ناولر؛ کشف رمان، نقد کتاب و نقل‌قول‌های ادبی

کتاب منتخب
جلد کتاب امیدهای جاودان بهاری
امیدهای جاودان بهاریاستفن کینگاستفن کینگ

فصول گوناگون شامل چهار داستان در چهار سبک و حال و هوا و موضوع مختلف است که در سال ۱۹۸۲ نگاشته شده. داستان‌هایی غیروحشتناک. این کتاب در سال ۱۹۸۳ نامزد بهترین مجموعه داستان جایزه World fantasy awards شد. کتاب اول، ریتا هی‌ورث و رهایی از شاوشنک در مورد مرد بی‌گناهی است که حتی لحظه‌ای امیدش را از دست نمی‌دهد، و نقشه فرار از زندان را سال‌ها و سال‌ها دنبال می‌کند. در این داستان زندگی در زندان به خوبی به تصویر کشیده شده است. مرد بی‌گناه از رئیس سنگ‌دل زندان انتقام می‌گیرد، اما به صورت فرار از زندان. قسمت کلیدی داستان زمانی است که اندی در طی گفتگویی دوستانه بخش عظیمی از امیدش را به رد انتقال می‌دهد. زندان، جهان افسانه‌هاست یا نه؟ هر کسی زندان خاص خود را دارد: شغل بد، بیماری لاعلاج و... اما انسان‌ها باید تونل آزادی خود را حفر کنند. اگر اندی توانسته، پس ما هم می‌توانیم...

چه با شتاب آمدی! گفتم برو! اما نرفتی و باز هم کوبه در رو کوبیدی. گفتم: بس است برو! گفتم اینجا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست. اما نرفتی. نشستی و گریه کردی ان قدر که گونه‌های من خیس شد. بعد در رو گشودم و گفتم نگاه کن چه قدر شلوغ است! و تو خوب دیدی که انجا چه قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و یاس و زخم و دل تنگی و اشک و آشوب و مه و مه و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت در رهم ریخته بود و دل گیج گیج بود. و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود. گفتی اینجا رازی نیست ؟ گفتم: راز ؟ گفتی: من امدم.

داشتم می‌گفتم هر گندی که توی این عالم هست زیر سر آدم‌هاست. هنوز هم به این حرف اعتقاد دارم اما این موضوع چیزی را درباره‌ی عوضی بودن این دنیا تغییر نمی‌دهد. در واقع یکی از دلایل عوضی بودن این دنیا این است که آدم‌هاش هر غلطی -واقعا و به معنای حقیقی کلمه « هر غلطی» - که خواسته‌اند کرده‌اند. شرط می‌بندم اگر غلطی هست که نکرده باشند به خاطر دل‌سوزی و شرافت و این‌جور چیزها نبوده. لابد نتوانسته‌اند بکنند. این چیزی نیست که من تازه کشفش کرده باشم. هزاران سال است که هر کس ذره‌ای شعور داشته باشد این را فهمیده.

عشق نوعی میلاد است. پس اگر < < پس از عشق> > همان انسانی باشیم که < < پیش از عشق> > بودیم،به این معناست که به قدر کافی دوست نداشته ایم. اگر کسی را دوست داشته باشی،با معناترین کاری که می‌توانی به خاطر او انجام بدهی ،تغییر کردن است! باید چندان تغییر کنی که تو از تو بودن به در آیی.

به تأثیر بال‌های پروانه‌ای فکر می‌کنم که ممکن است با هر کنش و واکنش من بال بزند. اگر خوب به آن فکر کنید و تأثیر ارتعاشات بال پروانه را دنبال کنید، هر قدم ممکن است غلط باشد و هر حرکت شاید منجر به عواقبی ناخواسته شود.

