چه‌کار با من دارد؟ دیگر طاقت آن شکنجه‌ها را ندارم. انسان برای اولین بار که شکنجه می‌شود، همه‌چیز برایش غیرمنتظره است. با پدیدهٔ ناآشنایی روبه‌رو می‌شود. مثل کودکی که هنوز نمی‌داند داغ بودن یعنی چه، و به سوی آتش دست دراز می‌کند؛ اما تکرار شکنجه، مصیبت و دردی ازپیش‌تجربه‌شده است. می‌دانی با تو چه خواهند کرد. انسان ممکن است در یک تصادف اتومبیل، شدیدترین و دردناک‌ترین زخم‌ها را بردارد و آن را تحمل کند، اما تصادف یک لحظهٔ پیش‌بینی‌نشده و آنی است. پیش از تصادف، دلهره و نگرانی، جان تو را فرسوده نمی‌کند. سال‌های ابری 3 و 4 (2 جلدی) علی‌اشرف درویشیان
میرزا طنابی در پشت کلاف‌های طناب و نخ کلاش و جوال‌ها و توبره‌های کوچک‌وبزرگ، به دیوار تکیه داده‌است. فقط کلهٔ سفید و عرق‌چینش پیداست.
- سلام‌وعلیکم آقای طنابی!
مردی با چشمان حیله‌گر و ریز، از پس کلاف طناب‌ها سر بلند می‌کند.
- سلامٌ علیکم، بفرمایید.
و دوباره، به‌تندی سرش را زیر می‌برد.
می‌نشینم روی کلاف طناب‌ها. قهوه‌چی دوره‌گرد چای می‌آورد.
آقای طنابی چشمان ریز و خروس‌مانندش را به ما می‌دوزد.
- چه عجب! سالی یک بار به ما سر می‌زنید.
داشی می‌گوید: «گرفتارم به خدا. آمده‌ام به شما زحمتی بدهم؛ برای برادرم شریف.»
مثل خروس با یک‌طرف صورت به من نگاه می‌کند.
- خیر است. لابد می‌خواهد زن بگیرد و پول ندارد.
و قاه‌قاه می‌خندد.
- زن که گرفتی سرکیسه را تره ببند.
داشی می‌خندد.
- نه، عجالتاً می‌خواهد سرپناهی تهیه کند.
- مبارک است.
داشی بی‌معطلی می‌گوید: پنج‌هزار تومن می‌خواهد. »
چشم‌های خروسی با دقت مرا ارزیابی می‌کنند.
- چه‌کاره است، آقا داداش؟
- معلم.
- باشد. سفته آورده‌اید؟
- الآن تهیه می‌کنیم. چندتا باشد؟
- چهارده‌تا پانصدتومنی.
داشی می‌پرسد: «یعنی هفت‌هزار تومن؟»
- بله.
- دوهزار تومن اضافه؟
- به جان شما ارزان حساب کرده‌ام. این روزها بیشتر می‌دهند. حقوق معلم‌ها هم که زیاد شده. یک بندهٔ خدایی کشته شد، حقوق این‌ها بالا رفت.
و چشم‌ها را به من می‌دوزد. سرم را برمی‌گردانم. داشی می‌رود و سفته تهیه می‌کند. پنج‌هزار تومن را می‌گیرم. آقای طنابی یک قوطی کبریت به من می‌دهد.
- آقای داوریشه من این جنس را به شما می‌فروشم به مبلغ هفت‌هزار تومن که در مدت چهارده ماه استهلاک بفرمایید. آیا از ته دل راضی هستید؟
به داشی نگاه می‌کنم. داشی اشاره می‌کند که بپذیرم.
قوطی کبریت را می‌گیرم و می‌گویم: «بله.»
میرزا طنابی می‌پرسد: «حلال می‌کنید؟»
- بله.
پول را به داشی می‌دهم.
از دکان پایین می‌آیم. بس که ناراحتم می‌خواهم قوطی کبریت را به وسط بازار پرت کنم. داشی مچ دستم را می‌گیرد.
- بده به من. چرا پرت می‌کنی؟ این هم مزد دست من باشد.
داشی نصفِ پول را به آقای برادرپور می‌دهد. آقای برادرپور پس از یک هفته اتاق جای خودش را برای ما خالی می‌کند.
به همان یک اتاق خانه‌کشی می‌کنیم. لطیف و بشیر و بابا در دکان می‌خوابند. فاطمه تب کرده و اسهال دارد. زن‌داشی زاییده است. پسر میهمانشان را ختنه کرده‌اند. در خانهٔ جدید، بیست‌نفره زندگی می‌کنیم. سرسام گرفته‌ام. تا خانهٔ داشی آماده بشود، باهم می‌سازیم.
سال‌های ابری 3 و 4 (2 جلدی) علی‌اشرف درویشیان
آیا در زیر شکنجه دهن باز خواهم کرد؟ آستانهٔ درد، در بدنِ من چه اندازه است؟ به یاد پرویزی می‌افتم. معلم بود و کتاب‌فروشی داشت. از دستگاه فتوکپی‌اش برای تکثیر چند کتاب استفاده کردم. یک‌روز به او گفتم: «اگر گیر افتادیم چه می‌کنی؟»
«مقاومت می‌کنم.»
«اگر شکنجه‌ات کردند.»
«شکنجه؟!»
«بله.»
به او برخورد و عصبانی شد.
«به تو نشان می‌دهم.»
روز بعد او را دیدم. دستش را پانسمان کرده‌بود.
«به دست خودت چه کرده‌ای؟»
«نیم ساعت فندکِ روشن زیرش گرفتم. تا استخوان سوخت.»
«که چه بشود؟»
«دم نزدم.»
«در این آزمایش یک مسئله را درنظر نگرفته‌ای.»
«چه مسئله‌ای؟»
«شرایط و موقعیت شکنجه.»
«کسی که مقاومت داشته‌باشد، در هر شرایطی مقاوم است.»
«اما تجربیات و مشاهدات من چیز دیگری می‌گویند.»
