من می‌دانم که عشق مثل کاری در تاریکی است، شما مجبور باشید دست‌های کثیفی را بگیرید و اگر نتوانید هیچ اتفاق جالبی رخ نمی‌دهد. در عین حال باید فاصله دقیق را بین افراد پیدا کنید. اگر زیاد نزدیک شوید سلطه‌جو می‌شوند و اگر دور باشید از شما رانده می‌شوند. چطوری می‌شود اندازه یک رابطه را درست نگاه داشت؟ نزدیکی حنیف قریشی
شما تعجب می‌کنید که چرا مردم تحمل می‌کنند. ولی آن‌ها عادت کرده‌اند و فکر نمی‌کنند که هر چیز می‌تواند جورِ دیگری هم باشد. این زیاده‌خواهی مردم نیست که مرا شگفت‌زده می‌کند بلکه از این‌که چقدر کم توقع هستند تعجب می‌کنم. نزدیکی حنیف قریشی
به نظر من زن‌ها خیلی خوشبخت هستند که در آن واحد دارای دو خط مشی هستند. یک بخش مربوط به خودشان و بخش دیگر نقش آن‌ها در تاریخ است. آن‌ها بیشتر از ما، به زندگی‌شان می‌رسند؛ آن‌ها تجربه می‌کنند؛ خیلی بیشتر از ما مشتاق به تغییر آدم‌ها هستند. نزدیکی حنیف قریشی
من دشمنی انسانی نمی‌شناسم زیرا هیچ انسانی نمیتواند دشمن من باشد. دشمن هر که هست، از هر نژاد و به هر رنگی که هست، اصول عقایدش هر چقدر خطاست، باز دوست من است نه دشمن من. زیرا متفاوت از من نیست. جنگ من با او نیست بلکه با خاصیتی، با خوئی است که در او است و من باید اول با چنان خوئی اگر در خود من هم هست بجنگم. کمدی انسانی ویلیام سارویان
انسان واقعی است که میتواند گریه کند. اگر انسانی باشد که به عمرش به دردهای دنیا گریه نکرده باشد او انسان نیست بلکه از زباله ، از خاک راهی که بر آن قدم میگذارد هم پست‌تر است. زیرا زباله به هر جهت استفاده ای میرساند. کودی میشود که دانه ای می‌رویاند، به ریشه ای، به ساقه ای، به گلی غذایی میرساند. اما روحی که همدردی ندارد روح عقیمی است که ثمری ندارد. کمدی انسانی ویلیام سارویان
آیا صحت دارد که عشق اول، تنها عشق راستین زندگی انسان است؟ آیا درست است که پس از خاموشی شعله‌های نخستین عشق، مرد و زن تنها براساس نیازهای مادی‌شان انتخاب می‌کنند و آن‌گاه احساسات و مناسک آن تجربه‌های پاک نخستین را بار دیگر برقرار می‌کنند؟ عشق در زمستان آغاز می‌شود سایمن ون‌بوی
چه‌طور ممکن است دو نفر بدون این‌که قصه‌های قدیمی‌شان را برای هم تعریف کرده باشند این‌چنین با هم احساس صمیمیت کنند؟ آدم‌ها به سنی می‌رسند که داستان دیگر برای‌شان مهم نیست. داستانی که یک‌بار عاشقانه روایت شد به موجی بدل می‌شود که هیچ‌گاه کاملاً به ساحلِ بیان شدن نمی‌رسد. چیزی به نام سرنوشت وجود ندارد، گرچه تصادفی نیز در کار نیست. عشق در زمستان آغاز می‌شود سایمن ون‌بوی
منی که دیگر حتی بینی ندارم، یعنی چه که جنسیت داشته باشم؟ همه وجودم پوسیده و ریخته، همه‌اش، چشم‌هایم، موهایم، بی‌‌ آن که کوچکترین نشانی از آن‌ها باقی مانده باشد، چنان دور و عمیق که هیچ صدایی به گوشم نرسید، شاید هنوز هم دارند می‌ریزند، موهایم آهسته آهسته مثل ذره‌های دوده ریختند، و از این ریزش‌ها هیچ صدایی به گوشم نرسید. نام‌ناپذیر ساموئل بکت
این مورفی‌ها، مالوی‌ها و مالون‌ها دیگر هیچ کدام فریبم نمی‌دهند. آن‌ها باعث شدند وقتم را تباه کنم، بی دلیل و به عبث رنج بکشم، و از آن‌ها حرف بزنم، در حالی که برای حرف نزدن و سکوت کردن، می‌بایست از خودم و فقط از خودم حرف می‌زدم. نام‌ناپذیر ساموئل بکت
زمانی که به دنیا می‌آیی از تو نمی‌پرسند که میخواهی یا نه!
زمانی که به دنیا می‌آیی نمی‌توانی پدر و مادرت یا کشوری را که در آن خواهی بود انتخاب کنی!