سعی می‌کنم بفهمم چه اتفاقی برای‌مان افتاده. چه چیزی می‌خواهیم که فکر می‌کنیم این فیلم‌ها می‌توانند به ما بدهند؟

با گذشت زمان ما قوی‌تر نمی‌شویم. انبوهی رنج‌ها و تالمات، ظرفیت مارا برای تحمل رنج‌ها و تالمات دیگر کاهش می‌دهد، و چون رنج‌ها و تالمات ناگزیرند، حتی یک تعویق کوچک در کهنسالی،به اندازه ی یک تراژدی عظیم در جوانی برای مان دردناک است و می‌تواند ما را از پا دربیاورد. مثل کاردی که به استخوان برسد.

« چیز عجیب این است که هر چه آب می‌آورد تمیز بود. خرت و پرت‌های بی‌فایده، اما کاملا تمیز. هیچی کثیف نبود. دریا به این جهت خاص است. وقتی به زندگی خودم از گذشته‌های دور نگاه می‌کنم، همه‌ی این خرت و پرت‌های ساحلی را می‌بینم. زندگی من همیشه این طور بوده. گردآوری خرت و پرت‌ها، دسته‌بندی آنها و بعد دور انداختنشان در جای دیگر. همه بی‌مقصود، جا گذاشتنشان تا باز موج آن‌ها را ببرد و بشوید. »

الکساندر پوپ کارکرد اصلی شعر را این می‌دانست که به افکار نیمه‌شکل‌یافتهٔ ما بیانی واضح و آشکار می‌دهد « آن‌چه اغلب به آن فکر شده، اما هیچ‌گاه به این خوبی ابراز نشده است. » به عبارت دیگر، بخشی فرّار و گریزان از افکار خود ما، تجربیات خود ما، انتخاب و ویرایش‌شده و بهتر از آن‌چه قبلاً بوده است به ما بازگردانده می‌شود، به‌گونه‌ای که نهایتاً احساس می‌کنیم شناخت روشن‌تری از خود داریم.

مردی که با این همه شور و حرارت به تو عشق می‌ورزد، محتاج حرف‌های توست… اگر تو بخواهی همچنان به این سکوت ادامه دهی، نمی‌گویم تو را خواهم گذاشت و به دنبال کار خود خواهم رفت، نه، زیرا که جز کنار تو جایی ندارم؛ بلکه، می‌خواهم بگویم که اگر این سکوت ادامه یابد به زودی تنها جسد سرد و مُرده‌یی را در آغوش خواهی گرفت که از زندگی تنها نشانه‌اش همان است که نفسی می‌کشد. می‌خواهم بگویم که سکوت تو، پایان غم‌انگیز زندگی من است. حرف بزن آیدا، حرف بزن! من محتاج شنیدن حرف‌های تو هستم… با من از عشقت، از قلبت، از آرزوهایت حرف بزن… اگر مرا دوست می‌داری، من نیازمند آنم که با زبان تو آن را بشنوم: هر روز، هر ساعت، هر دقیقه، و هر لحظه می‌خواهم که زبان تو، دهان تو و صدای تو آن را با من مکرر کند… افسوس که سکوت تو، مرا نیز اندک‌اندک از گفتن باز می‌دارد. درخت با بهار و ماهی با آب زنده است، و من با حرف‌های تو.

تا به حال متوجه شده ای چند نوع سکوت وجود دارد؟ سکوت جنگل… سکوت ساحل… مرغزار… شب… بعدازظهر تابستانی. و هر یک با دیگری تفاوت دارد، چرا که هر کدام از گونه ای متفاوت است و حال و هوای خاص خودش را دارد. مطمئنم اگر نابینا بودم و حتی نمی‌توانستم گرما و سرما را حس کنم، باز هم از نوع سکوت اطرافم می‌فهمیدم، کجایم.

مردم گاهی از ستم‌بارگی بهیمی دم می‌زنند، اما این بی‌انصافی و تهمت بزرگی در حق بهائم است؛ جانور نمی‌تواند به ستم‌بارگی انسان باشد.

بیچاره، خانواده‌های گوشه‌گیر و انزواطلب. این خانواده‌ها همیشه کم‌جمعیت‌اند؛ آن‌قدر کم‌جعیت که دل انسان را به رحم می‌آورند. تنها یک پدر و یک مادر و این، کم‌ترین حد ممکن است. دست‌کم بیست پدر و مادر نیاز است تا به کودک در پستی و بلندی‌های دوران کودکی‌اش کمک کند.

