افرادی وجود دارند که در خاک مدفونشان می‌کنیم
اما قلبِ ما کفنِ کسانی می‌شود که
علاقه‌ی خاصی به آن‌ها داریم.
خاطراتِ آن‌ها هر روز با تپشِ قلبِ ما در هم می‌آمیزد
با هر نفس به آن‌ها می‌اندیشیم
و بر اساسِ قانونِ مهرآمیزِ تناسخِ روحی که خاصِ عشق است
در وجودِ ما زنده می‌مانند.
روحی در روحِ من زندگی می‌کند.
اگر کارِ نیکی انجام دهم یا سخنِ دل‌نشینی بگویم
این روح هم صحبت می‌کند و واردِ عمل می‌شود.
به‌سانِ عطری که زنبق از خود در فضا می‌پراکند و عطرآگینش می‌کند
سرچشمه‌ی نیکی‌های وجودِ من هم در آن گور است.
زنبق دره اونوره دوبالزاک
_آمدم ببینمت
_خب مرا دیدی غرق در گه ،چرا نمیروی؟
_باید ازت مراقبت کنم. داری خودت را نابود می‌کنی.
_آنچه مرا نابود می‌کند دیگری است
_می توان میان دیگران تنها زیست
_عجالتا این دیگرانند که وسط تنهایی من زندگی میکنند.
_این دیگران را تنهایی تو به وسط معرکه کشیده است
_آمده ای نصیحتم کنی؟
_آمده ام کمکت کنم.
هم‌نوایی شبانه ارکستر چوب‌ها رضا قاسمی
خاتون مهربان‌ترین زن دنیا بود. تمام هفته میوه‌هایی را که به عنوان دسر به او می‌دادند کناری می‌نهاد تا وقتی به دیدنش می‌آیم چیزی برای پذیرایی داشته باشد. ترس او هم قابل فهم‌ترین ترس دنیا بود: ترس از بی کسی. هم‌نوایی شبانه ارکستر چوب‌ها رضا قاسمی
_ راست است که آتش می‌خورند و نمی‌سوزند؟ برق به خودشان وصل می‌کنند و آسیبی نمی‌بینند؟
_ راست است.
_ شما هم این‌کار‌ها را می‌کنید ؟
_من نمی‌توانم.
_ چطور؟
_ آن‌ها با اعتقاد به من این کار‌ها را می‌کنند. من با اعتقاد به چه کسی بکنم؟
هم‌نوایی شبانه ارکستر چوب‌ها رضا قاسمی
هفته‏ی قبل از من دعوت کرده بودند روی کاناپه کنارشون بشینم. کار سختی بود. چون که هر دو این‏قدر چاق و گردن‏کلفت بودند که تمام کاناپه رو اشغال کرده بودند. به زحمت خودم رو کنارشون جا کردم. تقریبا مثل این بود که آدم آخرین قطره‏های خمیر دندون رو بچلونه. پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ریچارد براتیگان
در اون روزگار مردم هنوز رویاها و آرزوهاشون رو از دست نداده بودند. هر کس به چیزی اعتقاد داشت، همون طور که هر کس سر سفره ی خودش می‌نشست و غذاش رو می‌خورد. اما حالا، آرزوهای ما، رویاهامون و اعتقادات مون مثل جاده هایی شده توی این مملکت که پرند از رستوران‌های زنجیره یی. پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ریچارد براتیگان
آدم‌های بزرگ همیشه مزاحم کارهای بچه‌ها هستند. مهم هم نیست بچه‌ها چی کار می‌کنند. مگر این که بچه‌ها کاری انجام بدن که دوستش ندارن. وقتی بچه یی کاری انجام بده که دوست نداشته باشه، اون وقت آدم بزرگ‌ها یه خرده راحتش می‌گذارند. اما اگر همون بچه کاری بکنه که دوست داره، اون وقت… پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ریچارد براتیگان
جیرجیرک‌ها توی ساقه ی نی‌ها جا خوش کرده بودند. داشتند جیرجیر می‌کردند و با پرنده‌ها حرف می‌زندند. از کارهایی صحبت می‌کردند که بنا بود فردا صبح زود، پس از دمیدن سپیده سحری مثل هر روز خدا انجام بدن. پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ریچارد براتیگان
اثاث نو شخصیت نداره، بر خلاف اثاث کهنه که پیشینه و خاطره داره. اثاث نو هیچ وقت با آدم حرف نمیزنه. ولی اثاث کهنه می‌تونه با آدم درست و حسابی صحبت کنه. آدم میتونه تقریبا صداش رو بشنفه که از روزگار خوشی‌ها و ناخوشی‌ها حکایت میکنه. پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ریچارد براتیگان
او مجذوب خیال بافی‌های من بود.
با من می‌تونست از موضوعاتی صحبت کنه که با پسربچه‌های دیگه نمی‌شد از اون موضوعات حرف زد. به من می‌گفت که این قدر‌ها هم که دیگران گمون می‌کنند متکی به نفس نیست. می‌گفت بعضی وقت‌ها بی خود و بی جهت از چیزی میترسه، اما نمی‌تونه بگه از چی میترسه.
پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ریچارد براتیگان
توی انجیل دنبال نشونه هایی بودم از همبرگر. مطمئن بودم که توی مکاشفه یوحنا کنایه ای از همبرگر اومده. اما کسی تا امروز بهش توجه نکرده. بعید نبود که یکی از شخصیت‌های مکاشفه ی یوحنا از همبرگر خوشش بیاد. پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ریچارد براتیگان
یک شاطر پیر که ناراحتی قلبی هم داشت تعریف کرد وقتی می‌خواد نون ساندویچ رو بذاره توی تنور، قلبش دست به دعا بر میداره. ازش پرسیدم، وقتی می‌خواد نون رو از توی تنور دربیاره، باز هم دعا میکنه. گفتش نه. پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ریچارد براتیگان
انگار نشسته باشم پشت میز تدوین تا فیلمی رو تدوین کنم که تولید کننده ش، کارگردان، صحنه بردار، فیلمنامه نویس، موسیقی متنش، خلاصه همه چیزش خود من هستم.
