اگر مردم می‌خواهند دانسته و ندانسته‌هایشان در صلح کنار هم زندگی کنند، باید یک استراتژی هوشمندانه برگزینند و این استراتژی… بله، درست فهمیدی! … اندیشیدن است. مجبوریم لنگر گاهی بی‌خطر بیابیم. در غیر این‌صورت، بدون شک در طول مسیر تصادف وحشتناکی خواهیم داشت. دلدار اسپوتنیک هاروکی موراکامی
در دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم، چیزهایی که می‌دانیم و نمی‌دانیم، مانند دوقلوهای بهم چسبیده‌اند که به صورتی جدا نشدنی در آشفتگی زندگی می‌کنند.
آشفتگی… آشفتگی
چه کسی واقعا می‌تواند فرق بین دریا و آنچه در آن انعکاس یافته، تشخیص دهد؟ یا فرق بین ریزش باران و تنهایی را بیان کند؟
دلدار اسپوتنیک هاروکی موراکامی
عشق اول مسیر زندگی را برای همیشه تثبیت می‌کند. این مسئله‌ای است که در گذر سالیان کشف کرده‌ام. این عشق مافوق عشق‌های بعدی نیست، اما با وجود خود بر همه‌ی عشق‌های متعاقب تاثیرگذار خواهد بود. عشق اول حکم یک الگو را دارد، یا نمونه‌ای در مقابل همه‌ی موارد دیگر؛ ممکن است همه‌ی عشق‌های بعدی را تحت‌الشعاع قرار دهد. از طرف دیگر، این عشق ممکن است باعث شود عشق‌های بعدی ساده‌تر و بهتر باشند. اما عشق اول گاهی داغش را بر قلب باقی می‌گذارد، و در این صورت، از آن پس تنها چیزی که جوینده خواهد یافت بافت زخم خورده و داغ شده خواهد بود. فقط یک داستان جولیان بارنز
هر کسی داستان عاشقانه‌ی خودشو داره. هر کسی. ممکنه این عشق به شکست مطلق ختم شده باشه، ممکنه مثل ترقه روشن و بعد یه دفعه فسی خاموش شده باشه، ممکنه حتی هیچ‌وقت نمود پیدا نکرده باشه، ممکنه همه‌ش تو ذهن طرف باشه. هیچ کدوم اینا از واقعی بودن این احساس چیزی کم نمی‌کنه. گاهی حتی واقعی‌ترش می‌کنه. گاهی یه زن و شوهرو می‌بینی که کنار هم تا حد مرگ دلزده و بی‌حوصله شدن و نمی‌تونی تصور کنی که با هم نقطه‌ی اشتراکی هم داشته باشن، یا نمی‌فهمی که چرا بازم دارن با هم زندگی می‌کنن. اما مسئله فقط عادت یا آسودگی خاطر یا عرف و رسم و رسوم یا چیزی تو این مایه‌ها نیست. دلیلش اینه که یه زمانی با هم یه داستان عاشقانه داشتن. همه دارن. این تنها داستانیه که وجود داره. فقط یک داستان جولیان بارنز
غبطه به شاهان مخور که شاه بودن،رنج است؛غبطه مخور که «غبطه» برای آنکه میداند،وهم است!
«تاریخ» جز یک لحظه‌ی دراز شده‌ی غلتان،هیچ نیست و «زمان» جز یک توهم بلند بخارآلود ،پر شده از رنج و «مکان» جز مکعبی پرجاذبه و ظریف که بر هیچ،معلق است و هیچ،آن چیزی‌ست که سرشار از همه چیز،قبراق و استوار،در برابر دیدگان تو جریان دارد و غلیظ‌ترین توهم حکمت‌آمیز و درک ناشده در جهانی‌ست که خداوند اینگونه‌اش آفریده است.
اشوزدنگهه (اهریمنان یکه‌تاز) آرمان آرین
بشریت چه وقت میخواهد دریابد که یک انسان بزرگ و جاودان،ولی به ظاهر خرد،تکثیر شده است! …که یک انسان واحد طولانی است! انسانی خروشان و بی‌توقف و پرتحرک،پخش شده در سرتاسر زمین،با هزارها خواسته و آرمان و اندیشه. اشوزدنگهه (اهریمنان یکه‌تاز) آرمان آرین
متعلق به هیچ کوچه‌ای نبوده‌ام و نه هیچ برزنی؛بی هیچ یار مدامی و هیچ همدمی…
کورسوی ستاره‌ای ،مرا خوش‌تر بود از نوری که وزیدن هر پرتواش سایه‌ام را با خود کشید و برد؛
منی که در اندیشه‌های من،جایگاهی پرشمارتر از ستاره‌ها داشت…
بادی وزید و ستاره‌هایم را با خود برد،ماه افتاد و من دانستم که جایگاه تمامی‌ام کجاست؟!
حال آنکه پیش‌تر نمیدانستم واژه‌ها نابودگر احساس‌اند.
اشوزدنگهه (اهریمنان یکه‌تاز) آرمان آرین
هنگامی که زندگی به سوی پایان خود می‌رود، _ ساعتی فرا می‌رسد که در آن گاه به اندازه‌ی یک درخشش برق نهایت‌ها یکی می‌گردد: جنبش سر گیجه‌آور و سکون همانند هم می‌شود. دایره‌ی هستی به انجام می‌رسد. دو انتهای جدا از هم به یکدیگر می‌پیوندند و مار جاودانگی دم خود را به دندان می‌گیرد. دیگر نمی‌توان دانست چه چیز آینده است و چه چیز گذشته، چه، دیگر نه آغازی هست و نه پایانی. آنچه به سر خواهیم برد آن است که به سر برده‌ایم.
وقتی که چنین ساعتی فرا می‌رسد، دیگر پاک وقت باربستن است.
جان شیفته 3و4 (2 جلدی) رومن رولان
به سان اقیانوس که آب‌ها بدان روی می‌آورند، _ و همچنان که پر می‌شود، تعادل را بی‌کم و کاست نگه می‌دارد، _ چنین است آن کس که همه‌ی آرزوها بدو روی می‌آورند، _ بی آن که آرزو بر او چیره گردد: _ این کس فرمانروای آرامش است… جان شیفته 3و4 (2 جلدی) رومن رولان
می‌دانی چه وقت جهان به پایان خواهد رسید یا سایه خواهد رفت؟
می‌دانی چه وقت رستخیز پدید خواهد آمد یا تاریکی خاموش خواهد شد؟
زمانی که لکه ناپدید شود و روشنی غلبه یابد آنگاه زمان ایستادن «زمان» خواهد بود.
وقتی همه چیز در هم بپیچد و ناممکن ،ممکن شود آنگاه اراده ،پدیدار خواهد شد.
اشوزدنگهه (اهریمنان یکه‌تاز) آرمان آرین
هیچکس جز خداوند نمیتواند مرا در یافتن خویشتن یاری کند…
زیرا که من گمگشته جهان اویم و تنها اوست که یارای یاری رساندن به مرا دارد.
چه در صحرا باشم،چه جنگل؛
چه در راه‌های سرد و پنهان کوهساران و چه در دل امواج بی ترحم دریاها…
تنها اوست که مرا خواهد یافت؛
تنها اوست که خواهم یافت.
اشوزدنگهه (اهریمنان یکه‌تاز) آرمان آرین
تو حیاط مدرسه یکی پرسید دوس دارین صفحه‌ی آخر هر کتابی رو که دست می‌گیرین همون اول بخونین تا مطمئن شین کسی بلایی سرش نیومده و همه حال‌شون خوبه. باس گفت این احمقانه‌ترین چیزیه که تاحالا شنیدم. بعد گفت کتابی رو که داره ازش حرف می‌زنه بده بهش و وقتی کتاب رو گرفت با خودکار شروع کرد تو صفحه‌ی آخرش نوشتن. من فکر کردم الان می‌خواد تو اون صفحه بنویسه همه حال‌شون خوبه، ولی وقتی کتاب رو برگردونده بود توش نوشته یه خرس همه رو زخمی کرد، خیلی غم‌انگیز بود. دختری با کت آبی مونیکا هسی
وقتی چیزی برخلاف اون‌طوری که ما فکر می‌کنیم تموم می‌شه اصلا می‌شه گفت واقعا تموم شده؟ تو این وضعیت باید تلاش‌مون رو همچنان ادامه بدیم تا جوابی پیدا کنیم که شب‌ها بتونیم با خیال راحت سرمون رو بذاریم زمین؟ یا این‌که باید وابدیم و تسلیم شیم؟ دختری با کت آبی مونیکا هسی
دل من کودک ابلهی ست که میخواهد و صد بار؛
تا نگیرد پای می‌کوبد و اشک می‌فشاند.
این همچو داغ عمیق غربتی ست در میان وطنم که بر دل من کوفته اند
و تا جهان باقی ست خواهد بود.
در آینه می‌بینم رشد کرده ام گرچه دلم می‌خواهد و هزار بار…
کاش میشد جایی در کنار چشمه ای رهایش کنم دور،
تا برود و جهان نیز به یکباره از من فرو ریزد.
تیری بر دو نشان و نیز اندوهی دو چندان.
