علت اینکه آن طرفها پرسه میزدم این بود که سعی میکردم پیش خودم حس کنم که دارم خداحافظی میکنم. منظورم این است که بعضی وقتها شده که از مدرسه یا جای دیگر رفته ام و حتی خودم ندانسته ام که دارم میروم. اینطوری خوشم نمیاید. برایم فرقی نمیکند که خداحافظی غمناک باشد یا سخت، ولی دلم میخواهد وقتی از جایی میروم خودم بدانم که دارم میروم. اگر آدم نداند حالش بدتر میشود. ناتور دشت جروم دیوید سالینجر
یاد یکی از دوستان قدیمی ام افتادم، دوستی که سالها پیش بدون آنکه دلیلش در خاطرم باشد عمر رفاقتم با وی به پایان رسید و حداقل دو سه سالی میشود که گذرش به خاطرم نیفتاده است. او چند حیوان خانگی داشت و خانه اش پر از گل و گیاه بود؛ هیچ گاه از خانه بیرون نمیرفت و تمام درد دلهایش را به گیاهان و حیواناتش میگفت. یک روز از او پرسیدم: «چرا مثل دیوانه‌ها با حیوانات و گیاهان صحبت میکنی؟ آنها که زبان تو را نمی‌فهمند!» جواب داد: «آدم‌ها هم زبان یکدیگر را نمی‌فهمند. با وجود این هروقت با آدمها حرف میزنم آنها مرا از روی حرفهایم قضاوت میکنند. آدم درد دل میکند تا خود را سبک کند نه اینکه خود را در بوته ی قضاوت دیگران قرار دهد. آدم‌ها درددل را با اعتراف اشتباه گرفته اند. شاید حیوانات و گیاهان زبان مرا نفهمند که اگر چنین باشد هم در این مورد فرقی با آدمها ندارند، ولی حداقل خوبیشان این است که هیچ گاه مرا از روی حرفهایم قضاوت نمیکنند.» ساعت‌ها بهروز حسینی
وقتی کسی را از دست می‌دهید، دلتان برای خاطرات عجیبش تنگ می‌شود. دلتان برای چیزهای کوچکش تنگ می‌شود، برای لبخندش، رفتارش، آن‌طور که توی تخت از این پهلو به آن پهلو می‌شد یا اینکه به خاطرش رنگ دیوارها را عوض می‌کردید. مردی به نام اوه فردیک بکمن
هیچوقت نفهمید چرا مردم در کل زندگی ذهنشان را درگیر می‌کنند و مدام فکر و خیال می‌کنند، به جای اینکه قبول کنند چجور آدمی هستند. آدم همانی است که هست و آدم کاری را می‌کند که می‌تواند بکند، گرچه می‌تواند انجام آن را به دست یک آدم دیگر بسپارد. مردی به نام اوه فردیک بکمن
اوه هیچوقت وراج نبوده. برایش مثل روز روشن بود که این روزها این یک نقطه ضعف محسوب می‌شود. این روزها آدم باید با هر آدم کندذهنی که بغل دستش ایستاده از این در و آن در حرف بزند تا بگویند طرف «خونگرم» است. اوه اصلا نمی‌دانست چطور این کار را بکند مردی به نام اوه فردیک بکمن
اکثر آدمها فکر میکنند از مضرات اصلی سیگار این است که سلامتی را آرام آرام از بین میبرد و در نهایت با سرطان به قلب خاک میسپارد ولی آنها اشتباه میکنند. سیگار پر از خوبی است و تنها بدی اش این است که آدم معتاد به سیگار، به چای هم اعتیاد دارد. البته چای هم به خودی خود بد نیست. مشکل قبل و بعد از چای است. اینکه ظرفیت مثانه ی آدم تنها چهارصد سی سی باشد، برای آدمی که روزی دو سه لیتر چای مینوشد از تراژدیهای شکسپیر هم غم انگیزتر است. ساعت‌ها بهروز حسینی
همه ش مجسم می‌کنم چن تا بچه کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی می‌کنن. هزار هزار بچه کوچیک؛ و هیشکی هم اونجا نیس، منظورم آدم بزرگه، غیر من. منم لبه یه پرتگاه خطرناک وایساده‌ام و باید هر کسی رو که می‌آد طرف پرتگاه بگیرم- یعنی اگه یکی داره می‌دوئه و نمی‌دونه داره کجا میره من یه دفه پیدام میشه و میگیرمش. تمام روز کارم همینه. ناتورِ دشتم. می‌دونم مضحکه ولی فقط دوس دارم همین کارو بکنم، با این که می‌دونم مضحکه ناطور دشت جروم دیوید سالینجر
نمیدانم اولین بار چه کسی برای دندانهای عقل این نام را گذاشت و دلیلش برای این نامگذاری چه بود ولی حدس میزنم چون در اوایل دوران بالغ و عاقل شدن انسان ظهور میکنند چنین نامی گرفته اند. من اما دلیل بهتری برای این نامگذاری دارم و آن این است که این دندانها دقیقا مانند عقل انسان، در عین کامل بودن محدود هستند. شکل و ابعادشان مانند دندانهای دیگر است و شاید پیش خود فکر میکنند که هیچ چیز از سایر دندانها کم ندارند، ولی خودشان نمیدانند که جز درد هیچ فایده ایی به حال بشر ندارند. درست مثل عقل و شعور! عقل انسان فکر میکند که عضو کاملی است که میتواند مانند سایر اعضای بدن کارآیی داشته باشد ولی او نمیداند که چیزهایی در این دنیا وجود دارد که ورای توان ادارکش هستند و برخلاف آنچه خود فکر میکند، وجودش تنها مایه ی عذاب است و خوش به حال آنان که بهره ایی از عقل نبرده اند و در بیشعوری کامل زندگی میکنند، یک زندگی بی دغدغه و بی پرسش! ساعت‌ها بهروز حسینی
زنگ خانه ام به صدا درآمد در زا باز کردم؛ دختر ساکن طبقه پنج بود، گفت: «صدای موسیقیتان خیلی بلند است!»