زمانی که می‌آیی نمی‌توانی بدانی آنها ثروتمند هستند یا فقیر و یا آن قدر زنده خواهند ماند تا تو آن‌ها را ببینی یا نه؟!
پارسیان و من (رستاخیز فرا می‌رسد) آرمان آرین
با گذشت زمان ما قوی‌تر نمی‌شویم. انبوهی رنج‌ها و تالمات، ظرفیت مارا برای تحمل رنج‌ها و تالمات دیگر کاهش می‌دهد، و چون رنج‌ها و تالمات ناگزیرند، حتی یک تعویق کوچک در کهنسالی،به اندازه ی یک تراژدی عظیم در جوانی برای مان دردناک است و می‌تواند ما را از پا دربیاورد. مثل کاردی که به استخوان برسد. سانست پارک پل استر
اغلب ارزش‌های مردانه بر ارزش‌های زنانه غالب می‌شود. برای مثال، فوتبال و ورزش مهم هستند اما مدپرستی و خریدن لباس بی ارزش. و این ارزش‌ها ناگزیر از زندگی به داستان منتقل می‌شوند. منتقد فکر می‌کند فلان کتاب مهم است چون درباره‌ی جنگ است و بهمان کتاب بی اهمیت است زیرا به احساسات زنان در اتاق نشیمن می‌پردازد. اتاقی از آن خود ویرجینیا وولف
حسین به خلافت زینت می‌بخشد، در حالی که خلافت به او زینت نمی‌دهد.
حسین شآن خلافت را بالا می‌برد، در حالی که خلافت شآنی بر او نمی‌افزاید.
خلافت به حسین نیازمند‌تر است تا او به خلافت، اما سوگند به کسی که پیامبر را فرستاد، هیچ یک از شما تحمل عدالت خاندان علی بن ابیطالب را ندارید
نامیرا صادق کرمیار
عبدالله پرسید:
- پیرمرد تو وا مانده‌ای یا در راه مانده‌ای؟
- هیچ کدام مقیم هستم
عبدالله خندید و به پیرامون اشاره کرد که جز دشت سوزان هیچ نبود و گفت:
- مقیم؟ در این جهنم؟ تنها و بی‌کس؟
- اینجا جهنم نیست، تکه‌ای از بهشت است و من تنها نیستم و در انتظار یارانی مانده‌ام که بزودی می‌رسند و من امید دارم که یاری مرا بپذیرند. ترسی ازشما ندارم چه مشرک باشید چه حرامی یا مسلمان. چرا که به زودی مشرکان و حرامیان و مسلمانان هم‌پیمان می‌شوند تا در همین بیابان و همین گودال بهترین بنده خدا و فرزند رسولش را بکشند و بر کشتهٔ او پای‌فشانی کنند.
نامیرا صادق کرمیار
دو آتش نشان وارد جنگلی می‌شوند تا اتش کوچکی را خاموش کنند. آخر کار وقتی از جنگل بیرون می‌آیند و میروند کنار رودخانه ، صورت یکی شان کثیف و خاکستر است و صورت آن یکی به شکل معصومانه ای تمیز.
سوال: کدامشان صورتش را می‌شوید ؟
اشتباه کردید، آن که صورتش کثیف است به آن یکی نگاه می‌کند و فکر میکند صورت خودش هم همان طور است.
اما آن که صورتش تمیز است می‌بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به خودش می‌گوید: حتما من هم کثیفم ، باید خودم را تمیز کنم
زهیر پائولو کوئیلو
استر می‌پرسد چرا مردم غمگینند ؟
پیرمرد جواب می‌دهد ساده است مردم اسیر سرگذشت شخصی شانند. همه اعتقاد دارند هدف این زندگی پیروی از یک برنامه است. کسی از خودش نمی‌پرسد که آیا این برنامه خود اوست یا شخص دیگری آن را برایش ریخته است. تجربه کسب میکنند خاطره می‌اندوزند مال جمع می‌کنند ونظرات دیگران را بر دوش می‌کشند که بسیار سنگین‌تر از تحمل آنهاست بنابر این رویاهای خودشان را از یاد می‌برند…
زهیر پائولو کوئیلو
امامی توانستم جمله ای انتخاب کنم که زمانی که مردم روی سنگ قبرم بنویسند
«اوزمانی مرد که هنوز زنده بود»
شاید جمله متناقضی باشد اما خیلی‌ها را می‌شناختم که دیگر از زنده بودن دست کشیده بودند هرچند همچنان کار می‌کردند می‌خوردند وفعالیت‌های اجتماعی اشان را پیگیری می‌کردند به شکلی خودکار همه کار می‌کردند ولحظه جادوئی همراه با هر روز را درک نمی‌کردند مکث نمی‌کردند تا به معجزه ای زندگی بیندیشند فکر نمی‌کردند که هر دقیقه ممکن است آخرین دقیقه زندگی آنها بر روی زمین باشد…
زهیر پائولو کوئیلو
اگر کسی بتواند بی قید وشرط محبوبش را دوست بدارد عشق به خدا را نشان می‌دهد اگر عشق به خدا را تجلی بدهد همنوعش را هم دوست می‌دارد ،اگر همنوعش را دوست بدارد خودش را هم دوست می‌دارد ،اگر خودش را دوست بدارد همه چیز بر می‌گردد سر جای خودش تاریخ عوض می‌شود.