خیال آرام شدن بر من آسان نیست؛آن گونه که نفسی نرم به سینه فرو برم و آسوده سر بر بالشی بنهم که می‌دانم خواب،حجمش را درون خنکای لطیف آن،نهان کرده است
و بیدار شدنم پر آرامش و بی رنج خواهد بود
اشوزدنگهه (اسطوره هم‌اکنون) آرمان آرین
هرکس در زندگی خویش،چیزی را می‌جوید و نهایت دسترنج او همان خواهد شد که از آغاز طلبیده و در راه آن کوشیده بوده است. این بخشی از عدالت جهان است که برای هر انسان،فرد به فرد معنا دارد. اگر در جستجوی حق باشی،آن‌را خواهی یافت و از آن او خواهی شد. اگر جوینده باطل شوی،آن‌را در آغوش خواهی کشید و در آن سقوط خواهی کرد. این معادله‌ای ساده و بسیار مهم است. این یکی از اسرار جهان است. اشوزدنگهه (اسطوره هم‌اکنون) آرمان آرین
جهان را می‌نگرم. گذشته را و هم اینک و آینده را. بی نفع و طرف نیستم و محدود هستم بر زمان و بر مکان…
من ،محدود به منم!
دیدگانم را بر همه چیز می‌چرخانم،گوشهایم سنگین نیست اما معرفتم که ضعیفی قدرتمند هستم.
جهان برای من ،آفریده شده است و من برای جهان. این را درک کرده ام و اینک بدان اقرار میکنم…
گمان مکن که چنین اقراری کاری آسوده است؛هزاران سال و قرن و روز و ماه نیز برای درک چنین اقراری ناکافی‌ست! .
اشوزدنگهه (اسطوره هم‌اکنون) آرمان آرین
پیچیده‌ترین ماجرای جهان،خود جهان است. این نه مغلطه که حقیقتی نمودار و پیوسته در کل و جزء اوست. همچو ژرفترین و ساده‌ترین احساسات که ممزوج ،درهم و باهم‌اند. ایجادگر چنین شگفتی‌ای،خود نهایت اسرار است؛همو که پیچیدگی‌های حقیقت را پدیدار کرده و از عالم،ژرف‌تر و بر آن مسلط است. راهی بدو یافتن،سخت دشوار…
تنها حسی از هرم حضورش در همه‌جا،پراکنده و متراکم شده است. زیرا خداوند از جهان،کهن‌تر و نوتر،پیچیده‌تر و ساده‌تر است.
اشوزدنگهه (اسطوره هم‌اکنون) آرمان آرین
می‌گویند آدم اول فکر می‌کند، سبک سنگین می‌کند، بعد می‌نشیند و می‌نویسد. کار من برعکس است. تا ننویسم، نمی‌فهمم در مورد موضوعی چه فکری دارم. برای آن‌که بفهمم چه توی ذهنم می‌گذرد اول باید روی کاغذ ببینمش. الان هم‌فکری توی ذهنم هست، اما برای فهمیدنش باید بنویسمش. بعد از عشق الیف شافاک
_منظورم اینه که این کشورها وقتی شناخته می‌شن که مردم می‌رن اونجا که کشته بشن‌. جغرافی یعنی همین. پدرم خودشو فدای جغرافی کرد.
خندید.
_مثلاً ویتنام. اول اصلاً کسی نمی‌دونست که همچو جایی هم توی دنیا هست. حالا آمریکا پر از ویتنام شده. کره، همین‌طور. یک روز یک کاغذ برای یکی می‌رسه که پدرش توی کره کشته شده. می‌ره روی نقشه می‌گرده ببینه کره کجاست.
آمریکاییها جغرافی رو همین‌جوری یاد گرفتن. پیش از اینها کسی جغرافی لازم نداشت.
خداحافظ گاری کوپر رومن گاری
کر میکرد اگر فقط به یکی از آرزوهایم برسم با حسی از رضایت به گور می‌روم. مگر کسی وجود دارد که راضی به گور برود؟تا وقتی حتی یک خارش برای خاراندن باقی مانده چیزی به اسم رضایت واقعی وجود ندارد. و برایم مهم نیست شما چه کسی هستید،همیشه یک خارش هست. جزء از کل استیو تولتز
ناگهان حس کردم از تمام اتفاقاتی که قرار بود در آینده بیفتد خبر دارم ولی به دلیلی فراموششان کرده ام و حتی به نظرم آمد تمام آدم‌های کره ی زمین از آینده خبر دارند ولی آن‌ها هم فراموش کرده اند و برایم روشن شد تمام غیب گو‌ها و پیشگوها آدم هایی با بصیرتی فرا طبیعی نبودند،فقط آدم هایی بودند که حافظه ی خوبی داشتند. جزء از کل استیو تولتز
تن به بازی زندگی بده و سعی نکن از قانون هاش سردربیاری زندگی رو قضاوت نکن،فکر انتقام نباش، یادت باشه آدم‌های روزه دار زنده میمونن ولی آدم‌های گرسنه میمیرن، موقعی که خیالاتت فرو میریزن بخند،و از همه مهم تر، همیشه قدر لحظه لحظه ی این اقامت مضحکت رو تو این جهنم بدون. جزء از کل استیو تولتز
وقتی بچه هستی برای اینکه پیرو جمع نباشی با این جمله به تو حمله می‌کنند «اگر همه از بالای پل بپرند پایین،تو هم باید بپری؟» ولی وقتی بزرگ می‌شوی ناگهان متفاوت بودن با دیگران جرم به حساب می‌آید و مردم می‌گویند: «هی. همه دارن از روی پل می‌پرن پایین،تو چرا نمی‌پری؟» جزء از کل استیو تولتز
وقتی بچه هستی برای اینکه پیرو جمع نباشی با این جمله به تو حمله می‌کنند «اگر همه از بالای پل بپرند پایین،تو هم باید بپری؟» ولی وقتی بزرگ می‌شوی ناگهان متفاوت بودن با دیگران جرم به حساب می‌آید و مردم می‌گویند: «هی. همه دارن از روی پل می‌پرن پایین،تو چرا نمی‌پری؟» جزء از کل استیو تولتز
ما در زمینی قابل اشتعال زندگی می‌کنیم. همیشه آتش هست. همیشه خانه‌ها از دست می‌روند و زندگی‌ها گم می‌شوند. ولی هیچ‌کس چمدانش را نمی‌بندد و به چراگاهی امن‌تر نمی‌رود. فقط اشکشان را پاک می‌کنند و مردگانشان را دفن می‌کنند و بچه‌های بیشتر می‌آورند و پایشان را در زمین محکم‌تر می‌کنند. جزء از کل استیو تولتز
خواهشم میکنم یه لحظه دختری رو که دارین بهش اتهام میزنین رو نگاه کنین. نگاه میکنید؟ اون قربانی زیباییشه، چرا؟ برای این که زیبایی یعنی قدرت. ما تو درس تاریخ یاد گرفته‌یم قدرت فساد می‌آره. بنابر این نتیجه‌ی زیبایی مطلق، فساد مطلقه. جزء از کل استیو تولتز
"پیشرفتم عالیست. بعضی وقتها نصف شب از خواب بیدار می‌شم و می‌بینم هیچ احساسی ندارم. بی‌درد بی‌درد. یک پیروز واقعی! یک جور خلاء کامل و خیلی عالی!
خلاصه اینکه من هم حالا می‌تونم ادعا کنم که به خوشبختی رسیدم. یا گمان می‌کنم بتونم یک شب زیبای بی مهتاب لب دریاچه بنشینم و هیچ احساسی نکنم.