«چه می‌گویند؟»
«این که تو با ارادهٔ خودت فندک را زیر دستت گرفته‌ای، در موقعیت شکنجه، ارادهٔ تو در دست شکنجه‌گر است. من شنیده‌ام که متهمی را به‌سختی شکنجه کردند، لب نترکاند. پس از یک هفته تحمل شکنجه، قلم به دستش دادند که بنویسد. و او نوشت. آن‌چه را که به زبان نیاورده‌بود، نوشت. در لحظات شکنجه، تمام توجهش به حفظ لب‌هایش بود که از هم باز نشوند، اما حرکت قلم روی کاغذ برای او قابل‌کنترل نبود.»
سال‌های ابری 3 و 4 (2 جلدی) علی‌اشرف درویشیان
قدم‌ها را تند کردیم. از جاده که خط سفید و پاخورده‌اش در تاریکی محو می‌شد، به شخم‌زارها زدیم. شب بود. هزاران چشم در آسمان ما را تعقیب می‌کردند. از جیحون‌آباد صدای عوعوی سگ‌ها به گوش می‌رسید و دلهره در دل ما می‌انداخت. بوی خاکِ تشنه و ساقهٔ خشک گندم و دودِ تپاله هوا را پُر کرده‌بود. در افق بُز سیاهی سر بریده شده‌بود و خونِ کف‌کرده‌اش آرام‌آرام لخته می‌بست…. سال‌های ابری 3 و 4 (2 جلدی) علی‌اشرف درویشیان
غروب‌های پاییزِ شاه‌آباد غرب، خیلی غمبار و دلگیرکننده است. گویی غروب یک‌باره آوار می‌شود. بین ظهر و غروب چیزی به اسم عصر وجود ندارد. غروب، بی‌رحمانه، به عصر فرصتِ پیدایی نمی‌دهد. یکهو چشم باز می‌کنی و می‌بینی همه‌جا تاریک شده‌است. از پشت پنجرهٔ اتاقم به نوک درخت‌های بلند و کهن‌سال چنار نگاه می‌کنم. آفتاب دارد از رویشان پاورچین می‌گذرد. غروب‌های جمعه دلگیرتر از همیشه است. سال‌های ابری 3 و 4 (2 جلدی) علی‌اشرف درویشیان
شب برای سر سلامتی می‌رویم نزد دایی‌سلیم.
- شما سلامت باشید دایی. خدا بچه‌هایت را نگه دارد.
- خدا خیرتان بدهد. خوش آمدید.
دایی‌سلیم از بابا می‌پرسد: «راستی، عذرا امسال کلاس چندم است؟»
ننه پیش‌دستی می‌کند.
- می‌رود کلاس هفتم.
بابا می‌گوید: «دیگر بس است. شش کلاس خوانده، دیگر حق ندارد از خانه بیرون برود.»
دایی‌سلیم قندش را در چای می‌زند و به دهن می‌گذارد.
- در اسلام بین زن و مرد برای درس خواندن هیچ فرقی نیست.
عموالفت توی نعلبکی فوت می‌کند.
- دختر نباید برای درس خواندن از خانه بیرون برود.
بی‌بی نگاهی چپکی به او می‌اندازد.
- مواظب باش چای را نریزی روی فرشی که تازه خریده‌اند. مگر سوار دنبالت گذاشته که تمام چای را یک‌باره توی تعلبکی خالی کرده‌ای؟ دست‌پاچه‌ای عمو؟! دخترخانم‌های آمیرزا پولاد اگر بروند دبیرستان و دیپلم بگیرند، اشکالی ندارد. فقط این چیزها برای آدم‌های بدبخت عیب و عار است. گوسفند با دنبه عیبش را می‌پوشاند، اما بُزِ بدبخت نه.
عموالفت که با ترس‌ولرز نعلبکی را بلند می‌کند، می‌گوید: «آن‌ها توی خانه درس خوانده‌اند.»
- اَکِّ غدّه‌ای به اندازهٔ آن استکان توی گلویت دربیاید اگر دروغ بگویی. آن‌ها هم دبیرستان رفتند و هم معلم سرخانه داشتند. یک معلم مرد نکره. اگر یادت رفته تا من به یادت بیندازم.
بابا صلوات می‌فرستد.
- ما کاری به کار دیگران نداریم. گوسفند به پای خودش. بز به پای خودش. هرکس بار گناه خودش را می‌کشد.
دایی‌سلیم می‌گوید: «عذرا درسش را بخواند، اما با حجاب.»
ننه لب‌ها را به حالت قهر جمع می‌کند.
- مگر قرار است سروپای برهنه برود سلیم؟!
بابا سر به آسمان می‌کند.
- خدا نکند. خدا نکند. الحمدالله در طایفهٔ ما سروپا برهنه وجود نداشته.
بی‌بی به عموالفت که چای دیگری برداشته می‌گوید: «فکر نیمه‌شبت را هم بکن. چه خبرست هی تندوتند، تو برو من آمدم، چای سر می‌کشی؟! از صدای جیرجیر درِ کناراب تا صبح خواب نداریم.
عموالفت چای را به سینی برمی‌گرداند.
- خدایا از دست این مأمور جهنم چه‌کار کنم؟
بی‌بی تند می‌شود.
- خدا تو را از روی زمین بردارد تا من یک نفس راحتی بکشم. والله این سرطان نمی‌دانم چرا سراغ تو نمی‌آید. این روغن‌دنبه‌هایی که تو می‌خوری اگر گرگ بیابان بخورد تا صبح زوزه می‌کشد.
عموالفت با رنجش می‌گوید: «عجله نکن، حلوای مرا هم می‌خوری.»
- من حلوای تو را بخورم؟! به خدا تا مرا در گور نگذاری، دست از سرم برنمی‌داری. شما از طایفهٔ کلاغ هستید. برادر بزرگت پس از هشتاد سال تازه تازه، چندتا موی سفید توی ریشش پیدا شده.
- برادرم به من چه آخر زن؟! اگر او هم مونسی مثل من داشت الآن هفت کفن پوسانده بود.
بابا می‌گوید: «دیروقت است. صلوات بفرستید. همهٔ ما رفتنی هستیم، یکی دیرتر، یکی زودتر.»
