خوندن هر کتاب جدید مثل این می‌مونه که یه راز عظیمو خونده باشی

- خاطرات صددرصد واقعی یک سرخ‌پوست پاره‌وقت
- شرمن الکسی
بازی نویسنده را حدس بزن
تقویم مطالعه ۱۳۹۷ X
خرداد
تیر
مرداد
تقویم مطالعه شما
ثبت نام کنید یا وارد سایت شوید
عنوان تاریخ چند صفحه خوندی تا صفحه

از دست دانیل عصبانی بودم. از دست مادرم عصبانی بودم. از تمام دنیا عصبانی بودم. و برای اولین بار در عمرم آرزو می‌کردم که ای کاش با دختری دوست بودم. مثلا با آنا_زوفیا شولتسه _ وترینگ. با دختری که بتوانم سرم را ببرم نزدیک سرش و باهاش پچ پچ کنم و بخندم. با دختری که بتوانم کنارش روی علف‌های خشک دراز بکشم و همه چیز را برایش تعریف کنم؛ قضیه ی گیزلا و اردک ماهی و این که تمام کسانی که سرطان دارند آخرش می‌میرند.


مردم زیر بار نبوغ خم می‌شوند، دشمنش می‌دارند،می کوشند به او تهمت بزنند و محکومش کنند. زیرا نابغه همه ی موفقیت را به خود جذب می‌کند و با کسی قسمت نمی‌کند. ولی اگر استقامت نشان دهد همه جلویش تا کمر خم می‌شوند و تعظیمش می‌کنند. اگر مردم نتوانند نابغه را زیر لجن دفن کنند زانو زده و او را می‌پرستند.


"من هنوز هم خوشگلم؟ زود بگو دیگه."
با تموم عشقم توصیفش کردم.
"لباس‌هام بهم می‌آد؟"
به توصیفم ادامه دادم.
"عطری که زدم بوش خوبه؟"
این شطرنج عشق رو هر دو چندین‌بار از نظامی گنجوی خونده بودیم و خوب هم بلد بودیم. برای همین حرکت به حرکت بازی رو ادامه دادیم.


تو رفتی و دیگه خبری ازت نشد. قهر کردن شاید نشونه‌ی عشق باشه ولی نه برای دوازده سال.


هوا داشت تاریک می‌شد ولی من و شکوره انگار تا ابد قصد ترک اون خونه رو نداشتیم. نمی‌خوام بگم دل خیلی وسیع و پاکی دارم اما اگه تو دوازده سال گذشته اون دخترای زیبای تفلیس که دست از سرم ورنمی‌داشتن، اون زنایی که تو مهمون‌خونه‌های بغداد خودفروشی می‌کردن، اون بیوه‌زنایی که تو ممالک عجم و ترکمن مستأجرشون بودم و این روسپی‌های روس و عرب که تو کوچه پس‌کوچه‌های استانبول فراوون‌ان رو بغل می‌کردم شاید تحریک می‌شدم، ولی نه حالا که شکوره‌ی عزیزم رو بغل کرده بودم.
از کوچه‌های گرم و سوزان عربستان تا سواحل خزر، از بغداد تا شرقی‌ترین شهرهای عجم، هیچ‌وقت نشد که به زنی دل ببندم یا حتا ازش خوشم بیاد چون تموم این مدت فقط یه زن تو ذهن من جا داشت: شکوره.


برای هر زن بسیار طبیعی است که درست در آن لحظه ای دچار تردید شود که شور عشق و شیدایی وی را به سوی سقوط می‌کشد و سعی می‌کند قلب کسی را بیازماید که باید آینده ی خود را تقدیم او کند.


"سوفی عزیزم ، با اون ایمان و باورت ، با خوش بینی به ذات آٔدما ، کاملا کور شدی!"


حس می‌کرد که زیادی حرف می‌زند. می‌خواست بگوید که فقط دوست دارد چشم انتظار چیزی باشد. این که فقط می‌خواهد لبخند بزند ، بدون اینکه نیازی باشدبه این فکر کند کدام عضله برای لبخند زدن استفاده می‌شود.


"من نمی‌خوام نگات کنم موقع رفتن ادوارد. وقتی از جلوی چشمم دور می‌شی ، چشمامو می‌بندم و تورو تو ذهنم تصور می‌کنم"


در میان یک زندگی پر مشقت و یکنواخت مصیبت هم خود جشنی است و آتش سوزی مایه تفریح، همچنان که در یک چهره بی رنگ جای زخم حکم زینت و زیبایی دارد.


بازم نشون بده