انگاری خدا شفایم داده. "
خداحافظ گاری کوپر رومن گاری
ما کاوشگرانِ درگیرِ بزرگ‌ترینِ پیگیری‌ها می‌شویم… یعنی رشد و بقای ذهن انسانی. دست در دستِ بیمار، لذت اکتشاف را مزه‌مزه می‌کنیم… لذت آن تجربه‌ی «آها» یی، زمانی که تکه‌های ناهمخوانِ خیالی ناگهان به نرمی به کنار یکدیگر می‌لغزند و تمامیتی منسجم را می‌سازند. برخی اوقات احساس می‌کنم مثل راهنمایی هستم که دیگران را در اتاق‌های خانه‌ی خودشان همراهی می‌کند! چه لذتی دارد وقتی آن‌ها را تماشا می‌کنم که درب‌هایی را می‌گشایند که خودم قبلا هرگز ازشان عبور نکرده‌ام؛ سرسراهای باز نشده‌ای از منزلگه‌شان را کشف می‌کنند که دربرگیرنده‌ی بخش‌های زیبا و خلاقانه‌ی هویت است. زندگی این بود؟ چه بهتر دوباره! خاطرات 1 روان‌پزشک (به خود رسیدن) اروین یالوم
می‌تونیم بشینیم و فکر کنیم و حس بدی نسبت به هم داشته باشیم و خیلی‌ها رو برای کارهایی که انجام دادن یا ندادن یا چیزهایی نمیدونستن مقصر بدونیم. ن می‌دونم. گمونم همیشه کسی هست که مقصر دونست. شاید اگه بابابزرگ مامان رو نمی‌زد٬ اون آن‌قدر ساکت نمی‌شد و شاید با بابام ازدواج نمی‌کرد چون کتک نخورده بود و شاید من هیچ وقت به دنیا نمی‌اومدم. ولی خوشحالم که به دنیا اومدم٬ پس نمیدونم می‌شه راجع به همه‌ی این اتفاقا گفت خصوصا که به نظر می‌رسه مامان از زندگی‌اش راضی‌یه، و نمیدونم چیز دیگه‌ای باشه که بخواد. مزایای منزوی بودن استیون چباسکی
جوان‌ها خیال می‌کنند تا آخر دنیا وقت دارند. پسربچه‌ای که تازه ده‌ساله شده، تولد بعدی خود را به اندازه‌ی ابدیتی دور می‌بیند؛ چرا که سال پیش‌روی او، تنها ده درصد از زمانی است که تا آن موقع در زندگی‌اش سپری کرده است. در پنچاه سالگی، اوضاع فرق می‌کند؛ چرا که فاصله‌ی زمانی تا تولد پنجاه‌و‌یک سالگی برابر دو درصد زمانی است که زندگی کرده‌اید. هرچه پیرتر و باتجربه‌تر می‌شوید، بیش‌تر به استفاده‌ی درست‌تر از زمان خود فکر می‌کنید. کم‌کم می‌بینید یک ساعت، یا یک آخر هفته‌ی خالی و بی‌استفاده ه فرصتی است که دیگر هیچ‌وقت تکرار نخواهد شد. رهبری (درس‌هایی از زندگی و سال‌ها کار در منچستریونایتد) الکس فرگوسن
بیشتر مردم از چشم و گوششان به‌درستی استفاده نمی‌کنند، خیلی مشاهده‌گر نیستند و با دقت گوش نمی‌کنند. در نتیجه بخش زیادی از آن‌چه که دوروبرشان اتفاق می‌افتد از نظرشان دور می‌ماند. چندتایی مدیر می‌شناسم که حتی زیر آب هم می‌توانند صحبت کنند. فکر نکنم این قابلیت خیلی به کارشان بیاید. این‌که خدا به ما دو گوش و دو چشم و یک دهان داده است،‌بی‌دلیل نیست. به این دلیل است که بتوانیم دو برابر حرف زدن،‌ببینیم و بشنویم. از همه بیشتر گوش سپردن هیچ خرجی برای شما ندارد. رهبری (درس‌هایی از زندگی و سال‌ها کار در منچستریونایتد) الکس فرگوسن
چطور کسی به خویشتن راستین خود تبدیل می‌شود؟
هنگامی که جوان بودم هرگز چندان به این موضوع فکر نمی‌کردم، اما وقتی بازیکن شدم و به خصوص بعدتر که مربی شدم کم کم توجهم به این موضوع جلب شد. اگر انسان نقش هدایت دیگران را داشته باشد بهتر است بداند که آن‌ها چه کسانی هستند، در چه شرایطی بزرگ شده‌اند، چه چیزهایی منجر به شکوفایی استعدادهایشان و چه شرایطی منجر به شکست‌شان می‌شود. تنها راه کشف این مسائل دو نوع فعالیت است که نادیده گرفته شده‌اند: شنیدن و دیدن!
رهبری (درس‌هایی از زندگی و سال‌ها کار در منچستریونایتد) الکس فرگوسن
اولین گریزگاه‌ام کتاب بود. آه، کتاب! عاشق کتاب بودم. هرجا می‌رفتم یک کتاب با خود می‌بردم. توی استخر، پیش پرستار، خانه دوست‌هام؛ وقتی شرایط خوب نبود. مدام گوشه‌ای را برای کتاب خواندن پیدا می‌کردم. آن‌جا بودم ولی اصلا آن‌جا نبودم. از کتاب یاد گرفتم چطور نامرئی شوم، که چطور توی یک دنیای راحت غیر از این دنیای مادی زندگی کنم. جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن
من هیچ‌وقت عشق حقیقی را تجربه نکردم، چون رنج حقیقی را تجربه نکرده‌ام. اگر رنج هم مثل عشق فضایی باشد که فقط آدم‌های شجاع می‌توانند آن‌را ببینند، چه؟ اگر هر دو - رنج و عشق - به ماندن روی زیرانداز نیاز نداشته باشند چه؟ اگر این درست باشد، پس به جای کلیک روی رنج، باید روی دکمه‌های راحت‌تری کلیک کنم. شاید بی‌احساسی، مرا از دو چیز که به خاطرشان متولد شده‌ام، دور می‌کند: یادگرفتن و عشق‌ورزیدن. می‌توانم خیلی راحت این دکمه‌ها را فشار بدهم و تا وقتی می‌میرم، هیچ رنجی نکشم، اما بهای این تصمیم شاید این باشد که هیچ‌وقت یاد نگیرم، هیچ‌وقت عاشق نشوم، و واقعا زنده نباشم. جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن
«… سالیان درازی در نظر مردم دیوانگی دیوگونگی شمرده می‌شد، تنها به این دلیل که اندیشه و کردار دیوانگان با منطق عقلانی حاکم بر جامعه سازگار نبود… معلوم نیست هر آنچه منطق عقل به ما می‏گه از اعتبار مطلق برخوردار باشه. در مقابل، چه بسا دیوانگی منطق خاص خودش را داشته باشه.» (صص62-61) زمستان مومی صالح طباطبایی
«… سالیان درازی در نظر مردم دیوانگی دیوگونگی شمرده می‌شد، تنها به این دلیل که اندیشه و کردار دیوانگان با منطق عقلانی حاکم بر جامعه سازگار نبود… معلوم نیست هر آنچه منطق عقل به ما می‏گه از اعتبار مطلق برخوردار باشه. در مقابل، چه بسا دیوانگی منطق خاص خودش را داشته باشه.» (صص62-61) زمستان مومی صالح طباطبایی
همیشه سفرهای من عین هم بود. مهم نبود که کجا می‌روم و به چه دلیل می‌روم، در همه‌ی سفرها هیچی نمی‌دیدم. وقتی ستاره‌ی سینما باشی انگار در چرخ و فلک نشستی. وقتی مسافرت می‌روی جرخ وفلک با توست، نمی‌توانی مناظر یا مردم آن شهر را ببینی. بیش‌ترین چیزی که می‌بینی همان اصحاب رسانه‌ها هستند، همان مصاحبه‌گرها و همان عکس‌های تکراری از خودت. داستان من (مریلین مونرو) مریلین مونرو
«نکته ‏ای که ترجیح می‏ دهم پیش از پرداختن به ابعاد فلسفی، اخلاقی و روان‏شناختی کتاب به آن اشاره کنم نگاه همدلانه و انسانی کتاب به همه شخصیت‌های داستان است. به همه شخصیت‌ها، اعم از سرهنگ مسؤول پرونده که خودش هم زندگی خانوادگی موفقی ندارد، تا قربانیان و حتی قاتل با نگاه همدلانه‏ ای نگریسته شده است. کتاب هیچ‏کس را محکوم نمی‌کند یا در جایگاه شر (در برابر خیر) قرار نمی‌دهد. به‏ ویژه به شخصیت‌های زن داستان بسیار همدلانه پرداخته شده است، خواه قربانیان، زنان حاشیه‏ نشین شهر، دختران خردسال یکی از قربانی‏‌ها و خواه همسر سرهنگ. اما ملاحظات فلسفی، اخلاقی و روان‏شناختی در‏ زمستان مومی متنوع و در عین حال مرتبط به یکدیگرند» (دکتر امیرعلی نجومیان: «تازگی یک ژانر قدیمی» ، روزنامهٔ اعتماد مورخ 30خرداد 1396). زمستان مومی صالح طباطبایی
وقتی از بیشتر زنان می‌خواهم چیزهایی را نام ببرند که در فهرست اولویت‌هایشان قرار دارند، بدون هیچ مشکلی می‌توانند آن‌ها را ردیف کنند: بچه‌ها، شریک زندگی، کار، اعتقاد و…. ترتیب‌ها ممکن است تغییر کند، اما خود موارد به‌ندرت تغییر می‌کنند. می‌دانید بدون اینکه نظر زن‌های دیگر را بپرسم به نظرم چه چیز دیگری به‌ندرت تغییر می‌کند؟ اینکه زنان خودشان را واقعا در اولویت قرار دهند. شما باید اولین اولویت خود باشد! به‌اندازه کافی می‌خوابید؟‌به اندازه‌ی کافی آب می‌خورید؟ تفذیه مناسب دارید؟ اگر مراقب خودتان نباشید، نمی‌توانید به خوبی از دیگران مراقبت کنید. همچنین، یکی از بهترین راه‌ها برای اینکه مطمئن شوید تلاش نمی‌کنید از مشکلاتتان فرار کنید این است مستقیم با آن‌ها رو‌بهرو شوید. صورتت را بشور دختر جان ريچل هاليس
«اندیشه آدمی چون کارتنک پُرکاری است که پیوسته رشته‌هایی می‌تند؛ یک سر این رشته‌ها به خاطرات گذشته و سر دیگرشان به مفاهیم ذهنی بسته شده است. اگر آدمی را یارای آن باشد که خویش را از قید بسیاری از این رشته‏‌های به هم ‏تنیده که ذهن را چون پای‌بستی به بند می‌کشد آزاد سازد، راهی برای رهایی از پیشداوری‌ها و قضاوت‌های شتاب‏ زده‌اش گشوده خواهد شد. افسوس که بیشتر آدمیان نه می‌خواهند و نه می‌توانند چنین کنند!» (ص53) زمستان مومی صالح طباطبایی
اگه آهنگی رو بشنوین که دل‌تون رو به درد بیاره، به خاطرش گریه کنین و بعد یه‌دفعه دیگه گریه‌تون نگیره، دیگه به اون آهنگ گوش نمی‌دین.