سال‌های ابری 3 و 4 (2 جلدی) علی‌اشرف درویشیان
گفت ما اول فرشته بوده‌ایم
. … اکنون که دیگر باید از تو دور باشم، بدان انگیزه‌ام در سجده نکردن به آدم عشق تو بود و نه بی‌ایمانی، چون می‌دیدم که تازه‌واردی را، ناشناسی را، عزیز می‌داری و من می‌خواستم تنها به تو، ای عشق من، سجده کنم.
آن‌گاه، ناگهان دیدم که بر نطع شطرنج تو جز این یک بازی وجود ندارد و به من گفتی: «بیا، بازی کن!»
به من بگو، عشق من، در آن لحظه چه می‌توانستم بکنم؟ از فرمانت سر بپیچم و آن یک بازی را انجام ندهم؟ از تو اطاعت کردم، در حالی که می‌دانستم خود را به دام بلا می‌افکنم. و چنین شد. تو ماتم کردی، مات! مات!
امروز با آنکه در دام بلا گرفتارم، هنوز هم طعم شادی‌ها و لذاتی را که به من چشاندی به خاطر دارم. کفر یا ایمان من، هر چه هست، دستباف توست. همه چیز از آن توست. هر چه کرده‌ام از سر عشق بوده است.
.
آیا پرودگار پاسخی به شیطان داد؟ نمی‌دانم.
در جستجوی مولانا نهال تجدد
تو هم مثل همه آدمیان به «حال» وابسته‌ای. «حال» گاه به وجودت می‌افزاید و گاه از آن می‌کاهد. تحت تأثیر حال، یک دم کاملی و یک دم ناقص. یک دم اینی و یک دم آن. گاه شادی و گاه غمگین. گاه آبی و گاه آتش. ای دوست من، دوست بیچاره‌ی من، تا وقتی در پنجه‌ی حال گرفتاری، تنها می‌توانی برج ماه باشی نه خود ماه؛ تنها می‌توانی نقش بت باشی نه جان آن. تو هم مانند همه مردان بنده‌ی وقت و حالی. در جستجوی مولانا نهال تجدد
من خانه‌ی عشقم نه خود عشق. معشوق باید آغاز و انجام تو باشد. چون او را یافتی، دیگر منتظر نمی‌مانی. چون نقدی یافتی، در صندوق نگاهش نمی‌داری. معشوق هم پنهان است و هم پیدا. او مانند تو وابسته به حال نیست، بلکه آن را تحت فرمان خود دارد. ماه و سال مطیع اویند. جسم‌ها اگر او بخواهد، جان می‌شوند. اگر دست بجنباند، مس را به زر مبدل می‌سازد. حتی مرگ هم، اگر او بخواهد، شیرین می‌شود و خار و نیشتر، نرگس و نسرین. در جستجوی مولانا نهال تجدد
لیدیا او را به عنوان خودِ او نمی‌شناخت. اما او را به عنوان مرد، می‌شناخت. به برنگون طوری نگاه می‌کرد که یک زن در حال وضع حمل، به یک مردی که بچه را در وجود او کاشته، نگاه می‌کند: نگاهی عاری از احساس، در آن زمان بی‌نهایت، مادّه به نر. رنگین‌کمان دیوید هربرت لارنس
ازدواج، واقعاً برنگون را عوض کرد. همچنان‌که سرچشمهٔ نیرومند زندگی‌اش را شناخت، همه‌چیز چقدر دور و چقدر بی‌اهمیت شد، چشم‌هایش به دنیایی تازه باز شدند و او از فکر این‌که تا پیش از این چقدر بی‌اهمیت بوده، در شگفت بود. رابطه‌ای نو و آرام در هر چیزی که می‌دید هویدا شد: در گَله‌ای که به‌شان می‌رسید، در گندم‌های تازه‌درآمده که با وزش باد در رقص بودند. رنگین‌کمان دیوید هربرت لارنس
رازها روی نوک زبان ما مثل فلفل قرمزاند. دیر یا زود زبانمان را آتش می‌زنند. دیر یا زود دهانمان را باز می‌کنیم و شیطانکی را که بین دندانهای به هم فشرده ما، می‌کوشد به اعتراف وادار مان کند، نشان می‌دهیم. و بعد، باید حرف زد و باز هم حرف زد. ابله محله کریستین بوبن
به چه فکر می‌کنی؟ زنان عاشق دوست دارند دلسوز (حداقل دلسوز) و بنابراین منطقی و خوش فکر به نظر برسند. اما گرچه رویای منطقی بودن را در سر می‌پروانند، امیدوارند که در پاسخ به چنین سوالی فقط یک پاسخ بشنوند. به نظر آنها فقط یک پاسخ مناسب وجود دارد: به تو فکر می‌کنم. اما محبوب آنها غالباً از مشکل، با مهارت می‌پرهیزد» به هیچ چیز فکر نمی‌کنم. ابله محله کریستین بوبن
جنی و مدی، مشترکات زیادی داشتند. هر دو، برای سن‌شان، لاغر و کوچک بودند. هر دو موهای بلوند و چشمان آبی داشتند و هر دو را بیرون دروازه‌ی یتیم‌خانه رها کرده بودند، البته جنی درست بعد از تولدش، آن جا رها شده بود. اما جنی ترسو و ضعیف بود، انگار قربانی به دنیا آمده بود، فرق‌شان درست این جا مشخص می‌شد. دختر گل لاله مارگارت دیکنسون
- کجا می‌رم؟
- قراره تو یه مزرعه کار کنی. قراره شیر بدوشی یا چیزی مثل اون. حتماً دوستش خواهی داشت.
مدی سعی کرد چنین کاری را تصور کند اما نتوانست. او چیز کمی از پشت دیوارهای بلند یتیم‌خانه‌ی دختران می‌فیلد دیده بود، به جز پیاده‌روی از میان روستا با دیگر دختران چهارده ساله، به صورت صف به سمت مدرسه یا کلیسا. سفرهای گهگاهی با اتوبوس به نزدیک‌ترین شهر، ولاندون، اما حتی آن موقع هم، آزادی چرخیدن و نگاه کردن به ویترین مغازه‌ها را نداشت.
دختر گل لاله مارگارت دیکنسون
از درِ باز انباری، می‌توانست گل‌های لاله را ببیند، ردیف پشت ردیف، مثل رنگین کمانی که در نور گرم خورشید می‌درخشید. مدی، آن‌ها را با دست‌های خود کاشته بود.