فکر می‌کنی این برای نامزدت خوب است؟ به او نگفتم که مارینا نامزدم نیست. از این‌که کسی بتواند چنین فکری بکند احساس غرور می‌کردم.

زندگی هنوز چند روز مرخصی برایمان اندوخته بود؟ و نیز چند تا دماغ سوخته؟ چند تا دلخوشی کوچک؟ کی همدیگر را از دست می‌دادیم و رشته‌ها چگونه می‌گسستند؟ هنوز چند سال دیگر زمان داشتیم پیش از آن که پیر شویم؟ می‌دانستیم که در پای این قصر رو به ویرانی چند روز با هم بودن را زندگی می‌کردیم و ساعت دوباره از تنهایی پوست انداختن، نزدیک می‌شد. که این تبانی، این مهربانی، این عشق کمی نخراشیده باید آخر رو شود. باید از بند رها شود. مشت‌هایش را باز کند و بال و پر بگیرد.

ایوان ایلیچ احساس می‌کرد علت آن همه درد کشنده این است که درون حفره ی تنگ و تاریکی فرو می‌رود. ولی نمی‌توانست به طور کامل داخل آن شود. به آن حفره ی بی انتها سقوط می‌کرد و از دور درخشش نوری رای می‌دید. خود را در حالتی حس می‌کرد شبیه وقتی که در قطار نشسته ای و تصور می‌کنی پیش می‌روی ، اما ناگهان می‌فهمی که در جهت عکس حرکت می‌کنی و آنگاه سمت و سوی واقعی را در می‌یابی.

الآن بیشتر از همیشه درک می‌کنم که چطور و چقدر دوستت دارم. من بالأخره دارم این عشقی را که از حد دو انسان فراتر است، که تمام ثروت و فلاکت جهان را در خود دارد، درک می‌کنم. احساسش می‌کنم، انگار در آغوشش گرفته‌ام. حتی امروز اینجاست، همین‌جا، واقعی؛ می‌شود لمسش کرد. من یکهو ترسیدم. این را به تو می‌توانم بگویم، به خود تو که رفیق من هم هستی. به‌طرز وحشتناکی ترسیدم. سعی می‌کنم مبارزه کنم، با خودم می‌جنگم، انگار که در قفسی گرفتار شده بودم. در وجودم حسی هست که سر به طغیان برداشته، که تسلیم شدن را نمی‌خواهد و نمی‌پذیرد.

عقل در این نیست که جلو احساسو بگیری، بلکه در اینه که همه چیزو احساس کنی هرطور که باشه.

محبت و احترام اگر با هم باشند، حس قوی و عمیقی ایجاد می‌کنند، درست مثل عشق.

من با بو کشیدن سپیده‌دم را تشخیص می‌دهم، زمین در همه‌جا صبح‌ها عطر خودش را دارد.

-میدونی چه آرزویی دارم؟آرزو میکنم که ای کاش در بچگی حرف مادرم رو گوش کرده بودم. +مگه مادرت چی بهت گفت؟ -نمیدونم. اون موقع‌ها به حرفش گوش ندادم.

آتشی که اجساد را می‌سوزاند و خاکستر می‌کند، تنها راه گریز بدن‌های ما از دست بازماندگان است.

وحشت قانونی ندارد، هدفش ارعاب است.

محبوبِ دل کسی بودن و فهمیده شدن بالاترین شادی هاست. ترجمه سکینه نصرتی

او عاشق کتاب خواندن بود. ولی زن‌ها اجازهٔ کتاب خواندن نداشتند.

برای نجات اسکار هیچ کاری از من ساخته نبود. هیچ. هیچ. هیچ. پس کنار اسکار دراز کشیدم، سرش را نوازش کردم و ساعت‌ها اسمش را در گوشش زمزمه کردم.