ولی نمی‌شه آدم از خودش فرار کنه. نمی‌شه تصمیم بگیری دیگه خودت رو نبینی. نمی‌شه صدای تو سرتون رو خاموش کنین
سیزده دلیل برای این‌که... جی اشر
تو مادر خسته سه کودک که به فکر برگشتن سر کار افتاده‌ای ولی از این نگرانی که خیلی وقت است از گود دور بوده‌ای، تویی که بیست‌و پنج کیلوگرم اضافه وزن داری و آگاهی که اگر تغییری اساسی نکنی سلامتی‌ات در خطر است، تو که اوایل دهه‌ی بیست سالگی به دنبال عشق می‌گردی ولی بدنت را فدا می‌کنی تا فقط احساس کنی ارتباط داری و هر بار پوچی بیشتری احساس می‌کنی، تو که روابطی بهتر با انسان‌هایی که دوستشان داری می‌خواهی اما نمی‌توانی خشمت را کنار کنار بگذاری تا به آنجا برسی؛ تو، همه شما، هرکدام از شما. از این انتظار که کسی دیگر زندگی شما را سروسامان بدهد دست بکشید! از این فکر که روزی زندگی خودش به طرز معجزه‌آسایی خودش را درست می‌کند دست بکشید و از این فکر که اگر فقط شغل مناسب، مرد مناسب، خانه مناسب، ماشین مناسب یا هر چیز مناسبی داشتید زندگی‌تان آن چیزی می‌شد که همیشه آرزویش را داشته‌اید دست بردارید. درباره آن کسی که هستید و آنچه برای تغییر نیاز دارید صادق باشید. صورتت را بشور دختر جان ريچل هاليس
دوازده سال داشتم و با خانواده‌ام از یک تعطیلات در پارک یلواستون برمی‌گشتیم. پدرم ماشین فورد استیشن واگن ۵۷ زردمان را رانندگی می‌کرد، مادرم در صندلی جلو بود و من و برادران و خواهرانم در صندلی پشت جمع شده بودیم. ما در یک جاده‌ی مارپیجِ مرتفع، با یک دره‌ی عمیق در سمت راست‌مان و بدون هیچ ریل محافظی در حرکت بودیم. ناگهان روبه‎روی‎مان، سَرِ پیچی، یک ماشین ظاهر شد که وارد خطِ ما شده بود. به خاطر می‌آورم که مادرم جیغ کشید و پدرم پایش را روی ترمز کوبید؛ او نمی‌توانست ماشین را منحرف کند، چون دره چند قدم سمت راست‌مان بود. کند‏شدن زمان و یک لحظه سکوت مطلق را به یاد می‌آورم، پیش از آن‎که بوم! ماشین دیگر به ما برخورد کرد و ماشین‌مان را از کنار مچاله کرد. وقتی لغزیدن‌مان بالاخره تمام شد، بزرگ‎ترها پیاده شدند و شروع کردند به داد‎زدن، ولی من فقط همان‎جا ایستادم و به خرابی ماشین‌مان خیره شدم. اگر ماشین دیگر، فقط دو اینچ بیش‎تر به‌سمت ما منحرف شده بود، به جای کنار ماشین، با سپر جلوی ما برخورد می‌کرد و ما را مستقیم از روی صخره به پایین پرت می‌کرد تهدیدهای جانی مثل این، معمولاً برای همیشه در ذهن آدم حک می‌شود. دو اینچ آن‌طرف‌تر پیکساری وجود نداشت. شركت خلاقیت (خاطرات بنيانگذار پيكسار) اد كتمول
دختر زمام زندگیت را به دست بگیر. قرص‌ها را کنار بگذار، ترس را کنار بگذار، از فدا کردن تکه‌های وجودت دست بکش، گفتن اینکه نمی‌توانم را کنار بگذار. گفت‌وگوهای منفی با خودت را قطع کن، سوء استفاده از بدنت را کنار بگذار، از عقب انداختن کارها تا فردا و شنبه و سال بعد دست بکش. از فکر کردن به اینکه چه اتفاقی افتاده دست بکش و به این فکر کن که از این به بعد چه اتفاقی می‌افتد. پاشو، همین الان. از آن‌جایی که هستی بلند شو، اشک‌های درد دیروز را پاک کن و دوباره شروع کن… صورتت را بشور، دختر جان! صورتت را بشور دختر جان ريچل هاليس
آلبر نمی‌داند چه چیزی به فکرش رسیده است. شاید حس ششم باشد. شانه پیرمرد را می‌گیرد و هل می‌دهد. مرده به‌سنگینی برمی‌گردد و روی شکم می‌خوابد. باید چند ثانیه‌ای بگذرد تا آلبر به موضوع پی ببرد. سپس حقیقت به‌روشنی در نظرش نمایان می‌شود: کسی که به سوی دشمن پیش می‌رود با دو گلوله از پشت سر از پا نمی‌افتد. به امید دیدار در آن دنیا پی‌یر لومتر
مثل دیوانه‌ها زمین را می‌خراشد، درست مثل یک سگ شکاری. دوباره به آن دست می‌مالد. یک کت ارتشی است. دو دستش را تا بازو فرو می‌برد، انگار زمین در چاله‌ای ریزش کرده است. چیزهایی احساس می‌کند، اما نمی‌داند چه. سپس به سطح براق یک کلاه نظامی برمی‌خورد. دورتادور آن را لمس می‌کند تا این‌که نوک انگشتانش به آن جوان می‌خورد. «هه!» ادوارد همچنان گریه می‌کند و فریاد می‌زند و در همان حال بازوانش، با نیرویی بی‌مهار، به‌شدت به کار افتاده‌اند و زمین را جارو می‌کنند. عاقبت سر سرباز نمایان می‌شود، در فاصله‌ای کم‌تر از سی سانتی‌متر. انگار خوابیده است. به امید دیدار در آن دنیا پی‌یر لومتر
آن شب مرلن خواب غم‌انگیزی دید: شماری سرباز، در مرحله پیشرفته‌ای از پوسیدگی، در گورهایشان نشسته بودند و گریه می‌کردند. کمک می‌خواستند، اما هیچ صدایی از گلویشان بیرون نمی‌آمد. تنها سنگالی‌هایی غول‌پیکر، یخ‌زده از سرما، که مثل کرم برهنه بودند، به آنها یاری می‌رساندند و با بیل رویشان خاک می‌پاشیدند، همچنان که روی غریقی ازآب‌گرفته بالاپوشی می‌اندازند تا او را بپوشانند. به امید دیدار در آن دنیا پی‌یر لومتر
چه‌قدر در کودکی آرزوی چیزی را کردن آسان بود. آن وقت‌ها هیچ‌چیز به نظرش محال نمی‌رسید. بزرگ که می‌شوی می‌فهمی چیزهای زیادی هست که نمی‌توانی امید دسترسی به آن‌ها را داشته باشی، چیزهای ممنوع، چیزهای گناه آلود ناشایست.
اما آخر چه چیز شایسته است؟ نادیده انگاشتن تمامی امیالی که از ته دل خواهانش هستید؟
مثل آب برای شکلات لورا اسکوئیول
مادربزرگم نظریه ی بسیار جالبی داشت. می‌گفت هریک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می‌شویم اما خودمان قادر نیستیم کبریت‌ها را روشن کنیم. برای این کار، محتاجِ اکسیژن و شعله هستیم. در این مورد، به عنوان مثال، اکسیژن از نفسِ کسی می‌آید که دوستش داریم؛ شعله می‌تواند هر نوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریت‌ها را مشتعل کند. برای لحظه‌ای از فشار احساسات گیج می‌شویم و گرمای مطبوعی وجودمان را در بر می‌گیرد که با مرور زمان فروکش می‌کند، تا انفجار تازه‌ای جایگزین آن شود.
هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعله ور نگه می‌دارد. و از آن‌جا که یکی از عوامل آتش‌زا همان سوختی است که به وجودمان می‌رسد، انفجار تنها هنگامی ایجاد می‌شود که سوخت موجود باشد. خلاصه‌ی کلام، آن آتش غذای روح است. اگر کسی به موقع در نیابد که چه چیزی آتشِ درون را شعله ور می‌کند، قوطی کبریت وجودش، نم بر می‌دارد و هیچ یک از چوب کبریت هایش هیچ وقت روشن نمی‌شود…
اگر چنین شود، روح از جسم می‌گریزد و در میان تیره‌ترین سیاهی‌ها سرگردان می‌شود. بیهوده می‌کوشد برای سیر کردن خود غذایی بیابد، غافل از این که تنها، جسمی که سرد و بی‌دفاع بر جا گذاشته قادر بوده غذا تهیه کند. همین و بس.