توی مُخم یک کمپانی عظیم تولیدکننده ی فیلم داره کار میکنه.
پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ریچارد براتیگان
پیرمرد هر حرکتی رو با فکر انجام می‌داد. در رفتارش، ودر اداهاش حتی یک حرکت اضافی هم به چشم نمی‌خورد. شاید به خاطر اینکه فقط با نصف ریه زنده بود، هر کاری رو با برنامه انجام می‌داد. گمونم، حتی اگه می‌خواست پلک بزنه قبلش فکر می‌کرد آیا لازمه این کار رو بکنه یا نه. پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ریچارد براتیگان
من زیاد دچار نومیدی می‌شدم و آنچنان به بی‌حسی روانی و جسمی مبتلا بودم که ابلوموف پیشم آدم سرزنده و بانشاطی به نظر می‌رسید. هیچ چیز برایم شکوهی نداشت و به هرچه نظر می‌کردم در همان نگاه اول، چشمم به معایبش می‌افتاد. هم‌نوایی شبانه ارکستر چوب‌ها رضا قاسمی
سنگین‌ترین بار ما را درهم میشکند، به زیر خود خم میکند و بر روی زمین میفشارد. پس سنگین‌ترین بار در عین حال نشانه شدیدترین فعالیت زتدگی هم هست. بار هرچه سنگین‌تر باشد ، زندگی ما به زمین نزدیک نر ، واقعی‌تر و حقیقی‌تر است. بار هستی میلان کوندرا
یکی می‌گفت: منه در میان راز با هرکسی که جاسوس همکاسه دیدم بسی
یکی می‌گفت: مکن پیش دیوار غیبت بسی بود کز پسش گوش دارد کسی
یکی می‌گفت: سنگ بر باره‌ی حصار مزن که بود کز حصار سنگ آید
یکی می‌گفت: مکن خانه بر راهِ سیل ای غلام
یکی می‌گفت: مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
یکی می‌گفت: مکن خواجه بر خویشتن کار سخت
راحتتان کنم، همه‌اش نصیحت بود. همه‌اش نهی. هیچ‌کس هم نگفت چه کار باید کرد. یکی هم که از دستش در رفت و گفت: «ای که دستت می‌رسد کاری بکن _ پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار» و بالاخره نگفت چه کار. این‌طور بود که هیچ چیزی یاد نگرفتم. از جمله مقاومت کردن را.
هم‌نوایی شبانه ارکستر چوب‌ها رضا قاسمی
راستش، من تصمیم گرفته بودم همه چیز را بگویم. دستِ خودم نبود که با یک تشر رنگم می‌پرید و با یک سیلی تنبانم را خیس می‌کردم. این‌طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگ‌تر که مبادا بهش بر‌بخورد. از کوچک‌تر که مبادا دلش بشکند. از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد. از دشمن که مبادا بر‌آشوبد و به سراغم بیاید. هم‌نوایی شبانه ارکستر چوب‌ها رضا قاسمی
ناگهان به شکل مسخره ای از همه چیز جدا شدم. با آدمها که هستم، چه خوب باشند و چه بد ، تمام احساساتم تعطیل و خسته می‌شوند، تسلیم می‌شوم…
مودبم…
سر تکان می‌دهم…
تظاهر می‌کنم که می‌فهمم، چون دوست ندارم کسی را برنجانم.
این یکی از ضعف هایم است که بیشترین مشکل را برایم درست کرده. معمولا وقتی سعی می‌کنم با کسی مهربان باشم روحم چنان پاره پاره می‌شود که به شکل ماکارونی روحانی در می‌آید.
مهم نیست…
کرکره ی مغزم پایین می‌آید.
گوش می‌کنم.
جواب می‌دهم… و آنها احمق‌تر از آن اند که بفهمند من آنجا نیستم. . !
موسیقی آب گرم چارلز بوکفسکی
بعضی مرا شجاع‌ترین فرزند وطن می‌دانستند. من همیشه آخرین کسی بودم که سنگر را خالی میکردم. حتی در مواقعی که فرمان عقب نشینی صادر میشد من راضی به برگشتن نبودم و دست از آن فریادهای خالی و بلاانقطاع خودم بر نمی‌داشتم «کسی سنگرهااا رااا خااالی نکند» ، اما کسی نمی‌فهمید چرا.
مظفر صبحدم، در دنیا هیچ چیز به اندازه شجاعت و ناامیدی به هم نزدیک نیست… می‌فهمی؟ انسان شجاع کسی است که ناامید است. همه آن کسانی که آرزویی دارند ترسو هستند، برای این بود که آخرین نفری بودم که سنگر را ترک می‌کردم. چون ناامیدترین آدم دنیا بودم، دوستانم همه آرزویی داشتند؛ بعضی‌ها نامزد داشتند. بعضی‌ها می‌خواستند بروند خارج یا می‌خواستند فرمانده بزرگی شوند. فقط هیچ آرزویی نداشتم.