آیا امکان داشت هرچه که دوست داشت، هرچه که برایش کار کرده و زحمت کشیده بود، حالا، در لحظه‌ای از دیوانگی، بر باد رود؟
دختر گل لاله مارگارت دیکنسون
مدی به یاد می‌آورد که جنی چه قدر خسته شده بود. بعد از آن‌ها خواسته شد، وقتی که خانم‌های بسیار خوش‌پوش با بهترین علاقه‌ی قلبی به آن‌ها می‌گویند، چه قدر خوشبختند که کسی مثل سِر پیتر را دارند، مودب و ساکت زیر آفتاب بایستند و مودبانه لبخند بزنند.
با چندش و لرز فکر کرد، آن روز بود که «درخت اعدام» را دیدند.
دختر گل لاله مارگارت دیکنسون
وقتی دستش را برداشت مدی دید که نقش دست مایکل با نقش دست او طوری کنار هم قرار گرفته اند انگار کوچک‌ترین انگشت دست هر دو در هم فرو رفته اند.
_ چراغ قوه رو برای من نگه دار.
مایکل چراغ قوه را به او داد و از جیبش یک پیچ گوشتی درآورد و با نوک تیز آن شکل یک گل لاله به دور نقش دستان شان کشید و زیر آن تاریخ آن زمان، 1947 ، را نوشت.
_ خب اینم یه یادگاری برای بچه‌ها و نوه هامون و بچه‌های اونا که ببینن…
دختر گل لاله مارگارت دیکنسون
پشت طویله، مزرعه‌ای از لاله بود. آن‌ها در کرت‌های شش ردیفه کاشته شده بودند و هر کرت رنگ متفاوتی داشت؛ از صورتی روشن تا قرمز و زرد و بنفش تیره که در نسیم صبحگاهی موج برداشته و می‌رقصیدند.
دختر جوان مجذوب و شیفته زمزمه کرد:
- این زیباترین منظره‌ای نیست که تا به حال دیدین؟ مثل رنگین کمونه. به جز این که، این یکی صاف و مستقیمه
دختر گل لاله مارگارت دیکنسون
مدی هرگز در همه عمرش به اندازه چند روز گذشته،اشک نریخته بود
عجیب بود که به رغم آن،حتی نمی‌توانست توضیح دهد که چرا،حالا، احساس می‌کند قوی‌تر است!
شاید دلیلش دیدن آن موجود گم شده ی بیچاره باشد که هنوز هم برای عشقش زاری می‌کند و در آن لحظه،باعث شد مدی مصمم شود که با هر مصیبتی که زندگی برایش مقدر کرده،روبه رو شود و با آن مقابله کند
او سوگند خورد که اجازه نمی‌دهد، هرگز، هرگز،کسی چنین قدرتی بر او داشته باشد که عاقبتش چون آملیا می‌فیلد شود!
دختر گل لاله مارگارت دیکنسون
مدی فکر کرد،چطور میتونه ادعا کنه عاشق منه و چنین حرفای وحشتناکی بگه ؟!
اون حتی نمیدونه عشق چیه!
ناگهان،همه چیز روشن شد. همین است! نیک هرگز عشق واقعی را نشناخته و هرگز صادقانه دوست داشته نشده بود، توسط هیچ کس،نه حتی توسط مادرش!
دختر گل لاله مارگارت دیکنسون
وقتی از کوچه به سمت خانه میرفتند، مدی دستش را درون دست مایکل لغزاند و آن را به آرامی فشرد تا به او آرامش دهد و این بار برایش مهم نبود که پدرش آن‌ها را ببیند. مایکل در پاسخ، دست او را فشرد و هرچند که هیچ کلمه ای بر زبان نیاورد، مدی می‌توانست ناامیدی و غم او را احساس کند. دختر گل لاله مارگارت دیکنسون
- میدونی، دختر! قدیم‌ها میگفتند، یه سر پیر رو شونه‌های جوون، اما هرگز کسی رو ندیده بودم که این مشخصه رو داشته باشه، تا وقتی که تو به زندگیمون اومدی. برای دختر چهارده ساله، تو سر عاقلی - یک سر زیبا - روی اون شونه‌های لاغر داری. دختر گل لاله مارگارت دیکنسون
- میدونی، دختر! قدیم‌ها میگفتند، یه سر پیر رو شونه‌های جوون، اما هرگز کسی رو ندیده بودم که این مشخصه رو داشته باشه، تا وقتی که تو به زندگیمون اومدی. برای دختر چهارده ساله، تو سر عاقلی - یک سر زیبا - روی اون شونه‌های لاغر داری. دختر گل لاله مارگارت دیکنسون
مدی برگشت و دور شد اما در گوشه ی فضای باز، لحظه ای متوقف شد و برگشت و به زن که هنوز روی چمن نشسته بود، نگاه کرده، سپس به درختی نگاه کرد که روزی مرد جوان ناامیدی، خود را از آن دار زده بود. مدی فکر کرد، عشق، آدمو ضعیف و شکننده میکند. دختر گل لاله مارگارت دیکنسون
روح و جان مدی به لرزه درآمد وقتی متوجه شد که هرچند جهنم چند هفته ی گذشته بسیار وحشتناک بود، اما با بهشتی که شناخته بود، قابل قیاس نبود. اگر پیشگویی درست باشد، پس مدی مارچ مجبور بود با درد و رنج عظیم‌تری رو به رو شود. دختر گل لاله مارگارت دیکنسون
او خود را آدم زرنگ و باهوشی نمیدانست و اینکه حافظه ی خوبی داشته باشد. همه چیز را آنقدر واضح به یاد می‌آورد زیرا امکان نداشت آن زمان وحشتناک را فراموش کند.
گاهی آرزو میکرد کاش می‌توانست همه ی آن چیزها را از مغزش دور بریزد و حالا از او میخواستند دوباره همه چیز را به یاد آورد.
دختر گل لاله مارگارت دیکنسون
- بچه‌ها می‌تونن نسبت به هم خیلی خشن و بی‌رحم باشن، مگه نه؟
مدی با خشم فکر کرد که ،بله می‌تونن و زمانی را به یاد آورد که مجبور بود از جنی حمایت کند و حالا برعکس شده بود و جنی از پسر او حمایت می‌کرد. مدی فکر کرد، زندگی راه خاصی برای کامل کردن چرخه‌ی حیات دارد.
