ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب جاودانگی
جاودانگیمیلان کوندرامیلان کوندرا

رمان جاودانگی آخرین اثر میلان کوندرا است.این اثر سرشار است از اندیشه و کند و کاو درباره عشق، سرشت انسان، و تنهایی و بیگانگی و دردهای حیات اجتماعی او. در یک کلام پدیده‌ای است شگرف در شیوه رمان نویسی معاصر.

زندگی، بخت‌آزمایی عظیمی است که در آن، فقط شماره‌های برنده را می‌توان دید.

انزوای افراد در حال مرگ، دوسویه است. بیمار خود را از زنده‌ها جدا می‌کند، نمی‌خواهد با آشکارکردن ترس‌ها یا افکار خوفناکش، خانواده یا دوستان را به ورطه‌ی وحشت خود بکشاند. اما دوستان خود را عقب می‌کشند، احساس ناامیدی و دستپاچگی دارند، تردید در گفتار و کردارشان نمایان است و میلی به بیش از حد نزدیک‌شدن به چشم‌اندازی از مرگ خود ندارند.

زمان یک دام است،و من در آن گرفتار شده ام. باید نام پنهانی و تمام گذشته‌ام را به دست فراموشی بسپرم. حالا نامم اُفرد است، و اینجا همان جایی است که در آن زندگی میکنم.

چرا ناامیدان، دوست دارند که ناامیدی‌شان را لجوجانه تبلیغ کنند؟ جرا سرخوردگان مایلند که سرخوردگی را یک اصل ِ جهانی ازلی ابدی قلمداد کنند؟ چرا پوچ‌گرایان، خود را، برای اثبات پوچ بودن ِ جهانی که ما عاشقانه و شادمانه در آن می‌جنگیم، پاره‌پاره می‌کنند؟ آیا همین که روشنفکران بخواهند بیماری‌شان را به تن و روح ِ دیگران سرایت کنند، دلیل بر رذالت ِ بی حساب ایشان نیست؟ من هرگز نمی‌گویم در هیچ لحظه‌یی از این سفر ِ دشوار، گرفتار ناامیدی نباید شد. من می‌گویم: به امید بازگردیم. قبل از آنکه، ناامیدی، نابودمان کند.

مدتها طول میکشد که ذهنمان را قانع کنیم تا بپذیرد کسی که هر روز او را می‌دیدیم و وجودش جزئی از وجودمان بود، برای همیشه از پیشمان رفته. برق چشم‌های عزیزش خاموش شده است و طنین صدای آشنا و گوش نوازش برای همیشه ساکت شده و دیگر آن را نخواهیم شنید. اینها افکار نخستین روزهای مرگ عزیز از دست رفته است، اما با گذشت زمان، نحسی واقعیت آشکار و بعد، تلخی غم واقعی آغاز می‌شود.

رختخواب بهترین دوست ماست. او فکر کرد، فقط رختخواب، رختخواب عالی‌ترین چیز است. فقط رختخواب هست که مزه تلخ شکست را از بین می‌برد.

« میدونی ، من فکر می‌کنم یک کمی با اغلب مردم فرق دارم. اگه آدم جور دیگری تخلیه بشه…» مرد جوان با اشاره سر گفت: « بله ، همین‌طور است که می‌گویید. اگر آدم جور دیگری باشد محکوم به این است که تنها بماند. آنها با آدم بد می‌شوند.

کتابم را قاپیدم و بازش کردم. می‌خواستم بویش کنم. لعنت بر شیطان. می‌خواستم ماچش کنم. آره، ماچش کنم. درسته. من کتاب بوسم. شاید یک جور انحراف باشد، شاید هم یک کار احساساتی و خیلی هوشمندانه.

بدبختی دیگر این است که استراتژی به حداقل رساندن حسرت‌ها تنها تضمینی است به رنج حداکثری.

تنهایی و خلوت را دوست داشت: به شرط آنکه مرد کنارش باشد.

