از قدیم خبر داشتم که پول چرک کف دست است و زندگی هم گندبازاری است برای خودش. نمی‌شود گفت آدم مذهبی‌ای هستم. به نظرم همه چیز بخت و بداقبالی محض است توی دنیایی که همه چیز آوار شده روی سرمان و حتی ایزدان هم از ما متنفرند. روزی که فضایی‌ها آمدند رابرت شکلی
خارون گفت: تو و آگاممنون مثل هم و به یک اندازه قابل اغماض هستید. شماها صرفا بازیگر قصه‌های قدیمی هستید که کمابیش اهمیتتان با شیوه‌های دستورات روزگار بالا و پایین می‌شود. شما انسان هستید و نمی‌شود به تان گفت با اهمیت یا بی اهمیت. اما کسی مثل تو،آگاممنون،برای بشر علامت سوال است یا نماد است. درست همانطور که نیاد بشر برای تمام حیات هوشمند در سرتاسر کیهان علامت سوال است. روزی که فضایی‌ها آمدند رابرت شکلی
در دنیای علم،دو روش برای اثبات یک ایده وجود دارد: یکی از طریق روش‌های علمی و دیگری آموزشگاهی. یک نفر بر اساس تجربه قضاوت می‌کند و شخص دیگر کورکورانه نظریات مرجع را می‌پذیرد. برای یک ذهن علمی،اثبات تجربی بیشترین اهمیت را دارد و تئوری صرفا برای ساده شدن تشریح آن است تا در صورتی که جور در نیامد،فورا دور انداخته شود. اما برای یک ذهن آکادمیک،مرجعیت همه چیز است و وقتی که حقایق با تئوری‌های مرجع جور درنیایند به راحتی دور انداخته می‌شوند. حفره‌های تاریک لونا رابرت آنسون هانیلاین
مدت‌ها پیش اموخته بودم که هر آن چه که وجود دارو هستی اش حتما دلیلی دارد. خرده‌های نان روی میز هستند نه فقط برای ان که یادآوری از طعم نان امرور صبح باشند، آن جا هستند چون ما خواسته ایم باشند، آن‌ها را پاک نکرده ایم. هر چیز دلیلی دارد. حتی خردترین جزییات کلیدی بر دلیلی هستند. فراسوی ذهنم ریچارد باخ
ان تفریحی بیشتر از همه خوشایند است که راه جلب توجه را کمتر ار همه می‌داند. وقتی هدف اشتیاق جلب رضایت باشد، مفهوم مطلبی که اشتیاق قصد عرضه داشتن ان را دارد از بین می‌رود، ولی وقتی وضع ان اشفته شود، وضعی خنده دار به وجود می‌اید. تلاش بیهوده عشق ویلیام شکسپیر
بی‌شک بیمارستان مخصوصی برای کورها وجود دارد. یک نفر اضافه‌تر که فرقی ندارد. در آنجا زخم پایم را درمان می‌کنند و حالم خوب می‌شود. من شنیده‌ام که این کار را حتی برای محکومان به مرگ هم انجام می‌دهند؛ مثلا اگر آپاندیس داشته باشند، اول آنها را عمل جراحی می‌کنند و بعد، اعدام! بدین ترتیب سالم می‌میرند! کوری ژوزه ساراماگو
وقتی که می‌نواخت،به این فکر می‌کرد که گرشوین چگونه بیشتر قطعاتش را در قطار نوشته است. با آن تکان ها،لرزش‌ها و تق تق‌های روی ریل قطار. گرشوین صدای موسیقی را بین آن همه سر و صدا می‌شنید. هر قطعه را مثل رژه ای می‌دید مرکب از مردمی با رنگ‌های مختلف،پولدار و فقیر،ساکت و شلوغ،آمیزه ای از انسانیت. اکو 3 داستان آیوی پم مونیوس رایان
شنیدی میگن کسی احساس بلوز داره؟معنیش اینه که از زندگی ناراحته یا افسرده است. موسیقی بلوز هم راجع به تموم درد و رنج‌های زندگیه که مردم توی قلبشون احساس میکنن. درباره چیزهاییه که مردم معمولی می‌خوان ولی ندارن. بلوز یه نوع موسیقیه که تمنای زندگی رو با خودش داره. اکو (2) داستان مایک پم مونیوس رایان
همان لحظه یادنامه مادرم افتادم…
او نوشته بود از بین شما سه نفر یک نفر میمیرد. .