مثل آب برای شکلات لورا اسکوئیول
جامعه به اندازه‌ی کافی نمی‌داند که این بلوغ ارضا نشده‌ی اراده به همان اندازه خطرناک است که بلوغ ارضا نشده جنسی. یک ملت تندرست همیشه نیاز به هدفی برای تلاش‌های خود دارد. اگر هدف شریفی به وی ندهند، هدف رذیلانه‌ای در پیش خواهد گرفت جنایت بهتر از خلاء تهوع‌انگیز یک زندگی است که بارور نشده خشک می‌گردد! جان شیفته 3و4 (2 جلدی) رومن رولان
همان‌طور که شما چشم برای دیدن نورها و گوش برای شنیدن صداها دارید، همان‌طور هم قلبی برای درک زمان در سینه دارید. و هر زمانی که با قلب درک نشد، وقتی است که از دست رفته، مثل رنگین کمان برای آدمی نابینا و نوای بلبل خوش آواز برای آدم کر. متاسفانه قلب‌هایی وجود داره که با این که تپش دارن کر و کورن. مومو میشل انده
کتاب‌ها هستند که به آدم درس زندگی می‌دهند. کتاب‌ها به آدم درس همدلی می‌دهند. اگر بتوانی از جایی کتاب کرایه کنی، دیگر مجبور نیستی بروی بخری. بنابراین آن کتابخانه منبع حیاتی است! لوئیزا وقتی کتابخانه‌ای تعطیل می‌شود، فقط درِ یک ساختمان نیست که بسته می‌شود،بلکه امید هم همراهش تعطیل می‌شود. هنوز هم من جوجو مویز
هر دونده‌ای این‌را می‌داند؛ کیلومترها می‌دوی و می‌دوی، بدون آن‌که واقعاً دلیلش را بدانی. به خودت می‌گویی به‌خاطر هدفی این کار را می‌کنی یا دنبل جمعیتی هستی؛ اما دلیل حقیقی دویدنِ تو آن است که جایگزین آن یعنی ایستادن تو را تا سرحد مرگ می‌ترساند. به‌این‌ترتیب، در آن صبح سال ۱۹۶۲ به خودم گفتم: بگذار همه بگویند که ایده‌ات ابلهانه است… تو ادامه بده. نایست. حتا به ایستادن فکر هم نکن تا این‌که به آن‌جا برسی و فکرت را زیاد مشغول این نکن که «آن‌جا» کجاست. هرچه پیش آمد فقط نایست. این پندی استثنایی، پیش‌گویانه و ضروری بود که به‌طور غیرمنتظره‌ای موفق شدم به خودم بدهم و از خودم بگیرم. نیم‌قرن بعد از آن روز، اکنون بر این باورم که این بهترین و یا شاید تنها پندی است که می‌توانیم و باید به خود و به دیگران بدهیم. کفش‌باز (خاطرات بنیان‌گذار نایکی) فیل نایت
و اما کسانی که کارآفرینان را مجبور می‌کنند تا هرگز تسلیم نشوند چه؟ شارلاتان‌ها. گاهی باید تسلیم شوید. گاهی دانستن اینکه چه زمانی باید تسلیم شوید و چه موقع چیز دیگری را امتحان کنید عین نبوغ است. تسلیم شدن به معنای توقف کامل نیست. هرگز متوقف نشوید. کفش‌باز (خاطرات بنیان‌گذار نایکی) فیل نایت
تلفنم رو از جیبم کشیدم بیرون و عکس‎ها رو رد کردم تا به عکس‎های مورد علاقه‌م از سم رسیدم که با یونیفرم سبز تیره‌ش روی تراس نشسته بود. تازه کارش تمام شده بود و چای می‎نوشید، درحالی‌که به من لبخند می‎زد. خورشید پایین پشت سرش بود و یادم می‎آد که داشتم به خورشید نگاه می‎کردم که چطوری پایین می‎رفت. چایی من روی طاقچه‎ی پشت سرم سرد می‎شد، درحالی‌که سم با صبوری نشسته بود تا من ازش عکس بگیرم. «خیلی خوش‌تیپه! اونم می‌آد نیویورک؟»
اون شب خواب ویل رو دیدم. خیلی کم خوابش رو می‎دیدم. روزهای اولی که اونو از دست داده بودم، اون‌قدر غمگین بودم که فکر می‎کردم یه نفر درست تو درونم یه سوراخ درست کرده. وقتی با سم آشنا شدم، خواب‎ها متوقف شدن. اما دوباره خوابش رو دیدم. بعضی وقت‌ها، اون‌قدر زنده و واقعی به‌نظر می‎رسید که انگار واقعاً جلوی من وایساده بود.
هنوز هم من جوجو مویز
در عمق هر دلخوری، مخلوطی درهم و برهم از عصبانیت شدید و میلی به همان شدت برای حرف نزدن راجع به دلیل عصبانیت وجود دارد. کسی که قهر می‌کند هم سخت نیازمند درک شدن از سوی شخص دیگر است و هم کاملا مصر است که هیچ کاری در راستای وقوع این درک انجام ندهد. خود نیاز به توضیح دادن، هسته این دلخوری را شکل می‌دهد: اگر طرف مقابل توضیحی بخواهد، مسلما لیاقت توضیح شنیدن ندارد. باید اضافه کنم که این مزیتی است که دیگری با ما قهر کند: یعنی طرف مقابل آن‌قدری به ما احترام می‌گذارد و قبولمان دارد که فکر می‌کند ما باید ناراحتی ناگفته وی را درک کنیم. این یکی از موهبت‌های عجیب و غریب عشق است. سیر عشق آلن دو باتن
کیانیک: " […] به نظر من اینکه مطمئن باشیم همیشه همین موجودی باقی می‌مونیم که خیال می‌کنیم هستیم درست نیست. همچین چیزی دست کم فقط در دو صورت امکان پذیره: اینکه زمان رو بَرده‌ی خودمون کنیم یااینکه… مرده باشیم.
وقتی زمان بگذره یه سری باورها حتماً تغییر می‌کنن و همین هم اخلاق و روحیات رو تغییر می‌ده. این شبیه یه جور پوست اندازی مغزه که یا نفست رو می‌گیره یا برعکس پروازت می‌ده. "
نفرین دفراش (دشت پارسوا 3) مریم عزیزی
اثر پروانه‌ای یک واژهٔ قدیمی بر مبنای این نظریه است که اگر رد طوفانی را از محل وقوعش بگیری متوجه می‌شوی که دلیلش تنها به‌خاطر تغییر فشار هوا در اثر بال‌زدن یک پروانه در آن سوی دنیا، سه هفته قبل از وقوع طوفان بوده است.
به‌معنای ساده‌تر اینکه چیزهای کوچک می‌توانند اثرات بسیار عظیمی داشته باشند.
خودت باش دختر ريچل هاليس
آنه دراز کشیده و به یاد می‌آورد در آغوش گرفتن فرزندش چه حسی دارد، احساس گرمای نوزاد کوچکش که فقط پوشک به تن دارد، پوست لطیفش که بوی نوزادان را می‌دهد. لبخند زیبای کورا را به یاد می‌آورد و موی تاب‌خورده روی پیشانی‌اش را، درست مثل دختر توی شعر. شعری که او و مارکو می‌خواندند و آن را به صورت خنده‌داری تغییر می‌دادند:
یه دختر کوچیک بود،
با یه فِر کوچولو،
راست وسط پیشونیش،
وقتی که خوب بود، که هیچ
بد که می‌شد، واویلا!
آنه با خود فکر می‌کند کدام مادری بعد از گرفتن هدیه‌ی یک فرزند سالم افسردگی می‌گیرد؟ آنه واقعا عاشق دخترش است.
زن همسایه شاری لاپنا
اما چه خوش شانسی شگفت انگیزی! چه استجابت دعایی. یک مهمان خانه و میزبانی جذاب. حیف که رولز رویسم در برف گیر کرده است. برف کورکننده همه جا هست. نمی‌دانم کجا هستم. شاید، با خودم فکر می‌کنم، قرار است که از سرما بمیرم. و بعد کیف کوچکی را برمی دارم و به سختی در برف شروع به حرکت می‌کنم. رو به رویم دروازه هایی آهنی را میبینم. یک اقامت گاه! من نجات پیدا کرده ام. تله موش آگاتا کریستی
نریمان: «رضایت واقعی هیچ‌وقت بدست نمی‌آد، می‌آد؟»
ماندانا: «درسته که گاهی حجم داشته‌ها خیلی کمتر از نداشته‌ها به نظر می‌آد، ولی ممکنه ارزش تک تک اون داشته‌ها خیلی بیشتر از تمام نداشته‌ها باشه.»
نریمان: «فیلسوف شده ای ماندانا؟! من نداشته ای دارم که نداشتنش به تنهایی می‌تونه باقی داشته‌های عمرم رو کنار بزنه.»
ماندانا: «اگه این‌طوره، پس همه ی تلاشت رو برای بدست آوردنش صرف کن. اگه تمام وجودت رو متوجه مقصد بکنی، مسافتی که باید طی کنی کوتاه‌تر به نظر می‌آد.»