هر روز ساعتی را به موسیقی مورد علاقه ی من گوش می‌دهد سپس من به موسیقی مورد علاقه او. من موتزارت گوش می‌دهم بعد او باخ پخش می‌کند. روز بعد من بتهوون گوش می‌دهم و او شوپن. روز دیگر من با شوبرت شروع می‌کنم و او با گلوک تمامش میکند. امروز نوبت او بود که موتزارت پخش کند اما من این کار را کردم. «صدای موسیقیتان خیلی بلند است!» شاید میخواست بگوید که نوبت موتزارت گوش دادن من نیست و اوست که باید این کار را بکند ولی خجالتیتر از آن است که با گفتن این جمله، به این واقعیت که ارتباطی موسیقیایی بینمان وجود دارد صحه بگذارد. «صدای موسیقیتان خیلی بلند است!» اولین بار که صدایش را میشنیدم و چهره اش را میدیدم. فرصت نکردم به این فکرکنم که چهره اش تا چه حد به تصور ذهنی من از او شبیه است؛ چون زیباتر از آن بود که ذهن من، ذهنی که سالهاست نتوانسته هیچ چیز زیبایی را متصور شود، بتواند این همه زیبایی را یکجا تجسم کند.
ساعت‌ها بهروز حسینی
اگر گوشتان را بچسبانید به دهنه‌ی این صدف‌ها، صدای موج‌های دریا را از تویشان می‌شنوید. صداها نمی‌میرند. مثلاً آوازهایی که قناری‌ها خوانده‌اند می‌شوند یاقوت. صدای بادها می‌شود پچپچه‌ی رازهای آدم‌ها. آوازهایی که آدم‌ها می‌خوانند، می‌شوند سبکی قاصدک‌ها. خنده‌های بازیِ بچه‌ها می‌شوند رنگ میوه‌ها؛ و صدای موج‌هایی هم که توی دریا‌ها آمده‌اند و رفته‌اند، توی این صدف‌ها می‌شوند خاطره این صدف‌ها. این صدا، قشنگ‌ترین آواز دنیاست. برای بچه‌ها لالایی‌ست. برای پیرها، جوانی‌ست. 1001 سال شهریار مندنی‌پور
ساز استالین خوش صداتر است یا ساز هیتلر؟ امشب شب هانوکاست و سربازان اس. اس به اینجا آمده و به افتخار یهودیان جشنی ترتیب داده اند. بنگ بنگ ب ب بنگ بنننگ! صدای سازهایشان را می‌شنوم که با آن یهودیان را به رگبار بسته اند. چه شب فرخنده ایست این شب هانوکا. پدربزرگم پشه‌ها را میکشت ولی از کشتن مارمولک‌ها امتناع میکرد. می‌گفت مارمولک جان دارد و جانش عزیز است. پس پشه چی؟ پشه جان ندارد؟ پشه‌ها یک ماه بیشتر زنده نیستند، امروز آنها را نکشی فردا می‌میرند اما مارمولک عمرش دراز است. برای ما عمر پشه کوتاه به نظر می‌رسد ولی برای خودش یک عمر است لعنتی آخر با چه منطقی؟ با همان منطقی که تو داری جور گناه مادرت را می‌کشی! ساعتهت، ساعتهای عمر پشه هر کدام یک ماه طول می‌کشد. امشب مراسم ازدواج یک زوج یهودی بود و هیتلر و هیملر که هیچ وقت نفهمیدم چه فرقی با هم دارند، اوایل فکر می‌کردم هیملر هم هیتلر است اسمشان شبیه هم است هیتلر و هیتلر، ولی پدربزرگم گفت که هیملر را با میم می‌نویسند و هیتلر را با ت، مهمانان ویژه مراسم بودند با یک تفاوت جزئی در نامشان، هیتلر و هیملر. با یک تفاوت جزئی در طول عمرشان. عمر پشه کوتاه‌تر از مارمولک است پس کشتنش اشکالی ندارد. می‌خواستم به مراسم عروسی بروم ولی گفتند که شام سیب زمینی آب پز سرو می‌شود. گفته بودم که چقدر از ترکیب سیب زمینی متنفرم؟ مراسم به خوبی و خوشی برگزار شد و سپس هیتلر شخصا دست عروس و داماد را گرفت و از محراب تا کوره ی آدم سوزی همراهیشان کرد. از اینجا به بعد شما را به خدای بزرگ می‌سپارم. دستی برایشان تکان داد و این زوج خوشبخت رفتند سر زندگیشان، گفته بودم که حالم از ترکیبش به هم می‌خورد؟ حتی سیب درختی هم نیست! چقدر ذلیل است سیب زمینی. در میان گل و لجن پرورده می‌شود نه با صلابت آویزان از درختی رقصان در دست باد… ساعت‌ها بهروز حسینی
به نظرت عجیب نیست که هرچقدر کتابی رو بیشتر می‌خونی، چاق‌تر میشه! مثل اینکه هر با رکه اون رو میخونی، چیزی بین صفحاتش جا می‌مونه، احساسات، تفکرات، صداها، بوها… و سال‌ها بعد که به اون کتاب دوباره نگاه می‌کنی، خودت رو هم اونجا پیدا می‌کنی؛ البته یه کم جوون‌تر و متفاوت تر. انگار کتاب مثل یک گل خشم شده از تو حفاظت کرده… که هم آشنا و هم غربیه ست. طلسم جوهری (قلب جوهری) 3 گانه جوهری 2 کورنلیا فونکه