آن لحظه فکر کردم منظورش آلیس یا محافظ است اما دقیقا آن لحظه فهمیدم منظورش خودم بودم…
او نوشته بود همیشه یک نفر باید فداکاری کند. .
و من باید بین را می‌کشتم و خودم هم می‌مردم…
تیغه را سمت قلب بین بردم
آلیس فریاد زد و بین هم درذهنم شروع به حرف زدن کرد
اما من باید کارم را میکردم آن هم به قیمت جانم…
تیغه را به سمت قلب بین بردم و با یک انرژی بسیار بسیار زید پرتاب شدم می‌دانستم که مرده ام.
اما همان لحظه…
طلسم بین (آخرین شاگرد 2) جوزف دیلینی
نمی دانم چکار کنم!
الی از دستم ناراحته و چشماش از عصبانیت برق می‌زنه😞😞
حتی جک هم ناراحته و سرم فریاد می‌زنه…
اون‌ها تنها به فکر بچه شون هستن از من میخوان بهشوت توضیح بدم چی شده و بعد سرم فریاد میزنن،انگار نه انگار خودشون از من خواستن😞😞
اصلا یک حظه هم به این فکر نمی‌کنن که چند روز پیش تا لبه مرگ پیش رفتم…
اما من تسلیم نمی‌شم چون بلاخره حتما خودشون میفهمن💙
من هر جور شد از بچه شون در برابر مادر ملکین محافظت می‌کنم…
انتقام جادوگر (آخرین شاگرد 1) جوزف دیلینی
ای زیبا،با آسمان فراخت
با دانه‌های کهربایی گندم زارانت
با کوه‌های ارغوانی با شکوهت
بر فراز دشت‌های حاصلخیزت
سرزمین من،سرزمین من!
رحمت خدا ،همواره بر تو باد
با اتحاد،نیکی به اوج می‌رسد
از غرب،تا شرق درخشانت!
اکو (2) داستان مایک پم مونیوس رایان
- توازجنس تاریک ظلمتی و هرگز تونی دست من باشی
خیلی مطئن نباش. ما نزدیک‌تر از اون هستیم که تو فکر می‌کنی. خیلی نزدیک تر… می‌خوای قبول کن می‌خوای نکن،اما ما همدیگر رو خوب میشناسیم.
بزار سوال ازت بپرسم که هر آدمی از خودش می‌پرسه. بعضی آدم‌ها فوری بهش جواب میدن و به ندرت درباره اش حرف میزنن. بعضی‌ها به ساختن دنیای بهتر معتقدند،بعضی آدم‌ها هم اعتقادی ندارن و گروهی در تمام طول زندگیشون درگیر این مسئله هستن. سوال ساده ای و اونم اینه: در مورد دنیای بهتر ،تو چه عقیده ای داری؟
من به روشنایی اعتقاد داشتم. پدرم هم همین طور،محافظ هم همین طور،گرچه او در این موارد خیلی صحبت نمی‌کرد.