دختر گل لاله مارگارت دیکنسون
دلتنگی برای کسی یا چیزی یکی از بهترین حس هایی است که کسی می‌تواند در دلش تجربه کند، هیچ می‌دانستی؟ خوشحال باش که گاهی دلت می‌گیرد یا برای پدرت تنگ می‌شود، دری از بهشت باز شده و نسیم ملایمی از روزها و لحظه‌های خوب به دلت رسیده. سنجاب ماهی عزیز (خدا یکشنبه‌ها و چهارشنبه‌ها را برای ماهی‌ها نیافریده است) فریبا دیندار
اندوه هر چقدر هم که عمیق باشد، فاصله هر چقدر هم که زیاد باشد، «دوستی» شبیه پیچک کوچکی در دل‌ها دوباره سبز می‌شود و بالا می‌آید، اندوه‌ها را کمرنگ می‌کند، فاصله‌ها را کمتر و مهربانی را بیشتر. سنجاب ماهی عزیز (خدا یکشنبه‌ها و چهارشنبه‌ها را برای ماهی‌ها نیافریده است) فریبا دیندار
با خودم فکر می‌کنم عجب دنیایی! فقط کافی است به چیزی واقعاً فکر کنی و تصمیمی جدی برای داشتنش بگیری تا دنیا به کمکت بشتابد. به این فکر می‌کنم که چقدر ما آدم‌ها به هم نزدیکیم و به چشم نمی‌آید و چه جالب است که در لحظهٔ مقرر نخ‌های نامرئی این اتصالاتمان کشیده می‌شود و به بعضی‌ها که فکرش را هم نمی‌کردیم به شکل شوک‌آوری نزدیک می‌شویم. همه ما مثل هم هستیم لیلی بخشی
زندگی لب دریا عالی است. همیشه صدایش را می‌شنوی،بویش را حس می‌کنی،لب ساحل قدم می‌زنی و می‌توانی قوس زمین راببینی…به دریا نگاه کنی و ببینی که توی دریا چه چیزهایی در جریان است که تو هرگز نخواهی دید،یا اصلا چیزی ازش می‌دانی. یک چیز اسرار آمیز بزرگی درست پشت در خانه تان است. میوه خارجی جوجو مویز
نکته ای در خصوص شکست و جدایی وجود دارد که روانشناسان هرگز به شما نمی‌گویند: شما فردی را از دست داده اید که معمولا هر چیز و ناچیزی را که در طول روز دیدید و شنیدید، برایش تعریف می‌کردید. موضوع هایی که آن قدر جذابیت ندارند که گوشی تلفن را بردارید و به دوست و آشنا زنگ بزنید، بلکه چیزهایی هستند که فقط می‌خواهید اظهار نظری در موردشان بکنید. میوه خارجی جوجو مویز
بعضی روزها فکر میکرد شاید زندگی هرگز چنین نبوده است؛ مثل وقتی که آدم خاطرات تابستان‌های دوران کودکی اش را به خاطر می‌آورد، آنها را گرم و بی پایان می‌بیند، شاید عشقی را به خاطر می‌آورد که هرگز نبوده یا شور و حالی که هرگز وجود نداشته است. میوه خارجی جوجو مویز
قد دامن فرانسیس، با طرح چاپی درخت بید، تقریبا تا قوزک پایش بود و به طرز غیرعادی از مد افتاده به نظر می‌رسید. لوتی یکباره به خود آمد و دید که دارد سر تا پای زن را ورانداز می‌کند: کفشش مدل دوران ادوارد بود، گردن بند بلندش مهره‌های گرد کهربایی داشت.
لوتی با لحن شادی زیر لب گفت:
-سنت شکن!
میوه خارجی جوجو مویز
بعضی روزها فکر میکرد شاید زندگی هرگز چنین نبوده است؛ مثل وقتی که آدم خاطرات تابستان‌های دوران کودکی اش را به خاطر می‌آورد، آنها را گرم و بی پایان می‌بیند، شاید عشقی را به خاطر می‌آورد که هرگز نبوده یا شور و حالی که هرگز وجود نداشته است. میوه خارجی جوجو مویز
جک به فانوس دریایی اشاره کرد: «می‌خواهی بدانی چرا من پدر خودم را درآورده ام تا آن چیز لعنتی خراب شده را به راه بیندازم؟»
میکی کنارش نشست: «چون مامان عاشقش بود؟» بعد با قدری ملاحظه و احتیاط گفت: «و می‌خواست شما آن را تعمیر کنید؟»
«اولش من هم همین فکر را می‌کردم؛ اما تازه وقتی تو را دیدم که آن جا ایستاده ای، چیزی به فکرم خطور کرد؛ انگار لایه ای مه از روی مغزم کنار رفت.» جک لحظه ای درنگ کرد و بعد صورتش را با آستینش پاک کرد: «تازه متوجه شدم که فقط قصد داشتم چیزی را درست کنم، حالا هر چیزی. می‌خواستم فهرستی را مرور کنم، کارهای لازم را انجام بدهم و نتیجه نهایی هم این باشد که بی معطلی راه بیفتد و کار کند. آن موقع همه چیز روبه راه می‌شد.»
«ولی این اتفاق نیفتاد؟»
«نه، جواب نداد. می‌دانی چرا؟»
میکی به جای نه سرش را تکان داد.
«چون رسم زندگی این نیست. تو ممکن است کاری را عالی و بی نقص انجام بدهی، هر کاری که فکر کنی لازم است، بکنی و هر توقعی که بقیه مردم دارند، برآورده کنی؛ با این حال باز هم به نتیجه ای که تصور می‌کنی سزاوارش هستی، نرسی. زندگی دیوانه کننده و جنون آمیز است و اغلب با عقل جور در نمی‌آید.» جک لحظه ای درنگ کرد و به دخترش چشم دوخت: «کسی که نباید این جا باشد، هست و کسی که باید باشد، نیست. هیچ کاری هم از دست کسی ساخته نیست. هر چه قدر هم که تلاش کنی، باز نمی‌توانی این وضع را تغییر بدهی. این مسئله هیچ ربطی به خواسته و آرزو ندارد، فقط با واقعیت سر و کار دارد که اغلب هم منطقی نیست.»
