خوندن هر کتاب جدید مثل این می‌مونه که یه راز عظیمو خونده باشی

- خاطرات صددرصد واقعی یک سرخ‌پوست پاره‌وقت
- شرمن الکسی
تقویم مطالعه ۱۳۹۹ X
مهر
آبان
آذر
تقویم مطالعه شما
ثبت نام کنید یا وارد سایت شوید
عنوان تاریخ چند صفحه خوندی تا صفحه
Elham

تاریخ پر است از این لحظه‌ها، آدم‌هایی که می‌خواهند ناگهان کار را یکسره کنند و بروند گوشه‌ای و آن‌قدر زندگی کنند که جوانی بشود خاطره‌ای دور، خیلی دور…


Elham

ناصر برای اولین بار از مریم به صراحت شنیده بود که دوستش دارد. و حالا حاضر بود هرکاری بکند. تاریخ پر است از مردان جوانی که وقتی می‌فهمند دوست داشته شده‌اند حاضرند دست به هرکاری بزنند، حتی آتش زدن یک صومعه قدیمی یا حمله به یک دژ مقاوم در یکی نبردهای صلیبی…


Ehsansh

خانم لوی زنی بود سرشار از علایق و آرمان ها. طی تمام این سال‌ها خودش را بی قید و بند وقف ورق بازی،بنفشه‌های آفریقایی،سوزان و ساندرا،گلف،میامی،فنی هرست و همینگوی،دانشگاه مکاتبه ای،آرایشگر‌های مو،خورشید،خوش خوری،انواع و اقسام رقص‌های دو نفره و اخیرا خانم تریسکی کرده بود. همیشه مجبور شده بود که به خانم تریسکی از فاصله دور رضایت بدهد،محدودیتی دست و پا گیر برای گذراندن واحد عملی روان شناسی دانشگاه مکاتبه ای. واحدی که در امتحان پایانی اش مفتضحانه نمره نیاورده بود.


Ehsansh

در میان جمعیت دنبال نشانه هایی از بدسلیقگی در لباس پوشیدن میگشت. ایگنیشس متوجه شد که بیشتر لباسها به قدری نو و گران قیمت بودند که کاملا میشد توهینی به سلیقه و نجابت به حسابشان آورد. داشتن هر چیز نو و گران قیمت نشانه خدانشناسی و عدم درک هندسه بود،حتی ممکن بود وجود روح را زیر سوال برد. خود ایگنیشس راحت و معقول لباس پوشیده بود. کلاه شکاری نمیگذاشت سرش سرما بخورد و شلوار گل و گشاد پشمی اش هم با دوام بود و اجازه میداد آزادانه حرکت کند. جیب‌های شلوار گرم بود و باعث آرامش ایگنیشس می‌شد. پیراهن چهارخانه ی فلانلش هم او را از پوشیدن پالتو بی نیاز کرده بود و یک شال گردن هم پوست بی حفاظ حد فاصل گوش و یقه اش را از سرما حفظ میکرد. لباسش با هر معیار غامض معنوی و هندسی مقبول بود و نشان از غنای حیات معنوی او داشت.


barbod7

وقتی راضی‌ام کردند بروم بهداری، نمی‌دانستم باید به دکتر بگویم چه مرضی دارم. روی تخت نشسته بودم و همین‌طور در سکوت به دکتر، که نمی‌دانست با من چه کند، نگاه می‌کردم که یکی از زندان‌بان‌ها با شوق کودکانه‌ای وارد بهداری شد و درِ اتاق را بست. موبایلش را به گوش دکتر نزدیک کرد. من از فاصله‌ی دومتری به‌زحمت می‌توانستم صدای قطعه‌ای را که پخش می‌شد بشنوم. اولین‌بار بود که آن نوع موسیقی آرامم می‌کرد. دیگر صدای سوت ممتدی را که یک هفته می‌شد همراهم بود نمی‌شنیدم.
زندان‌بان با لبخند به دکتر گفت: "شجریانه. همین امروز اومده بیرون."
صدا می‌گفت: "تفنگت را زمین بگذار…"


lilamah

اگر هیچ بلندپروازی نداشته‌باشی، اگر مشتاق موفقیت نباشی، اگر نخواهی به رسمیت شناخته شوی، در این‌‌صورت خودت را در آستانه‌ی سقوط و لبه‌ی پرتگاه قرار داده‌ای.


lilamah

تو نمی‌توانی محبت دوجانبه‌ی دو انسان را به واسطه‌ی تعداد کلماتی که آنها رد و بدل می‌کنند بسنجی. این وضع فقط به معنای این است که آنها چیزی در ذهن خود ندارند یا به عبارت‌دیگر، حرفی برای گفتن ندارند. حتی شاید از درایت آنها باشد که چون چیزی برای گفتن ندارند، از حرف‌زدن امتناع می‌ورزند.


lilamah

من زندگی پیش‌رویم را مثل یک درخت تصور می‌کنم. سابقا آن را درخت امکانات می‌نامیدم. ما فقط مدت‌کوتاهی را بدین‌گونه تصور می‌کنیم. پس از آن، زندگی مثل راهی به نظر می‌رسد که یک‌باره و برای همیشه تحمیل شده‌است.


lilamah

پاشنه‌های کفش‌‌تان که به پیاده‌رو ضربه می‌زند، مرا وادار می‌کند تا به جاده‌هایی فکر کنم که هرگز به آن‌جا سفر نکرده‌ام، راه‌هایی که مثل شاخه‌های یک درخت به دوردست‌ها گسترش می‌یابد.


lilamah

احساس می‌کرد خود را در سکو ایستگاهی که همه‌ی قطارها آن‌جا را ترک کرده‌اند، تنها خواهد یافت.


بازم نشون بده