آخرین انار دنیا بختیار علی
آدم باید خیلی ذلیل باشد که افسوس سالهای بخصوصی از عمرش را بخورد…
ماها میتوانیم با رضایت خاطر پیر شویم… مگر دیروز آش دهن سوزی بود؟ یا مثلا پارسال ؟
عقیده‌ات غیر از این است‌؟ افسوس چه را بخوریم‌؟‌ها ؟ جوانی ؟ ماها هرگز جوان نبودیم…
سفر به انتهای شب لویی فردینان سلین
چرا حتی بهترین آدم‌ها همیشه چیزی را پنهان می‌کنند؟
چرا حرف چیزهایی که در دل دارند با هم نمی‌زنند؟
جایی که می‌دانند حرف‌هاشان با باد هوا هدر نمی‌رود چرا چیزهای را که در دل دارند بر زبان نمی‌آورند؟
چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخ‌اندیش‌تر از آنند که به راستی هستند، طوری که انگاری می‌ترسند اگر آن‌چه در دل دارند به صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال کرده باشند؟
شب‌های روشن فئودور داستایوفسکی
من امیدوارم که وقتی مردم، یک آدم با فهم و شعور پیدا بشود و جنازهٔ مرا توی رودخانه ای، جایی بیاندازد. هرجا که میخواهد باشد، ولی فقط توی قبرستان، وسط مرده ها، چالم نکنند. روزهای جمعه می‌آیند و روی شکم آدم دسته گل میگذارند، و از این جور کارهای مسخره. وقتی که آدم زنده نباشد، گل را می‌خواهد چکار؟ مرده که به گل احتیاج ندارد. ناتور دشت جروم دیوید سالینجر
… این جور چیزها مثل پوست کردن پیازه. آدم پیاز رو پوست می‌کنه لایه به لایه تا به مغزش برسه و در همون حال چشم هاش به اشک می‌شینه و باز به اشک می‌شینه تا این که آخر سر پوست پیاز کنده بشه و ازش دیگه چیزی باقی نمونه. اون وقته که تازه گریه آدم بند می‌آد. پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ریچارد براتیگان
دوباره به تابلو نگاه کرد. کنار حوض آبی، لکه‌ی سبز و سرخی بود که اگر از دور نگاه می‌کردی، بته‌ی سبزی می‌دیدی با گلهای سرخ. اگر می‌رفتی از خیلی جلو نگاه می‌کردی، فقط لکه‌های سرخ و سبز می‌دیدی. به خودش گفت: شاید باید به زندگی از دور نگاه کنی. از خیلی جلو فقط لکه می‌بینی. عادت می‌کنیم زویا پیرزاد
ناگهان فهمید چه زندگیِ یکنواختی دارد. هیچ‌چیزِ جالبی در زندگی‌اش اتفاق نیفتاده بود. اگر از زندگی او فیلمی می‌ساختند، یکی از کم خرج‌ترین فیلم‌های مستند می‌شد که احتمالا وسط‌های آن آدم خوابش میگرفت… دیدن دختر صددرصد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل هاروکی موراکامی
برای از بین بردن دیگری، یا دست کم کشتن روح او، راه‌های گوناگونی وجود دارد در سراسر دنیا پلیسی نیست که از این جور قتل‌ها سر در بیاورد.
برای این طور قتل‌ها یک کلمه کافی است فقط کافی است به موقع صراحت کلام داشته باشی یا لبخند بزنی. کسی نیست که نتوان با لبخند یا سکوت نابودش کرد… مسلما همه‌ی این قتل‌ها به کندی صورت می‌گیرند. کنوبل عزیز تا به حال فکر کرده‌اید ببینید چرا اکثریت مردم این قدر دوست دارند از قتل‌های درست و حسابی ملموس و قابل اثبات سر در بیاورند؟ خب معلوم است، چون ما قتل‌های هرروزه خودمان را نمی‌بینیم.
اشتیلر ماکس فریش
. . ما در تاریکی بیشتر همدیگر را تماشا می‌کردیم تا در روشنایی روز. من همیشه هوای گرگ و میش را دوست دارم. فقط در این لحظه‌هاست که احساس می‌کنم می‌خواهد اتفاق مهمی روی دهد. در گرگ و میش همه چیز زیبا جلوه می‌کند. خیابان‌ها، میادین و عابرین. من حتا در این لحظه احساس جوانی و خوش تیپی می‌کنم و همیشه دوست دارم که به آینه نگاه کنم و از خیابان‌ها که رد می‌شوم در ویترین‌ها خودم را تماشا کنم و دست به صورتم که می‌زنم، چین و چروکی در پیشانی و صورتم نمی‌بینم. . تنهایی پر هیاهو بهومیل هرابال
مردم فکر می‌کنند غم بزرگ تورا آبدیده می‌کند، و خود بخود به سطح بالاتر و روحانی‌تری می‌رساند، اما به نظر ریچل ماجرا کاملا برعکس بود، تراژدی تورا حقیر و کینه توز بار می‌آورد. به تو آگاهی بیشتر یا دیدگاه والاتر نمی‌بخشد. خیلی از آدم‌ها از زیر قتل شانه خالی می‌کنند، در حالی که بعضی دیگر برای یک اشتباه کوچک و سهوی بهای گزافی را می‌پردازند. راز شوهر لیان موریارتی
دیدن آنچه اینجا اتفاق می‌افتد، اینجا که هیچ کس نیست، که اتفاقی نمی‌افتد، دست به کار شدن برای آنکه اینجا اتفاقی بیافتد، اینجا کسی باشد، و بعد، به همه پایان دادن، برقرار کردن سکوت، داخل شدن در سکوت، یا در صدایی دیگر، صدایی به جز آوای زندگی و مرگ، زندگی‌ها و مرگ‌های هر کسی مگر من، داخل شدن در داستان من برای بیرون آمدن از آن، نه، این‌ها همه چرند است. متن‌هایی برای هیچ ساموئل بکت
درست پیش از آنکه دوستی تلفن بزند یا وارد خانه ام شود درباره ی او فکر میکنم. بسیاری از مردم ، این هم آیندی را پدیده ای ماورا طبیعی می‌دانند. اما اگر این دوست تلفن هم نزند ، من به او فکر میکنم! به علاوه ، او بیشتر اوقات به من تلفن میزند ، بی آنکه من به او فکر کرده باشم.
متوجه شدی ؟ مسئله این است که مردم آن مواردی را به خاطر میسپارند که دو حادثه همزمان اتفاق می‌افتند. اگر درست زمانی که به پول احتیاج مبرم دارند ، پولی پیدا کنند ، عقیده دارند که علت آن چیزی ماوراء الطبیعی بوده است. آن‌ها حتی هنگامی که برای بدست آوردن مقداری پول خود را به آب و آتش میزنند نیز اینکار را میکنند.
به این ترتیب یک سلسه شایعات درباره ی تجارب گوناگون ماوراء الطبیعی به راه می‌افتد. مردم آنقدر به اینجور چیزها علاقه دارند که به سرعت یک مجموعه داستان ساخته میشود.
اما در اینجا نیز فقط بلیط‌ها برنده قابل دیدن اند.
وقتی من ژوکر جمع میکنم خیلی عجیب نیست که یک کشو پر از ژوکر داشته باشم!

