با هم رمان بخونیم

تو ناولر میتونین به رمان‌هاتون امتیاز بدین، براشون نقد و نقل‌قول بنویسید‬
کتابخانه مجازی خودتون رو بسازین و دوستای کتابخون پیدا کنین
بهمن
اسفند
تقویم مطالعه شما
ثبت نام کنید یا وارد سایت شوید
عنوان تاریخ چند صفحه خوندی تا صفحه

پس، نباید به حال پیشخدمت هتل و رستوران تاسف خورد. گاهی که در رستورانی نشسته اید و نیم ساعت پس از ساعت تعطیل هنوز مشغول غذا هستید، حس میکنید پیشخدمت خسته که در کنارتان ایستاده حتماً پیش خود به شما ناسزا میگوید. اما اینچنین نیست. او در حالی که نگاهتان میکند نمیگوید که "چه آدم پرخوری است" بلکه میگوید "روزی که پول کافی پس انداز کرده باشم منهم از همین شخص تقلید خواهم کرد." وی به فکر نوعی لذت و خوشی است که کاملاً آنرا درک میکند و میستاید. به همین جهت هم پیشخدمتها به ندرت سوسیالیست میشوند، و اتحادیه مفید و کارآمدی هم ندارندو همگی روزی دوازده ساعت کار میکنند- حتی در کافه‌های زیادی هفته هفت روز و روزی پانزده ساعت مشغول کار هستند. اینان "خود گنده بین" اند و چاکرصفتی را هم از مقتضیات کار خود میدانند.


براثر این تحولات گردبادی به هوا خاسته که حتی دامن قبای زربافت شاهزاده‌ها و کشیشان اعظم را نیز بالا می‌زند، طوری که از زیر این بالاپوش، چاق یا لاغر بودن پاهای صاحبان آنها عیان شود، پاهایی به مانند پاهای بقیه انسانها. معلوم می‌شود که در آسمان‌ها نیز خبری نیست. افشای این راز سربسته همه را به خنده انداخته است.


هر تلاشی سرانجام نتیجه می‌دهد و هر ناکامی و شکستی در زندگی، در نهایت، معنا پیدا می‌کند.


در میان ما حتی یک نفر هم یافت نمیشد که چشم انتظار زاده شدن باشد. ما از سختی‌های هستی، آرزوهای برآورده نشده و بی عدالتی‌های مقدس جهان، هزارتوهای عشق، جهل والدین، حقیقت مرگ و بی تفاوتی‌های شگفت انگیز زندگان در میان زیبایی‌های ساده و بی آلایش جهان منزجر بودیم. از بی رحمی انسان‌ها که تمامی شان کور به دنیا میآیند و تنها اندکی از آنها دیدن را می‌آموزند وحشت داشتیم. .


