خوندن هر کتاب جدید مثل این می‌مونه که یه راز عظیمو خونده باشی

- خاطرات صددرصد واقعی یک سرخ‌پوست پاره‌وقت
- شرمن الکسی
تقویم مطالعه ۱۳۹۸ X
خرداد
تیر
مرداد
تقویم مطالعه شما
ثبت نام کنید یا وارد سایت شوید
عنوان تاریخ چند صفحه خوندی تا صفحه
zahralabbafan

نور دیده کجایی؟ از کجا باور کنم تویی تا سلامت کنم. همه جا را گشتم. سراغ تو را از مرده‌ها و زنده‌ها گرفتم. از رود کارون و خاک زمین و برگ‌های درخت و گل سرخ و شقایق پرسیدیم. همه ی گل‌های باغ از تو خاطره داشتند و همه تو را صدا می‌زدند حتی مترسک باغ حیاط که لباس‌های تو را می‌پوشید از فراق تو مُرد. به خدا می‌سپارمت تا همیشه زنده باشی.


f@eze

بنظر من مهمترین صفت آدمی نیروی تصور و خیال اوست. چون آدم می‌تواند خود را بجای دیگری تصور کند و همین موضوع گاه آدمی را با محبت و دلسوز و دانا بار می‌آورد.


f@eze

هرکسی دوست دارد که در زندگیش با حوادث غیر منتظره مواجه شود. این در نهاد و طبیعت هرکسی است.


f@eze

جای شکر دارد که من هیچ خدائی را از کسی به ارث نبرده ام. و آزاد هستم که خدا را آنطورکه می‌خواهم بشناسم.


armita1224

پاهایم توی کفش شبیه هم بودنپ. حتی زخم هم دیده نمی‌شد.
"هیولایی، با اون پای زشتت." این چیزی بود که مام گفته بود. بارها و بارها، تا وقتی که وادار شدم همه چیزم را بگذارم پای اینکه دیگر حرفش را باور نکنم.
دیگر هیچ وقت مجبور نبودم این جمله را بشنوم.
سوزان را نگاه کردم و پرسیدم: "همه ش همین بود؟ فقط لازم بود چند ماه تو بیمارستان باشم تا درست بشه؟" کل زندگی ام به خاطر آن پا رنج کشیده بودم.
توی چشم‌های سوزان اشک جمع شد. "مادرت نمی‌دونسته."
گفتم: "چرا می‌دونست. دنبال یه دلیل بود تا ازم متنفر باشه."


armita1224

اگر پایم این شکلی بود شاید مام سرم فریاد نمی‌کشید.
جراحی اثر کرده بود.
دیگر پاچنبری نبودم.
پاهایم تار شدند، بعد واضح شدند، بعد دوباره تار شدند. قلمبه قلمبه اشک از چشم هایم میر یخت. شانه هایم شروع به لرزیدن کرد و نزدیک بود کله پا شوم. ولی سوزان بازو هایش را اداخت دورم. همان طوری بغلم کرد که آن روز صبح توی لندن بغلم کرده بود. صبحی که بعد از بمباران پیدایمان کرده بود. زنده.
یواش تو گوشم گفت: "تو رو نمی‌دونم ولی من دارم به این بغل کردنا عادت می‌کنم." خنده ام گرفت، با اینکه داشتم اشک می‌ریختم. ایستادم و گریه کردم و ایستادم و گریه کردم و ایستادم و ایستادم و ایستادم.


armita1224

سوزان گفت: "اراده."
گفتم: "یعنی ممنون بودن؟"
سوزان سر تکان داد. "بعضی وقت ها."


jhamid93

نمی داند کدام بدتر است: گذشته ای که از کف رفته یا حالی که اگر به دقت بدان بنگرد، نابودش می‌کند. بعد هم آینده. سرگیجه ی مطلق.


jhamid93

انگار حیوان ناطق نمیفهمه که وقتی خورد و بارش ته میکشه دیگه نباید بچه پس بندازه. انسان یکی از اون موجودات نادریه که با کاستی یافتن منابع غذاییش دایره ی زاد و ولد خودشو محدود نمیکنه. به عبارت دیگه - و البته تا یه حدی - ما هرچی کمتر میخوریم بیشتر بچه میسازیم.


بازم نشون بده