راز فال ورق | یوستین گوردر |
راز فال ورق یوستین گردر
باید دفترچه را از میان ببرم. باید شیطانی را که لابه لای صفحات آن و بین ساعات زندگیم پنهان شده است، از میان بردارم… زن‌ها هریک نامه ای سیاه دارند، دفترچه ای ممنوع، که همه باید آن را از میان ببرند… این آخرین صفحه است. دیگر در آن چیزی نخواهم نوشت، و روزهای آینده همچون این صفحه‌های سفید آرام و سرد خواهند بود، تا روزی به سنگ صاف و بزرگی، یک بار دیگر مرا والریا خواهند خواند دفترچه ممنوع آلبا د سس‌پدس
هرگز نمی‌توانم از حق آزادی خود بدون احساس شرمندگی و محکومیت دفاع کنم… در حقیقت میشل آن شب که تا دیر وقت بیدار مانده بودم و مرا غافلگیر کرد، شک برد که دارم به مردی نامه می‌نویسم. هرگز این تصور را نمی‌کرد که من یادداشتی بنویسم. برای او قبول اینکه من عاشق مردی شده باشم خیلی آسان‌تر از پذیرفتن آن است که من هم قادر به فکر کردن هستم. دفترچه ممنوع آلبا د سس‌پدس
ماما…تو خیال می‌کنی مجبور هستی خدمت همه را بکنی. آنها هم رفته رفته این موضوع باورشان شده است. تو خیال می‌کنی که اگر برای یک زن رضایت خاطری جز کار خانه و آشپرخانه وجود داشته باشد، گناه است. خیال می‌کنی تنها وظیفه یک زن کلفتی است. من نمی‌خواهم اینطور باشم، می‌فهمی؟ دفترچه ممنوع آلبا د سس‌پدس
اغلب از کار زیاد خانه و از اینکه اسیر خانه و خانواده ام، از اینکه هرگز وقت ندارم مثلاً یک کتاب بخوانم، شکایت می‌کنم. همه اینها درست است، ولی این اسارت به من نیرو می‌دهد. این افتخار به مناسبت عذابی که می‌کشم به من داده می‌شود. از این رو وقتی گه گاه اتفاق می‌افتد قبل از اینکه میشل و بچه‌ها برای شام به خانه بیایند، نیم ساعتی چرت بزنم و یا در راه اداره یا خانه ویترین مغازه‌ها را تماشا کنم، هرگز چیزی به آنها نمی‌گویم. می‌ترسم اگر بگویم کمی استراحت و گردش کرده ام، آن وقت دیگر آن شهرت را که همه وقتم را صرف خانواده می‌کنم از دست بدهم. دفترچه ممنوع آلبا د سس‌پدس
توی باغ، هر چیزی رشد می‌کند… اما قبل از آن پژمرده و خشک می‌شوند، درخت‌ها باید برگ هایشان را از دست بدهند تا برگ‌های جدید دربیاورند و ضخیم تر، قوی‌تر و بلندتر شوند. برخی درخت‌ها می‌میرند و نهال‌های جدید جایشان را می‌گیرند. باغ به مراقبت زیادی نیاز دارد. اگر باغتان را دوست دارید نباید از کار کردن در آن دست بکشید، کمی صبر کنید. فصلش که برسد حتما شکوفه‌ها سر می‌زنند. بودن یرژی کوشینسکی
آری٬ لباس بر روی چوب لباسی پژمرده و پلاسیده می‌شود و همانطور زندگی مان وقتی در انتظار به سر می‌بریم. بله٬ در انتظار ماندن زندگی را به پژمردگی می‌کشد٬ انتظار هر چه باشد. مثلاً منتظر یک حرکت ساده یا باز شدن دری یا آن چیز که نمی‌خواهم حتی نامش را بر لب بیاورم. (منظور عشق است). سوار بر سورتمه آرتور شوپنهاور یاسمینا رضا
فهمیدم هیچ چیز مثل وابسته شدن به یک ادم ، آزادی ات را سلب نمی‌کند. کشیده شدن یکی به سمت دیگری. مردی جذب زنی می‌شود یا برعکس. هیچ طناب، زنجیر و میله ای نمی‌تواند اینچنین تو را به بردگی و ورطه بیچارگی بکشد نامه به کودکی که هرگز زاده نشد اوریانا فالاچی
صبر کردن به معنای ماندن و انتظار کشیدن نیست، به معنای آینده نگر بودن است. صبر چیست؟ به تیغ نگریستن و گل را پیش چشم مجسم کردن است، به شب نگریستن و روز را در خیال دیدن است. عاشقان خدا صبر را همچون شهد به کام می‌کشند و هضم می‌کنند. و می‌دانند زمان لازم است تا ماه به بدر کامل بدل شود. ملت عشق الیف شافاک
و بدین ترتیب در آن هوای آفتابی با آن توده‌های عظیم برگ که از شاخه‌های درختان بیرون می‌ریخت (درست همانجور که رویش گیاهان را در فیلم‌های تند شده سینما می‌بینیم) این اعتقاد آشنای قدیمی به من بازگشت که با رسیدن تابستان، زندگی از نو شروع می‌شود. گتسبی بزرگ اسکات فیتس جرالد
فتحعلی خان پای رفتار نداشت، ولی میدانست که سپاهیانش در انتظارند، آنها می‌بایست شب از محدوده اصفهان دور شوند. وقت برخاستن دعایی خواند و شنید که صدا از آنسوی پرده می‌گوید «مرا به چه نام میخوانید؟»
مرد دلاور ایلاتی از نفس ماند «به نامی که در وقت آن ولادت سعید در گوشتان خوانده اند»
صدا از پشت پرده آمد «نه مرا نامی بده که از امشب به آن خوانده شوم»
فتحعلی پیام محبت را شنید و دانست که این زن می‌رود تا اصفهان را و گذشته را از خود دور کند. گفت «بر این اندیشه نبودم»
این بار صدا زنانه و آمرانه گفت «اینک باش!»
