذیرش، غنیمت‌شمردن اتفاقی که افتاده و شجاعت و جسارت برای مواجهه با آینده‌ای غیر قابل تصور است.

من روشنگری عملی را در پذیرش این ایده می‌بینم که برخی رنج‌ها همیشه اجتناب‌ناپذیرند؛ هر کاری بکنید باز هم زندگی پر است از شکست‌ها، فقدان‌ها، پشیمانی‌ها و حتی مرگ. چون وقتی تمام مزخرفاتی را که زندگی به سمتتان خواهد انداخت، بپذیرید (از من بشنوید، مزخرفات زیادی به سمتتان خواهد انداخت) ، از لحاظ روحی و روانی نسبت به آن آسیب‌ناپذیر خواهید شد. هرچه باشد، تنها راه غلبه بر درد این است که اول یاد بگیرید چطور آن را تحمل کنید.

تختخواب مشترک از ارکان نماد ازدواج است و همه می‌دانند که به ترکیب نمادها نباید دست زد.

زندگی هر کس، یکتا و تک، به هم پیوسته و به هم فشرده، مثل نمدی است که نمی‌شود نخی از آن جدا کرد. و اگر بر حسب اتفاق، جزییاتی بی اهمیت در روزی معمولی پیش بیاید که بر من سنگینی کند… می‌توانم مطمئن باشم که کل این بخش بی اهمیت حاوی تمام زندگی گذشته ام است: تمام گذشته ام، تمام گذشته هایی که سعی کرده بودم فراموش شان کنم، و تمام زندگی هایی که آخرش فقط به یک زندگی منتهی می‌شد.

به این شکل نخستین پدر و مادر من میمیرند. نظامی‌ها و خود فروخته‌ها به روستا میریزند و مرا با آن انار شیشه ای ام، با صورتی کثیف، پیدا میکنند. یادم می‌آید که آنها روی تمام روستامان نفت میریختند. همه جا را آتش میزدند و من هم با ذوق کمک شان میکردم. تا آنجا که یادم هست آن لحظات، بهترین دقایق زندگی ام بودند. فکر نکن از وطنم نفرت دارم یا به قولی ژنرال « وحشی‌ترین کودک دنیا» بود؛ خیر… چون بچه بودم و همه چیز شبیه یک بازی بود از سوختن آن ده لذت می‌بردم.

۲-هنگامی‌که با هم به بستر می‌روید یک کار متفاوت انجام دهید. هر کاری. تنها چیز مهم این است که با آنچه مرد تا به حال به آن عادت داشته متفاوت باشید. غافلگیر شدن مردها را جذب می‌کند. شیوه خود را تغییر دهید.

هنگامی که ارسطو فیلسوف یونان باستان می‌کوشید مؤلفه‌های یک درام خوب را تعریف کند، روی این مسئله تمرکز کرد که چه چیزی باعث می‌شود یک داستان به بهترین شکل قابل‌درک باشد: او بر این نظر بود که داستان باید در یک نقطهٔ خاص، ناگهان از هم باز شود و شخصیت‌های موجود در آن باید معدود باشند اما به‌روشنی توصیف شده باشند. کلیتِ کنشِ موجود در نمایش نباید خیلی بغرنج باشد و همه چیز باید به‌شیوه‌ای منطقی آشکار شود؛ باید یک نقطهٔ شروع روشن و یک خاتمهٔ قطعی و مشخص وجود داشته باشد و در بین ابتدا و خاتمه نیز باید یک مسیر مستقیم داشته باشیم. او یک مسیر آرمانی را ترسیم می‌کرد که ما نیز دوست داریم زندگی شغلی‌مان به همان صورت پیش برود.

ما هرگز نمی‌توانیم با قاطعیت بگوییم که روابطمان با دیگران تا چه حدی از احساسات ما، از عشق ما، از فقدان عشق ما، از لطف و مهربانی ما و یا از کینه و نفرت ما سرچشمه می‌گیرد و تا چه حد از قدرت و ضعف در میان افراد تاثیر می‌پذیرد. نیکی حقیقی انسان -در کمال خلوص و صفا و بی هیچ‌گونه قید و تکلف- فقط در مورد موجوداتی آشکار می‌شود که هیچ نیرویی را به نمایش نمی‌گذارند.