وقتی متوجه آمدنش شدم، ناخودآگاه لبخند زدم و او هم در جواب لبخند زد، به همین سادگی، ساده و پیچیده. بیش‌ترِ چیزها همین‌طور هستند. دیدم بعد از زنگ دوم دنبالش می‌گردم و بعد از زنگ سوم و چهارم هم همین‌طور. حتی احساس نمی‌کنم این کار را اختیاری انجام می‌دهم. می‌خواهم او را ببینم، ساده، پیچیده.

بلقیس گوش به خطر دارد. آن را حس می‌کند. موج زلزله را، مادیان تیزهوش، پیش از رویداد درمی‌یابد.

ما باید پریشانی، نومیدی، نگرانی و ناراحتیِ درونی افرادی را پیش خودمان مجسم کنیم که از نگاه بیرونی فقط عصبی به‌نظر می‌رسند. ما باید در موقعیتی که اصلاً انتظارش نمی‌رود نیز دلسوزی کنیم: یعنی نسبت به کسانی که ما را بیش از همه آزار می‌دهند.

زنان استعدادی تقلید ناپذیر دارند، بدون اینکه کلمه‌ای دلنشین بر زبان آورند، می‌توانند به راحتی احساسات دورنی خود را بیان کنند.

ما صرفاً به این دلیل ساده رنج می‌بریم که رنج بردن از لحاظ زیست‌شناختی مفید است. این انتخاب طبیعت برای تشویق به تغییر است. ما طوری تکامل یافته‌ایم تا همیشه در درجه‌ای از نارضایتی و تردید نفس زندگی کنیم، چون این موجود با نارضایتی و تردید نفس خفیف است که بیشترین تلاش را برای نوآوری و بقا انجام خواهد داد. ما طوری تنظیم شده‌ایم که از داشته‌هایمان ناراضی باشیم و تنها به آنچه نداریم، راضی شویم. این نارضایتی مداوم، گونهٔ ما را در حال جنگ و تلاش و ساخت و فتح نگه داشته است. پس درد و رنج ما ایراد تکاملی نیست؛ یک ویژگی انسانی است.

همیشه کسانی وجود داشته‌اند که به دلیل نداشتن شرم و آبرو، توانسته‌اند شکم خود را پر کنند؛ اما ما، مایی که جز این تکه کوچک آبرو که لایق آن هم نیستیم، چیز دیگری نداریم، بهتر است دست‌کم نشان دهیم می‌توانیم هنوز هم برای گرفتن حق‌مان مبارزه کنیم.

آدم باید خیلی ذلیل باشد که حسرت سال‌های به خصوصی از عمرش را بخورد. ماها می‌توانیم با رضایت خاطر پیر شویم. مگر دیروز آش دهن سوزی بود؟ یا مثلا پارسال؟ عقیده ات غیر از این است؟ افسوس چه را بخوریم؟ ها؟ جوانی؟ ما هرگز جوان نبودیم!

« هیچ‌کس نباید وارد شود. هیچ‌کس نمی‌تواند. هیچ‌کس حتی اگر بخواهد، موفق به این کار نمی‌شود. کتابخانه از خود دفاع می‌کند، با بی‌کرانگی‌اش مثل حقیقتی که در خود جا داده، و با فریبکاریش مثل ضلالتی که در خود محفوظ نگه داشته. آنجا در عین حال که هزارتوی روحانی است، هزارتوی دنیوی هم هست. ممکن است وارد شوی و بیرون نیایی. امیدوارم از قواعد صومعه پیروی کنید. »

او مرتکب جرم اصلی شده بود، جرمی که حاوی دیگر جرم‌ها بود. اگر هم قلم روی کاغذ نبرده بود، بازهم مرتکب آن شده بود، نام آن جرم اندیشه بود.

در زندگی هرکس یک جا هست که از آن بازگشتی در کار نیست. در موارد نادری نقطه ای است که نمیتوان از آن پیشتر رفت. (همان وقت که عقربه‌های ساعت در درون روحت از حرکت باز می‌ایستد) وقتی به این نقطه برسیم، تنها کاری که میتوانیم بکنیم این است که این نکته را در آرامش بپذیریم. دلیل بقای ما همین است.