فتحعلی خان دلاوری از کف داد: «امین و مونس و محرم من»
صدا گفت امینه ام خواندی؟"
فتحعلی خان در دل گفت امینه…
و خاتون، امینه شد
امینه مسعود بهنود
می‌خواستند با این پلاکاردهای بیش از اندازه احمقانه‌شان باعث افسردگی بیش‌تر بیمارانی شوند که گاه از سر بی‌حوصلگی از ورای پنجره‌ها نگاهی به خیابان و اطراف می‌اندازند. تقریبا ساعت دو نیمه‌ی شب شده بود… از سمت چپ خیابان سگی آواره ظاهر شد، ابتدا تیر چراغ برق و بعد هم پلاکارد حزب سوسیال دموکرات و دموکرات مسیحی را بو کشید؛ بعد از آن که پای پلاکارد حزب دموکرات مسیحی ادرار کرد، به آهستگی راهش را ادامه داد. عقاید 1 دلقک هاینریش بل
راه رو نشان دادم. یعنی بفرمایید بریم. رفتیم و بارون هم یکهو بند اومد. خال بانو هم یکهو ایستاد و سرشو گرفت طرف آسمون و انگار که دخترکی چهارده ساله باشه دور خودش چرخید و با صدایی که نی لبکی‌تر از قبل شده بود خوند: «مه لیچک نون ته میه م او ته میه م خشکم که.» عاشقانه فریبا کلهر
اسیر تلفن بودم در سرزمینی که خاکم و آبم از اونجا بود. اسیر اس ام اس بودم در جایی که زمانی کنار تنور خانگی مون می‌نشستم و هاجر خانومو نگاه می‌کردم که بال‌های چار قدشو می‌انداخت اون طرف شانه هاش تا همراه خمیر راه شونو نگیرن برن توی تنور. می‌نشستم منتظر اولین نان شیرمال می‌شدم تا از تنور در بیاد و نصیب من بشه. او هم میان هُرم تنور قصه ی آدم‌های بد رو تعریف می‌کرد که جاشون جهنمه و آتش هیزم جهنم هم هزار بار داغ‌تر از هیزم این تنور. نان شیرمال رو گاز می‌زدم و قصه‌های بهشت و جهنم هاجر خانومو فرو میدادم. تو کجا بودی اون موقع ها؟ توی هفت روستای جاسب پرسه میزدی حتما. عاشقانه فریبا کلهر
محسن حالا سی و شش سالش شده و اگر مرغ‌های مرغداری یی که در آن کار می‌کند برایش وقت بگذراند دوست دارد کتاب بخواند. اما نه مجموعه قصه‌های کسانی مثل نسترن سامانی و حتی من را. عاشق کتاب است. کتاب برایش تقدس دارد. جادو دارد. مغناطیس دارد. وقتی کتابی را دست می‌گیرد انگار کره زمین را دارد. بقدری مواظب کتاب است که دلش نمی‌آید زمین بگذاردش، می‌گوید تو جهان بینی نداری. می‌گوید نوشته هایت آن ندارد. تفاوت من و او همین است. من دنبال آن توی خال بانو می‌گردم. اما محسن دنبال آن در کتابهاست. عاشقانه فریبا کلهر
آن قدیم قدیما که صوت خوش رو بین پرنده‌ها تقسیم می‌کردن همه ی پرنده‌ها از اشراق و مشرق راه افتادن تا آوازی برای خودشون انتخاب کنن.
بلبل و قناری قبل از همه رسیده بودن و بهترین صوت هارو برای خودشون برداشته بودن‌. بعد بقیه از راه رسیده بودن‌. هرکه زودتر رسید سهم بیشتری نصیبش شد. این طوری شد که صوت خوش ته کشید و چیزی به کموتر نرسید. کموتر گله کرد و گفت من پیک دل داده هایم چرا باید بی نصیب باشم از صوت خوش؟ جواب شنید همینه که هست. هر کاری می‌خوای بکن. پرنده‌ها هم پر کشیدن و با آوازهاشون رفتن و کموتر را تنها گذاشتن. کموتر از ناراحتی هی گفت: «بدبختی… بدبختی…» از آن روز به بعد صوت کموتر شد همین کلمه بدبختی. هرجاهم بره رزق و روزی و سلامتی و خوشبختیو می‌بره از اون‌جا
عاشقانه فریبا کلهر
با همین لبخند‌های بی معنی می‌تونستم خال سیاه کنار لبش رو ببینم که همین طور زل زده بود به من. خال، برجستگی آشکاری داشت و تمام صورتشو رصد می‌کرد. وقتی لبخند می‌زد خال سیاه‌تر به نظر می‌رسید و جا به جا می‌شد. انگار همین حالاست که بیفته روی شال کرم قهوه ایش و از اون جا سر بخوره روی مانتوی خردلیش و آخر سر هم بیفته روی دست چپش که روی زانوش بود و اصلا حلقه که هیچی یه انگشتر هم توی انگشتای دست چپش نبود. عاشقانه فریبا کلهر
من خیلی سحرخیزم می‌دانستی؟ درستش این است که از وقتی عاشق خال بانو شده ام از خورد و خوراک افتاده ام. خوراکم چیه؟ نگاه کردن به حسن و زیبایی او. انگار خداوند دیدن او را غذای من کرده است. حُسن خال بانو نان و آب من شده است. دم و باز دم من شده است. نگاه کردن به او همه چیز من شده. عاشقانه فریبا کلهر
همیشه نگران هستم روزی او را از دست بدهم. من زخم خورده ام. در زندگی کسانی بوده اند که تنهایم گذاشته و رفته اند بی آنکه مستحق این تنهایی و رفتن‌ها باشم. درستش این است که بعضی‌ها طوری رفتار کرده اند که من تنهایشان گذاشته ام. اما به هر حال خودم هم تنها شدم. عاشقانه فریبا کلهر
آیا می‌شود بالاخره سری بر من جوانه بزند، سری از آن خودم، که در آن زهرهایی عمل بیاورم شایسته خودم، و پاهایی که زیرشان علف سبز شود، بالاخره در آن جا می‌بودم، بالاخره می‌توانستم بروم، این تنها درخواستی است که دارم، نه، نمی‌توانم درخواستی داشته باشم. متن‌هایی برای هیچ ساموئل بکت