تاریخ هیچ گاه به خاطر سیاست یا فتوحات یا فرضیه پردازی یا جنگ عوض نمی‌شود از آغاز زمان دیده ایم که این چیزها فقط تکرار می‌شود چیزی را عوض نمی‌کند تاریخ وقتی عوض می‌شود که بتوانیم از انرژی عشق استفاده کنیم همانطور که از انرژی باد دریا یا اتم استفاده می‌کنیم…
زهیر پائولو کوئیلو
تازگی‌ها به چیزی پی برده ام دوست واقعی کسی است که موقع پیشامدهای خوب کنار آدمی است کسی که کنار ما بالا وپایین می‌پرد وبه خاطر موفقییت‌های ما شادی می‌کند. دوست کاذب کسی است که با آن قیافه غمگین وآن همدردی فقط در لحظه سختی ظاهر می‌شود ودر واقع مشکلات ما تسلی است برای زندگی نکبت بار خودش پارسال در آن بحران آدم هایی آمدند که تا به حال هیچ وقت ندیده بودمشان می‌خواستند تسلی ام بدهند حالم از این کارشان به هم می‌خورد زهیر پائولو کوئیلو
استر زهیر من. .
او تمام فضا را پر کرده او تنها دلیل زنده بودن من است به اطراف نگاه می‌کنم خودم را برای کنفرانس آماده می‌کنم ومی فهمم چرا به استقبال ترافیک ویخ وجاده رفتم ،رفتم تا به یاد بیاورم هر روز باید خودم را بازسازی کنم ،تا برای اولین بار -در سراسر زندگی ام -بپذیرم که انسانی را بیش از خودم دوست دارم
زهیر پائولو کوئیلو
بعضی‌ها خوشبخت به نظر می‌آیند چرا که کارشان را راحت کرده اند واصلا به موضوع فکر نمی‌کنند ،بعضی‌ها برنامه ای دارند شوهر می‌کنم ،خانه می‌خرم ،دو تا بچه می‌آورم ،یک خانه ییلاقی می‌خرم ،سرشان به این گرم است ومثل گاو دنبال گاوباز می‌دوند ،غریزی واکنش نشان می‌دهند پیش می‌روند. اما اصلا نمی‌دانند مقصدشان کجاست می‌توانند ماشین بخرند حتی گاهی می‌توانند یک فراری بخرند. فکر می‌کنند معنی زندگیشان همین است. وهیچ وقت چیزی نمی‌پرسند. اما با این همه چشمهایشان غمی را نشان می‌دهد که حتی خودشان هم از وجودش در جانشان خبر ندارند. تو خوشبختی ؟ زهیر پائولو کوئیلو
کافی است توجه کنید هر گاه آماده باشید آموزه‌ها هم به شما می‌رسد همواره اگر به نشانه‌ها توجه کنید هر چه را برای گام بعد نیاز دارید به شما خواهد آموخت.
انسان دومشکل بزرگ دارد اینکه از کجا باید شروع کند ودوم کجا باید توقف کند…
زهیر پائولو کوئیلو
چرا یک زن مرده همیشه زنی بی‌دفاع است؛ دیگر قدرتی ندارد، دیگر هیچ تأثیری نمی‌گذارد، دیگر به خواسته‌ها یا علایقش احترام نمی‌گذارند، زن مرده نمی‌تواند چیزی بخواهد، آرزوی چیزی را بکند، تهمتی را انکار کند. هرگز آن قدر نسبت به او ترحمی چنان رقت‌انگیز، چنان رنج‌آور احساس نکرده بود که پس از مرگش می‌کرد. جهالت میلان کوندرا
احساس مرده‌ای را داشت که پس از بیست سال، سرش را از قبر بیرون می‌آورد و باز جهان را می‌بیند: پایش را با کم رویی کسی که عادت به راه رفتن را از دست داده، روی زمین می‌گذارد؛ فقط جهانی را می‌شناسد که در آن زندگی کرده، اما مدام با بقایای دوران زندگی‌اش برخورد می‌کند؛ شلوارش، کراواتش را بر تن بازماندگان می‌بیند، که به گونه‌ای کاملاً طبیعی، آن‌ها را بین خود تقسیم کرده‌اند؛ همه چیز را می‌بیند و ادعای هیچ چیز نمی‌کند: مردگان معمولاً کم‌رویند. جهالت میلان کوندرا
مهربانی گوستاف، که به عقیده‌ی همه یکی از خصوصیات اصلی، شگفت‌انگیز، و تقریباً بعید شخصیتِ او بود، چشم‌های ایرنا را خیره کرده بود. گوستاف همین‌طور برای زن‌ها چرب‌زبانی می‌کرد و خیلی دیر می‌فهمیدند این مهربانی، بیش‌تر سلاح دفاعی است تا ابزار اغواگری. پسربچه‌ی عزیزدردانه‌ی مادرش، که قادر نبود تنها و بدون مراقبت زن‌ها زندگی کند. اما در عین توقعات، بحث و جدل‌ها، گریه‌ها، و حتا بدن‌های بیش از حد حاضر و مهربان آن‌ها را به زحمت تحمل می‌کرد. برای آن‌که بتواند نگه‌شان دارد و در عین حال از آن‌ها بگریزد، با مهربانی بمباران‌شان می‌کرد و در سایه‌ی موج انفجار گسترش‌یابنده، پا به فرار می‌گذاشت. جهالت میلان کوندرا