نفرین دفراش (دشت پارسوا 3) مریم عزیزی
فکری که پَخت باشد و بی‌دقت، زبانِ پَختِ ولنگار می‌سازد. بعد، با یک چنین زبان، هم پَخت می‌سازد هم نارسا و ولنگار. در یک چنین زبانِ بی‌دقت، فکر دقیق و تیز در نمی‌آید. این آن را رواج می‌دهد و آن این را. وقتی هم که زندگی، که زیربنای اساسی است، نیرویی برای ایست این سرنگونی و لغزش نپروراند و خود در تباهی عادت، و زیر زور و سنت، و منقاد مستبد تنگ‌دیده باشد و بیمار باشد از کهولت و بی‌کوششی، جایی برای نثر و قصه که سهل است، جایی برای هیچ چیز، هیچ نمی‌ماند. چیزی که چیزکی باشد، حالا هی بگو که وارث شکوه و حشمت و غنا هستی. نیستی. حتی در تقلید و در دلقکیش هم لنگی. گفته‌ها ابراهیم گلستان
هیچ معماری و نقاشی و شعر و رمان و موسیقی، هیچ مایه به کارآیی و پخش و دوام هیچ سیستم فکری نمی‌بینی که با وجود تمام تنوعی که در آن‌ها هست، درین شرطِ اصلیِ آغازین شریک نباشد که فهم و سنجش و فکرِ درست برتر است و اساسی‌تر است از قریحه و غریزه و احساسِ ساده‌ای که جهت را نداند؛ یا هدف را، به جای پروراندن در کار، از هوا بگیرد و با تُف به کار بچسباند. و هیچ انسجام فکری و هیچ ارتقا و پیشرفتِ مرتبِ به هم بسته در کار ممکن نیست اگر که بر اساس پیشداوری و اعتقاد کور پیروی گله وارِ دور از تجسس و سئوال و سنجشِ شک باشد. گفته‌ها ابراهیم گلستان
یک پنجره تاریک شد، یک چراغ راهنمایی از قرمز سبز شد. نور چراغ‌های گردان یک آمبولانس روی ساختمان‌ها منعکس شد. و بر من مسجل شد که من پرسش نامه را به این قصد طرح نکرده بودم که زنی را بیابم که بتوانم بپذیرمش، بلکه قرار بود کسی را پیدا کنم که مرا بپذیرد. پروژه رزی گرام سیمسیون
بیشترین انگیزه‌‌ی نهان ما به صعود از سلسله مراتب اجتماعی ممکن است چندان در کالاهای مادی که می‌توانیم به دست آوریم یا قدرتی که به کار می‌بریم ریشه نداشته باشد، بلکه بیشتر به مقدار عشقی وابسته باشد که به خاطر موقعیت برترمان دریافت می‌کنیم. پول، شهرت و نفوذ ممکن است بیشتر بلیطی برای ورود به عشق ارزشمند به حساب آیند تا اینکه خودشان هدف باشند. اضطراب موقعیت آلن دو باتن
هر چه بگویم، می‌گویند توهّم است. هر چه قسم بخورم، هر چه گرو بگذارم، باورشان نمی‌شود. نمی‌دانم بین این همه جور معتاد، چرا هیچ کس حرف بنگی جماعت را نمی‌خواند! البته آدم بنگ که می‌کشد، کارهایی می‌کند که فرداش که یادش می‌افتد، از بس شرمش می‌شود باز می‌کشد تا فراموش کند بند محکومین کیهان خانجانی
تمام موجودات غریزه بقا دارند. به ترس شباهت داره،ولی یکسان نیستند. ترس علاقه به فرار از مرگ یا درد نیست. ترس ریشه در آگاهی از این نکته داره که چیزی که تو به عنوان خویشتن تعریف میکنی به پایان وجودش برسه. ترس مسئله اگزیستانسیاله. تیپ اشباح (جنگ پیرمرد 2) جان اسکالزی
قسم نامه اسلحه تکاوری یه جاییش میگه: این اسلحه من است. مثل این کم نیست،اما این یکی مال من است. اسلحه من بهترین دوستم است. زندگی‌ام است. باید در استفاده از آن مسلط شون؛چنان‌که دوست دارم بر زندگی‌ام مسلط باشم. اسلحه من،بدون من،بی‌فایده است. بدون اسلحه‌ام،من بی‌فایده‌ام. باید اسلحه‌ام درست شلیک کنم. باید دشمنم که میخواهد مرا بکشد صاف‌تر شلیک کنم. باید به او شلیک کنم،قبل از آن‌که به من شلیک کند. شلیک هم خواهم کرد. جنگ پیرمرد جان اسکالزی
اما من به شمل می‌گویم که دشمنان خود را محبت نمایید و برای لعن کنندگان خود برکت طلبید و به آنانی که از شما نفرت کنند،احسان کنید و به هرکه به شما فحش دهد و جفا رساند،دعای خیر کنید. تا پدر خود را که در آسمان است پسران شوید،زیرا که آفتاب خود را بر بدان و نیکان طالع میسازد و باران بر عادلان و ظالمان می‌باراند. جنگ پیرمرد جان اسکالزی
هر وقت به مردم می‌گویم سمت پنهان ماه را دیده ام، می‌گویند: «منظورت سمت تاریک ماه است؟» مثل این است که دارت ویدر یا پینک فلوید را اشتباه تلفظ کرده باشم. در واقع نور خورشید، یکسان به هر دو سمت ماه می‌رسد، فقط در مقاطع زمانی متفاوت. ماشین تحریر عجیب تام هنکس
بت رویا می‌دید؛ می‌شد آن‌ها را چیز دیگری نامید؟ البته این رویاها همیشگی و حتی معنوی نبودند اما ناگهان نوری می‌دید، مثل انفجار، مثل عکسی از تعطیلات که مدت‌ها قبل گرفته شده و با دیدنش تمام خاطرات قبل و بعد از آن به تصویر کشیده می‌شود. زمانی که شوهرش، باب مانک، یک روز از سرکار به خانه آمده بود، بوم ، تصویری واضح از او را دیده بود که دستان لورین کانر اسمایت را در رستورانی کنار هتل میشن بل ماریوت گرفته بود. لورین مشاور کاری شرکت باب بود، بنابراین این دو موقعیت‌های زیادی داشتند تا با هم موس موس کنند. در آن نانوثانیه، بت فهمید ازدواجش با باب از وضعیت «خوب» به وضعیت «تمام شده» رسیده است. بوم. ماشین تحریر عجیب تام هنکس
«خیلی خوب است که آدم مثل یک نابالغ ده ساله رفتار کند، حال آنکه سال‌ها از آن دور شده. منتها آن را همین جور ادامه بدهد تا وقتی که به پنجاه سالگی نزدیک شود.» «تازه چهل و هفت سالم شده…» «منظورت از اینکه تازه چهل و هفت ساله شده چیه؟» با توجه به اینکه کنار امیلی نشسته بودم، صدایش خیلی بلند بود: «تازه چهل و هفت سال. این «تازه» چیزی است که زندگی ات را خراب کرده، ریموند. تازه، تازه، تازه. برایم بهترین کار را می‌کند. تازه چهل و هفت سال. طولی نمی‌کشد که شصت و هفت سالت بشود و «تازه» در محافل کوفتی بگردی و سعی کنی یک سقف کوفتی بالای سرت داشته باشی! » شبانه‌ها (5 داستان موسیقی و شب) کازوئو ایشی‌گورو
تنها چیزی که برایش اهمیت داشت این بود که من ستاره بودم. همان کسی بودم که آرزویش را داشت، همان که وقتی در آن رستوران کوچک کار می‌کرد، نقشه ی به دست آوردنش را می‌کشید. در این فکر نبود که مرا دوست دارد یا نه. اما بیست و هفت سال زناشویی می‌تواند تأثیر عجیبی داشته باشد. بسیاری از زوج‌ها با عشق شروع می‌کنند، بعد از همدیگر خسته می‌شوند و عاقبت کارشان به بیزاری می‌کشد. اما بعضی وقت‌ها کار برعکس می‌شود. چند سال طول کشید، اما رفته رفته لیندی عاشق من شد. اوّل جرأت باور کردنش را نداشتم، ولی مدتی که گذشت، نتوانستم باور دیگری داشته باشم. شبانه‌ها (5 داستان موسیقی و شب) کازوئو ایشی‌گورو
«زندگی بزرگ‌تر آن است که فقط عاشق یک نفر باشی. تو از این جا بیرون می‌روی استیو. آدمی مثل تو آدم معروف شدن نیست. مرا ببین. وقتی این باندپیچی‌ها برداشته شود واقعا همانطور که بیست سالم بود به نظر می‌رسم؟ نمی‌دانم. از آخرین طلاقم خیلی گذشته. اما در هر صورت می‌خواهم از این جا بروم بیرون و روز از نو…» شبانه‌ها (5 داستان موسیقی و شب) کازوئو ایشی‌گورو
«هنگامی ‏که همه چیز به ‏راستی ایستا و ثابت باشد، زمان که مفهوم انتزاعی ‏اش تنها با تغییر و دگرگونی می‌تواند معنا یابد یک‏سره از حرکت بازمی‏ ایستد. بدین سان، گویی در نسبیتی روان‏شناختی، گستره زمان در یک «آن» فشرده و گذشت زمان متوقف می‌‏شود. البته هرگز پیش نیامده است که این جهان پرغوغا به ‏کلی از جنبش و دگرگونی بازایستد و حتی اگر چنین شود، باز ذهن آدمی می‌تواند لحظات گذرنده بر جهان را با شماره‏ کردن آن‏ها نشانه‏‌گذاری کند و گذشت زمان را دریابد. ولی اگر ذهن از اندیشیدن آرام گیرد-کاری که به نظر بسیاری، ناممکن می‌‏نماید- آن‏ گاه دیگر از زمان نشانی نخواهد ماند. این تجربه ای است که ممکن است گاه در زندگی روزمره به آن کمابیش نزدیک شویم: زمان معمولاً به هنگام آرامش و آسایش به‏ شتاب می‏ گذرد زیرا، در چنین مواقعی، زندگی چندان به دگرگونی و تلاطم درنیفتاده است که ذهن آدمی بتواند به کمک رشته‏ ای از رویدادهای متمایز لحظات را نشانه‏ گذاری کند؛ از این رو، گستره‏‌های یکنواخت زمان در هم فشرده می‏ شوند، و در نتیجه، طول زمان کوتاه‏‌تر احساس می‏ شود…» (زمستان مومی، فرگرد اول، ص 14-15) زمستان مومی صالح طباطبایی