می‌خواهم با کتاب‌ها تنها باشم. کرکره را پایین می‌کشم و درِ مغازه را می‌بندم. دوست دارم با کتاب‌ها حرف بزنم و بگویم توی این مدت چقدر دوست‌شان داشته‌ام، ولی به‌جای این کار از پوشه‌ی musik film آهنگ فیلم زوربای یونانی را پخش می‌کنم و صدای بلندگوی کامپیوتر را بالا می‌برم. مثل آنتونی کوئین دست‌هایم را باز می‌کنم و هم‌ریتم با آهنگ پاهایم را عقب و جلو می‌برم. صدای دست زدن کتاب‌ها بلند می‌شود. همینگوی، جویس، سلینجر، آستین، بردبری، سروانتس، فالاچی، برونته و بقیه‌‌ی نویسنده‌ها می‌آیند وسط کتاب‌فروشی و هر کدام یک دور می‌رقصند و برمی‌گردند توی کتاب‌هایشان تا جا برای نویسنده‌های جدید باز شود. حافظ و سعدی و چند نویسنده‌ی ایرانی را هم می‌بینم که ته مغازه روی صندلی نشسته‌اند و فقط دست می‌زنند. کتاب‌فروش خیابان ادوارد براون محسن پوررمضانی
آنکه می‌خندد همواره در موقعیتی برتر از آنکه بر او می‌خندند واقع است. فرودستان، تحقیرشدگان، بردگان و محکومان در تحمل وضعیت ناسازگار خود همیشه از خنده نیرو گرفته‌اند، و این به آن‌ها امید داده است که خواهند توانست سرنوشتشان را بگردانند. آنکه به مسلخ می‌برندش چه بسا هزلی گزنده بگوید، اما آنکه به رهبری برگزیده شده،‌به قول گفتنی «شوخی سرش نمی‌شود.» به همین دلیل است که طنزِ فرودستان وجود دارد، اما مثلا «طنز قهرمانی» یا «طنز شاهی» وجود ندارد. شوایک یاروسالو هاشک
حدود سه و نیم صبح جورجی مردی را آورد به بخش که یک چاقو توی چشمش بود.
پرستار گفت: «امیدوارم تو این بلا رو سرش نیاورده باشی.»
جورجی گفت: «من؟ نه، همین‌جوری بود.»
مرد گفت: «زنم این کارو کرد.» تیغه تا دسته رفته بود توی گوشه‌ی چشم چپش. یک جور چاقوی شکاری بود.
پرستار پرسید: «کی آوردت؟»
مرد گفت: «هیچ کس. پیاده اومدم. سه تا خیابون بیشتر راه نبود.»
پرستار با کنجکاوی نگاهش کرد: «باید بستریت کنیم.»
مرد گفت: «باشه. کاملا برای همچین چیزی آماده‌ام.»
پرستار این بار کمی طولانی‌تر نگاهش کرد. گفت: «اون یکی چشمت شیشه‌ایه؟»
گفت: «پلاستیکیه، شایدم یه چیز مصنوعی دیگه.»
به چشم آسیب‌دیده اشاره کرد و گفت: «اون وقت تو با این چشمت می‌بینی؟»
«می‌تونم ببینم. ولی نمی‌تونم دست چپم رو مشت کنم. فکر کنم چاقو به مغزم آسیب زده.»
پرستار گفت: «یاد خدا»
گفتم: «بهتره برم دکتر رو بیارم.»
پسر عیسا دنیس جانسون
با آن لباس‌های خزه بسته‌اش و حرکات آرام و حالتش و با 45 دقیقه تاخیرش، وقتی در کلاس را باز کرد وارد شد و بی‌صدا و بی‌حرکت نگاه ماتش را به استاد دوخت، برای لحظاتی زمان از حرکت بازایستاد. همه ما، من، مانیوشا، تنبل، استاد و چند دانشجوی دیگر، مثل سوسک‌های گرفتار در کهربا، وارد ابدیت شدیم. استاد بعد از چند ثانیه بهت، بالاخره به خودش تکانی داد و از کهربا خلاص شد و با دو سه سوال و جواب کوتاه به هویت موجود تازه‌وارد پی برد. بعد تصمیم گرفت که حضور و وجود این سوسک کهربایی یا تنبل آفریقایی خزه بسته را، دهن کجی بی‌شرمانمه به ذات دانش، پژوهش و همه فعالیت‌های علمی دانشمندان قرون و اعصار، تفسیر کند. استاد نگاهی به سر تا پای تنبل‌خان کرد و گفت: «انگار که مشکلات تو یکی دو تا نیست؟» «ملول کهربایی» ، به آرام‌ترین و کش‌دارترین شکل ممکن گفت: «نه، سه تاست.» 1 رمانس دانشگاهی... محمود سعیدنیا
فکر نمی‌کنم باید رمزوراز خاصی برای زندگی قائل باشیم ما زندگی را حتی آن‌طور که برق را می‌فهمیم درک نمی‌کنیم، اما این به آن معنی نیست که بگوییم زندگی یک چیز خاص است، که از هر چیز دیگری در جهان از لحاظ نوع و غریزه متفاوت است فکر نمی‌کنی این‌طوری باشد که زندگی شامل فعالیت‌های شیمیایی و فیزیکی پیچیده است، با همان نظم و قاعده، مثل فعالیت‌هایی که در علم آن‌ها را شناخته‌ایم؟ نمی‌فهمم چرا باید بگوییم که زندگی و فقط زندگی، نظمش با همه چیز دیگر فرق می‌کند » رنگین‌کمان دیوید هربرت لارنس
اورسولا اوایل، از نقد ابا می‌کرد. نمی‌خواست استادهایش را مردهای عادی بداند که گوشت می‌خوردند و قبل از این‌که بیایند دانشکده کفششان را با عجله پایشان می‌کردند. در نظر او، آن‌ها کشیش‌های سیاه‌پوشِ دانش بودند، که تا ابد در معبدی دوردست و ساکت به خدمت مشغول بودند. آن‌ها آغاز بودند و شروع و پایان رازها در دست‌های آن‌ها بود. رنگین‌کمان دیوید هربرت لارنس
اورسولا دلش می‌خواست همهٔ دانشجوها روحیه‌ای بالا و ناب داشته باشند، می‌خواست آن‌ها فقط چیزهای حقیقی و راست را بگویند، می‌خواست چهره‌هایشان بی‌حرکت و نورانی باشد، مثل چهرهٔ راهب‌ها و راهبه‌ها.