اما در اعماق دره‌هایی که شیبشان رو به شرق است آسمان چهره عوض می‌کند و خورشید رذل پیر، مثل یک کارمند وظیفه شناس، باز می‌گردد.

رمان تندیس (این رمان را حتما بخوانید) نظرات عده ای از خوانندگان رمان تندیس: برگرفته از برخی از مجلات و روزنامه ها: این کتاب یک رمان ساده نیست. مثل خود زندگی می‌مونه. که فکر می‌کنم به جای خوندن این کتاب باید اونو زندگی کرد. درک کرد. کاش می‌شد این کتاب را فیلم کرد تا همه ببیند. افسانه واحدی. (کارشناس جهانگردی) من با خواندن این کتاب فهمیدم. عشقی در زمین جاریه… عشقی که خدا به خاطر ان به بنده اش احسن الخالقین گفت. عالی بود این کتاب واقعا ممنونم خانوم سیفی مریم حقی (لیسانس زبان) این کتاب به من اموخت هر قدر ادما جلوی من خودشون و قدرتشون را به رخ بکشن قدرت بلاتری از من حمایت می‌کنه. من برعکس همیشه زندگی ام ،راه درست عشق را در این کتاب دیدم. نمی‌دونم چرا تا حالا کور بودم. عصمت صادقی (کارشناس تاریخ) خانوم سیفی تو چیزی را بهم دادی که بهش احتیاج داشتم اینه که من مدیون تو شدم. خدا این کتاب را سر راهم قرار داد تا من که ادم لجبازی هستم و هرکسی نمی‌تونه منو با حرف یا با عمل از کاری که می‌کنم و حرفی که می‌زنم و نظرم برگردونه. ولی هنوز موندم تو و کتابت با من چکار کردید زینب محمدی (لیسانش شیمی) تندیس محشر بود. من تندیس را نخوندم همه را به وضوح دیدم خانوم سیفی کتابت بهترین هدیه رو که هیچ کس نمی‌تونست بهم بده رو داد فهمیدم یه جور متفاوت از دیگران نگاه کردن چقدر لذت بخشه. اینکه همیشه خدار ا در همه لحظه هات ببینی… شهلا موسوی (خانه دار) داستان چون واقعی بود خیلی به دلم نشست چون همه رو تو زندگی واقعی می‌بینم. این کتاب برام نماد صبر و پایداری در مقابل مشکلات بود مریم فیضی (ارشد جامعه شناسی) تندیس نشانگر واقعیت زندگی امروزه و نمادی از پاکی و صداقت و یکرنگیه. صبا زمانی (لیسانس زبان) به نظر من تندیس عالی، جذاب و شیرین بودراه رسیدن به ارامش و توکل را خوب به تصویر کشیده بود سمیه طاهری (فوق دیپلم الترونیک) تندیس داستان ادمیان است که در پستی و بلندی مشکلات در گیر است و همچون تندیس در پس حوادث زندگی اش صیقل خورده و در این مسیر دست مهربان خدا همیشه همراه او بوده و او را به کمال رسانده کتاب داستان قوی دارد و شخصیت پردازی ان عالی است. سمانه میزایی (فوق لیسانس زبان فرانسه) تمام ابعاد زندگی انسانی از نظر غم شادی دلواپسی و نگرانی دوستی اضطراب تنش و تمام دغدغه‌های زندگی و مهمتر از همه امید و هیجان را تونستم در این کتاب پیدا کنم. در ضمن نام یاد و نقش خداوند در زندگی شخصیت‌های تندیس کاملا ملموس و نمایان بود. امیدوارم این اثارا ارزشمند بیشتر چاپ شوند و در اختیار خواننده گان قرار گیر ند اعظم و سحاق (دانشجوی معماری) تندیس واقعا تندیسه نمادی از شک و ایمان و مفهوم واقعی خدا و عشق وانسان. شروین افشار (دکتر دارو ساز) کتابی ملموس و مفهومی. داستان زندگی که خواننده را فکر وامیدراه که شخصیت‌های کتاب از کجا به کجا رسیدند اموزنده و جذاب وکه باعث ترغیب انسان به تحمل سختی و راهگشای رههای بهتر زیستن می‌کند. لیلا سیفی (لیسانس مدیریت جهانگردی)