زندگی جنسی ما به شیوه‌هایی پیچیده و مدت‌ها پیش، حتی از آغاز روابط ما، رشد کرده است. شخصیت جنسی هر شخص، در طول سال‌ها به‌تدریج شکل گرفته و رشد کرده و از بدو کودکی تحت‌تأثیر عناصر مختلفی بوده است: تصویر روی جلد مجلهٔ مد، صحنه‌های کلیدی در فیلم‌ها، کلمات موجود در ترانهٔ آهنگی که برادرش دوست داشته است، کسی که در عروسی پسرخاله‌اش رقصیده است، آرایش موی مادرش… شخصیت جنسی، قبل از اینکه اصلاً کسی وجود داشته باشد که آن را برایش بروز دهیم، در عمق و تخیلات خصوصی ما شکل می‌گیرد. این زبانی شخصی است که هیچ‌کسِ دیگری سخن گفتن به آن را بلد نیست. انتقال این زبان به دیگری اینکه کاری کنیم دیگری شخصیت جنسی ما را بفهمد واقعاً کار ظریف و دشواری است. ممکن است مجبور شویم که همراه همسرمان تمام آن مراحل زندگی و بخش‌های نیمه‌فراموش‌شده را دوباره ردیابی کنیم تا دریابیم هویت جنسی امروز ما چگونه شکل گرفته است، اما وقتی احساس می‌کنیم یک رابطهٔ جنسیِ عالی باید خودانگیخته، دراماتیک و تماما پرشور باشد، انجام همهٔ این کارها برایمان دشوار می‌شود.

من فرصت‌های زیادی برای مردن داشتم اما به جای این که بمیرم و آن‌ها را خوشحال کنم دوباره زنده موندم

در دهکده ای کوچک در اسکاتلند، کتاب هایی می‌فروشند که یک صفحه ی نامعلومشان سفید است. اگر خواننده ای ساعت سه بعدازظهر به این صفحه برسد، می‌میرد.

خداحافظ تا فردا…خیلی جالب است که هر روز زمان جدا شدن از یکدیگر، این جمله را به کار می‌بریم و آرزو می‌کنیم روز بعد یکدیگر راببینیم، بدون این که واقعا به این موضوع فکر کنیم که آیا فردا همه چیز همان‌گونه که ما انتظار داریم خواهد بود؟ اگر چنین اتفاقی بیفتد بی‌شک یکی از احتمالات پیچیده در قالب معجزه‌ای به وقوع پیوسته است. اگر در این مورد تردیدی وجود داشته باشد، تنها یادآوری این نکته لازم و کافی است که « روز بعد» یا همان روزی که از آن به عنوان « فردا» یاد می‌کنیم، می‌تواند برای بعضی‌ها اصلاً وجود نداشته باشد!

تصور میکردم جنایت مارا متحد میکند ولی اشتباه میکردم٬ جنایت را شخص به تنهایی مرتکب می‌شود حتی اگر هزاران نفر در آن سهیم باشند

من از تو می‌پرسم کدام مهم‌تر است، طرز زندگی ما یا طرز مردنمان؟

مواردی هست که نیکی کردن از هر کار زشتی ظالمانه‌تر است!

اصلا برایش قابل درک نبود که او شخصا یک هنرمند نیست و ابزار لازم برای هنرمند شدن را نیز در اختیار و در وجودش ندارد و نمی‌تواند با افراد هنرمند نیز ارتباط برقرار کند. طبیعی است در چنین شرایطی آنها متوسل به حربه ی جنجال و تحریف می‌شوند و چرندگویی می‌کنند؛ آن هم در حضور دختران زیبا و جوان که هنوز به اندازه ی کافی دارای تجربه نیستند و زودباورند و ممکن است هر آدم به‌دردنخوری را ستایش کنند.