خودکشی امیدی واهی است،خودکشی یعنی: به ناچار پرواز کردن با این اطمینان که خلا مرا نگه خواهد داشت، یعنی پرواز بدون بال،پرش به سوی نیستی، به سوی زندگی ای تجزیه نشده، به سوی گناه ناشی از غفلت، به سوی خلا به مثابه تنها امکانی که جزیی از وجود من است و مرا نگه می‌دارد. . اشتیلر ماکس فریش
برای از بین بردن دیگری، یا دست کم کشتن روح او، راه‌های گوناگونی وجود دارد و در سراسر دنیا پلیسی نیست که از اینجور قتل‌ها سر در بیاورد. برای اینطور قتل‌ها یک کلمه کافیست، فقط کافی است به موقع صراحت کلام داشته باشی یا لبخند بزنی. کسی نیست که نشود با لبخند یا با سکوت نابودش کرد. اشتیلر ماکس فریش
در این آیین‌های دادرسی همیشه چیزهایی گفته می‌شود که آدم دیگر ازشان سر در نمی‌آورد، آدم‌ها خسته‌تر و پریشان‌تر از آنند که فکر کنند و این است که به خرافات پناه می‌برند… و یکی از خرافه‌ها آن است که آدم می‌تواند از روی صورت کسی، مخصوصاٌ خط لب هایش بگوید که پرونده او چگونه از آب در می‌آید محاکمه فرانتس کافکا
آدم رؤیایی خاکستر رویاهای گذشته‌اش را بیخودی بهم می‌زند، به این امید که در میانشان حداقل جرقه کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند، تا این آتش احیا شده قلب سرمازده او را گرم کند و همه آن‌هایی که برایش عزیز بودند، برگردند. شب‌های روشن فئودور داستایوفسکی
جوونا کله شون باد داره. فکر می‌کنن می‌تونن دنیا رو عوض کنن. تا بوده دنیا همین ریختی بوده. به همین نکبتی. هیچ کسم کاری نتونسته بکنه. از اول عالم بشریت،چقدر آدم جونشونو توی این سیاهچاله‌ها از دست دادن، دنیا عوض شد؟ این 1 فصل دیگر است مرجان شیرمحمدی
وسط آواز گفت: ((دختر تو سینما متروپلو یادته؟) )
عماد گفت: ((آره) )
حسام گفت: ((خاک بر سر باباش کنن! دختره رو نداد به من.) )
عماد گفت: ((حسام جون،از کجا معلوم اگر دختره رو می‌داد به تو،اون میمون گنده هه الان اون نبود؟) )
حسام گفت: ((اینم حرفی یه) ) و بقیه آوازش را خواند.
این 1 فصل دیگر است مرجان شیرمحمدی
یکیو میشناختم که با لباس هایی که تنش بود،بعد از بیست سال زندگی،از خونه زد بیرون. آزاد و رها. همه چیزم از قبل به نام زنش کرده بود. وقتی زد بیرون،خودش بود و لباس‌های تنش. هیچی نداشت. فقط یه حس آزادی داشت،که به دنیایی می‌ارزید. این 1 فصل دیگر است مرجان شیرمحمدی
شاید برخی تصور کنند زندگی دارالتجاره‌ای بیش نیست، بده بستانی بکنند و بگذرند، در حالی که اگر عقاب‌وار نگاه کنند خواهند فهمید زندگی یک قمارخانه است. قمارخانه‌ای که همیشه فرصت بازی به دست تو نمی‌افتد، فقط گاهی امکانش را پیدا می‌کنی. آن هم اگر قاعده بازی را بلد باشی. تماما مخصوص عباس معروفی
آدم وقتی به سرنوشت محتوم خود واقف می‌شود، وا می‌دهد، و می‌فهمد که سخت نیست. یک محکوم به اعدام که لحظه‌های آخر را شمارش می‌کند، شانه‌هاش را بالا می‌اندازد و به آسانی تن می‌دهد، فقط فکر کردن به این موضوعات است که سخت و کشنده می‌شود. وگرنه زمانی که به سرنوشت محتومی محکوم شوی، آسان وا می‌گذاری. تماما مخصوص عباس معروفی
گفت: «چیزهایی که توی عتیقه‌فروشی هست تاریخ کشف ندارد، اگر هم داشته باشد قلابی‌ست. ولی عشق لحظه کشف دارد. نمی‌شود فراموشش کرد. حتا اگر آن عشق تمام شده باشد، از یادآوری لحظه کشفش مثل زخم تازه خون می‌آید. تا یادش می‌افتی مثل اینکه همان موقع با کارد زده‌ای توی قلبت»
«تو این چیزها را از کجا می‌دانی، یانوشکا؟»
«شاید زیاد فکر می‌کنم.»