تابستان آن سال دیوید بالداچی
در این شرایط حرف‌های مسخره نمیزنیم، همدیگه را بغل نمی‌کنیم، زار نمی‌زنیم و بعدش همه چیز رو به راه نمی‌شود. که بعد هم نوبت برسد به پخش موسیقی! باید روز به روز پیش رفت. زندگی همین است. بعضی روزها خوب است و برخی روزها بی خود و مزخرف. بعضی روزها من نگاهتان که می‌کنم، جوش می‌آورم. روزهای دیگر هم حسابی حال بدی بهم دست می‌دهد که از دستتان عصبانی بودم. روزهایی هم هست که هیچ حس به خصوصی ندارم. اما به هر حال شما همچنان بابای من هستید. تابستان آن سال دیوید بالداچی
چون رسم زندگی این نیست. تو ممکن است کاری را عالی و بی نقص انجام بدهی، هر کاری که فکر میکنی لازم است، بکنی و هر توقعی که بقیه مردم دارند، برآورده کنی؛ با این حال باز هم به نتیجه ای که تصور می‌کنی سزاوارش هستی، نرسی. زندگی دیوانه کننده و جنون آمیز است و اغلب اصلا با عقل جور در نمی‌آید. تابستان آن سال دیوید بالداچی
سرانجام دکتر پرسید: «جک، فکر میکنی چه اتفاقی دارد برایت می‌افتد؟»
«تو یک پزشکی، درک نمی‌کنی؟!»
«به هرحال من هم یک انسان هستم و خیلی دلم می‌خواهد بدانم.»
جک دستش را به سوی کشو دراز کرد و بعد عکسی را بیرون کشید. سپس عکس را به دست پزشک داد.
عکس لیزی بود با بچه ها.
جک گفت: «به خاطر آن ها.»
«ولی من فکر می‌کردم همسرت از دنیا رفته است.»
جک سری تکان داد: «مهم نیست.»
«چه چیزی؟»
«وقتی کسی را دوست داری، او را تا ابد دوست داری.»
تابستان آن سال دیوید بالداچی
لطفا پس از مرگم به او بگو که وقتی با لباس فرم از افغانستان برگشتم، همین که چشمم به او افتاد، حس کردم مغرورترین بابای این دنیایم. با نگاه کردن به صورت ظریفش به نهایت شور و لذتی رسیدم که یک انسان می‌تواند تجربه کند. من می‌خواستم از او حمایت و محافظت کنم و اجازه ندهم هرگز اتفاق بدی برایش رخ دهد؛ ولی بدیهی است که زندگی اینگونه پیش نمی‌رود. ولی به او بگو که بابایش بزرگترین طرفدارش بود و هرکاری که در زندگی انجام بدهد، من همیشه بزرگترین طرفدارش خواهم بود. تابستان آن سال دیوید بالداچی
لیزی با سرنگ در دست مقابلش خم شده بود. هنوز هم زیبا بود؛ گرچه حالا قدری شکسته به نظر می‌رسید. زیر چشم هایش دایره‌های سیاهی دیده میشد و اخیرا نگرانی خودش را با خطوطی روی چهره اش نشان می‌داد. طراوت و درخشندگی پوستش رنگ باخته بود و دیگر نرمی و انعطاف‌پذیری سابق را نداشت. کسی که داشت می‌مرد، جک بود؛ اما او هم به نوعی داشت جان می‌داد. تابستان آن سال دیوید بالداچی
بعدها لیزی برای جک عکسی فرستاده بود که همان لباس ورزشی را به تن داشت و در حال پختن هات داگ روی کباب پز بود و انبوه برف پشت سرش به چشم می‌خورد. همان عکس باعث شده بود بتواند از یک نبرد جهنمی به نبرد جهنمی دیگر برود: همسرش و لبخندش. تابستان آن سال دیوید بالداچی
مگر کسی هم بود که نترسد و وحشت زده نشود؟ آخرین سفر. همان سفری که هرکس به تنهایی پشت سر می‌گذاشت. آن هم بدون حضور تسلی بخش یک همراه و مصاحب. و در صورتی که کسی ایمان و اعتقاد هم نداشت به این اطمینان خاطر هم نمی‌رسید که در انتهای مسیر چیزی منتظرش است. تابستان آن سال دیوید بالداچی
زوج میانسالی برای سگ سیاه تپلشان توپ‌های تنیس پرت می‌کردند. درحینی که سگ در پی توپ می‌دوید، آن‌ها دست همدیگر را گرفته و به مسیرشان ادامه دادند.
جنا لحظه ای با دقت نگاهشان کرد و گفت: درستش این است که سرانجام به اینجا برسد.
جک نگاهش کرد: چی؟
جنا به زوج میانسال اشاره کرد و گفت: زندگی، ازدواج و پیرشدن در کنار هم. یک نفر باشد که دستش را بگیری. بعد لبخند زد و ادامه داد: یا سگ چاقی که برایش توپ بیندازی.
جک به زوج سالخورده نگاه کرد: حق با توست؛ درستش این است که عاقبت به اینجا برسد.
تابستان آن سال دیوید بالداچی
سسیلیا خم شد و دم گوش جک نجوا کرد: «کریسمس است. زمان معجزه ها.» اولین باری نبود که این حرف را می‌زد. با این حال جک با شنیدن این حرف لحظه ای شاد و سرحال شد.
اما بعد اظهارنظر پزشکان این حال خوش را از سرش پراند.
شش ماه و اگر شانس بیاوری، هشت ماه.
انگار همیشه علم هر چه امید بود، از بین می‌برد.