سه شنبه ، خیس بود. ملیحه زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود ، از کوچه ای می‌گذشت که همان پیچ و خم خوابها و کابوس او را داشت. باران با صدای ناودان و چتر و آسفالت ، می‌بارید. پشت پنجره‌های دو طرف کوچه ، پرده ای از گرمای بخاری‌ها آویزان بود و هوا بوی هیزم و نفت سوخته می‌داد. یوزپلنگانی که با من دویده‌اند بیژن نجدی
مرتضی در حیاط به صورتش آب زد، دستهایش را روی گوشهایش گذاشت تا سکوت سیاه شده ی باغچه را نشنود. قدمهایش را روی صدای قد کشیدن علفها ریخت و تا به خانه ی قهوه چی برسد یک پل از روی رودخانه گذشت. یک جاده ی مالرو بین دو مزرعه افتاد، یک پنجره خودش را باز کرد. یوزپلنگانی که با من دویده‌اند بیژن نجدی
نیمی ازسنگها،صخره ها، کوهستان را گذاشته ام
با دره هایش، پیاله‌های شیر
به خاطر پسرم.
نیم دگر کوهستان، وقف باران است.
دریایی آبی و آرام را
با فانوس روشن دریایی می‌بخشم به همسرم.
شب‌های دریا را
بی آرام، بی آبی نوع ادبی داستان”
با دلشوره فانوس دریایی
به دوستان دور دوران سربازی
که حالا پیر شده اند.
رودخانه که میگذرد زیر پل
مال تو
دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور
که آب
پیراهنت شود تمام تابستان.
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کویر بدهید،ششدانگ.
به دانه‌های شن، زیر آفتاب
از صدای سه تار من
سبز سبز پاره‌های موسیقی
که ریخته ام در شیشه‌های گلاب و گذاشته ام
روی رف
یک سهم به مثنوی مولانا
دو سهم به “نی” بدهید.
و می‌بخشم به پرندگان
رنگها،کاشی ها،گنبدها
به یوزپلنگانی که با من دویده اند
غار و قندیل‌های آهک و تنهایی
و بوی باغچه را
به فصلهایی که می‌آیند
بعد از من…
“بیژن نجدی”
یوزپلنگانی که با من دویده‌اند بیژن نجدی
نمی توان دختری بی گناه را به مرز جنون رساند ، حامله اش کرد ، جسدش را در عمق هشت فوتی زمین دفن کرد و زندگی را به همان شکل سابق ادامه داد. مردی که این کارها را کرده باید مجازات شود. اگر دنیا جزایش را ندهد ، خودش باید خود را مجازات کند. کتاب اوهام پل استر
ما خیال میکردیم راه رسیدن به آن ناکجا آبادمان از هر کوچه ای باشد قصد فقط رسیدن است، به دست گرفتن قدرت است، حاکمیت سیاسی است. فکر هم میکردیم این چیزها، این دورویی ها، پشت و واروهای هرروزه مان را وقتی به آن جامعه رسیدیم مثل یک جامه قرضی درمیآوریم و می‌اندازیم توی زباله دانی تاریخ. اما حالا میفهمم تاریخ اصلا زباله دانی ندارد. هیچ چیز را نمیشود دور ریخت. نیمه تاریک ماه (داستان‌‌های کوتاه) هوشنگ گل‌شیری
احساس می‌کردم پیر شده‌ام. نه از جهت سن و سال بلکه به خاطر تجربیاتم. سنگین‌تر و موقرتر شده بودم. اکنون دیگر ترسی از همان چیزها نداشتم. می‌توانستم راست و مستقیم در چشم مردم نگاه کنم، به آنان دروغ بگویم، حتی اهانت کنم. می‌توانستم افکارشان را در چشمانشان بخوانم و پیش از آن که فرصت پرسش پیدا کنند، جوابشان را بدهم. حتی می‌توانستم در مقابلشان پارس کنم، همان طور که آن‌ها می‌توانستند. ماهی طلا ژان ماری گوستاو لوکلزیو
-بابا یادته بهم گفتی عشق هم لذته، هم محرک و هم عامل حواس‌پرتی؟
- اوهوم
- خب یه چیز دیگه هم هست که تو بهش اشاره نکردی. این‌که اگر یه‌بار ببینی خرده‌چوب توی دست کسی که دوستش داری رفته، بلند میشی و
سطح همه چوب‌های دنیا رو با یه چیز لطیف و شفاف می‌پوشونی تا یه وقت دوباره چوب نره توی دستش
- آها. این‌رو یادم می‌مونه
جزء از کل استیو تولتز
ناگهان به این نتیجه رسیدم آدم‌های رمانتیک قد خر شعور ندارند. هیچ چیز جالب و خوبی در عشق یک طرفه وجود ندارد. به نظرم کثافت است،کثافت مطلق.