با صداقت گفتم: خیلی مطئن نیستم…
خشم چشم خونی (آخرین شاگرد 5) جوزف دیلینی
ندا گفت: <<تو جواب متناقض نمای مرا با متناقض گویی دادی - البته حرف من متناقض نیست. ببین،من از ازل وجود داشته ام،خوب این یعنی چه؟یعنی من نمی‌توانم به وجود آمدنم را به یاد بیاورم. اگر می‌توانستم ،در این صورت از ازل وجود نداشتم. پس اگر نمی‌توانم آغازم را به یاد بیاورم،حداقل یک چیز هست که من نمی‌دانم. اگر چه دانش من نامتناهی است،به همین ترتیب آنچه برای دانستن وجود دارد هم بی نهایت است. چطور می‌توانم مطمئن باشم که این دو بی نهایت با هم برابرند؟گستره چیزهایی که هنوز نهفته اند ممکن است بسیار بزرگتر از دانش نامتناهی من باشد. آخرین جواب آیزاک آسیموف
مدتها پیش ،یک بار پارمیندر داستان بهای کانایا را برای بری تعریف کرده بود. ماجرای سیک قهرمانی که به نیازهای مجروحان جنگی رسیدگی می‌کرد،چه دوست بودند چه دشمن. وقتی از او پرسیدند چرا بدون هیچ تبعیضی به همه کمک می‌کند،در جوابشان گفت نور خدا از روح همه می‌تابد و او قادر به تشخیص آنها از یکدیگر نیست. خلا موقت جی کی رولینگ
وجدان‌اخلاقی که خیلی از آدم‌های بی‌فکر از آن پیروی نمی‌کنند و حتی بیشترشان آن را زیر پا می‌گذارند، یک حقیقت‌موجود است و ساخته‌ی فیلسوفان دوران‌دقیانوس که وجود روح در آدمی را تنها یک مسئله‌ی‌گنگ می‌دانستد، نیست. با گذشت زمان و رشد زندگی‌اجتماعی و تغییر و تکامل‌نژادی، ما اخلاق را در سرخی‌خون و شوری‌اشک ریختیم؛ اما گویی این مقدار هنوز کافی‌نبود. پس چشم‌ها را به نوعی آیینه‌ی درون‌نگر تبدیل‌کردیم و نتیجه آن‌که چشم‌ها آنچه را با زبان انکار می‌کنیم، بی‌پروا نشان می‌دهند… کوری ژوزه ساراماگو
مردی که بعد از آن ماجرا ماشین مرد کور را دزدید، در آن لحظه به‌خصوص از کمک‌کردن به او نیت بدی نداشت؛ بلکه برعکس، او تنها دچار احساسات بشردوستانه و فداکاری شده‌بود که همه‌ی مردم می‌دانند دو ویژگی خوب انسان است و در همه، حتی در جنایتکاران بی‌رحم‌تر از آن مرد هم وجود دارد. کوری ژوزه ساراماگو
موقع خداحافظی به طرف من آمد. همدیگر را نگه‌داشتیم. گفت: «بابت دیشب ممنونم. آن اسب‌ها، حرف‌هامان، همه چیز… کمک می‌کند. فراموش نمی‌کنیم.» به گریه افتاد. گفتم: «برایم نامه بنویس، خب؟ فکر نمی‌کردم این اتفاق برایمان بیفتد. آن همه سال. هیچ‌وقت حتی یک‌لحظه هم فکر نمی‌کردم این اتفاق بیفتد. فکر نمی‌کردم برای ما اتفاق بیفتد.»
گفت: «می‌نویسم. نامه‌های مفصل؛ مفصل‌ترین نامه‌ای که دیده‌ای. مفصل‌تر از آن نامه‌های دوران‌دبیرستان.»
گفتم: «منتظرشان می‌مانم.»
