
کریستوفر نوجوانی مبتلا به سندرم اوتیسم است. او به علت این بیماری خاص از درک مسایل عادی زندگی عاجز است، اما هوش فوقالعادهای دارد و دنیا را دیگرگونه میبیند. ماجرا با کشتهشدن سگی در همسایگی آنها آغاز میشود و کریستوفر سعی میکند قاتل سگ را با ابتکارات منحصر به فرد خویش بیابد.
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
میدونی چه حسی داره وقتی خودتو به سرنوشتت میسپری؟ یهجورایی بهت خوشامد میگه. دیگه نه دردی هست، نه ترسی و نه اشتیاق و آرزویی. مرگ، امید بود که داشت با این تسکین به وجود میاومد. بهزودی میتونستم ادوارد رو ببینم. ما تو اون دنیا به هم میرسیدیم، چون مطمئن بودم که خدا مهربونه، خدا هرگز اونقدری بیرحم نیست که ما رو از تسکین تو اون دنیا محروم کنه.
مردم عاشق زوم کردن هستند. …حین عکاسی درست مثل بچهها میشوند ، همه چیز را دو قسمت میکنند ؛ خوبها و بدها ، و از بدها عکس نمیگیرند.
آرزوها اگر اسب بودند،گداها سواره میرفتند.
باید طوری زندگی کنیم که انگار آزادیم. گرچه نمیتوانیم از سرنوشت بگریزیم، ولی باید با آن درگیر شویم، باید پیشامد سرنوشت مان را اراده کنیم. باید به تقدیرمان عشق بورزیم.
خارون گفت: تو و آگاممنون مثل هم و به یک اندازه قابل اغماض هستید. شماها صرفا بازیگر قصههای قدیمی هستید که کمابیش اهمیتتان با شیوههای دستورات روزگار بالا و پایین میشود. شما انسان هستید و نمیشود به تان گفت با اهمیت یا بی اهمیت. اما کسی مثل تو،آگاممنون،برای بشر علامت سوال است یا نماد است. درست همانطور که نیاد بشر برای تمام حیات هوشمند در سرتاسر کیهان علامت سوال است.
هیچ کس نمیتواند پاسخگوی نیاز عشق تو باشد. هیچ کس نمیتواند خلأ قلب تو را پر کند و شاید تنها خداست که قادر به انجام این کار است، اما هنوز هیچ کس نتوانسته راهی را برای کشاندن خدا به محضر پیدا کند…
قانون جاذبه شماره ۱۹ مردها این موضوع که تمایلات جنسی از کدامیک از اینها ناشی میشود را به طور غریزی حس میکنند، از اعتماد بهنفس یا نبود اعتماد به نفس. وقتی زنی تنها برای خشنود کردنش با او رابطه جنسی برقرار میکند، او میفهمد.
دلتنگی چه کشنده است، تلخی ای که عواطف بر جای مانده را تباه میکند.
وقت آزاد زیاد دارم. وقت آزاد باعث میشود آدمها فکر کنند تفکر باعث میشود مردم به شکل بیمارگونه ای متوجه خود شوند و درصورتیکه بینقص و بیچونوچرا نباشی، این در خود فرو رفتن منجر به افسردگی میشود. برای همین است که افسردگی دومین بیماری شایع جهان است ، بعد از خستگی چشم ناشی از تماشای سایتهای مستهجن اینترنتی.
هر اتفاقی هم که بیفتد، فراموش نکن که آدمی در این جهان هست که همیشه و هر لحظه میتوانی پیش او برگردی. روزی از ته قلبم تمام آنچه دارم و آنچه هستم را به تو بخشیدهام. تو قلبم را با خود خواهی داشت تا وقتی که من این جهان غریب را ترک بگویم، جهانی که دارد خستهام میکند. تنها امیدم این است که روزی تو بفهمی چقدر دوستت داشتهام.
رفتم توی حیاط. روت دنبالم آمد. « چرا میترسی؟» گفتم: « من نمیترسم. من هیچ وقت نمیترسم. » گفت: « آها. میگی پات هم مشکلی نداره. » گفتم: « از اون پا تا مغزم خیلی فاصله هست. » تعجب کرد. گفت: « معلومه. کی گفته نیست؟»
وقت آزاد زیاد دارم. وقت آزاد باعث میشود آدمها فکر کنند،تفکر باعث میشود مردم به شکل بیمار گونه ای متوجه خود شوند و در صورتی که بی نقص و بی چون و چرا نباشی،این در خود فرو رفتن منجر به افسردگی میشود. برای همین است که افسردگی دومین بیماری شایع جهان است،بعد از خستگی چشم ناشی از تماشای سایتهای مستهجن اینترنتی
82 سال عمر من نشان داد که بالاخره مردن امری است قطعی و حتمی برای همه، انگار شاگرد مدرسه ای بودم که از دنیا میرفتم و اگر این گفته بتواند مرا تبرئه کند بی میل نیستم اضافه نمایم که: در آن سن و سال هنوز هم حالت کنجکاوی و عشق به تلف کردن وقت در بازیهای بچگانه در طبیعتم وجود داشت. بله، و این وضع ادامه داشت تا این که بالاخره یک وقت فهمیدم دیگر بازی بس است.
تجربه بهترین معلم است.
ارزش و معنای زندگی انسانها در چیست؟
بررسی نقاط قوت شما نقاط قوت شما حیطههایی از زندگیتان هستند که در آن حسی قوی از عزتنفس دارید. شما واقعاً خودتان را دوست دارید و میدانید که در آن زمینه خوب هستید. اینها حیطههایی هستند که میتوانند بهتدریج ساخته شوند و در آنها حتی احترام به خودتان را بیشتر کنید.
