
چیزی که بیشتر متحیرش کرد این بود که از دوشنبه به بعد لوژین میشد. پدرش لوژین بزرگ، لوژین پا به سن گذاشته، که چند کتاب نوشته بود با لبخند از اتاق پسرش خارج شد، در حالی که دستهایش را به هم میمالید (که به روال هر شب آنها را با کرم چرب کرده بود)، و با دمپاییهای جیر، با آن طرز خاص راه رفتنش در شب، نرم و آهسته به اتاق خواب خودش برگشت. همسرش در بستر نیمخیز شد و پرسید: «خب، چه شد؟» لباس خانگی خاکستری رنگش را درآورد و جواب داد:«تمام شد. سخت نگرفت. اوف... راحت شدم.» همسرش گفت: «چه خوب...» و روانداز ابریشمی را آهسته روی خودش کشید. «خدا را شکر، خدا را شکر...»
آیا از حذف این نقل قول مطمئن هستید؟
چیزی که از دست رفته، برای همیشه رفته و دیگر برنمیگردد. وقتی زمین چیزی را میبلعد، برای همیشه این کار را میکند و ما با احساس فقدان، گیج و منگ باقی میمانیم. اینها رنجهای ما هستند.
« یک گدایی بود که هر روز صبح وقتی از این کافه ی نزدیک دفترم میاومدم بیرون جلویم را میگرفت. هر روز یک بیست و پنج سنتی میدادم بهش. هر روز. منظورم اینه که اون قدر روزمره شده بود که گدائه حتی به خودش زحمت نمیداد پول رو طلب کنه- فقط براش یه بیست و پنج سنتی میانداختم. بعدش چند روزی مریض شدم و چند هفته ای زدم بیرون و وقتی دوباره به اون جا برگشتم میدونی بهم چی گفت؟» « چی گفت پدر؟» پدر میگوید: « سه دلار و پنجاه سنت بهم بدهکاری. »
چگونه تحقیری را ریشهکن میکنید که ریشهی آن به چیزی بیش از تفاوت آداب غذاخوری و تفاوت حالت چشم و پلک مبتنی نیست؟ میدانی گاهی اوقات چه آرزویی میکنم؟ آرزو میکنم این بربرها قیام کنند و درسی به ما بدهند، تا اینکه بیاموزیم به آنها احترام بگذاریم. ما این سرزمین را متعلق به خود میپنداریم و آن را مرز خود، شهرک خود و بازار خود میدانیم؛ ولی این مردم و این بربرها اصلا چنین عقیدهای ندارند. بیش از یکصد سال است ما به اینجا آمدهایم، زمینهای صحرا را آباد کردهایم، سد، مزرعه و خانههای محکم ساختهایم و دور شهرمان دیوار کشیدهایم؛ ولی آنان هنوز ما را ساکنان موقت میپندارند.
آلبر کامو به ماریا کاسارس ساعت یک صبح، سپتامبر ۱۹۴۴ یکهو از خواب پریدم چون اشک داشت خفهام میکرد. فکر نکن که من دشمنت بودم. هرگز قلب مردی چنین توأمان سرشار از مهر و ناامیدی نبوده است. از هرطرف که میروم شب است. با تو یا بی تو همه چیز از دست رفته است. بدون تو دیگر رمق ندارم. انگار هوای مردن دارم. دیگر یارایی ندارم تا با مصائب بجنگم، با خودم بجنگم. از وقتی مرد شدهام، مدام درگیر این جنگ بودهام. فقط میتوانم بخوابم، همین. بخوابم و رو کنم به دیوار و انتظار بکشم. و اما مبارزهام با بیماری و قویتر بودنم از زندگی؛ هیچ نمیدانم کی قدرتش را پیدا خواهم کرد.
غمی نبود، اگر چنین نبود. سیاهی گاهی خوشایندتر، و شب هرچه تیرهتر، خیز و خزش بر شبرو آسانتر. غم مرز و پرابست قلعه نیست. این از چشم هیچیک از مردان پوشیده نمانده. آشنایند و شناسا. آنهم گاهی که یکی از ایشان دختری را در خانهای و خانهای را در قلعهای نشان کرده باشد. چنین مردی، خشت چنان خانهای را نیز میشناسد. به گریزگاه و درروها، به سوراخ سمبههایش آشناست. در هر آن میتواند طرح خانه، دیوار و درخت را در یاد نقش زند و خود را در هر کجای آن ببیند. به ستیز و گریز میتواند بیندیشد و از هزار دیوار در خیال برجهد و هزار بام و کوچه از زیر پای بدر کند.