هر وقت کارم داشتی تلفن کن ریموند کارور
دلم می‌خواهد از خودمان جا داشته باشیم. از این‌که هر سال باید خانه عوض کنیم، دیگر خسته شده‌ام… از این‌که یک‌سال در میان هی جابه‌جا بشویم… دلم می‌خواهد دو نفری‌مان زندگی بی‌دغدغه‌ای داشته‌باشیم؛ بدون این‌که نگران پول و قبض یا چیزهایی مثل این‌ها باشیم…٬ مایک، خوابت برد؟ هر وقت کارم داشتی تلفن کن ریموند کارور
کسی نمی‌داند از چه می‌میریم… شاید از همه چیز… اگر عمرمان طولانی شود، کلیه‌ها از کار می‌افتد یا چیزی شبیه آن. پدر یکی از همکاران از نارسایی کلیه مرد. اگر آدم شانس بیاورد و عمر درازی داشته‌باشد، بالأخره از این اتفاق‌ها برایش می‌افتد. هر وقت کارم داشتی تلفن کن ریموند کارور
شما می‌توانید کل نژاد بشریت را به بشریتی‌دیگر تبدیل‌کنید و با این‌وجود، سیر تکاملی که ازدوچرخه آغاز و به موشک منتهی می‌شود، کاملا یکسان خواهد بود. انسان فقط مجری این تکامل است، نه خالق و آفریننده‌ی آن. انسان، مجری‌حقیر و ناچیزی در این زمینه است؛ زیرا از مفهوم و معنای آنچه که اجرا می‌کند، ناآگاه است. آن معنا و مفهوم به ما تعلق ندارد، تنها به خدا تعلق دارد و ما فقط این‌جا هستیم تا از او اطلاعت‌کنیم. خدا می‌تواند هرآنچه را که می‌خواهد، انجام‌دهد. هویت میلان کوندرا
ناصر برای اولین بار از مریم به صراحت شنیده بود که دوستش دارد. و حالا حاضر بود هرکاری بکند. تاریخ پر است از مردان جوانی که وقتی می‌فهمند دوست داشته شده‌اند حاضرند دست به هرکاری بزنند، حتی آتش زدن یک صومعه قدیمی یا حمله به یک دژ مقاوم در یکی نبردهای صلیبی… خون خورده مهدی یزدانی خرم
خانم لوی زنی بود سرشار از علایق و آرمان ها. طی تمام این سال‌ها خودش را بی قید و بند وقف ورق بازی،بنفشه‌های آفریقایی،سوزان و ساندرا،گلف،میامی،فنی هرست و همینگوی،دانشگاه مکاتبه ای،آرایشگر‌های مو،خورشید،خوش خوری،انواع و اقسام رقص‌های دو نفره و اخیرا خانم تریسکی کرده بود. همیشه مجبور شده بود که به خانم تریسکی از فاصله دور رضایت بدهد،محدودیتی دست و پا گیر برای گذراندن واحد عملی روان شناسی دانشگاه مکاتبه ای. واحدی که در امتحان پایانی اش مفتضحانه نمره نیاورده بود. اتحادیه ابلهان جان کندی تول
در میان جمعیت دنبال نشانه هایی از بدسلیقگی در لباس پوشیدن میگشت. ایگنیشس متوجه شد که بیشتر لباسها به قدری نو و گران قیمت بودند که کاملا میشد توهینی به سلیقه و نجابت به حسابشان آورد. داشتن هر چیز نو و گران قیمت نشانه خدانشناسی و عدم درک هندسه بود،حتی ممکن بود وجود روح را زیر سوال برد. خود ایگنیشس راحت و معقول لباس پوشیده بود. کلاه شکاری نمیگذاشت سرش سرما بخورد و شلوار گل و گشاد پشمی اش هم با دوام بود و اجازه میداد آزادانه حرکت کند. جیب‌های شلوار گرم بود و باعث آرامش ایگنیشس می‌شد. پیراهن چهارخانه ی فلانلش هم او را از پوشیدن پالتو بی نیاز کرده بود و یک شال گردن هم پوست بی حفاظ حد فاصل گوش و یقه اش را از سرما حفظ میکرد. لباسش با هر معیار غامض معنوی و هندسی مقبول بود و نشان از غنای حیات معنوی او داشت. اتحادیه ابلهان جان کندی تول
وقتی راضی‌ام کردند بروم بهداری، نمی‌دانستم باید به دکتر بگویم چه مرضی دارم. روی تخت نشسته بودم و همین‌طور در سکوت به دکتر، که نمی‌دانست با من چه کند، نگاه می‌کردم که یکی از زندان‌بان‌ها با شوق کودکانه‌ای وارد بهداری شد و درِ اتاق را بست. موبایلش را به گوش دکتر نزدیک کرد. من از فاصله‌ی دومتری به‌زحمت می‌توانستم صدای قطعه‌ای را که پخش می‌شد بشنوم. اولین‌بار بود که آن نوع موسیقی آرامم می‌کرد. دیگر صدای سوت ممتدی را که یک هفته می‌شد همراهم بود نمی‌شنیدم.