تابستان آن سال دیوید بالداچی
پدر و دختر با حالتی معذب و دستپاچه به همدیگر نگاه کردند، انگار دو دوست قدیمی بودند که یکدیگر را گم کرده و بر حسب اتفاق از نو با هم ارتباط برقرار کرده اند. چیزی در چشم‌های میکی بود که جک از مدتها پیش در چشم‌های دخترش ندیده بود. تابستان آن سال دیوید بالداچی
واقعا چه چیزی بهتر از اینکه شب، درحالی که باد به شیشه‌ها می‌کوبد و چراغ هم روشن است آدم کنار آتش بنشیند و کتابی بخواند. آدم هیچ دغدغه ای ندارد، ساعت‌ها می‌گذرد. بی حرکت در سرزمین هایی که جلوی چشمت ظاهر می‌شوند میگردی، فکرت با خیال آکنده می‌شوند و ماجراها را دنبال می‌کنی یا حتی وارد جزئیاتشان می‌شوی. فکرت با ماجراها هم یکی می‌شود، انگار تویی که لباس آنها را به تن داری. مادام بوواری گوستاو فلوبر
واقعاً کی مانده که بهش سلام بکنم؟ خانم مدیر مرده، حاج اسمعیل گم شده، یکی یکدانه دخترم نصیب گرگ بیابان شده، گربه مرد، انبر افتاد روی عنکبوت، و عنکبوت هم مرد و حالا چه برفی گرفته. دکتر بیمه گفت: «هروقت دلت گرفت بزن بیرون، گفت هروقت دلت تنگ شد و کسی را نداشتی که درددل بکنی بلند بلند با خودت حرف بزن، یعنی خود آدم بشود عروسک سنگ صبور خودش - گفت برو تو صحرا و داد بزن، به هر که دلت خواست فحش بده…» به کی سلام کنم سیمین دانشور
بله، آدم که لوح محفوظ نیست. آدم که نمی‌تواند همه چیز را یادش نگاه دارد. بله این مطلب را فراموش کرده بودم. اما مطلب دومی را که فراموش کرده بودم خیلی اهمیت داشت و آن را خیلی لازم بود که فراموش نکنم و آن این بود که من یک وقت در تاریخ مصری‌ها خوانده بودم که اهالی مصر دو مذهب داشتند، یک مذهب کاهن‌ها و سلاطین بود. یکی هم مذهب عوام الناس. فرعون و کاهن‌ها خدا را می‌پرستیدند و عوام الناس هم فرعون را می‌پرستیدند. چرند و پرند علی‌اکبر دهخدا
مین لی پرسید: ازش سوال نکردی؟ فکر نمی‌کنی عجیب است که فقط گاه‌گاهی او را می‌بینی؟ تازه تو هرگز به دیدنش نمی‌روی و فقط او به دیدن تو می‌آید؟ و چه طور از چیزهای مهمی مثل اینکه شاه فردا کجا می‌رود خبر دارد؟ اون دختر واقعا کیه؟ پسر به سادگی جواب داد: دوستم است همین و همین برایم بس است! جایی که کوه بوسه می‌زند بر ماه گریس لین
هر چه انسان‌تر باشیم زخمها عمیق‌تر خواهند بود. هر چه بیشتر دوست بداریم بیشتر غصه خواهیم داشت. بیشتر فراق خواهیم کشید و تنهایی هایمان بیشتر خواهد شد. شادی‌ها لحظه ای و گذرا هستند
شاید خاطرات بعضی از آنها تا ابد در یاد بماند اما رنجها داستانش فرق می‌کند تا عمق وجود آدم رخنه می‌کند و ما هر روز با آنها زندگی میکنیم. . انگار که این خاصیت انسان بودن است…!
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد اوریانا فالاچی
افرادی وجود دارند که در خاک مدفونشان می‌کنیم
اما قلبِ ما کفنِ کسانی می‌شود که
علاقه‌ی خاصی به آن‌ها داریم.
خاطراتِ آن‌ها هر روز با تپشِ قلبِ ما در هم می‌آمیزد
با هر نفس به آن‌ها می‌اندیشیم
و بر اساسِ قانونِ مهرآمیزِ تناسخِ روحی که خاصِ عشق است
در وجودِ ما زنده می‌مانند.
روحی در روحِ من زندگی می‌کند.
اگر کارِ نیکی انجام دهم یا سخنِ دل‌نشینی بگویم
این روح هم صحبت می‌کند و واردِ عمل می‌شود.
به‌سانِ عطری که زنبق از خود در فضا می‌پراکند و عطرآگینش می‌کند
سرچشمه‌ی نیکی‌های وجودِ من هم در آن گور است.
زنبق دره اونوره دوبالزاک
_آمدم ببینمت
_خب مرا دیدی غرق در گه ،چرا نمیروی؟
_باید ازت مراقبت کنم. داری خودت را نابود می‌کنی.
_آنچه مرا نابود می‌کند دیگری است
_می توان میان دیگران تنها زیست
_عجالتا این دیگرانند که وسط تنهایی من زندگی میکنند.
_این دیگران را تنهایی تو به وسط معرکه کشیده است
_آمده ای نصیحتم کنی؟
_آمده ام کمکت کنم.
هم‌نوایی شبانه ارکستر چوب‌ها رضا قاسمی
خاتون مهربان‌ترین زن دنیا بود. تمام هفته میوه‌هایی را که به عنوان دسر به او می‌دادند کناری می‌نهاد تا وقتی به دیدنش می‌آیم چیزی برای پذیرایی داشته باشد. ترس او هم قابل فهم‌ترین ترس دنیا بود: ترس از بی کسی. هم‌نوایی شبانه ارکستر چوب‌ها رضا قاسمی
_ راست است که آتش می‌خورند و نمی‌سوزند؟ برق به خودشان وصل می‌کنند و آسیبی نمی‌بینند؟
_ راست است.
_ شما هم این‌کار‌ها را می‌کنید ؟
_من نمی‌توانم.