قشنگ‌ترین آبی‌ای که دیدم، با یه‌کمی موج نقره‌ای

کافی است داستانت را طوری تعریف کنی که باورنکردنی به نظر برسد یا باورش آن‌قدر سخت باشد که شنونده چاره‌ای جز انکار آن نداشته باشد. واقعیت بعید، مفید است و زندگی مملو از آن، بسیار بیشتر از داستان‌های مزخرف‌ترین رمان‌هاست. هیچ رمانی نتوانسته به شانس‌ها و اتفاق‌های پرشماری که ممکن است در زندگی آدم رخ بدهد بپردازد، چه برسد به آنها که اتفاق افتاده‌اند و همچنان اتفاق می‌افتند. شرم‌آور است که واقعیت هیچ حد و مرزی نمی‌شناسد…

قاعده‌ی سی‌ودوم: همه پرده‌های میان‌تان را یکی‌یکی بردار تا بتوانی با عشقی خالص به خدا بپیوندی. قواعدی داشته باش، اما از قواعدت برای راندن دیگران یا داوری درباره‌شان استفاده نکن. به ویژه از بت‌ها بپرهیز، ای دوست. و مراقب باش از راستی‌هایت بت نسازی! ایمانت بزرگ باشد، اما با ایمانت در پی بزرگی مباش!

به این فکر می‌کنم که آیا دوستانم با همسران‌شان اتفاقاتی را تجربه می‌کنند که در زندگیِ ما وجود ندارد؟ یعنی کسی هست که آن‌چه ما نداریم را داشته باشد؟

وقتی وسواس ظاهرت را داری تمام سطوح منعکس کننده جهان توجهت را جلب می‌کنند

… حالا یادت باشد وقتی در رویاهای طلایی غرض شدی به طلب جیفه ی کثیف دنیوی پیش من نیایی!

داداش خجالت زده، تکیه داده بود به دیوار و گفته بود: « هنوز بزرگ نرفته از سرت بیرون؟» خوابیده فکر کرده بود: « چه می‌گوید؟ مگر می‌توان نقشی را که روی دیوار سیمانی کشیده می‌شود به این راحتی‌ها از بین برد؛آن هم نقشی که نه یکباره که نوا نوا همراهِ آهنگ نوای نیِ بزرگ توی ذهنش رفته بود. » - یعنی من ره هیچ وقت بخواهی؟ چه می‌دانست؛ شاید.

تقریبا زیاده از حد می‌دانم و تصورم این است که اگر کسی یک بار به این آگاهی مبتلا شود، دیگر به حال اول باز نمیگردد…

بدون سگ‌ها، چه تعقیبی می‌تواند باشد!

وقتی مردی واقعاً از زنی خوشش می‌آید، خیلی برایش مهم نیست که صورت حساب را تقسیم کنند یا نه. او هرگز نمی‌گوید: تو سالاد بوقلمون داشتی و من استیک، پس سهم تو می‌شود… اگر او زن را بپرستد که اصلاً حتی راجع به آن صورت حساب کذایی، فکر هم نمی‌کند. تنها چیزی که راجع به آن فکر می‌کند این است که آن زن را به دست بیاورد.

« در دوردست، کنج افق، درختان عریان و استخوانی سپیدار چون مردگانی برخاسته از گور با پنجه‌هایی افراشته ابرهای تیره را برای گشودن راهی به سوی آسمان صبحگاهی و گوهر دُردانه‌اش، آفتاب، می‌خراشیدند؛ تندباد زمستانی، اما، بیمناک از گوهرافشانی آسمان بر زمین، پیکرهای تکیده درختان را به زیر تازیانه‌های بی‏‌امان خود گرفته بود. آسمان هرازگاهی می‌غرید؛ آن غرش از خشم بود یا از درد؟ اشک‌هایش که تازه باریدن گرفته بود نشان از دردمندی‌اش داشت»

کسب‌وکار عشق شبیه به تانگو رقصیدنه. نامعقول، بی‌معنی و پر از زرق‌وبرق. اما تو مرد هستی و مردها باید کنترل را به دست بگیرن.