عشق به کسی که پاسخ احساساتت را نمی‌دهد ممکن است در کتاب‌ها هیجان انگیز باشد ولی در واقعیت به شکل غیر قابل تحملی خسته کننده است.
جزء از کل استیو تولتز
هیچ وقت نمی‌شنوید ورزشکاری در حادثه ای فجیع حس بویایی اش را از دست بدهد.
اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسان‌ها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده مان نخورد،مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد،فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش. درسِ من؟ من آزادی ام را از دست دادم…
جزء از کل استیو تولتز
باید با تفکر خودت رو ببری به فضای باز…. تن به بازی زندگی بده و سعی نکن از قانونهایش سر در بیاری زندگی رو قضاوت نکن فکر انتقام نباش ،یادت باشه آدمهای روزه دار زنده می‌مونن ولی آدمهای گرسنه می‌میرن موقعی که خیالاتت فرو میریزن بخند و از همه مهمتر همیشه قدر لحظه لحظه این اقامت مضحک رو تو این جهنم بدون.
. وقتی مردم فکر می‌کنند چند روز به پایان عمرت نمانده با تو مهربان میشوند فقط موقعی که در زندگی پیشرفت کنی به تو چنگ و دندان نشان می‌دهند. .
موقع سقوط تنها چیزی که می‌توانی دستش را بهش بند کنی وجود خودت است. .
جزء از کل استیو تولتز
مشکل مردم این است که به قدری عاشق باورهایشان هستند که تمام الهاماتشان یا باید قطعی و جامع باشد یا هیچ. نمی‌توانند این احتمال را قبول کنند که حقیقتشان شاید فقط عنصری از حقیقت را داشته باشد. پس شاید این احتمال وجود داشته باشد که بعضی بیماری‌ها زاده ذهن باشند و از آنجایی که آدم هر چه قدر هم بدبخت شود باز هم دنبال بدبختی می‌گردد. جزء از کل استیو تولتز
مردم می‌گن شخصیت هر آدمی تغییر ناپذیره و اغلب این نقابه که بدون تغییر باقی می‌مونه و نه شخصیت ، و در زیر این نقاب غیرقابل تغییر ، موجودی هست که دیوانه‌وار در حال تکامله و به شکل غیر قابل کنترلی ماهیتش تغییر می‌کنه.
هر کسی که ادعا می‌کنه یکی از دوستانش در طول سال‌ها هیچ تغییری نکرده فرق نقاب و چهره‌ی واقعی رو نمی‌فهمه.
جزء از کل استیو تولتز
«داستانم را از کجا شروع کنم؟ مذاکره با خاطرات کار آسانی نیست: چه‌طور می‌شود بین آن‌هایی که نفس‌نفس می‌زنند تا بازگو شوند و آن‌هایی که تازه دارند پا می‌گیرند و آن‌هایی که هنوز هیچی نشده چروک خورده‌اند و آن‌هایی که کلام آسیاب‌شان می‌کند و تنها گردی ازشان باقی می‌ماند، انتخاب کرد؟ یک چیز را مطمئنم: ننوشتن درباره‌ی پدرم توانی ذهنی می‌طلبد که من یکی ندارم. تمام افکاری که پدرم درشان حضور ندارد، به‌نظرم تنها حقه‌‌هایی هستند که ذهنم سوار می‌کند؛ برای این‌که از فکرکردن به او اجتناب کنم. و اصلا چرا باید اجتناب کنم؟ پدرم مرا به‌خاطر صرف وجودداشتنم مجازات کرد و حالا نوبت من است که او را به خاطر وجودداشتنش مجازات کنم جزء از کل استیو تولتز
همه ی ما مذبوحانه تلاش می‌کنیم از گور اجدادمون فاصله بگیریم ولی صدای غمناک مردن شون توی گوش مون طنین میندازه و توی دهن مون طعم بزرگ‌ترین طلمی رو که در حق خودشون روا داشتن حس میکنیم. شرم زندگی‌های نزیسته شون، فقط انباشته شدن مداوم حسرت‌ها و شکست‌ها و شرم‌ها یا زندگی‌های نزیسته ی خودمونه که دری رو به فهم گذشتگان مون باز می‌کنه. اگه به خاطر لغزش سرنوشت زندگی دلربایی نصیب مون بشه و از این موفقیت به اون موفقیت بپریم، هرگز نخواهیم تونست درک شون کنیم هرگز! جزء از کل استیو تولتز
خیلی کم پیش می‌آید کسی به آدم پیشنهاد عملی و به درد بخور بدهد.