دلم می‌خواست بغلش کنم و لب‌هاش را ببوسم. گفتم: «تو به چی زیاد فکر می‌کنی؟»
باز سرخ شد، و نگاهش را دزدید: «به لحظه کشف.»
بعد با همان لبخند شرم‌آگین سرش را زیر انداخت، و چشم‌هاش پر از اشک شد.
تماما مخصوص عباس معروفی
می‌فهمی آقای برنارد؟ تو حتا تخیل مرا بر نمی‌تابی، تو به‌خاطر خیال‌پردازیم به من تهمت می‌زنی که مواد مخدر مصرف کرده‌ام، تو فقط بلدی بگویی دو ضرب در دو می‌شود چهار، هنوز نفهمیده‌ای که حاصل ضرب دو با خودش همیشه عدد ثابتی نیست، گاهی گوشه‌های عدد دو سابیده است، گاهی انحنای آن کمی متفاوت است، گاه یک عدد هر چه قد کشیده به دو نرسیده، و گاه از آن بر گذشته. تماما مخصوص عباس معروفی
زندگی یعنی سیرک، بچه شیرهایی کوچولو که شلاق بر تن‌شان می‌چسبد تا به حلقه آتش نگاه کنند، تکه‌ای گوشت نیم‌پز آبدار، یک شلاق، حلقه آتش، مربی‌، گوشت، شلاق، نگاه، مربی، شلاق، اشک، و بعد اراده پریدن. بچه‌شیرها زود یاد می‌گیرند که از حلقه آتش بگذرند، روزی می‌رسید به زودی که شلاق بر تن‌شان فرود نمی‌آید، ولی حرکت شلاق در هوا و ترکیدنش بر زمین همه درد کودکی را باز می‌گرداند تا شیر خسته از حلقه بگذرد که شب بتواند تنهایی‌اش را مرور کند.
زن‌ها این‌جوری مادر می‌شوند، مردها این‌جوری پا به میدان مبارزه می‌گذارند، و بعد اشاره یک شلاق کافی است که هر کس با پیشداوری خود زندگی را تعریف کند.
دلم می‌خواست بی شلاق از حلقه آتش بگذرم تا مربی دست از سرم بردارد، و همه چیز تمام شود. سوت و شور تماشاچیان برام اهمیتی نداشت.
و مثل سگ پشیمان بودم.
تماما مخصوص عباس معروفی
امروز جنگ بین سه ابر قدرت ، جنگی ساختگی و غیر واقعی است اما نمی‌توان گفت که بی معنی و بی هدف است. چنین جنگی ذخایر کالاهای مصرفی را می‌بلعد و فضای فکری جامعه را آن گونه که طبقه ی حاکم می‌خواهد حفظ می‌کند. در این حالت جنگ یک امری داخلی است نه خارجی! 1984 جورج اورول
در واقع، بزرگترین حماقت قرن حاضر این است که پزشک از قدرت اختیار افراد کمک میگیرد، در حالی که خودش وجود این اختیار را نفی میکند، آن را چیزی از پیش تعیین شده در میان سایر موارد مقرر، میداند. اختیار فردی افسانه ای مربوط به دوران دیگری است؛ نسلی که توسط تمدن به تحلیل رفته، قادر نیست به اختیار اعتقاد داشته باشد. بلکه تنها میتواند به جبر پناه ببرد درخشش زودگذر پی‌یر دریولاروشل
انسان، برای آنکه حافظه اش خوب کار کند، به دوستی نیاز دارد. گذشته را به یاد آوردن، آن را همیشه با خود داشتن، شاید شرط لازم برای حفظ آن چیزی است که تمامیّت منِ آدمی نامیده می‌شود. برای آنکه من کوچک نگردد، برای آنکه حجمش حفظ شود، باید خاطرات را، همچون گلهای درون گلدان، آبیاری کرد، و این مستلزم تماس منظم با شاهدان گذشته، یعنی دوستان است. هویت میلان کوندرا
اما هیچ‌کس نمی‌تواند بر ضد احساسات کاری کند. احساسات وجود دارند و از دست هرگونه عیبجویی می‌گریزند. می‌توان خود را از کاری، یا از به زبان آوردن سخنی، سرزنش کرد، اما نمی‌توان به سبب داشتن فلان یا بهمان احساس مورد سرزنش قرار داد، ولو به این دلیل ساده که هیچ تسلطی بر آن نداریم. هویت میلان کوندرا
مردم دوست دارن هیولاها و چیزهای شرور رو بسازن تا خودشون کمتر شرور و هیولایی به نظر برسن. اونا وقتی سیاه مست میشن، تقلب می‌کنن، همسرانشون رو کتک میزنن، یه پیرزن رو گشنگی میدن، یه روباه که توی تله افتاده رو با تبر می‌کشن و یه تک شاخ رو با تیر سوراخ سوراخ می‌کنن. اونا دوست دارن فکر کنن که اگه یه بِین، کله ی صبح بیاد وارد کلبه هاشون بشه، هیولایی‌تر و شرورانه‌تر از کارهایی هست که اونا می‌کنن. این طوری احساس بهتری دارن. این طوری راحت‌تر زندگی می‌کنن. آخرین آرزو (حماسه ویچر) کتاب اول آندره ساپکوفسکی