زندان‌بان با لبخند به دکتر گفت: «شجریانه. همین امروز اومده بیرون.»
صدا می‌گفت: «تفنگت را زمین بگذار…»
بیداد سکوت (داستان‌هایی برای خسرو آواز ایران محمدرضا شجریان) علی عبداللهی - ملیحه بهارلو - مهام میقانی - مجید قدیانی - فرزاد فروتنی
تو نمی‌توانی محبت دوجانبه‌ی دو انسان را به واسطه‌ی تعداد کلماتی که آنها رد و بدل می‌کنند بسنجی. این وضع فقط به معنای این است که آنها چیزی در ذهن خود ندارند یا به عبارت‌دیگر، حرفی برای گفتن ندارند. حتی شاید از درایت آنها باشد که چون چیزی برای گفتن ندارند، از حرف‌زدن امتناع می‌ورزند. هویت میلان کوندرا
چشم: پنجره‌ی روح، مرکز زیبایی چهره، نقطه‌ای که هویت فرد در آن‌جا متمرکز شده‌است؛ اما در عین‌حال یک وسیله‌ی بینایی است که باید توسط یک مایع مخصوص نمکی دائما شسته و مرطوب نگه داشته شود. بنابراین نگاه، بزرگ‌ترین شگفتی‌‌ست که انسان دارای آن است. هویت میلان کوندرا
غیرممکن است که فرزندی داشته‌باشی و جهان را بدان‌گونه که هست، خوار شماری؛ زیرا این همان جهانی است که ما فرزندمان را روانه‌ی آن کرده‌ایم. بچه، ما را وادار می‌کند تا در مورد آینده‌ی جهان فکر کنیم، با میل و رغبت در قیل و قال دنیا و آشفتگی‌هایش مشارکت‌کنیم و حماقت علاج‌ناپذیر آن را جدی بگیریم. هویت میلان کوندرا
حتی در شکم مادر که می‌گویند مقدس است، خارج از دسترس نیستی. از تو فیلم برمی‌دارند، جاسوسی‌ات را می‌کنند، می‌توانند همه‌ی کارهایت را ببینند. همه می‌دانند مادامی‌که زنده هستی، هرگز نمی‌توانی از آنها بگریزی؛ همان‌طور که قبل از به دنیا آمدن و پس از مرگ هم نمی‌توانی از آنها فرار کنی! هویت میلان کوندرا
اگر شما در معرض نفرت‌دیگران قرار گیرید، اگر متهم‌شوید، اگر شما را جلوی شیرها بیندازند، می‌توانید یکی از این دو واکنش را از سوی افرادی که شما را می‌شناسند انتظار داشته باشید: برخی از آنها با جماعت همرنگ خواهند شد، برخی دیگر خیلی محتاطانه وانمود می‌کنند که هیچ نمی‌دانند و هیچ چیزی نمی‌شنوند؛ به‌گونه‌ای که تو می‌توانی به گفتگو با آنها و دیدن‌شان ادامه دهی. آن گروه‌دوم که محتاط و مبادی آداب‌اند، دوستان تواند؛ دوستانی به معنای نوین کلمه. هویت میلان کوندرا
دوستی را دیگر نمی‌توان با برخی رفتارها و کردارها اثبات کرد. دیگر موقعیتی برای جستجوی دوست‌زخمی در میدان‌نبرد یا از غلاف بیرون‌کشیدن شمشیر جهت دفاع از دوست در مقابل راهزنان پیش نمی‌آید. ما به زندگی‌مان بدون مخاطرات‌بزرگ و دوستی نیز ادامه می‌دهیم. هویت میلان کوندرا