افسوس، دخترها پرچانگی می‌کردند و نخودی می‌خندیدند و عصبی بودند، تیپ می‌زدند و مویشان را فر می‌کردند و مردها به نظر پست و دلقک‌مانند بودند.
رنگین‌کمان دیوید هربرت لارنس
بشریت، بدنهٔ بزرگی است که تو یک عضو مفید آن هستی، تو در وظیفهٔ بزرگی که بشر در تلاش برای برآورده کردن آن است، جای خودت را خواهی گرفت. این به تو رضایت خاطر و احترام به خویش، که هیچ چیز دیگری نمی‌تواند بدهد، اعطا می‌کند رنگین‌کمان دیوید هربرت لارنس
می‌دانست که این استقلال بهایی دارد زنانگی‌اش. او همیشه یک زن بود و آن چیزی را که نمی‌توانست، به خاطر انسان بودن و همتای آدم‌های دیگر بودن به دست بیاورد، می‌توانست به خاطر زن بودن و نقطهٔ مقابلِ مرد بودن به دست آورد. او در زنانگی‌اش یک ثروت پنهان، یک منبع، را حس می‌کرد، اما همین را باید فدای آزادی می‌کرد. رنگین‌کمان دیوید هربرت لارنس
«اگر بروی جنگ چه کارهایی می‌توانی بکنی؟»
«می‌توانم خط راه‌آهن یا پل بسازم، مثل یک برده کار کنم.»
«اما وقتی کار ارتش با آن‌ها تمام شد، باید دوباره خرابشان کنی. این که بیشتر شبیه یک بازی است.»
«اگر اسم جنگ را بگذاری بازی.»
«جنگ چیست؟»
«جدی‌ترین کار است، یعنی جنگیدن.»
«چرا جنگ از هر چیز دیگری جدی‌تر است؟»
«چون یا می‌کشی یا کشته می‌شوی و تصور می‌کنم این کشتن به‌قدر کافی جدی هست.»
«اما وقتی بمیری دیگر اهمیتی نداری.»
رنگین‌کمان دیوید هربرت لارنس
همیشه درگاهی درخشان جلوتر است؛ و بعد، وقتی نزدیکش می‌شوی، همیشه این آستانهٔ درخشان به حیاطی زشت، کثیف و شلوغ و مرده ختم می‌شود. همیشه سینهٔ تپه، جلوی روی آدم برق می‌زند و بعد: از نوک تپه فقط درهٔ زشت دیگری که پر از همهمهٔ بی‌ریخت و به‌هم ریخته است. رنگین‌کمان دیوید هربرت لارنس
در طی این سال، دانشگاه آن شکوه قبلی‌اش را در نظر او از دست داد. استادهایش دیگر کشیش‌هایی که رمزورازهای زندگی و دانش را می‌دانند نبودند. آن‌ها مردهایی معمولی بودند که کارشان را آن‌قدر انجام داده بودند که برایشان عادی شده و نسبت به آن بی‌تفاوت شده بودند. لاتین چه بود؟ یک‌عالمه دانش خشک‌خالی. لاتین کلاً چه بود جز یک مغازهٔ اجناس عجیب دست‌دوم، که آدم در آن، این اجناس عجیب را، اجناس عجیب خسته‌کننده را، می‌خرد و قیمت بازار دستش می‌آید. دانشکده عقیم و بی‌ارزش بود، معبدی بود که به تجارتی زمخت و ناچیز بدل شده بود. و استادها با لباس‌های خاصشان، بی‌فایده، کالای تجاری‌ای را به آن‌ها می‌دادند که در اتاق امتحانات به دردشان می‌خورد؛ چیزی حاضر و آماده. رنگین‌کمان دیوید هربرت لارنس
بادبادکِ آدم، وقت باد، تا جایی که نخش ادامه داشته باشد و اجازه دهد، همچنان در آسمان بالاتر می‌رود. نخ را می‌کشد و می‌کشد و بالا می‌رود و هر چه دورتر می‌رود، آدم خوشحال‌تر میشود، حتی اگر بقیه درباره‌اش حرف‌های بدی بزنند. رنگین‌کمان دیوید هربرت لارنس
چرا، وای، آخر چرا آدم باید بزرگ شود، چرا باید این بار مسئولیت سنگین و سِرکنندهٔ داشتنِ یک زندگی کشف‌نشده را به دوش بکشد؟ از هیچ و از توده‌ای نامتمایز خودش را بسازد! آخر چرا؟ چرا باید در دل ابهام و بی‌راهگی راهی را انتخاب کند و برود! آخر به کجا؟ چطوری حتی یک قدم بردارد؟ و با این‌وجود، چطور بی‌حرکت بایستد؟ به عهده گرفتن مسئولیت زندگی، واقعاً شکنجه‌آور است. رنگین‌کمان دیوید هربرت لارنس
اشرافیت، نهادی نظامی است. الان، آلمان را در نظر بگیر. آلمان هزاران اشراف‌زاده دارد که تنها وسیله‌ی موجودیتشان ارتش است. آن‌ها تا سر حد مرگ فقیرند و زندگی تا سر حد مرگ کند است. بنابراین آرزوی جنگ می‌کنند. جنگ، در نظر آن‌ها شانسی است برای پیش رفتن. تا وقتی که جنگی راه بیفتد، آن‌ها حیف‌ِنان‌هایی بیکارند. وقتی جنگ راه بیفتد، آن‌ها رهبر و فرمانده می‌شوند. این طوری است آن‌ها جنگ می‌خواهند! پسرها و عاشق‌ها (مجموعه آثار لارنس 1) دیوید هربرت لارنس