زن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی مانند شما به وقت گرما و باران و برف و بدترین سختی‌ها از روی بیابان، کوه و دشت سفر می‌کنند. آنها را دیده‌ام که گل‌آلود و خیس وارد نیوهلوشیا می‌شوند. اما آنها همیشه ارادهٔ کافی برایشان باقی مانده تا زمینی پیدا کنند و برای خود و شوهر و فرزندانشان خانه‌ای بسازند! جایی دیگر بهاری دیگر آدرین جونز
ارتش اهمیت چندانی به ازدواج و تولد و مرگ‌ومیر نمی‌دهد، بخواهد احضار کند، می‌کند. آن موقع، زمان کاترین بزرگمان بود، او مشغول کار شرافتمندانه و پر از خونریزیِ بزرگ کردن امپراطوری‌مان بود. خانواده‌های ‌سربازها در آن روزها زیاد موفق به دیدارشان نمی‌شدند. جایی دیگر بهاری دیگر آدرین جونز
او خود دختری معمولی است. ولی اگر ریشه‌های تاریخی‌اش را دریابد، کمی کمتر معمولی خواهد بود. در این کره‌ی خاکی چند سالی بیش نخواهد زیست. ولی اگر تاریخ بشریت تاریخ حیات خود اوست، وی به تعبیری زنی چند هزار ساله است. دنیای سوفی (تاریخ فلسفه) یاستین گاردر
گوته شاعر آلمانی زمانی گفت: «کسی که از سه هزار سال بهره نگیرد، تنگ‌دست به‌سر می‌برد.» دلم نمی‌خواهد تو به چنین وضع اسفناکی بیفتی. هرچه از دستم برآید می‌کنم که با ریشه‌های تاریخی‌ات آشنا شوی. این تنها راه آدم شدن است. تنها راه فراتر رفتن از میمون برهنه است. تنها راه جلوگیری از سرگردانی در فضای لایتناهی است. دنیای سوفی (تاریخ فلسفه) یاستین گاردر
«بیدار شدن عجیب‌ترین کار جهان است. تا مدت‌ها بعد از نابینا شدنم متوجه زمان درست بیدار شدن نمی‌شوم. مدت‌ها طول می‌کشد تا بفهمم آدم وقتی بیدار می‌شود چه فرقی با وقت خوابیدنش می‌کند. یا این‌که آدم از کجا بیدار می‌شود و چه کسی می‌داند مرز بیداری و خواب کجاست! راهنمای مردن با گیاهان دارویی عطیه عطارزاده
هر انسانی دور خودش جهانی دارد؛ جهانی که رنگ، بو وحتا کلمات خاص خودش را دارد و هر فرد آن را با خودش این طرف و آن طرف می‌برد. هنگامیکه آدم‌ها از کنار یکدیگر عبور می‌کنند یا به هم فکر می‌کنند و یا با یکدیگر حرف می‌زنند، این جهان‌ها در هم فرو می‌روند و مشترکاتی پیدا می‌شوند. دلیل تفاوت جملات و افکار آدم‌ها، تفاوت همین جهان‌هاست. من اما فکر می‌کنم همه‌ی ما در جهان مشترکی زندگی می‌کنیم و هر کداممان بر حسب قدرت درونی‌مان صورتی از همین جهان واحد را درک می‌کنیم. راهنمای مردن با گیاهان دارویی عطیه عطارزاده
مادر می‌گوید خیال بزرگ‌ترین موهبت هر انسانی است. آن بیرون آدم‌ها عاشق می‌شوند اما عشق‌شان می‌گذارد می‌رود. ثروتمند می‌شوند اما ثروتشان یک‌شبه به باد می‌رود. آدم‌ها یکدیگر را به توهم ساختن جهانی بهتر می‌کشند اما جهان به هیچ‌وجه بهتر نمی‌شود. در جهانِ خیال اما می‌توان صاحب ابدی همه‌چیز شد. می‌توان هر چیزی را به دلخواه ساخت. در جهانِ خیال هر انتخابْ امکانی دیگر را منتفی نمی‌کند. این‌جا جهان بدون مرز و دود و خون و تلخی است. می‌توان همه چیز را یک‌جا داشت. می‌توان ثروتمند شد یا اگر نه فقیر، و باز ثروتمند. حتا می‌توان مُرد و زنده شد و باز مُرد و باز زنده شد و تا ابد ادامه داد. مادر می‌گوید آدم‌ها آن بیرون وقتی می‌میرند تازه وارد جهان خیال شده‌اند. وقتی که فهمیده‌اند همه‌ی عمر در چه فریب بزرگی زندگی کرده‌اند. راهنمای مردن با گیاهان دارویی عطیه عطارزاده