به یاد داشتنهای داستان یک مرد، اون رو جاودانه میکنه.
چند هفته بعد، دوستم برای اولینبار با کسی رابطهٔ جنسی برقرار میکند. او با من تماس میگیرد و میگوید: « نمیدونم اون حرفایی که میزدی، چه معنیای داشت! رابطهٔ جنسی بهترین چیزِ دنیاست، یه اتفاقِ هیجانانگیز. »
« آقای ناکاتا، این دنیا جای خیلی خشونتباری است. هیچ کس نمیتواند از خشونت بپرهیزد. لطفا این نکته را فراموش نکنید. زیادی هم نمیشود محتاط باشید. گذشته از آدمیزاد همین امر در مورد گربهها هم مصداق دارد. » ناکاتا جواب داد: « یادم میماند. » اما تصوری از این موضوع نداشت که کجا و چطور این دنیا میتواند خشن باشد. دنیا پر از چیزهایی بود که ناکاتا نمیفهمید و بیشتر چیزهایی که به خشونت مربوط میشد در این مقوله جا میگرفت.
زندگی در شهر برای ناکامان راحتتر است. در شهر انسان ممکن است صد سال زندگی کند و نفهمد که مدت هاست مرده است و پوسیده. آدم در شهر هرگز فرصت ندارد با خود خلوت کند و در احوال خود باریک شود.
مرگ مثل یک انفجار است مردم را وادار میکند متوجه چیزهایی شوند که قبلا متوجه ش نوده اند.
اگر بخواهم از تمام آنچه در من ایجاد کردهای برایت بگویم باید تا ابد حرف بزنم. دوستت دارم. منتظرت هستم. م.
… چه غنایی به ما میبخشد آن محبوب که بی ما نمیتواند به سر بَرَد.
وقتی یک اتفاقی برای یک مرد میافتد، از ده بار نه بار، این اتفاق آب دهانی است که به صورت ما زنها انداخته میشود.
آدمیزاد باید بگوید آب، و بخورد. بگوید نفس، و بکشد. وگرنه مرده است.
گاهی فکر میکردم سیلیا عاشق من نبود. عاشق ((عاشق شدن) ) بود. گاهی حس میکردم لزومی نداشت این فرد اصلا من باشم.
جامعه به اندازهی کافی نمیداند که این بلوغ ارضا نشدهی اراده به همان اندازه خطرناک است که بلوغ ارضا نشده جنسی. یک ملت تندرست همیشه نیاز به هدفی برای تلاشهای خود دارد. اگر هدف شریفی به وی ندهند، هدف رذیلانهای در پیش خواهد گرفت جنایت بهتر از خلاء تهوعانگیز یک زندگی است که بارور نشده خشک میگردد!
برای هوش آدمیزاد هیچ چیز محرکتر از نفهمیدن نیست.
چیزی که ما کم داریم هنر پیشروئه تا چهره ی تیره و پررنج عصر ما رو نشون بده
بیا صادق باشیم. اگر ما اختیار نداشته باشیم، دیگر چه کوفتی داریم؟
امروز تو تنها کسی هستی که میتوانم و میخواهم تمام اسرار دلم را برایش بازگو کنم. هر حرکت، هر فریاد، که از جانب تو میآید، به من لذتی دردناک میدهد: خیال میکنم که تو هم تسلیم من شدهای. بنویس، عشق من. با من حرف بزن، همانگونه لبریز. منتظرت هستم و دوستت دارم. آ. ک.
مدتها طول میکشد که ذهنمان را قانع کنیم تا بپذیرد کسی که هر روز او را میدیدیم و وجودش جزئی از وجودمان بود، برای همیشه از پیشمان رفته. برق چشمهای عزیزش خاموش شده است و طنین صدای آشنا و گوش نوازش برای همیشه ساکت شده و دیگر آن را نخواهیم شنید. اینها افکار نخستین روزهای مرگ عزیز از دست رفته است، اما با گذشت زمان، نحسی واقعیت آشکار و بعد، تلخی غم واقعی آغاز میشود.