معرفی یک رمان

جنگل نروژی

"پیش بینی ترکیب لیست رمان های پرفروش آمریکا و بریتانیا آنقدرها هم سخت نیست: یکی دو رمان کارآگاهی اینجا، دو سه داستان کارآگاهی آن طرف و خب، همیشه چندتایی رمان عاشقانه. این وسط یک نفر هست که هر دو سه سال سر و کله اش پیدا می شود و این نظم مقرر و ریتم مکرر را به هم می زند؛ یک نفر که تا سی سالگی یک خط هم ننوشته بود؛ یک نفر که کتاب هایش پرند از تنهایی و افسردگی و وسوسه پایان ناپذیر خودکشی. موراکامی با چند رمان اول خود به شهرت رسیده بود. ولی همه اینها دربرابر موفقیت “جنگل نروژی” هیچ بود. این کتاب فقط در ژاپن ده میلیون نسخه فروخت و کار به جایی رسید که موراکامی به دنبال اندکی آرامش و دوری از شهرت ناچار شد ژاپن را ترک کند. موراکامی، آگاهانه و برای جلب نظر خواننده های ژاپنی که علاقه ای به رمان های سورئالیستی نداشتند، “جنگل نروژی” را در فضایی کاملا واقعگرایانه نوشت. کتاب، داستان یک زوج جوان است که بعد از خودکشی دوست مشترکشان، با تنهایی، ترس و وسوسه خودکشی دست و پنچه نرم می کنند؛ بعد از جنگل نروژی، موراکامی که حالا رگ خواب خواننده های ژاپنی را به دست گرفته بود، آرام و با احتیاط آنها را با خود به دنیای غیرواقعی، غیرمنطقی و غیرقابل توضیح خودش کشاند و موفقیتش را با رمان هایی مثل “کافکا در ساحل”، “ماجراهای پرنده کوکی”، و ” ۱Q84″ ادامه داد. موراکامی موقع نوشتن درست مثل یک آشپز ژاپنی رفتار می کند. او از هنرنمایی بیهوده پرهیز می کند، عقب می نشیند، و به جای پررنگ کردن امضایش اجازه می دهد غذا همان طور که هست، خام و برهنه جلوی چشم های مشتری عرضه شود. همه رمان های موراکامی با یک اتفاق شروع می شوند: چیزی گم می شود. این ابتدایی ترین کلیشه ادبیات کارآگاهی است. اینکه قهرمان همیشه در جستجوی چیزی یا کسی است. به این ترتیب موراکامی همیشه از یک نقطه ساده و واضح و ملموس شروع می کند. از یک گمشده. ولی همین که جستجوی قهرمان شروع می شود، یک دفعه زمین دهان باز می کند و قهرمان را فرو می کشد به دنیایی غیرقابل فهم و غیرمنطقی. همه این ویژگی ها را که کنار هم بگذاری، راز موفقیت موراکامی کم کم آشکار می شود. او در تمام کارهایش، مثل یک بندباز ماهر، توازنی عجیب برقرار کرده. توزان بین سادگی و شگفتی، بین یاس و امید، بین حزن و طنز یا به قول خودش توازن بین چندلر و داستایفسکی. در تمام این سال ها مخاطبین او، بی آنکه بدانند، قهرمان های داستان هایش بودند؛ همگی ساکنین سر به زیر شهرهای بزرگ؛ بی نام، بی رنگ، بی چهره. شاید رمز موفقیت موراکامی همین است. او روایتگر بی سر و صدای افسانه ی ماست؛ روایتگر نبرد پایان ناپذیر آدم های معمولی با شهری که می خواهد آنها را، مثل سوکورو تازاکی، به قطعه ای بیرنگ و بی چهره تبدیل کند. به یکی دیگر از چند میلیون نفری که هر روز در خیابان هایش قدم می زنند."

منبع : ‌کتابیسم

چقدر زمان لازم است تا بوی کسی را که دوست داریم، از یاد ببریم؟ چقدر باید بگذرد تا دیگر دوستش نداشته باشیم؟
کاش کسی به من ساعت شنی می‌داد؟


برایم قابل درک نبود. نمی‌توانستم مردی را که در ابراز علاقه خسّت به خرج می‌داد و جلو شور و هیجانش را می‌گرفت درک کنم. یعنی نباید احوالات درونی مان را بروز بدهیم، مبادا ضعیف به نظر برسیم؟ من که نمی‌فهمیدم. در خانه من بوسه و نوازش جزئی از زندگی بود.


واقعیت از میان آشفتگی و تضاد خلق می‌شود و اگر این عناصر را نادیده بگیری،دیگر از واقعیت حرف نمی‌زنی.


در یک روز سرد ابری زمستان 1975 در دوازده‌سالگی شخصیت من شکل گرفت. دقیقا آن لحظه به یادم مانده، پشت چینه‌ی مخروبه‌ای دولا شده بودم و کوچه‌ی کنار نهر یخ زده را دید می‌زدم. سال‌ها ازین ماجرا میگذرد، اما زندگی به من آموخته است آنچه درباره‌ی از یاد بردن گذشته‌ها می‌گویند درست نیست. چون گذشته با سماجت راه خود را باز می‌کند. حالا که به گذشته باز می‌گردم، میبینم تمام این بیست و شش سال به همان کوچه‌ی متروکه سرک کشیده‌ام. . .


اتاق کمی تاریک و پر از گردو خاک ، با مجسمه‌های نیم تنه ای که از بالای قفسه‌های بلند به پایین زل زده بودند، صندلی‌های راحت، کره هایی که نقش کشور‌های مختلف دنیا روی آن دیده میشد و بهتر از همه انبوه کتاب هایی که می‌توانست همراه آن‌ها به هر جا که دوست داشت سفر کند، آن کتابخانه را تبدیل به دوست داشتنی‌ترین مکان برای جو کرده بود. . .


بازم نشون بده