انسان، جهت کارکردن مناسب حافظه‌اش، نیازمند دوستی است. به یاد آوردن گذشته‌مان که آن را همیشه با خود باید همراه داشته باشیم، شاید شرط ضروری برای حفظ آن چیزی است که کلیت وجود «من» آدمی نامیده می‌شود. برای این‌که این وجود کوچک نشود، برای این‌که این وجود حجمش را حفظ کند، خاطرات باید مثل گل‌های داخل گلدان آبیاری شوند و این آبیاری مستلزم تماس منظم با شاهدان گذشته، یعنی دوستان است. هویت میلان کوندرا
من کاملا او را بخشوده‌ام؛ اما مسئله بخشودن نیست. از زمان بازگشتم از آن‌جا تصمیم‌گرفتم که دیگر او را نبینم. در آن هنگام، احساس نشاط و غریبی به من دست‌داد. در مورد این احساس برایت صحبت‌کرده‌ام. من مثل یک قطعه‌ی یخ، سرد بودم و این وضعیت مرا خوشحال می‌ساخت. خب، مرگش این احساس را اصلا و ابدا تغییر نداده است. هویت میلان کوندرا
هیچ‌گونه شادی‌ای ندارم، به جز یکی، و آن هم کار کردن است، کارکردن با جسمم و با جانم، بخصوص با جسمم. دوست دارم خودم را خسته کنم، عرق بریزم و به گوش خودم صدای قرچ و قروچ استخوان‌هایم را بشنوم. نصف پولی را که درمی‌آورم در هرجا و به هر نحوی که دلم بخواهد دور می‌ریزم و تلف می‌کنم. من بندهٔ پول نیستم، بلکه پول بندهٔ من است. من بندهٔ کارم و به این بندگی می‌بالم. زوربای یونانی نیکوس کازانتزاکیس
در واقع هنر نوعی دخول جادویی روح در جسم است. نیروهای تیرهٔ آدمکشی در درون ما کمین کرده‌اند که انگیزه‌های شوم کشتن و ویران کردن و کینه ورزیدن و بی‌آبرو کردن‌اند. در آن دم است که هنر با نی‌لبک خوشنوای خویش سر می‌رسد و ما را خلاص می‌کند. زوربای یونانی نیکوس کازانتزاکیس
آزادی همین است دیگر! هوسی داشتن، سکه‌های طلا انباشتن، و سپس ناگهان بر هوس خود چیره شدن و گنج گردآوردهٔ خود را به باد دادن. خویشتن را از قید هوشی آزاد کردن و به بند هوسی شریف درآمدن. ولی آیا همین خود شکل دیگری از بردگی نیست؟ خویشتن را به خاطر یک فکر، به خاطر ملت خود، به خاطر خدا فدا کردن؟ یا مگر هرچه مقام مولا بالاتر باشد طناب گردن برده درازتر خواهد بود؟ در آن صورت برده بهتر می‌تواند دست و پا بزند و در میدان وسیع‌تری جست و خیز کند و بی‌آنکه متوجه بسته بودن به طناب شود، بمیرد. آیا آزادی به همین می‌گویند؟ زوربای یونانی نیکوس کازانتزاکیس
علت این که دنیا در حال حاضر به چنین وضع اسفناکی افتاده است این است که همه کارشان را نیمه کاره انجام می‌دهند، افکارشان را نیمه کاره بیان می‌کنند و گناهکار یا پرهیزگار بودنشان هم نیمه کاره است. ای بابا! تا آخر برو و محکم بکوب، و نترس، موفق خواهی شد. خداوند از نیمه شیطان بسیار بیشتر از شیطان تمام عیار نفرت دارد. زوربای یونانی نیکوس کازانتزاکیس