خیلی‌ها فکر می‌کنند که ستاره‌های آسمان، چشمک می‌زنند یا روشن و خاموش می‌شوند درحالی‌که به‌هیچ‌وجه چنین نیست. این فقط اثری است که تغییرات جوی و ناآرامی‌های آن در بیننده ایجاد می‌کنند؛ درست مثل وقتی‌که سطح آب حرکت می‌کند و ما سنگ‌های کف آب را تار و لرزان می‌بینیم یا درست برعکس، از زیر آب استخر نمی‌توانیم به‌طور دقیق ببینیم که چه چیزی در بالا و در کنار استخر حرکت می‌کند.

وقتی کسی را از دست می‌دهید، دلتان برای خاطرات عجیبش تنگ می‌شود. دلتان برای چیزهای کوچکش تنگ می‌شود، برای لبخندش، رفتارش، آنطور که توی تخت از این پهلو به آن پهلو می‌شد یا اینکه به خاطرش رنگ دیوارها را عوض می‌کردید.

« و رؤیاهات را همیشه حفظ کن خولیَن چون هیچ‌وقت نمی‌دونی چه زمانی ممکنه دوباره بهشون نیاز پیدا کنی. »

چیزهایی را که از کف میروند و باز نمیگردند، حق است که به خاطره تبدیل کنیم و در حافظه نگه داریم. اما نگذاریم که عشق، در حدِ خاطره، حقیر و مصرفی شود.

ماریا کاسارس به آلبر کامو شنبه شب، اول ژانویهٔ ۱۹۴۹ من اینجا هستم، « راضی» ، در حال صحبت با تو. « چهره به چهره» . فقط (از خوشحالی دلم می‌خواهد بخندم) حرف‌ها بسیار زیاد و بسیار غلیظ و بسیار انبوه است. اما نترس: تمام چیزهایی که در من تلنبار شده و وول می‌خورند، هم کهنه و هم نو، آشفته و درهم هستند و به‌نظرم مثل عصارهٔ مذاب پر از شیره‌اند و فکر نمی‌کنم ممکن باشد که یکهو از ذهنم ناپدید شوند. وای که می‌ترسم. من هم به‌طرزی وحشتناک می‌ترسم و کاشکی مرا ببینی که چطور خم شده‌ام تا این گنجی را که به‌تازگی کشف کرده‌ام حفظ کنم و پنهان نگهش دارم. به‌خیالم که متوجه بزرگ شدن ناگهانی‌ام بشوی. آن وقت کمتر خواهی ترسید. از طرفی، انگار این قضیه خیلی معلوم است. من اما می‌ترسم و نمی‌دانم چرا. اولین‌بار است که در زندگی‌ام وقتی کسی زیاد بهم نگاه می‌کند چشم‌هایم را پایین می‌اندازم.

با این واقعیت که مردها دوست دارند رابطه جنسی را زود به دست آورند و به آسان به دست آوردنش نیز عادت دارند تحریک نشوید.

معلم تاریخ ما، آقای شِریدَن به خیال خودش داشت به ما چیزهایی راجع به جنگ داخلی درس می‌داد. اما درس دادنش آن‌قدر یک‌نواخت و کسل‌کننده بود که فقط بهمان یاد می‌داد چه‌طور با چشم باز بخوابیم.

شما خودتان را می‌کشید و برایتان اهمیت ندارد باورتان کنند یا نه؛ چون دیگر زنده نیستید که شاهد تعجب یا پشیمانی اطرافیان که زودگذر هم هست باشید و نیز نمی‌توانید در مراسم تشییع و خاک‌سپاریتان که همه آرزو دارند به چشم خود ببینند، شرکت کنید. برای این که آدم دیگر مورد بدگمانی نباشد، خیلی ساده باید بمیرد.