معمولا می‌گویند «نگران نباش» یا «همه چیز درست می‌شود».
که نه تنها غیر کاربردی بلکه به شدت زجر آور هستند،
جوری که باید صبر کنی تا کسی که این حرف را به تو زده بیماری لاعلاجی بگیرد تا بتوانی با لذت تمام جمله ی خودش را به خودش تحویل بدهی.
جزء از کل استیو تولتز
انسان‌ها ناخودآگاه پیشرفته ای پیدا کرده اند که باعث شده از سایر حیوانات متمایز شوند. ولی این ناخودآگاهی یک فرآورده ی جانبی هم داشته: ما تنها موجوداتی هستیم که به فانی بودنمون آگاهی داریم. این حقیقت به قدری ترسناک است که آدمها از همان سالهای ابتدایی زندگی آن را در اعماق ناخودآگاه دفن میکنن و همین ما رو به ماشین‌های پر زور تبدیل کرده که باعث شده انسان‌ها به پروژه هایی نامیراشون امید تزریق کنن مثل بچه هاشون یا آثار هنریشون یا کسب و کارشون یا کشورشون.
چیزهایی که باور دارن بیشتر از خودشون عمر میکنن ولی به طور ناخودآگاه بابت همین باورها متمایل به نابود کردن خودشون هستن. برای همینه که آدمی خودشو برای هدفی دینی قربانی میکنیه. اون برای خواست خدا نیست که میمیره،بخاطر ترس کهن ناخودآگاهه.
جزء از کل استیو تولتز
به نظر من سیاست‌مداران یک مشت زخم پر از چرک هستند. وقتی به سیاست‌مداران کشورمان استرالیا نگاه می‌کنم باورم نمی‌شود این موجودات غیرقابل‌تحمل واقعا انتخاب شده اند.
پس چه می‌توانیم درباره‌ی دموکراسی بگوییم جز این‌که نظامی است که نمی‌تواند کاری کند مردم مسئولیت دروغ‌هایشان را بپذیرند؟
حامیان این نظام ناکارآمد می‌گویند خب، موقع رای‌گیری حساب‌شان را برسید! ولی چه‌طور می‌توانیم چنین کاری کنیم وقتی تنها رقیب انتخاباتی یک احمق بی‌شرف غیرقابل انتخاب دیگر است و مجبوریم دندان قروچه کنان باز هم به یک مشت دروغگوی دیگر رای بدهیم؟
بدترین چیز آتئیست بودن این است که بر اساس اعتقادات نداشته‌ام می‌دانم تمام این بی‌پدرها هیچ عقوبتی در دنیای دیگر نخواهند دید. تمامشان قِسِر در خواهند رفت.
این خیلی ناراحت کنندست؛ هرچه بکاری درو نمی‌کنی، هرچه بکاری همان جا که کاشته‌ای باقی می‌ماند.