ادوارد دیکنسون وقتی دفترچههای حسابرسی اش را میبندد و قبل از خواب، دفتر ثبت معنوی روحش را باز میکند، فقط یک صفحهٔ سفید میبیند: هیچ مطلبی وارد نشده، هیچ مطلبی خارج نشده است.
باز دیروز شهر دوازده میلیون و هفتصد و نود و شش هزار و پانصد و چهل و سه نفری تهران، خالی بود; بس که در سفری.
دیر یا زود پی میبریم که همه مان جزئی از چیز دیگری هستیم، حتی اگر با منطقمان نفهمیم آن چیست. میگویند همه ما لحظه ای قبل از مرگ، به دلیل واقعی زندگی مان پی میبریم و از همان لحظه است که جهنم و بهشت متولد میشود. جهنم زمانی است که در آن لحظه کوتاه به پشت سر نگاه میکنیم و درمی یابیم که فرصتی را برای تکریم معجزه زندگی از دست داده ایم. بهشت وقتی است که میتوانیم در آن لحظه بگوییم: « اشتباهاتی کرده ام، اما جبون نبودم. زندگی ام را کردم و کاری را که باید، انجام دادم»
از درِ باز انباری، میتوانست گلهای لاله را ببیند، ردیف پشت ردیف، مثل رنگین کمانی که در نور گرم خورشید میدرخشید. مدی، آنها را با دستهای خود کاشته بود. آیا امکان داشت هرچه که دوست داشت، هرچه که برایش کار کرده و زحمت کشیده بود، حالا، در لحظهای از دیوانگی، بر باد رود؟
یک ترانهٔ معروف قدیمی را مثل قسمتی از یک دعا میخواند که میگفت « اگر میخواهی فردا مرا بکُشی چرا امروز نه! » او آن را به شکلهای مختلف تغییر میداد. یکبار شنیدم به پدرم میگفت « اگر میخوای فردا ترکم کنی چرا امروز نه! »
« همه میخوان ما رو عوض کنن. مورمونها، بشارتیها، باپتیستها، متدیستها و کاتولیکها. همه. » « یکشنبهها مبشران به زندان میآن، گاهی روزهای دیگه هم میآن، خودت میبینی. همهجور خدایی تو این زندان پیدا میشه. »
حتی در مورد بهترین چیزها باید آدم بتواند و به موقع دست نگهدارد.
پرسید « ضمیرت چیه ؟» جواب دادم « من ضمیر ندارم. » کاش میدانستم منظورش چه بود. « دندانه ت چیه ؟» « دندانه م ؟» « پس اسمت ؟» « اون رو هم ندارم. » « یه زمانی یه آدم قد بلندی رو میشناختم که اون هم اسمی نداشت. مطمئنم که تو پسرش هستی و وارث هیچی و پوچیش. پدرت این روزا چی کار میکنه ؟ کجاست ؟»
ما انسانها در جنگلی ظلمانی به سر میبریم.
آدمها گیجم میکنند. دو تا دلیل دارد. دلیل اول آنکه مردم میتوانند بدون اینکه حتی یک کلمه برزبان بیاورند؛ حرفهای زیادی بزنند. دلیل دوم این است که مردم بیشتر اوقات موقع حرف زدن از استعاره استفاده میکنند.
قانون جاذبه شماره ۶ یک مرد با شما همانگونه رفتار میکند که شما با خودتان رفتار میکنید.
حتی در مورد بهترین چیزها باید آدم بتواند و به موقع دست نگهدارد.
بخودم میخندیدم، بزندگانی میخندیدم میدانستم که در این بازیگر خانه بزرگ دنیا هر کسی یک جور بازی میکند تا هنگام مرگش برسد.
مرد دانا میداند کجا ساکت بماند. فقط احمقها هرچه را که میدانند به زبان میآورند.
چیزی که از آن خود ما نیست - روح آزاد را - نمیتوان نثار کرد. روح آزاد من، از آن من نیست. این منم که از آنِ روح آزادم هستم. من در آن نمیتوانم تصرف کنم…حفظ آزادی خود بسی مهمتر از آن که حق باشد، وظیفه دینی است
دیگر کسی را برای تلفن کردن نداشتم، وسط شهری بودم که میلیونها نفر توی خیابانهای آن پرسه میزنند و کسی را برای تلفن کردن نداشتم
۸- هر چیزی که مرد را غافلگیر کند، به هیجان رابطه میافزاید. مهم این است که با همسرت تجربههایی نو داشته باشی.