ما باید از مقایسهی خودمان با بقیه دست برداریم. شخصیت هر شخص، منحصر به فرد و شرایطی که در آن قرار داریم، کاملا متفاوت است.
آن که زیاده از پیش بر من مهر ورزد همانا، یا بر من بد کرده و یا خواهد کرد.
به گل گفت: -خدا نگهدار! اما او جوابش را نداد. دوباره گفت: -خدا نگهدار! گل سرفهکرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت: -من سبک مغز بودم. ازت عذر میخواهم. سعی کن خوشبخت باشی. از این که به سرکوفت و سرزنشهای همیشگی برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست هاجوواج ماند. از این محبتِ آرام سر در نمیآورد. گل بهاش گفت: -خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من بیعقل بودی… سعی کن خوشبخت بشوی… #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل نهم
نمیفهمیدم این شصت هزار نفری که در این شهر ساکن بودند چگونه فکر میکردند؟ برای چه انجیل میخواندند؟ چرا دعا میکردند؟ برای چه روزنامه و کتاب میخواندند؟ از گفتهها و نوشتههایی که تا آن روز به آنها رسیده بود چه استفادهای میبردند؟ هنوز همان تیرهگیهای دماغی و همان دشمنی با آزادی که سیصد سال پیش دیده میشده است، در آنها وجود داشت.
« من» یا خودانگارهٔ ما را میتوان بهصورت یک بادکنک سوراخ در نظر گرفت که برای معلق ماندن در هوا مدام به هلیوم محبت بیرونی نیاز دارد و تا ابد به ریزترین سر سوزنهای بیتوجهی حساس است. ممکن است در ابتدا باور این مسئله که توجههای دیگران باعث سرخوشی ما و بیتوجهیشان باعث سرافکندگیمان میشود سخت و بیمعنی بهنظر برسد. ممکن است بهعلت آنکه همکارمان با بیحواسی با ما خوش و بش کرده یا تماسهایمان بیپاسخ مانده است خُلقمان تنگ شود و آنگاه که کسی نام ما را بهخاطر دارد یا سبدی از میوه برایمان میفرستد مستعد آنیم تا زندگی را ارزشمند بدانیم.
-خودت که میدانی… وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد. (#شازده_کوچولو ص19)
این تکه از مغز، دیرتر از تمام سلولها میمیرد. اینجا هم لایههای فراموشی است. صداهایی که ما میشنویم به اینجا که میرسد جذب این توده لیز میشود و ما آن را فراموش میکنیم، در حالی که همیشه توی کله ماست. اینجا پراز اعتقادات فراموش شده است، جای دفن شدن اسم کسانی که دوستشان داشته ایم ، بی آنکه بتوانم به یادآوریم که آنها چه کسانی بوده اند. هزاران سلول اینجاست که کارشان فقط خاکسپاری ست، خاکسپاری رویاهای ما
… گوش کنید. شاید چیز زیادی نداشته باشم، اما همینها را دارم. شاید برای پیدا کردن صورتم در عکس مراسم فارغ التحصیلی دبیرستان ذره بین لازم باشد. شاید نه خانواده داشته باشم، نه دوست و رفیق. بله، بله، همه ی اینها را میدانم. اما هرچند شاید عجیب به نظر برسد، چندان هم از این زندگی ناراضی نیستم. شاید علتش این شخصیت دو پاره ی من باشد که از همهی اینها کمدی خشن عادی ساخته است. نمیدانم. نه؟ اما دلیلش هر چه باشد، با آنچه هستم خیلی راحت کنار میآیم. دلم نمیخواهد هیچجا بروم. طالب هیچ تکشاخی پشت نردهها نیستم
کلام قابل تغییر است ولی صدا، همان صدا باقی میماند. درحقیقت، سختترین و اصلیترین کار را صدا انجام میدهد. پس چرا به فکر ساختن راه ارتباطی دیگری هستیم؟ همین که میتواند کافی باشد…
قانون جاذبه شماره ۷۰ به رفتار بد مردها جایزه ندهید.
هرچی پیرتر میشم،از آوردن زندگیهای تازه به این دنیا بیشتر لذت میبرم.
آدم وقتی تو به شرایطی قرار میگیره که تا اون موقع نبوده، تازه یه چیزایی از خودش میفهمه که تا قبل از اون فکر نمیکرده اون جوری باشه. تازه آدم میفهمه مثلا چقدر عوضی بوده ولی فکر میکرده عوضی نیست.
تو باعث میشی دلم بخواد آدم متفاوتی بشم اما اگه ندونم چطور اونی که تو میخوای بشم، چی؟ همهی اینا برای من جدیده و میخوام بهت ثابت کنم که خیلی برام اهمیت داری.
هنگامیکه روباه بی سروصدا حس میکند که در رفتار مرد یک جای کار میلنگد، آن را به روی مرد نمیآورد. تنها گفتوگویی که روباه بیسروصدا انجام میدهد، گفتوگوی ذهنی خودش است بر اساس آنچه که شنیده. همانطور که جانسون یکی از رییس جمهورهای قدیمی ایالات متحده، گفته است: آدم باید بداند کی دهانش را ببندد.
حالا که اینترنت داریم دیگه نمیتونیم بگیم « تو هنوز هیچی ندیدی» چون همه، همهچیز رو تازه سن ۱۲ سالگی دیدن.