شاید بزرگترین #خشم‌ها و #سرخوردگی‌ها از بی کاری نیست، از نداری نیست، از بی آینده بودن نیست: از احساسِ نداشتن #فرهنگ است زیرا آدم میان فرهنگ‌های متفاوت، نمادهای سازش ناپذیر، چهار شقه شده است. چگونه می‌توان وجود داشت اگر آدم نداند در کجا قرار گرفته است.

من هرگز مبل بنفشم را برای مدتی طولانی تنها نخواهم گذاشت. کتاب‌های زیادی منتظرند تا خوانده شوند، خوشی‌های زیادی منتظرند تا کشف شوند، شگفتی‌های زیادی منتظرند تا آشکار شوند.

ایزابلا. چه خواهی ای نیکمرد؟ نقاش. عدالت، بانوی من. هیرونیمو. ای مسکین زیاده خواه! آن خواهی که در دنیا نزید! همه معادن ِنکاویده را گر بدهی مثقالی از آن، سودا نتوانی کرد! گوهریست بس بی بها. تو را می‌گویم خداوند، همه عدالت را بدست خویش گرفته است، و هیچ عدالتی در زمین راه می‌نیابد مگر آنک کز سوی وی آید.

زمانی که بدانید هر مفهومی در جهان هستی نسبی‌ست قضاوت‌های اولیه را کنار می‌گذارید و حقیقت را به درستی می‌پذیرد. شاید پذیرش منطقی و درست حقیقت اولین قدم در لذت بردن از شرایط موجود باشد.

همیشه روز هایی است که انسان در آن کسانی را که دوست می‌داشته بیگانه می‌یابد…

یکی از درس‌های شگفت‌انگیز تاریخ اواخر قرن بیست این بود که کمبود غرور واقعاً معضل است. فرهنگِ پیشرفته در حق غرور ملی زیادی سخت‌گیر بود. این مسئله باعث نشد غرور از بین برود، فقط آن را توسعه‌نیافته و سرگردان رها کرد. تمایل به احساس غرور نسبت به جامعه‌ای که در آن هستیم، به‌خودی‌خود، غریزهٔ طبیعی و خوبی‌ست. شایستهٔ توجه هنرمندان است. وظیفهٔ هنر لزوماً یا صرفاً محکوم کردن بدترین نقص‌های جامعه نیست؛ باید قابلیت ما در غرور را هم هدایت کند. البته اگر بر چیزهای بی‌ارزش یا احمقانه تمرکز شود غرور می‌تواند خطرناک و نفرت‌انگیز باشد (« ما ملت بزرگی هستیم، چون منابع آهن زیادی داریم» یا « چون سفیدپوست‌ایم»). باید این انگیزهٔ طبیعی را در هوشمندانه‌ترین و ارزشمندترین مسیرها هدایت کنیم. غرور جمعی مهم است، چون در مقام فرد چیز چندانی برای افتخار کردن وجود ندارد. آن نقص روان‌شناختی که بسیار احتیاج داریم هنر در آن یاری‌رسان ما باشد این است که از نظر ذاتی تا حدی ناچاریم به چیزی جمعی مفتخر باشیم، اما نمی‌دانیم آن چیز چیست.

نفوذ در تاریکی دل او امکان نداشت. چنانش نگاه می‌کردم که انگار به قعر پرتگاهی افتاده است و خورشید بر آن نمی‌تابد.