شما همه‌چیز را می‌دانید و همه‌چیز را می‌شنوید، اما آنها -پزشکان- این را نمی‌فهمند و همه‌چیز را در مقابل شما می‌گویند؛ حتی چیزهایی که شما نباید بشنوید: این‌که شما دیگر از دست رفته‌اید یا این‌که مغزتان به پایان کار خود رسیده‌است! هویت میلان کوندرا
و مرگ مانند حرکتی بود که مسافر تشنه‌لبی را که بیهوده می‌کوشد عطشش را رفع‌کند، از آب محروم‌می‌کرد؛ اما برای دیگران حرکت محتوم و لطیفی است که هم محو و هم انکار می‌کند، همچنان که به حق‌شناسی و طغیان به یکسان لبخند می‌زند. مرگ شادمانه آلبر کامو
همه‌ی کسانی که تصمیم‌گیری‌هایی‌قاطعانه برای متعالی‌شدن و بالا‌بردن سطح زندگی‌شان انجام‌نداده‌اند، همه‌ی آنهایی که می‌ترسیدند و از خود ضعف نشان‌می‌دادند، همگی به‌خاطر مجازاتی که برای درنیامیختن با زندگی‌ای که برایشان درنظر گرفته‌شده‌بود، از مرگ می‌ترسیدند؛ چون از زندگی، هرگز چیزی نفهمیده‌بودند و به اندازه‌کافی زندگی نکردند. مرگ شادمانه آلبر کامو
باید دانست همان‌گونه که در هنر هم باید زمانی دست از کار کشید، پی‌برد که برای پیکرتراش هم همواره لحظه‌ای پیش‌می‌آید که دیگر نباید به کارش ادامه‌دهد و در این‌مورد، به همان‌ترتیب که اراده‌ای غیرهوشمندانه، بیشتر از همه روشن‌بینی می‌تواند به هنرمند کمک‌کند. مرگ شادمانه آلبر کامو
مدتی‌طولانی آرزوی عشق زنی را در دل می‌پروراند، اما او برای آن عشق ساخته نشده‌بود. در سراسر زندگی‌اش، در دفترهای‌کار کنار ساحل، در اتاقش و در خواب‌هایش، در رستوران و در کنار معشوقه‌اش، با تلاشی بی‌همتا در عمق‌وجودش، در جست‌وجوی خوشبختی‌ای بود که مثل همه‌ی مردمان دیگر می‌دانست ناممکن است. مرگ شادمانه آلبر کامو
«زندگی همینه که هست. اگه سخت بگیری، اونم به‌ت سخت می‌گذرونه. این ماییم که به‌ش ارزش می‌دیم. با همهٔ کمبودهایی که این دنیا داره، زیبایی‌های خودش رو هم داره. نباید از زندگی زیاد انتظار داشته باشیم. نمی‌شه باهاش جنگید! بهتر اینه که نیمهٔ پُرِ لیوان رو ببینیم. حالا اون تفنگ و طناب رو پس بده. حالی که تو این لحظه توشی پُرِ استرس و درده؛ مغازه خودکشی ژان تولی
تو فکر می‌کنی سلامت بدنی یا قدرتی که دارم بعد از تو به چه درد من می‌خورد؟ بعد از تو زندگی برای من ارزشی ندارد. خدای من، زندگی بعد از تو چگونه است؟ به چه امیدی باید بارسنگین زندگی را به دوش بکشم؟ قرار است روحت را هم با خودت به گور ببری؟ عشق هرگز نمی‌میرد (بلندی‌های بادگیر) امیلی برونته