می‌گوید آدم‌های آن بیرون آن‌قدر می‌دوند تا سرشان به سنگ بخورد و وقتی به خودشان می‌آیند که دیر است. تازه می‌فهمند خانه، لباس، عشق،زندگی بهتر، آدم‌ها، کار، نجات و همه‌چیز و همه‌چیز دروغی بیش نیست. می‌فهمند باید دنبال چیزی توی خودشان باشند. چیزی که فانی نیست. آن بیرون وقتی چیزی را از دست می‌دهی واقعاً از دستش می‌دهی و دیگر نمی‌توانی به دستش بیاوری، چون در واقع چیزی برای در دست گرفتن نیست. همه‌چیز مثل حباب است. آن‌جا هیچ‌چیز مال ما نیست. فقط و فقط می‌توانیم تکه‌هایی از خودمان را به دندان بگیریم و تا می‌شود از این‌که تکه‌تکه‌مان کنند بپرهیزیم. به همین خاطر است که باید پی انتخاب بهتری باشیم، جای دیگری که حسرت درش بی‌معناست. راهنمای مردن با گیاهان دارویی عطیه عطارزاده
دست را که بیش‌تر روی سطح برگ نگه می‌دارم می‌توانم صدای جریان آب در آوندهای گیاه را بشنوم، حتا صدای پای کسانی را که از کنارش گذشته‌اند. می‌توانم دستم را روی در حیاط بگذارم و به صدای بازی بچه‌ها در کوچه گوش بدهم و چهره‌ی تک‌تک‌شان را ببینم و بفهمم بعد از بازی کجا می‌روند و چه می‌کنند. البته این دریافت هنگام مواجهه با پدیده‌های جدید به شدت پیچیده و گاه اضراب‌آور است. مثلاً یک‌دفعه که کیسه‌ای آویشن پاک می‌کنم دستم به چیزی عجیب می‌خورد. یک شیِ گرد با تیغ زیاد. شبیه جوجه‌تیغی‌ای که سال‌ها پیش سید برایم آورد. تکان نمی‌خورد. سرد است و بوی عجیبی می‌دهد. مدتی لمسش می‌کنم ناگهان حس عجیبی بهم دست می‌دهد و عقب می‌کشم. دایره‌ای زیر نبض دستم تیر می‌کشد و درون دماغم خارشی ایجاد می‌شود که گیجم می‌کند. باید از آن شی دور می‌شدم.
.
مادر پیش از آن گفته بود که احتمال دارد گیاه سمی یا حشره یا حتا مار مُرده لا‌به‌لای گیاهان باشد، اما این اولین باری است که به چیزی عجیب و غریب برمی‌خورم. مادر را که خبر می‌کنم آن شی را به دقت وارسی می‌کند و می‌گوید تاتوره است. گیاهی سمی که خاصیتی ضدّسم دارد. جوشانده این گیاه می‌تواند اعصاب را از کار بیاندازد و موجب مرگ شود. تاتوره را می‌گذارد توی شیشه‌ای در بالاترین قفسه‌ی زیر زمین. می‌گوید سرخ‌پوست‌ها این گیاه را دود می‌کنند و از خود بی‌خود می‌شوند و در این حالت آینده را پیش‌بینی می‌کنند. می‌توانند چیزهایی ببینند که دیگران نمی‌بینند. دستم را به دهان می‌برم تا طعم تاتوره را بچشم. می‌گوید بعضی‌ها به آن سیبِ دیوانه یاسیبِ شیطان می‌گویند.
راهنمای مردن با گیاهان دارویی عطیه عطارزاده
اولین بار بعد از شنیدن مسخ مادر از من می‌خواهد خیال کنم به حشره‌ای تبدیل شده‌ام و بعد احساسم را مانند ابتدای کتاب توصیف کنم. این اولین تمرین من برای رفتن به جهان دیگر بود. آن روز ترجیح می‌دهم پشه باشم تا سوسک. تصور می‌کنم از خواب می‌پرم و می‌بینم حشره‌ا‌ی‌ام تمام عیارم روی شکم خوابیده‌ام و تنم نرم است و دوایر سرخی دارد. پشت کمر دو بال کوچک دارم. گرسنه‌ام و دلم می‌خواهد خون فراوان بمکم. برخلاف گره‌گوآر خودم را از ترس آدم‌ها توی اتاقم حبس نمی‌کنم. در را باز می‌کنم و به مادر می‌گویم گرسنه‌ام و مجبورم برای یافتن خون بروم بیرون. بر فرازِ خیابان‌ها پرواز می‌کنم اما کسی در شهر نیست. گرسنه به خانه بر‌می‌گردم و می‌بینم لیوانی پُر از خون روی میز است. راهنمای مردن با گیاهان دارویی عطیه عطارزاده
بالا رفتن از درخت‌ها عادت قدیمی مادر است.
مادر می‌گوید از درخت بالا که بروی بخشی از آن می‌شوی. اما من تنها کاری که از دستم بر می‌آید این است که گاهی پای درختی بایستم، یک‌لنگه‌پا، و خیال کنم درختم. مادر تا پیش از آمدن به تهران خیلی وقت‌ها بالای درخت‌ها می‌نشست و از آن بالا به زمین و آسمان و پشت دیوارهانگاه می‌کرد. به گفته‌ی خودش بهترین اتفاقات زندگی‌اش همان بالاها افتاد، مثلاً بالای همان درخت گیلاس می‌فهمد که حامله است. بدترین اتفاقات زندگی‌اش هم همان بالاها افتاد، که البته هیچ‌وقت درباره‌شان حرف نمی‌زند.