«سحرخیزی در آن هوای سرد و دلگیر در صبح نخستین جمعه دی ماه چیزی نبود که او را چندان بیازارد؛ بارها در طول خدمت سی‏ ساله‏ اش با تکالیفی بس دشوارتر از این روبه‏رو شده بود. در این سال‌ها دیگر به این شرایط خو کرده بود، ولی آنچه هر بار از آن در شگفت می‏ شد این بود که چرا هرگز نتوانسته بود از دلهره جان‏کاه این تجربه مهیب بکاهد. این احساس برایش تازگی نداشت و می‏ کوشید آن را چون همیشه پنهان سازد یا نادیده انگارد، ولی اگر از زنجیره حوادث موحشی که از این پس روی می‌‏داد آگاه بود، دست‏ کم، این بار از این تشویش فرساینده شگفت‏‌زده نمی‌‏شد…» زمستان مومی صالح طباطبایی
مرد حداقل آزاد است و می‌تواند به هوسهایش دست یابد هر جا خواست برود از موانع بگذرد و دوردست‌ترین خوشبختی‌ها را به چنگ آورد اما زن همیشه با موانع روبه رو است و چون ضعیف و انعطاف پذیر است و محدودیتهای قانونی و عرفی هم دست و پایش را می‌بندد ، اراده اش همچون تور کلاهش که به نخی بند است به هر بادی می‌لرزد. همیشه هوسی او را به دنبال خود می‌کشد و حادثه ای سد راهش می‌شود. مادام بوواری گوستاو فلوبر
جوناتان:
چرا این چنین است. چرا دشوار‌ترین کار درجهان این است که دیگری رابرآن داریم تا بپذیرد که آزاد است و اینکه اگر تنها وقت اندکی را به تجربه کردن ان بگذارند خود بر این آگاهی دست خواهد یافت ؟چرا واداشتن دیگری به پذیرفتن چنین حقیقتی باید این سان دشوار باشد؟
جوناتان مرغ دریایی ریچارد باخ
اسکوئیلر: رفقا. تصور نکنید پیشوا بودن لذتبخش است
درست برعکس. کاری است بسیار دقیق و پرمسئولیت
هیچ کس به اندازه رفیق ناپلئون به تساوی حیوانات معتقد نیست
او بشخصه بسیار خوشحال هم می‌شد که مقدرات شما را به خودتان واگذار کند اما چه بسا ممکن است که شما به غلط تصمیمی اتخاذ کنید
قلعه حیوانات جورج اورول
اما وادی دیگری هست که همیشه می‌توانیم احساسات صادقانه را در آن تجربه کنیم -محضر دوست. آنجا که خودپسندی‌های حقیرمان را دور می‌ریزیم و صمیمیت و تفاهم را حس می‌کنیم؛ همانجا که خودخواهی‌های حقیر غرممکن اند و شراب و کتاب و کلام معنای دیگری به زندگی ما می‌دهند. به این ترتیب چیزی ساخته ایم که هیچ دروغی به آن راه ندارد. گیرنده شناخته نشد کرسمان تایلور
برادرم را می‌بینم که به میدان زل زده. خورشید نرم نرمک پایین می‌رود. بیست و پنج سال دارم. بقیه زندگی‌ام جایی خواهد گذشت که نه چیزی از آن می‌دانم و نه می‌شناسمش، حتی شاید انتخابش نکنم. می‌خواهیم مقبره اجدادمان را پشت سر رها کنیم. می‌خواهیم اسم‌مان را ترک کنیم، همان اسم زیبایی که اینجا برایمان، عزت و احترام می‌آورد. چون تمام محله از تاریخ خاندان ما اگاه است. در خیابان‌های اینجا، هنوز پیرمردهایی هستند که پدربزرگ‌هامان را بشناسند. این نام را به شاخه‌های درخت آویزان می‌کنیم و می‌رویم، درست مثل لباس بچگانه بی‌صاحبی که کسی برای بردنش نمی‌آید. آن‌جا که می‌رویم، کسی نیستیم. بینوا. بی اصل و نصب. بی‌پول… الدورادو لوران گوده
من اشتباه می‌کردم. از هیچ مرزی نمی‌شود راحت گذشت. پشت سر حتماً باید از چیزی دل کند. فکر کردیم می‌شود بدون دردسر عبور کرد، ولی برای ترک وطن باید از پوست خود جدا شد. نبودن سیم‌های خاردار ومامورهای مرزی چیزی را عوض نمیکند. برادرم را مثل لنگه کفشی که کسی در یک مسابقه دو گم میکند پشت سرم رها کردم. هیچ مرزی به انسان اجازه نمیدهد با خیال راحت از آن بگذرد. تمام شان آدم را زخمی میکنند. الدورادو لوران گوده
«در دوردست، کنج افق، درختان عریان و استخوانی سپیدار چون مردگانی برخاسته از گور با پنجه‌هایی افراشته ابرهای تیره را برای گشودن راهی به سوی آسمان صبحگاهی و گوهر دُردانه‌اش، آفتاب، می‌خراشیدند؛ تندباد زمستانی، اما، بیمناک از گوهرافشانی آسمان بر زمین، پیکرهای تکیده درختان را به زیر تازیانه‌های بی‏‌امان خود گرفته بود. آسمان هرازگاهی می‌غرید؛ آن غرش از خشم بود یا از درد؟ اشک‌هایش که تازه باریدن گرفته بود نشان از دردمندی‌اش داشت» زمستان مومی صالح طباطبایی
آدم بیچاره همیشه سوظن دارد، به دنیای خداوند از زاویه دیگری نگاه می‌کند و پنهانی هر آدمی را که می‌بیند گز می‌کند، با نگاه خیره مشوشی او را نگاه می‌کند، و با دقت به هر کلمه‌ای که به گوشش می‌رسد گوش می‌دهد – آیا دارند درباره او حرف می‌زنند؟ آیا دارند می‌گویند که به چیزی نمی‌ارزد، و آیا فکر می‌کنند که این آدم چه احساساتی دارد و از این منظر و آن منظر به چه می‌ماند؟ و وارنکا، همه می‌دانند که یک آدم بیچاره از یک تکه‌گلیم پاره‌پوره هم بی‌ارزشتر است و نمی‌تواند امیدی به جلب احترام دیگران داشته باشد، و هرچه هم این نویسنده، این آدمهای قلم‌انداز، هرچه که بنویسند! آدم بیچاره همیشه همان خواهد ماند که از اول بوده است. مردمان فرودست فئودور داستایوفسکی
مثل همه بچه‌های دیگر جهان است؛ بی بغض و آرام. در دنیای که شبیه دنیای همه ی بچه هاست و آدم را مثل همیشه به فکر می‌برد که این دنیای مشترک، از کجای زندگی آدم ها، جدا می‌شود که دیگر تاب تحمل هم را نداریم. بچه‌های کوبایی و آمریکایی، بچه‌های آذری و ارمنی، بچه‌های سوری و بچه‌های دنیا آمده در خراب خانه ی داعش… همه شهروندان یک جهان اند که ناگهان بزرگ می‌شوند، می‌پاشند از هم و پرتاب می‌شوند به دنیایهایی که آدم هایش تاب تحمل هم وطن هایشان را هم ندارند، چه برسد به اینکه شهروندان دیگر دنیاها را تحمل کنند. سباستین منصور ضابطیان
سینما شبیه سینماهای قدیمی خودمان است. با سقف‌های بلند و حس و حالی که آدم را برای تماشای فیلم آماده می‌کند. نمی‌دانم چه خاصیتی در این سینماهاست که د رهمان سالن انتظار آدم در خلسه ای فرو می‌رود و احساس می‌کند رویاپردازی از همین جا شروع شده است. این احساس را این سینماهای جدید و شیک و چند منظوره که بوی پاپ کور شان همه جا را پر کرده به آدم نمی‌دهند. چای نعنا (سفرنامه و عکس‌های مراکش) منصور ضابطیان
بعضی‌ها - که من هم یکی از آن‌ها هستم - از قصه هایی که پایان خوش دارند بدشان می‌آید. احساس می‌کنیم گول خورده ایم. روال بر ضرر است. تقدیر نباید متوقف شود. بهمنی که در مسیرش دریت در چند متری بالای سر یک روستا متوقف می‌شود نه فقط غیر طبیعی بلکه غیر اخلاقی عمل می‌کند. پنین ولادیمیر ناباکوف
شب خاموش و آسمان وهم‌آلود بود. ستاره‌ها، تیغکان برهنه و براق خنجری، فروآویخته از شب، به خیره‌سری می‌درخشیدند. پاک و درخشان و بلورین. اما هراس‌آور.
دل عاشقانه اگر می‌بودت، می‌شد بر گنبدی بام بایستی و هر کدام را که می‌خواهی، چون غوزه‌ای که از دشت پنبه، بچینی. ستاره به دست. چنین شبانی بیهوده نیست اگر که پلنگان بر یال بلندترین قله فراز می‌روند و پرغرور پنجه در آسمان افکنند تا درشت‌ترین ستاره از قلب آسمان برکنند و به زیر درآورند. بسا که در این برجهیدن شکوهمند و ستیزه‌جو، از قله فرو درغلتند و سنگ‌وار بر تنهٔ کوه بلغزند، به ژرفاهای درهٔ تاریک فرو افتند، بشکنند و بمیرند با زوزه‌هایی چون شیون زنان سال‌خورده. بیهوده نیست رمز لوندی این دخترکان سپیدروی، زیبایی شگفت شب پرستاره.