مدرسه ما روح داشت معلممان این را به ما گفت هفتاد سال پیش وقتینمایش داشت شروع میشد او ناپدید شد دوست من این نقش را دارد ولی مثل این که خیلی در نقش حود غرق شده

« اگر اثری از خرد در من باشد، به این دلیل است که می‌دانم چگونه سخت‌گیری کنم. »

چه‌طور ممکن بود که یک بچه دامبولیِ سرخ‌پوست یک تکه‌ی کوچولو از قلب پنه‌لوپ را به چنگ بیاورد؟ خب، رمز کار من چه بود؟ من سر و وضعم، حرف زدنم، رویابافی‌ام و طرز راه رفتنم با بقیه فرق داشت. من نو بودم. اگر بخواهید به مساله صرفا از زاویه‌ی زیست‌شناسی نگاه کنید باید بگویم من نمونه‌ی هیجان‌انگیزی بودم که به مجموعه‌ی ژن‌های ریردان اضافه شده بودم.

بعد از ده سال جدایی، هر یافتنی، گم کردن دیگری است.

در این ددنیای پر آشوب میتوان زنده ماند و عمر طولانی کرد، بشرط آنکه انسان بداند چگونه زندگی کند.

گاهی بازگشت از دنیای خیالی خودساخته اش چنان طاقت فرسا بود که گویی قرار بود از قطاری در حال حرکت بیرون بپرد. باید به محض شنیدن صدای سوت قطار یا صدای فش و فش بخار از کوه المپ، فرود می‌آمد و تن به حقارت حملِ چمدان‌های سنگین مسافران می‌داد. از دست بانوان مسافری که بی هیچ ملاحظه ای سر می‌رسیدند و مزاحم افکارش می‌شدند، عصبانی بود. اغلب بزرگ منشی به خرج می‌داد و بی ملاحظگی شان را به رویشان نمی‌آورد. ادای جوان‌های باحیا را درمی آورد به خصوص وقتی پای انعام گرفتن در میان بود.

طبیعیه که آدم برای دوستش گریه کنه اما جون سالم به در بردن خوشاینده یا بهتر از اون حضور کنار پیکر بی‌جان دوست به جای پیکر بی‌جان خود، توان نگاه کردن به پرتره‌ی تموم‌شده‌ی اون و گفتن قصه‌ش، حمایت و تسلای ماترکش. وقتی دوستات می‌میرن، بیش‌تر آب می‌ری و تنهاتر می‌شی، اما در همون حال پیش خودت حساب می‌کنی، « یکی دیگه هم رفت. زندگی همه‌شون رو تا لحظه‌ی آخر می‌دونم، من تنها کسی‌ام که می‌تونه قصه‌ی زندگی‌شون رو بگه. اما زمانی که من بمیرم کسی شاهد مرگم نخواهد بود یا نمی‌تونه تمام قصه‌ی زندگیم رو تعریف کنه، بنابراین تا ابد ناتمام می‌مونم چون وقتی کسی افتادنم رو ندید، از کجا معلوم که تا ابد به زندگی ادامه ندم؟»

دنیا مملو از جنایت است، زیرا در دستان کسانی است که پیش از هر کس خود را به قتل رسانده اند و اتکاء به نفس و آزادی‌شان را در خود خفه کرده اند.

پاره‌ای وقت‌ها پشت گوش انداختن کار ایرادی ندارد اما اگر پای بائوباب در میان باشد گاوِ آدم می‌زاید. اخترکی را سراغ دارم که یک تنبل‌باشی ساکنش بود و برای کندن سه تا نهال بائوباب امروز و فردا کرد. آن وقت من با استفاده از چیزهایی که گفت شکل آن اخترک را کشیدم. #شازده_کوچولو | انتوان اگزوپری | فصل پنجم

« اقدام‌کردن شاید خوشحالی به همراه نداشته باشد، ولی هیچ خوشحالی‌ای بی‌عمل وجود نخواهد داشت. » بنجامین دیزرالی

- مأموریت: بفهمید که برای انجام چه‌کاری به این سیاره آمده‌اید و همان کار را انجام دهید.