راهنمای مردن با گیاهان دارویی عطیه عطارزاده
مادر می‌گوید باید به جای چیزهای بزرگ بر چیزهای کوچک تمرکز کرد. می‌گوید راز رستگاری بشر همین است. راه رهایی از قید وسواس ذهنی برای چیزِ دیگری بودن. زندگی در چیزهای کوچک گسترده است، یعنی همین چیزهای روزمره‌ی کسالت‌بار. هر وقت گرفتار افکار دردناکی می‌شوم که مثلاً چرا بورخس نیستم و تا کی باید عمرم را صرف جدا کردن برگ رازقی از ساقه و کوبیدن گل در هاون کنم، یاد این حرف مادر می‌افتم که اگر یاد بگیرم معنای همین کارهای کوچک را بفهمم، زندگی حقیقی یا همان چیزی که روح ساری در جهان می‌نامندش، درونم به راه می‌افتد. دیگر مهم نیست بورخس باشم یا نباشم. حتا اگر ساعت‌ها بی‌حرکت گوشه‌ای بنشینم، در بودنم روی زمین و حتا در کوبیدنِ رازقی در هاون، در روحی شریکم که بورخس هم بخشی از آن است و آن وقت، من بورخسم. راهنمای مردن با گیاهان دارویی عطیه عطارزاده
من به جای فرار یاد گرفته‌ام به دل امر کسالت‌آور نفوذ کنم. برای همین به محض روبه‌رو شدن با این حس گوشه‌ای می‌نشینم در تاریکی و به روبه‌رو خیره می‌شوم. شروع می‌کنم بر بوها و بعد صداها تمرکز کردن و آرام‌آرام محو می‌شوم. در این محو شدن اتفاقت عجیبی می‌افتد. تنها چیزی که می‌تواند از بینش ببرد، صداست. صدای زنی که ناگهان فریاد می‌کشد: کجایی دختر! من اما جای خاصی نیستم. راهنمای مردن با گیاهان دارویی عطیه عطارزاده
در خون آدم‌ها چیزهایی هست که هیچ‌جوره نمی‌شود ازشان گذشت. این حقیقتِ محض است که آدم‌ها تمام نمی‌شوند و با خون‌شان ادامه می‌یابند. این را می‌شود از رمان‌ها هم فهمید، مثلاً برادران کارامازوف که مادر می‌گوید بهترین نمونه‌ی رمان وراثتی است، یعنی رمانی که حول محور روابط خونی شکل می‌گیرد. اگر این فرض درست باشد، حالا که من این‌جا نشسته‌ام و به خرت‌خرت صندلی و صدای افتادن زالو‌ها بر زمین گوش می‌دهم، مادر در تنِ من ادامه دارد. راهنمای مردن با گیاهان دارویی عطیه عطارزاده
تنهایی چیز پُری است و همزمان خالی. سرخ نیست چون شور نیست. گاهی ارغوانی است. یا آبی با طیف‌های گوناگون، از آبی دامن قدیمی مادر در خوی گرفته تا آبی آسمان. آدم را فرامی‌گیرد و ناگهان پُرش می‌کند. می‌ریزد پشت پلک‌ها، زیر گلو، روی شانه‌ها. پاها شروع می‌کنند به سنگین شدن و موجب می‌شود آدم به عمق برود. آن‌قدر سنگین می‌شود که نمی‌تواند از فرو رفتن سر باز بزند. در همین تنهایی است که من شروع کردم به دیدن، دیدن چیزهایی که آدم‌های معمولی به چشم‌شان نمی‌آید. آن‌ها به قدری به دیدن چیزها با دو چشم عادت کرده‌اند که توانایی حقیقی دیدن را از دست داده‌اند. در کتابی شنیده‌ام حسِ دیدن مانند حس جهت‌یابی به مرور زمان در نوع آدمیزاد از بین رفته است. قدیم‌ها که نه نقشه‌ای در کار بود و نه جاده و خیابانی، آدم‌ها مانند پرندگان چشم‌های‌شان را می‌بستند و مسیرشان را حدس می‌زدند، اما حالا ناچارند نام خیابان‌ها و کوچه‌ها را حفظ کنند و مدام توی نقشه‌ها بگردند تا خودشان را پیدا کنند. دیدن هم همین طور است، اگر از آن استفاده نکنی ذره‌ذره از دستش می‌دهی.
در این صورت وقتی به یک چیز نگاه می‌کنی فقط خود آن چیز را می‌بینی نه چیزهای دیگری را. حسِ دیدن را فقط می‌توانی در تنهایی بازیابی و تنهایی چیزی است فراوان در خانه‌ی ما.
