نقلقولها
شاید زمین وقتی کوچک شد، آدمها هم آنچنان ریزتر شوند که اصلاً به چشم دیده نشوند. و آنها از کجا بدانند که کوچک شدهاند، زمینشان کوچک شده، دارد ناپدید میشود؟ و در چنین وضعی تو به چه حقی امید و خوشبینی را به من تبلیغ میکنی؟ بله؟
من یه سال آزگار او را دوست داشتم و به خدا قسم که هیچ وقت هیچ وقت حتی تو فکرم هم با او ناراست نبودم. او با این کار تحقیر و مسخره ام کرد - باشه! اما اون به من ضربه زده عشقم را جریحه دار کرده. من… من دوستش ندارم. برای اینکه من فقط میتونم کسی رو دوست داشته باشم که سخاوتمند، فهیم و شریف باشه چون خودم این طور هستم و او لیاقت مرا نداره - خوب بذار اون هر جور میخواد باشه! اون خوب عمل کرد. اگر با رسیدن به او، ناامید میشدم وضع از این بدتر میشد. اگر او را آن طور که بود میشناختم… حالا دیگه همه چیز تمام شده! اما کی میدونه دوست مهربان من؟ انگشتانش را دور انگشتانم محکم کرد و ادامه داد کی میدونه؟ شاید این عشق من یک سراب بود. یک بازی خیال. شاید تمام این ماجرا بیهوده آغاز شد. چون هیچ وقت اجازه نداشتم از پیش مادر بزرگم پا فراتر بذارم. شاید این او نبود که من باید دوست میداشتم - شاید یکی دیگه رو، متفاوت با او که دلش برای من بسوزه باید دوست داشتم و… و… نه، بیا ولش کنیم، فراموشش کنیم.
چه ظالمانه از من دست کشید. چقدر غیرانسانی. اما چرا ؟ چرا ؟ حتماً تو نامهی من چیزی نبوده، اون نامه بیچاره. بوده؟ از فرط گریه میلرزید و دیگر ادامه نداد، وقتی نگاهش کردم قلبم فشرده شد. او دوباره شروع کرد: چه رفتار غیرانسانی و ظالمانه ای؛ یک خط ننوشت فقط یک خط! یا لااقل میتونست بنویسه که دیگه منو نمیخواد که از من منصرف شده؛ ولی در عرض سه روز هیچ کاری نکرد. چقدر براش آسونه که به یک دختر بیچاره بی دفاع که تنها گناهش عشقشه توهین کنه و ضربه بزنه! آه چقدر ظرف این سه روز عذاب کشیدم! اوه خدای من، خدای من! چطور یه نفر میتونه؟به خاطر خدا به من بگو، پیش خودت قضاوت کن، برای من توضیح بده. چون نمیتونم بفهمم -چطور کسی میتونه با دیگری این طور خشن و ظالمانه رفتار کنه که او با من کرده؟ حتی یک کلمه! حتی بی وجدانترین بی وجدانها رحمشون بیشتر از اینهاس.
من یه سال آزگار او را دوست داشتم و به خدا قسم که هیچ وقت هیچ وقت حتی تو فکرم هم با او ناراست نبودم او با این کار تحقیر و مسخره ام کرد - باشه! اما اون به من ضربه زده عشقم را جریحه دار کرده من… من دوستش ندارم برای اینکه من فقط میتونم کسی رو دوست داشته باشم که سخاوتمند فهیم و شریف باشه چون خودم این طور هستم و او لیاقت مرا نداره - خوب بذار اون هر جور میخواد باشه! اون خوب عمل کرد اگر با رسیدن به او ناامید میشدم وضع از این بدتر میشد. اگر او را آن طور که بود میشناختم… حالا دیگه همه چیز تمام شده! اما کی میدونه دوست مهربان من؟ انگشتانش را دور انگشتانم محکم کرد و ادامه داد کی میدونه؟ شاید این عشق من یک سراب بود یک بازی خیال شاید تمام این ماجرا بیهوده آغاز شد چون هیچ وقت اجازه نداشتم از پیش مادر بزرگم پا فراتر بذارم شاید این او نبود که من باید دوست میداشتم - شاید یکی دیگه رو، متفاوت با او که دلش برای من بسوزه باید دوست داشتم و… و… نه، بیا ولش کنیم فراموشش کنیم
چه ظالمانه از من دست کشید چقدر غیرانسانی اما چرا ؟ چرا ؟ حتماً تو نامه من چیزی نبوده، اون نامه بیچاره بوده؟ از فرط گریه میلرزید و دیگر ادامه نداد، وقتی نگاهش کردم قلبم فشرده شد. او دوباره شروع کرد چه رفتار غیرانسانی و ظالمانه ای؛ یک خط ننوشت فقط یک خط یا لااقل میتونست بنویسه که دیگه منو نمیخواد که از من منصرف شده؛ ولی در عرض سه روز هیچ کاری نکرد. چقدر براش آسونه که به یک دختر بیچاره بی دفاع که تنها گناهش عشقشه توهین کنه و ضربه بزنه! آه چقدر ظرف این سه روز عذاب کشیدم اوه خدای من خدای من! چطور یه نفر میتونه به خاطر خدا به من بگو، پیش خودت قضاوت کن برای من توضیح بده چون نمیتونم بفهمم -چطور کسی میتونه با دیگری این طور خشن و ظالمانه رفتار کنه که او با من کرده؟ حتی یک کلمه حتی بی وجدانترین بی وجدانها رحمشون بیشتر از اینهاس