« داستانم را از کجا شروع کنم؟ مذاکره با خاطرات کار آسانی نیست: چه‌طور می‌شود بین آن‌هایی که نفس‌نفس می‌زنند تا بازگو شوند و آن‌هایی که تازه دارند پا می‌گیرند و آن‌هایی که هنوز هیچی نشده چروک خورده‌اند و آن‌هایی که کلام آسیاب‌شان می‌کند و تنها گردی ازشان باقی می‌ماند، انتخاب کرد؟ یک چیز را مطمئنم: ننوشتن درباره‌ی پدرم توانی ذهنی می‌طلبد که من یکی ندارم. تمام افکاری که پدرم درشان حضور ندارد، به‌نظرم تنها حقه‌‌هایی هستند که ذهنم سوار می‌کند؛ برای این‌که از فکرکردن به او اجتناب کنم. و اصلا چرا باید اجتناب کنم؟ پدرم مرا به‌خاطر صرف وجودداشتنم مجازات کرد و حالا نوبت من است که او را به خاطر وجودداشتنش مجازات کنم

در میان یک زندگی پر مشقت و یکنواخت مصیبت هم خود جشنی است و آتش سوزی مایه تفریح، همچنان که در یک چهره بی رنگ جای زخم حکم زینت و زیبایی دارد.

ممکن است روزی احساس پیری کنم و دیگر چیزی نخواهم؛ مگر گربه‌ای، گلی و ریحانی…

خاطرات کاردینال دو رتز را کنار گذاشتم تا بعداً بخوانم (حیف!) و خودم را وقف خواندن داشتن و نداشتن همینگوی کردم. قطعاً صفحاتی هم داشت که خوب نوشته شده بود اما وای که چقدر همهٔ این‌ها فسیل است، ملال‌آور و غم‌انگیز است و چقدر بوی اتاق‌های پر از کاغذهای پاره‌پوره از آن حس می‌شود. همه چیز به هم ریخته، با بوی ملافه‌ها، بوی عرق شبانگاهی، کهنه‌پارچه‌های کثیف! نمی‌دانم چرا بعضی از این شخصیت‌ها مخصوصاً انتخاب کرده‌اند که « داشته باشند» ، اما مطمئن هستم، دست‌کم، باید دارایی‌شان را کمتر تو چشم ما می‌کردند تا بتوانیم بیشتر باورشان کنیم. این‌طور سنگین‌تر می‌شد. با خارج شدن از این حمام بخار خفه‌کننده، دوباره خودم را در بالزاک غوطه‌ور کردم. الآن دارم از روزم لذت می‌برم با خواندن کشیش دهکده. چه کتاب زیبایی!

بیرحمی، نفرت انگیز است؛ اما بیرحمی متکی به اصول، صد هزار بار از آن هم نفرت انگیز‌تر است. قساوت،قانون نمی‌خواهد. شما تصور می‌کنید که اگر جنایت را بزک کنید،خوشگل می‌شود،و هرچیز که خوشگل باشد،دیگر جنایت نیست. اما این تصور،از تاریخ ،بسیار بسیار دور است.

به هیج وجه از این پیشنهاد خوشش نیامده بود اما در ان شرایط نمی‌توانست این موضوع را به او بگوید بنابر این ناچار بود ساکت بماند و شاهد قول و قرار انها باشد که یکی از روز‌های همان هفته را برای یک مصاحبه ی طولانی در رستوران تعیین میکردند

می‌دانید رؤیاهایی دارید که اگر به خودتان اعتماد و آن‌ها را دنبال کنید، شما را به فراتر از جایی که اکنون هستید می‌برند. به خودتان فرصتی بدهید و در مورد تغییر نحوه تصمیم‌گیری‌تان کاملاً جدی باشید. انجام این کار به سطح جدیدی از تعهد به خودتان نیاز دارد یعنی قول دهید بدون در نظر گرفتن شرایطی که در آن هستید، چه غنی هستید و چه فقیر، چه به جلو حرکت می‌کنید و چه به عقب هل داده می‌شوید، سالم هستید یا بیمار، شاد هستید یا غمگین، در راه درست هستید یا راه را گم‌کرده‌اید، خودتان را دوست داشته باشید. مهم نیست به چه اطلاعاتی در مورد خودتان دست می‌یابید که ممکن است شما را منقلب یا مضطرب کند. در هرصورت صبور و با خودتان مهربان باشید و اطمینان کنید که درنهایت آنچه را باید بدانید، خواهید دانست.