_ چطور؟
_ آن‌ها با اعتقاد به من این کار‌ها را می‌کنند. من با اعتقاد به چه کسی بکنم؟
هم‌نوایی شبانه ارکستر چوب‌ها رضا قاسمی
هفته‏ی قبل از من دعوت کرده بودند روی کاناپه کنارشون بشینم. کار سختی بود. چون که هر دو این‏قدر چاق و گردن‏کلفت بودند که تمام کاناپه رو اشغال کرده بودند. به زحمت خودم رو کنارشون جا کردم. تقریبا مثل این بود که آدم آخرین قطره‏های خمیر دندون رو بچلونه. پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ریچارد براتیگان
در اون روزگار مردم هنوز رویاها و آرزوهاشون رو از دست نداده بودند. هر کس به چیزی اعتقاد داشت، همون طور که هر کس سر سفره ی خودش می‌نشست و غذاش رو می‌خورد. اما حالا، آرزوهای ما، رویاهامون و اعتقادات مون مثل جاده هایی شده توی این مملکت که پرند از رستوران‌های زنجیره یی. پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ریچارد براتیگان
آدم‌های بزرگ همیشه مزاحم کارهای بچه‌ها هستند. مهم هم نیست بچه‌ها چی کار می‌کنند. مگر این که بچه‌ها کاری انجام بدن که دوستش ندارن. وقتی بچه یی کاری انجام بده که دوست نداشته باشه، اون وقت آدم بزرگ‌ها یه خرده راحتش می‌گذارند. اما اگر همون بچه کاری بکنه که دوست داره، اون وقت… پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ریچارد براتیگان
جیرجیرک‌ها توی ساقه ی نی‌ها جا خوش کرده بودند. داشتند جیرجیر می‌کردند و با پرنده‌ها حرف می‌زندند. از کارهایی صحبت می‌کردند که بنا بود فردا صبح زود، پس از دمیدن سپیده سحری مثل هر روز خدا انجام بدن. پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ریچارد براتیگان
اثاث نو شخصیت نداره، بر خلاف اثاث کهنه که پیشینه و خاطره داره. اثاث نو هیچ وقت با آدم حرف نمیزنه. ولی اثاث کهنه می‌تونه با آدم درست و حسابی صحبت کنه. آدم میتونه تقریبا صداش رو بشنفه که از روزگار خوشی‌ها و ناخوشی‌ها حکایت میکنه. پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ریچارد براتیگان
او مجذوب خیال بافی‌های من بود.
با من می‌تونست از موضوعاتی صحبت کنه که با پسربچه‌های دیگه نمی‌شد از اون موضوعات حرف زد. به من می‌گفت که این قدر‌ها هم که دیگران گمون می‌کنند متکی به نفس نیست. می‌گفت بعضی وقت‌ها بی خود و بی جهت از چیزی میترسه، اما نمی‌تونه بگه از چی میترسه.
پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ریچارد براتیگان
توی انجیل دنبال نشونه هایی بودم از همبرگر. مطمئن بودم که توی مکاشفه یوحنا کنایه ای از همبرگر اومده. اما کسی تا امروز بهش توجه نکرده. بعید نبود که یکی از شخصیت‌های مکاشفه ی یوحنا از همبرگر خوشش بیاد. پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ریچارد براتیگان
یک شاطر پیر که ناراحتی قلبی هم داشت تعریف کرد وقتی می‌خواد نون ساندویچ رو بذاره توی تنور، قلبش دست به دعا بر میداره. ازش پرسیدم، وقتی می‌خواد نون رو از توی تنور دربیاره، باز هم دعا میکنه. گفتش نه. پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ریچارد براتیگان
انگار نشسته باشم پشت میز تدوین تا فیلمی رو تدوین کنم که تولید کننده ش، کارگردان، صحنه بردار، فیلمنامه نویس، موسیقی متنش، خلاصه همه چیزش خود من هستم.
توی مُخم یک کمپانی عظیم تولیدکننده ی فیلم داره کار میکنه.
پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ریچارد براتیگان
پیرمرد هر حرکتی رو با فکر انجام می‌داد. در رفتارش، ودر اداهاش حتی یک حرکت اضافی هم به چشم نمی‌خورد. شاید به خاطر اینکه فقط با نصف ریه زنده بود، هر کاری رو با برنامه انجام می‌داد. گمونم، حتی اگه می‌خواست پلک بزنه قبلش فکر می‌کرد آیا لازمه این کار رو بکنه یا نه. پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ریچارد براتیگان
من زیاد دچار نومیدی می‌شدم و آنچنان به بی‌حسی روانی و جسمی مبتلا بودم که ابلوموف پیشم آدم سرزنده و بانشاطی به نظر می‌رسید. هیچ چیز برایم شکوهی نداشت و به هرچه نظر می‌کردم در همان نگاه اول، چشمم به معایبش می‌افتاد. هم‌نوایی شبانه ارکستر چوب‌ها رضا قاسمی
سنگین‌ترین بار ما را درهم میشکند، به زیر خود خم میکند و بر روی زمین میفشارد. پس سنگین‌ترین بار در عین حال نشانه شدیدترین فعالیت زتدگی هم هست. بار هرچه سنگین‌تر باشد ، زندگی ما به زمین نزدیک نر ، واقعی‌تر و حقیقی‌تر است. بار هستی میلان کوندرا
یکی می‌گفت: منه در میان راز با هرکسی که جاسوس همکاسه دیدم بسی
یکی می‌گفت: مکن پیش دیوار غیبت بسی بود کز پسش گوش دارد کسی
یکی می‌گفت: سنگ بر باره‌ی حصار مزن که بود کز حصار سنگ آید
یکی می‌گفت: مکن خانه بر راهِ سیل ای غلام
یکی می‌گفت: مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
یکی می‌گفت: مکن خواجه بر خویشتن کار سخت
راحتتان کنم، همه‌اش نصیحت بود. همه‌اش نهی. هیچ‌کس هم نگفت چه کار باید کرد. یکی هم که از دستش در رفت و گفت: «ای که دستت می‌رسد کاری بکن _ پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار» و بالاخره نگفت چه کار. این‌طور بود که هیچ چیزی یاد نگرفتم. از جمله مقاومت کردن را.
هم‌نوایی شبانه ارکستر چوب‌ها رضا قاسمی
راستش، من تصمیم گرفته بودم همه چیز را بگویم. دستِ خودم نبود که با یک تشر رنگم می‌پرید و با یک سیلی تنبانم را خیس می‌کردم. این‌طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگ‌تر که مبادا بهش بر‌بخورد. از کوچک‌تر که مبادا دلش بشکند. از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد. از دشمن که مبادا بر‌آشوبد و به سراغم بیاید. هم‌نوایی شبانه ارکستر چوب‌ها رضا قاسمی