کلیدر 1 و 2 (5 جلدی) محمود دولت‌آبادی
هر انسان نهری خودرونده است به هر سوی که نیروها و خواست‌هایش می‌کشانندش؛ که هر آدم رودی‌ست، که هر آدم جهانی‌ست. نه مگر که در هر آدم روانی می‌جوشد؟ و چیست روان در تن؟ بازتاب غریوی در دالانی هزار خم. گم. دور. نالان. خروشان. تار. ناپیدا. ناشناخته. خاموش. ژرف. باژگون شده. فورانی و بی‌امان. به کشمکش و پیچ‌وتابی دایم. نهفتی از آشوب و غوغا. کلیدر 1 و 2 (5 جلدی) محمود دولت‌آبادی
ما را، یا تبعید کرده‌اند، یا برای جنگ با افغان‌ها، ترکمن‌ها یا تاتارها به این سر مملکت کشانده‌اند. ما همیشه شمشیر و سپر این سرزمین بوده‌ایم. سینهٔ ما آشنای گلوله بوده، اما تا همان وقتی به کار بوده‌ایم که جان‌مان را بدهیم و خون‌مان را نثار کنیم. بعدش که حکومت سوار می‌شده دیگر ما فراموش می‌شده‌ایم و باز باید به جنگ با خودمان و مشکل‌هامان برمی‌گشته‌ایم. کار امروز و دیروز نیست. ما در رکاب نادر شمشیر زده‌ایم، هم‌پایش تا هندوستان اسب تازانده‌ایم. چه می‌دانم، چند صد سال پیش که شاه عباس ما را از جا کند و به این‌جاها کشاند یکیش هم برای این بود که با سینهٔ مردهای ما جلوی تاتارها بارویی بکشد. از دم توپ‌های عثمانی ما را برداشت آورد دم لبهٔ شمشیر تاتارها جا داد. همیشه جان‌فدا بوده‌ایم ما. شمشیر حمله همیشه اول سینهٔ ما را می‌شکافته. اما بار که بار می‌شده هرکس می‌رفته می‌نشسته بالای تخت خودش و ما می‌مانده‌ایم با این چهار تا بُز و بیابان‌های بی‌بار، ابرهای خشک و ارباب‌هایی که هر کدام‌شان مثل یک افعی روی زمین‌های چپاولی خودشان چمبر زده‌اند تا به قیمت خون پدرشان بابت علفچر و آبگاه از ما اجاره بگیرند. کلیدر 1 و 2 (5 جلدی) محمود دولت‌آبادی
دشوارترین مردان هم بی‌نیاز از نرمش و مهر نیستند. چنین است که گاه نباید شاخ در شاخ‌شان گذاشت. این گاوان زخمی، انگشتانی می‌طلبند تا به نرمی پیشانی‌شان را بخاراند؛ و لبانی را می‌خواهد که نوای نرمی را بیخ گوش‌شان نجوا کند. کلیدر 1 و 2 (5 جلدی) محمود دولت‌آبادی
هنگام که به خیمه‌ای آتش درمی‌افتد، هرچند خردینه‌ها بیش‌تر شیون می‌کنند، اما خدای خیمه، آن‌که عمر و جانش در تار و پود خیمه بافته شده است، گرچه خاموش و بی‌خروش مانده باشد، دردمندی‌اش را کرانه‌ای نیست. خردینه‌ها سرانجام آرام می‌گیرند. اما خدای خیمه، درد را به جان درکشیده، به درون برده، و در کنج قلب خود جایش داده است، تا مگر روزی روزگاری به عربده‌ای، به اشکی، یا به خروشی شادمانه، از دل بیرونش بپراکند. کلیدر 1 و 2 (5 جلدی) محمود دولت‌آبادی
آن‌که بامی‌ش نیست، برفی هم بر بامش نمی‌نشیند اما این نیز هست که آوار همسایه، لانه تو را هم می‌لرزاند. پس پریشانی. اما نه به همان اندازه که در لابه‌لای خشت و خاک خانه‌ات، زیر ریزش آوار به تنگنا افتاده باشی. تو را بامی نیست، پس بیمی نیست. کلیدر 1 و 2 (5 جلدی) محمود دولت‌آبادی
در همه‌ی دوره‌ها مردم نیک یافت می‌شوند، اما در آن سال‌ها، روزگاری که داستان ما در بستر آن روان است، از این دست مردمان بیش‌تر یافت می‌شدند. چشم‌های مراقب هنوز مهلت نیکی ساده مردم را به خود، از آن‌ها نگرفته بود. نیز نیکی گناه نبود. کردار نیک، جسارت می‌خواهد. و آن دوران آن جسارت خجسته درهم نشکسته بود، گرچه قوام هم نگرفته بود. کلیدر 1 و 2 (5 جلدی) محمود دولت‌آبادی
عشق اگرچه می‌سوزاند، اما جلای جان نیز هست. لحظه‌ها را رنگین می‌کند. سرخ. خون را داغ می‌کند. آفتاب است. فراز و فرود جان. کوهستانی افسانه‌ای‌ست هموار به ناهموار، ناهموار به هموار. کشف تازه‌ای از خود در خود. ریشه‌هایی تازه در قلب به جنبش و رویش آغاز می‌کنند. در آن بود غبار باطن، موجی نو پدید می‌آید. تا کی جای باز کند و بروید و بماند، چیزی ناشناخته است. خود را مگر در گم‌شدگی خود بازیابد. چگونه اما عشق می‌آید؟ من چه می‌دانم؟ نسیم را مگر که دیده است؟ غرش رعد را چه کسی پیش از غرش شنیده است؟ چشم کدام سر، تاب باز نگاه آذرخش داشته است؟ از کجا می‌روید؟ در کجا جان می‌گیرد؟ در کدام راه پیش می‌رود؟ رو به کدام سوی؟ چه می‌دانم؟ دیوانه را مگر مقصدی هست؟ بگذار جهان برآشوبد! کلیدر 1 و 2 (5 جلدی) محمود دولت‌آبادی
تب اگرچه تن را نزار می‌کند، اما گرمایی دیگر گونه می‌بخشد. ستیز اگرچه خون با خود دارد، اما جان را برمی‌افروزد و شعله‌ور می‌کند، به تب و تاب می‌افکند، از رخوت برمی‌کشدش، باژگونه‌اش می‌کند. هم در چنین لحظه‌هایی‌ست که آدمی دمی از خود را فراچنگ می‌آورد. خود را می‌قاپد، جذب می‌کند، جانی تازه می‌گیرد و برای هستی خود بایدی می‌یابد. کلیدر 1 و 2 (5 جلدی) محمود دولت‌آبادی
نشسته بودم و فکر می‌کردم چقدر غم انگیز است که مردم طوری بار می‌آیند که به چیزی شگفت انگیز چون زندگی عادت می‌کنند. یک روز ناگهان، این واقعیت را که وجود داریم بدیهی فرض می‌کنیم و از آن به بعد، بله، از آن به بعد دیگر تا نزدیکی‌های وقتی که می‌خواهیم دوباره دنیا را ترک کنیم، در این باره فکر نمی‌کنیم.
ترجمه عباس مخبر
راز فال ورق یوستین گردر
مسلما از انجا که تمام دنیا ساخته شد تا بشر بتواند بوجود بیاید،بشر باید برای خدایان موجود بسیار مهمی باشد؛اما این قسمت داستان هیچ اشاره ای به هدف خدایان درباره بشر ندارد. انها میبایست هدف مخصوصی برای خلقت او میداشتند؛ولی این هدف در این داستان روشن نیست. شموئیل دنیل کویین
دیروز شما به من گفتید که حس میکنید یک اسیر هستید. دلیلش این است که حس میکنید فشار زیادی روی شما هست که نقش خودتان را در این افسانه که فرهنگ شما بر دنیا اعمال میکند پیدا کنید؛هر نقشی که باشد. این فشار از راه‌های مختلف و در سطوح مختلفی اعمال میشود؛اما به طور خلاصه به این صورت اعمال میشود که: کسانی که نقشی در این افسانخ ندارند،محروم می‌مانند. شموئیل دنیل کویین
تقریبا هر جنایت‌کاری، در حین جنایت دستخوش نوعی ضعف اراده و فکر می‌گردد. یعنی درست هنگامی که بیش از هر چیز احتیاج به تعقل و احتیاط است، اراده و فکر روشن جای خود را به‌نوعی حماقت و سبکسری عجیب بچگانه‌ای می‌دهد! جنایت و مکافات فئودور داستایوفسکی
اگر دیگران نفهم هستند و من یقین می‌دانم که نفهمند، پس چرا خودم نمی‌خواهم عاقلتر شوم. بعد دانستم که اگر منتظر شوم تا همه عاقل شوند، خیلی وقت لازم است… بعد نیز دانستم که چنین چیزی هرگز نخواهد شد، مردم تغییر نخواهند کرد و کسی آنها را تغییر نخواهد داد و نمی‌ارزد که انسان سعی بیهوده کند! بله، همین طور است! این قانون آنهاست… قانون است! همین طور است! و من اکنون می‌دانم ، کسی که از لحاظ عقلی و روحی محکم و قوی باشد، آن کس بر آنها مسلط خواهد بود! کسی که جسارت زیاد داشته باشد، آن کس در نظر آنان حق خواهد داشت. آن کس که امور مهم را نادیده بگیرد و بر آن تف بیندازد، او قانونگذار آنان است. کسی که بیشتر از همه جرات کند، او بیش از هر کس دیگری حق دارد! تا به حال چنین بوده است و بعدها نیز چنین خواهد بود. باید کور بود که اینها را ندید! جنایت و مکافات فئودور داستایوفسکی