پال به اطراف نگاهی کرد. بسیاری از بهترین مردهایی که می‌شناخت مثل او بودند، محصور بکارت خودشان، چیزی که نمی‌‌توانستند از آن رهایی بیابند. به زن‌هایشان آن‌قدر حساس بودند که ترجیح می‌دادند برای ابد بدون آن‌ها باشند تا این که به آن‌ها آسیبی بزنند یا در حقشان بی‌عدالتی بکنند. آن مردها فرزندان مادرهایی بودند که شوهرهایشان، تقریباً سنگدلانه، در میان قداست زنانه‌ی آن‌ها خطا کرده بودند و به این دلیل این پسرها خودشان بیش از حد خجالتی و سربه زیر بودند. برایشان راحت بود که به خودشان نه بگویند تا این که باعث شوند زنی آن‌ها را شماتت کند؛ چون زن برای آن‌ها مثل مادرشان بود و آن‌ها مملو از حس مادرشان بودند. ترجیح می‌دادند از درد تجرّد رنج بکشند تا این که شخص دیگری را به خطر بیندازند پسرها و عاشق‌ها (مجموعه آثار لارنس 1) دیوید هربرت لارنس
زن، دقیقاً همین‌طوری است. فکر می‌کند می‌داند چه چیزی برای مرد خوب است و باید ببیند که آن مرد به آن چیز می‌رسد؛ و فرق نمی‌‌کند، حتی اگر مرد دارد از گرسنگی می‌میرد هم باید بنشیند و سوت بزند و منتظر آن چیزی که نیاز دارد بماند، درحالی‌که زن، آن چیز را برایش به دست آورده و دارد آن چه که برای او خوب است را به او می‌دهد. پسرها و عاشق‌ها (مجموعه آثار لارنس 1) دیوید هربرت لارنس
حالا او مادری بود که دو پسر در دل این دنیا داشت. او می‌توانست به دو جا فکر کند، مراکز بزرگ صنعت و حس کند که مردی را به دل هر کدام از آن‌ها فرستاده است، که این مردها آن چه را او خواسته بوده به انجام خواهند رساند؛ آن‌ها از او اشتقاق یافته بودند، آن‌ها از او بودند و کارهای آن‌ها نیز از او می‌بود. پسرها و عاشق‌ها (مجموعه آثار لارنس 1) دیوید هربرت لارنس
‌یک مرد خاله زنک همیشه قایل تحقیر است ما آدم‌ها غرور، حسادت، رقابت و هزار انگیزه‌ی دیگر برای خوار کردن همدیگر داریم اما مردی که تهمت و افترا بزند باید اول از مرد بودن خود دست بکشد و سپس رسوا کردن بقیه را آغاز کند. مدرسه‌ای برای آبروریزی ریچارد برینزلی شریدان
آخرین حسرتم این است که نمی‌دانم پس از من چه پیش می‌آید. دور افتادن از این دنیای پرتلاطم، مثل ناتمام گذاشتن یک سریال پر حادثه است. گمان می‌کنم در گذشته که سیر تحولات کندتر بود، کنجکاوی مردم هم درباره دنیای بعد از مرگشان کمتر بود. باید اعتراف کنم که یک آرزو را با خود به گور می‌برم: خیلی دلم می‌خواهد وقتی که از دنیا رفتم، هر ده سال یک بار از میان مرده‌ها بیرون بیایم، خودم را به یک کیوسک برسانم و با وجود تنفری که از رسانه‌های جمعی دارم، چند روزنامه بخرم. این آخرین آرزوی من است: روزنامه را زیر بغل می‌زنم، بعد کورمال کورمال به قبرستان بر می‌گردم و از فجایع این جهان باخبر می‌شوم؛ و سپس با خاطری آسوده در بستر امن گور خود دوباره به خواب می‌روم. با آخرین نفس‌هایم لوئیس بونوئل
پطرونیوس نگاه عمیقی انداخت و گفت: ای جوان خوشبخت! گرچه دنیا زودگذر و حوادث آن ناپایدار است و در ان سعادتی برای انسان متصور نیست، اما یک چیز در این عالم شیرین و گرانبهاست و ان جوانی ست، این جوانی ست که به انسان اینهمه شور و هیجان میدهد. کجا می‌روی هنریک سینکیویچ
امکان ندارد بشود در برابر مهربانی غریبه‌ها مقاومت کرد. کسی به تو نگاه می‌کند که تو را نمی‌شناسد، که به تو می‌گوید مشکلی نیست، عیبی ندارد، هر کاری که کردی، هر کاری که کرده باشی: رنج کشیدی، آسیب دیدی، سزاوار بخشیده شدن هستی. دختری در قطار پائولا هاوکینز
خیلی آرام است و آرامش بخش. یک جور مهربانی و شکیبایی از خودش بروز می‌دهد. آدم معصوم یا ساده دل یا خوش بین یا خیلی ساده آدمی که دچار مشکل است این چیزهای دیگر را در او نمی‌بیند، شاید حتی نبیند که زیر آن آرامش گرگی در وجودش دارد. دختری در قطار پائولا هاوکینز
او یکی‌دو تا دختر زیر سر داشت، با آن‌ها به امید پیشرفت سریع، دوستی‌ای آغاز کرده بود. اما صرف حضور یک دختر درکنارش پیشرفت را غیرممکن می‌کرد. نمی‌توانست به دختر آن‌طوری فکر کند، نمی‌توانست واقعاً عریانی او را تصور کند. او یک دختر بود و تام هم دوستش داشت و به‌شدت از فکر عریان‌کردن او می‌ترسید، او برای دختر وجود نداشت و دختر برای او وجود نداشت. رنگین‌کمان دیوید هربرت لارنس
شما هرچه به ذهنتان می‌آید را به زبان می‌آورید. تمام برنامه‌هایتان را اعلام می‌کنید این درست کاری است که یک خانم واقعی انجام نمی‌دهد. شما تمام کارت‌هایتان را روی میز می‌گذارید درحالی‌که یک خانم واقعی کارت‌هایش را زیر میز قایم می‌کند خواستگاری به سبک روستایی (1 کمدی کوچک برای 2 صدا) نمایش‌نامه جورج برنارد شاو