نقل قول هفته
من یه سال آزگار او را دوست داشتم و به خدا قسم که هیچ وقت هیچ وقت حتی تو فکرم هم با او ناراست نبودم او با این کار تحقیر و مسخره ام کرد - باشه! اما اون به من ضربه زده عشقم را جریحه دار کرده من… من دوستش ندارم برای اینکه من فقط میتونم کسی رو دوست داشته باشم که سخاوتمند فهیم و شریف باشه چون خودم این طور هستم و او لیاقت مرا نداره - خوب بذار اون هر جور میخواد باشه! اون خوب عمل کرد اگر با رسیدن به او ناامید میشدم وضع از این بدتر میشد. اگر او را آن طور که بود میشناختم… حالا دیگه همه چیز تمام شده! اما کی میدونه دوست مهربان من؟ انگشتانش را دور انگشتانم محکم کرد و ادامه داد کی میدونه؟ شاید این عشق من یک سراب بود یک بازی خیال شاید تمام این ماجرا بیهوده آغاز شد چون هیچ وقت اجازه نداشتم از پیش مادر بزرگم پا فراتر بذارم شاید این او نبود که من باید دوست میداشتم - شاید یکی دیگه رو، متفاوت با او که دلش برای من بسوزه باید دوست داشتم و… و… نه، بیا ولش کنیم فراموشش کنیم
از رمان
شبهای روشن
انتخاب شده توسط :
🌻7889
کتابهای هفته
شبهای روشن
کمی دورتر، زنی که به میلههای نرده تکیه داشت به آب تیره کانال خیره مانده بود. کلاه زرد رنگ زیبایی بر سر و شنل کوتاه و سیاه رنگی بر شانه داشت. با خود فکر کردم:‹‹ دختر جوانی است که مطمئنا موهای سیاهی دارد.›› ظاهرا صدای قدمهایم را نشنید. وقتی با نفس حبس شده و قلبی که به شدت میزد از ...
با من بمان
آن شب را به خاطر آور
آن شب صبحفام، شبی که روشناییاش چشم را خیره میکرد
نه، شب نبود
روزترین شب عمرم در کنار تنها تسکین دردهایم
هم او که مرا با خود به سرزمینی ناشناخته برد
هم او که همانند قیس مجنون مرا به وادی کوه و بیابان کشید
آری، او بود و من بودم، شب بود و روز بود
آسمان پر از خورشید و ستاره
همه ...
مثل پر
نگاه سودابه به روی همان جمله ماند... خیره به تکتک کلمههایش... قطرات عرق روی سر و صورتش نشستند... بدنش گر گرفت... چشمهایش پر شدند... خالی شدند... خطی خیس روی گونهاش راه باز کرد... آخر خط قطره شد و روی کاغذ افتاد... روی جمله آیدا شدم... آیدا لغزنده شد... کش آمد... سودابه دست روی جوهر روان شده کشید... آیدا ویران شد...
دری و بره سیاه کوچولو
من بتمن نیستم. دری قهرمانم!
هم زورم خیلی زیاد است، هم سرعتم، هم خیالبافیهایم!
اما چیزی که دری واقعا بهش احتیاج دارد، این است که یاد بگیرد کتاب بخواند.
ثبت نام
به کمال رسیدن در هر قلمرو، غیر قابل تحمل و بسیار غمانگیز است. من شخصا داشتن نقص را در چیزها ترجیح میدهم.
من شما را غیر از آنچه که هستید نمیخواهم. جاستین، و هیچگونه تغییری را نه در هیچ جای وجودتان، نه در یک کک و مک چهرهتان نه در یک سلول از مغزتان تحمل نخواهم کرد.
در حقیقت مگی برای او ساخته شده بود. زیرا او خود، مگی را ساخته بود. سالها او را در روح و جانش تراشیده و صیقل داده بود. بی آن که هرگز دلیل آن را بداند. مگی گناهِ او، گلِ سرخِ او و آفرینشِ او بود. رویایی که هیچگاه از آن رهایی نمییافت، هرگز تا هنگامی که جان در بدن داشت.