جزء از کل استیو تولتز
تصور می‌کنم روز داوری به اتاقی سفید صدایم می‌کنند که صندلی چوبی ناراحتی دارد که وقتی رویش می‌نشینم و از روی اضطراب سر جایم وول می‌خورم خرده‌چوب در بدنم فرو می‌رود. بعد پروردگار با لبخند می‌آید سراغم و می‌گوید برایم مهم نیست چه کارهای خوب و بدی کرده‌ای، برایم مهم نیست به من اعتقاد داشتی یا نه، و برایم مهم نیست به فقرا سخاوتمندانه پول دادی یا با خسّت، زندگی هدیه‌ای بود که به تو ارزانی کردم ولی تو حتی به خودت زحمت ندادی کاغذش را باز کنی. بعد هلاکم می‌کند. جزء از کل استیو تولتز
وقت آزاد زیاد دارم. وقت آزاد باعث می‌شود آدم‌ها فکر کنند،تفکر باعث میشود مردم به شکل بیمار گونه ای متوجه خود شوند و در صورتی که بی نقص و بی چون و چرا نباشی،این در خود فرو رفتن منجر به افسردگی میشود. برای همین است که افسردگی دومین بیماری شایع جهان است،بعد از خستگی چشم ناشی از تماشای سایت‌های مستهجن اینترنتی جزء از کل استیو تولتز
مردم همیشه شکایت میکنن که چرا کفش ندارن تا اینکه یه روز یه آدمی رو می‌بینن که پا نداره و بعد غر میزنن که چرا ویلچر اتوماتیک ندارن. چرا؟
چی باعث میشه که به طور ناخودآگاه خودشون رو از یه سیستم ملال آور به یه سیستم دیگه پرت کنن؟
چرا اراده فقط معطوفه به جزئیات و نه به کلیات؟
چرا به جای «کجا باید کار کنم؟» نمیگیم «چرا باید کار کنم؟»
چرا به جای «چرا باید تشکیل خانواده بدم؟» میگیم "کی باید تشکیل خانواده بدم؟
جزء از کل استیو تولتز
جلو کمد هلن می‌ایستادم و لباس‌هایش را لمس می‌کردم، ژاکت‌ها و پولوورهایش را مرتب می‌کردم، لباس‌هایش را از چوب رختی در می‌آوردم و روی زمین پهن می‌کردم. یک بار یکی از لباس‌هایش را تنم کردم و بار دیگر لباس‌های زیر هلن را پوشیدم و آرایش کردم. تجربه‌ی لذت‌بخشی بود و تکرارش کردم و بعد از چندبار آزمایش متوجه شدم عطر حتا از رژ لب و ریمل هم مؤثرتر است. عطر، او را واضح‌تر از دیگر وسایل شخصی‌اش به من بر‌می‌گرداند و با عطر، هلن زمان بیشتری در کنارم می‌ماند. خودم را به دوزهای کوچک عطر عادت داده بودم و برای همین توانستم تا آخر تابستان شیشه را نگه دارم. کتاب اوهام پل استر
باز هم تنهایی مثل حلقه نجات آهنینی مرا احاطه کرده بود. باز هم بر پشت زمان به آن طرف شنا میکردم. در قعر امواج فرو میرفتم؛ از اقیانوس‌های گذشته و حال میگذشتم و در حالی که تنهایی مرا از غرق شدن و فرو رفتن حفظ میکرد به اعماق سرمای آینده نفوذ میکردم. بیلیارد در ساعت نه و نیم هاینریش بل
نشد یکبار یکی پیدا بشود و به من حالی نکند که از من بدش می‌آید. مادرم روزی هفت بار مرا به باد فحش میگرفت. نفرت خودش را با فریاد توی صورتم میکوبید. مادرم خوشگل و جوان بود. پدرم هم جوان و خوشگل بود. اگر دل و جرئتش را داشتند حتما مرا زهر داده بودند. اسم من را گذاشته بودند: چیزی که نباید به دنیا می‌آمد. بیلیارد در ساعت نه و نیم هاینریش بل
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستان غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها ، دیروزها
دیدگانم همچو دالان های تار
گونه هایم همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
خاک می‌خواند مرا هر دم به خویش می‌رسند از ره که در خاکم نهند
یلدا مودب‌پور
شیوا: ادمی که امید تو زندگیش هست ترسم تو زندگیش هست
اکثر ادمها خلاف نمی‌کنن چون امید دارن که می‌تونن از راه درست بعد چند سال وضع زندگیشون خوب بشه
چون این امید تو زندگیشون هست پس دست به کار خلاف می‌زنن چون میترسن یه دفعه گیر بفتن و تمام امید‌ها و ارزو هاشون نقش بر اب بشه
وای از اون روزی که امید ادمها قطع بشه اونوقت از هیچی نمی‌ترسن
یلدا مودب‌پور
از قضا معلوم شد که دختر سرهنگ قرار است بیاید همراه شوهر و بچه هایش. سرهنگ حسابی خودش را گرفته بود و سعی داشت خود را نبازد و بی علاقه نشان دهد: «چتر را باز کرده اند!» اما سر صبحانه از هیجان دست هایش می‌لرزید و وقتی میز را می‌چید، فنجان‌ها د رنعلبکی به رقص در می‌آمد.
قرار بود ظهر بیایند. ناقوس جزر و مد ظهر را زدند، وقت ناهار شد و گذشت و هیچ ماشینی دم در نیامد و صدای بچه‌ها و شادی گام‌های کوچولوها به گوش نرسید. سرهنگ قدم آهسته می‌رفت، مچ یک دست را با دست دیگر مشت کرد و جلو پنجره ایستاد، چانه اش را جلو داد. دستش را بالا آورد و با دلخوری به ساعت خود نگاه کرد. من و دوشیزه واواسور حیران مانده بودیم و جرئت حرف زدن هم نداشتیم. بوی مرغ کبابی خانه را گرفته بود. زمان زیادی از ظهر گذشته بود که تلفن زنگ زد و همه ما را از جا پراند. سرهنگ گوش خود را به گوشی چسباند و خم شد؛ درست مثل کشیش اقرار نیوشی که به حرف‌های گناهکاران گوش می‌کند. صحبت‌ها مختصر بود. سعی کردیم حرف‌های او را نشنویم. سرفه ای کرد و توی آشپزخانه آمد. گفت: «ماشین شان خراب شده.» به هیچ کدام مان نگاه نکرد. معلوم بود که به او دروغ گفته اند، یا اینکه او به ما دروغ می‌گفت. برگشت به طرف دوشیزه واواسور و با لبخندی پوزش خواهانه گفت: «شرمنده که جوجه تان هم خراب شد.»