هیت کلیف: تو به من فهماندی که چقدر بی رحم هستی. چرا اینقدر بد و سنگ دل هستی ؟ چرا مرا تحقیر می‌کنی ؟ تو به احساسات من و خودت خیانت کردی. چرا ؟ من نمی‌توانم چیزی بگویم که تو را دلداری بدهم. تو مستحق این وضعیت ناگوار هستی. تو خودت را کشتی، فهمیدی ؟تو بودی که خودت را کشتی. تو می‌توانی الان مرا ببوسی و زاری کنی. تو اشک مرا در آوردی، اما مطمئن باش که همین اشک‌های من باعث رنج و عذاب تو می‌شوند. تو مدعی دوست داشتن من هستی چرا مرا ترک کردی ؟ جواب بده. تو مرا به خاطر یک هوس زودگذر نسبت به ادگار لینتون ترک کردی؟خوب می‌دانستی که فقر، زندگی ساده، مرگ یا هیچ چیز دیگری نمی‌تواند ما را از هم جدا کند، اما تو خودت با دست خودت باعث شدی برای همیشه از هم جدا بشویم. من قلب تو را نشکستم، تو خودت باعث شکستن قلبت شدی و خون به دل من کردی. تو همه ی آرزوهایم را به باد دادی. عشق هرگز نمی‌میرد (بلندی‌های بادگیر) امیلی برونته
کاترین: می‌دانی چه چیزی بیشتر از همه مرا عذاب می‌دهد؟ این تن که مثل یک زندان دست و پایم را گیر انداخته اما در حال متلاشی شدن است. از محبوس بودن در این زندان تنگ عذاب می‌کشم. می‌خواهم هرچه زودتر از شر این زندان لعنتی خلاص بشوم و به دیار باقی بروم تا همه درد و رنج‌ها را فراموش کنم. آنجا تا ابد آسوده و آزاد هستم. دوست ندارم با چشم اشک بار و قلبی شکسته اینجا بنشینم و برای نداشتن آن خوشبختی حسرت بخورم. میخواهم هر چه زودتر از این سرای غم زده و پر از محنت فرار کنم و فرشته خوبختی و سعادت ابدی را در آغوش بگیرم. بلندی‌های بادگیر امیلی برونته
ایده‌های من به‌قدرکافی زیادند، اما انگار قصد به کار گرفتنشان را ندارم. همیشه می‌خواهم آن نمایشنامه را شروع کنم. ولی مدام می‌گویم فردا. (با اندوه) باید روی سنگ قبر من بنویسند: «متوفی به آن چیزی رسید که نمی‌توان به فردا موکولش کرد». سنگ‌نوشتهٔ مناسبی خواهد بود. نان و آب یوجین اونیل
هرکدام از ما چیزی را که برایش باارزش بوده از دست می‌دهد. موقعیت‌های ازدست‌رفته، امکانات ازدست‌رفته، احساساتی که هرگز نمی‌توانیم دوباره به دست بیاوریم. این بخشی از آن چیزیست که معنی‌اش زنده بودن است. اما درون سرمان حداقل به تصور من آنجاست اتاق کوچکی است که آن خاطرات را در آن نگه می‌داریم. کافکا در ساحل هاروکی موراکامی
این راست است.
بودن با او دردناک است، مثل چاقویی یخزده در سینه‌ام. دردی کشنده، اما عجیب این است که به‌خاطر این درد سپاسگزارم. انگار آن درد یخزده و وجود خود من یکی هستند. درد لنگری است که مرا اینجا نگه می‌دارد.
کافکا در ساحل هاروکی موراکامی
هر انسان‌باشعوری که اراده و اشتیاق خوشبخت‌بودن را دارد، شایسته‌ی آن است که ثروتمند باشد. خوشبختی را طلب‌کردن به‌نظر من متعالی‌ترین فضیلتی است که هر انسانی می‌تواند در وجودش داشته‌باشد. این امر همه‌چیز را توجیه‌می‌کند و داشتن قلبی‌پاک و بی‌ریا برای این‌موضوع کافی است. مرگ شادمانه آلبر کامو