از او خواستم به اتاقِ من بیاید تا بسازمش. دعوتم را رد کرد. می‌گفت کمی احساس خستگی می‌کند، یک خرده هم سرش درد می‌کرد، یک هو درد گرفته بود. به اتاق خودش رفت. چه سنگین از پله‌ها بالا می‌رفت، در اتاق خودش را چه آرام بست. دوشیزه واواسور گفت: «آخی!»
دریا جان بنویل
در پایان روز اول متوجه یادداشت جدیدی بر روی آستین کت پروفسور شدم که رویش نوشته شده بود: خدمتکار جدید. حروف با خطی ظریف و زیبا نوشته شده بودند و بالای نوشته طرحی از چهره یک زن بود. شبیه نقاشی بچه‌ها بود: موی کوتاه، گونه‌های گرد و خالی کنار لب. با این وجود بلافاصله متوجه شدم که آن نقاشی تصویر خودم است. در ذهنم پروفسور را مجسم کردم که سعی می‌کرد با سرعت آن تصویر را بکشد تا چهره‌ای شبیه من را پیش از آنکه فراموشش کند در نقاشی‌اش ثبت کند. این یادداشت گواه چیز دیگری هم بود: این که پروفسور برای چند لحظه هم که شده فکر کردن را بخاطر من متوقف کرده است. خدمتکار و پروفسور یوکو اوگاوا
اما مادر سوزانده شد. این یعنی او توی یک تابوت گذاشته شده و سوزانده و نابود شد و خاکستر و دود شد. من نمی‌دانم خاکستر چه شد و نمی‌توانستم موقع سوزاندن جسد سوال کنم چون به مراسم تدفین نرفتم. اما دود از دودکش بیرون آمد و به هوا رفت و گاهی به آسمان نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم مولکول‌های بدن مادر آن بالاست، یا در ابرها بر فراز آفریقا یا قطب جنوب، یا دارد به شکل باران در جنگل‌های انبوه برزیل، یا به صورت برف در جایی، فرو می‌ریزد. حادثه‌ای عجیب برای سگی در شب مارک هادون
درباره گذشته قضاوت کردن کار آسانیست. اما وقتی خودتان در جریان طوفان می‌افتید و سیل غران زندگی شما را از صخره ای در دهان امواج مخوف پرتاب می‌کند، آنجا اگر توانستید همت به خرج دهید، آنجا اگر ایستادگی کردید، اگر از خطر واهمه ای به خود راه نداد، بله، آن وقت در دوران آرامش لذت هستی را می‌چشید. چشم‌هایش بزرگ علوی
بچه‌های من زنده اند و بزرگ میشوند و مثل اطرافیانشان ناانسان بار می‌آیند. آنها به زودی خواهند دانست که در خورشید و ستارگان چه مقدار آهن و چه فلزاتی وجود دارند. اما آنچه پرده از خوک صفتی ما بردارد نه. . دریافتن آن مشکل است، بسیار مشکل سونات کرویتسر و چند داستان دیگر لئو تولستوی
شما میگویید که زن‌ها در جامعه ی ما در زندگی علایقی دارند که با علایق روسپیان شباهتی ندارد. من میگویم نه و دلیل دارم. اگر آدم‌ها در زندگی هدف‌ها و آرمان‌های مختلف داشته باشند و درون مایه زندگی شان با هم یکسان نباشد این تفاوت ناگزیر در صورت شان منعکس میشود و آنها را ناهمسان میسازد. حال آنگه میبینیم ظاهر آنها متفاوت نیست. آن زنان نگون بخت و خوار شمرده را تماشا کنید و آنها را در کنار بانوان محترم و بلندپایه اعیان بگذارید. همان لباس ها، همان عطرها، همان بازوان و شانه‌ها و سینه‌های عریان و همان لباس‌های چسبان سونات کرویتسر و چند داستان دیگر لئو تولستوی
با وجود آن چه ممکن است حدس زده باشی، واقعیت‌ها را نمی‌توان معکوس کرد. این که می‌توانی وارد شوی نمی‌تواند دلیل توانایی بر خروجت باشد. ورودی‌ها به خروجی‌ها تبدیل نمی‌شوند و هیچ تضمینی وجود ندارد که دری که مدتی پیش از آن وارد شده ای، آن گاه که در جست و جویش باز می‌گردی هنوز سر جای خود باشد. کشور آخرین‌ها (سفر آنا بلوم) پل استر