راهنمای مردن با گیاهان دارویی عطیه عطارزاده
مادر می‌گوید با دانستن ابعاد دقیق هر چیز می‌توان آن را فتح کرد. می‌گوید باید خانه را فتح کرد. منظورش از فتح کردن قابل سکونت کردن است. اصولاً درباره هر چیزی که باید مالکش شود یا به کنترل خودش درش بیاورد همین را می‌گوید. مثلاً وقتی بی‌دلیل غمگین می‌شود و چند روزی توی خودش فرو می‌رود، عاقبت که با خودش می‌جنگد و از لاکش بیرون می‌آید، می‌گوید خودش را فتح کرده. وقتی بعد از چند هفته کار داروی جدیدی را که غالباً پماد است به عمل می‌آورد، می‌گوید آن را فتح کرده. در اصل این را از گوته یاد گرفته که جایی می‌گوید: اگر می‌خواهید انسان آزادی باشید باید هر روز آزادی را فتح کنید. باید اول فاتح خود بود، بعد خانه و بعد بقیه جهان، این یعنی باید دقیق به کوچک‌ترین علایم بدن خود، تغییرات در وضع باغچه یا حیاط یا دیوار کوچه توجه کرد. راهنمای مردن با گیاهان دارویی عطیه عطارزاده
و باز این یک حقیقت دیرینه است که میلیونها بار گفته شده ولی حتی یک بخش ناچیزی از زندگی ما را شکل نداده است وآن این جملات است: درک زندگی بالاتر از زندگی است. آگاهی از قوانین خوشبختی بالاتر از خوشبختی است و… این آن چیزی است که باید با آن مقابله کرد و من مقابله خواهم کرد. رویای مردی مضحک فئودور داستایوفسکی
و باز این یک حقیقت دیرینه است که میلیونها بار گفته شده ولی حتی یک بخش ناچیزی از زندگی ما را شکل نداده است وآن این جملات است: درک زندگی بالاتر از زندگی است. آگاهی از قوانین خوشبختی بالاتر از خوشبختی است و… این آن چیزی است که باید با آن مقابله کرد و من مقابله خواهم کرد. رویای مردی مضحک فئودور داستایوفسکی
و همانطور که جنایت کار می‌شدند، عدالت را اختراع کردند و قوانین قضایی به وجود آوردند وبرای نگه داشتن آن گیوتین‌ها را برپا کردند. آنان به سختی به خاطر می‌آوردند که چیزی را از دست داده اند. چیزی را در گذشته رها کرده بودند خوشبختی و معصومیت را. آنها حتی امکان وجود خوشبختی و پاکی را در گذشته به تمسخر می‌گرفتند و آن را یک رویا می‌دانستند. رویای مردی مضحک فئودور داستایوفسکی
فقط می‌خواستم ثابت کنم که همیشه نمی‌شود به واکنش‌های بدن خود اعتماد کنیم. فکر می‌کنم حق با من بود.
بازپرس گفت: «تقصیر شما بود که مرا عصبانی کردید.»
«معلوم است که من مقصر بودم، همیشه تقصیر بر گردن حوّای وسوسه‌گر بوده است، از طرفی، وقتی ما به این دستگاه وصل می‌شویم، کسی از ما نمی‌پرسد که عصبانی هستیم یا خیر!».
بینایی ژوزه ساراماگو
خداحافظ تا فردا…خیلی جالب است که هر روز زمان جدا شدن از یکدیگر، این جمله را به کار می‌بریم و آرزو می‌کنیم روز بعد یکدیگر راببینیم، بدون این که واقعا به این موضوع فکر کنیم که آیا فردا همه چیز همان‌گونه که ما انتظار داریم خواهد بود؟ اگر چنین اتفاقی بیفتد بی‌شک یکی از احتمالات پیچیده در قالب معجزه‌ای به وقوع پیوسته است. اگر در این مورد تردیدی وجود داشته باشد، تنها یادآوری این نکته لازم و کافی است که «روز بعد» یا همان روزی که از آن به عنوان «فردا» یاد می‌کنیم، می‌تواند برای بعضی‌ها اصلاً وجود نداشته باشد! بینایی ژوزه ساراماگو
با گذشت زمان، کم‌کم واژه‌ی سفید، واژه‌ای اهانت آمیز تلقی می‌شد و دیگر مورد استفاده قرار نمی‌گرفت. مردم سعی می‌کردند تا آن را به کار نبرند و مثلاً به یک برگه‌ی کاغذ سفید، می‌گفتند: «کاغذ بی‌رنگ» یا «شیری رنگ». حتی دانش‌آموزان، کاملاً اصطلاحات مربوط به این رنگ را فراموش کرده بودند. از همه جالب‌تر محو شدن غیرمنتظره‌ی چیستانی بود که طی نسل‌ها، والدین از بچه‌ها می‌پرسیدند و به واسطه‌ی آن هوش و ذکاوت آن‌ها را امتحان می‌کردند؛ «آن چیست که سفید است و مرغ می‌گذارد؟» از آن‌جا که مردم دیگر نمی‌خواستند از کلمه سفید استفاده کنند، کم‌کم این چیستان را بی‌معنی تلقی کردند. استدلال آن‌ها این بود که مرغ در هر کجای دنیا و از هر نژادی که باشد، تنها چیزی که می‌تواند بگذارد، تخم مرغ است و نه چیز دیگر! بینایی ژوزه ساراماگو
من رویا را حقیقت می‌دانستم همانطور که هست چنانکه اگر شخصی یکبار حقیقت را دیده بود چه در خواب و چه در بیداری ازآن دست نمی‌کشید من هم از رویا دست بردار نبودم ولی آن زندگی واقعی را که شما می‌سازیدش را من می‌خواستم با خودکشی ام خاموش سازم. رویای مردی مضحک فئودور داستایوفسکی
رویاها همانطور که می‌دانید چیزهای خیلی عجیبی هستند قسمت هایی از آن‌ها با وضوحی مخوف و با جزییاتی به دقت پرداخت شده مثل جواهرات اند و قسمتهایی از آنها را می‌توان چهار نعل تاخت وبدون توجه به آنها از زمان و مکان عبور کرد. به نظر می‌رسد که رویاها نه با دلیل و منطق بلکه با میل و احساس تحریک می‌شوند ، نه با مغز بلکه با قلب. رویای مردی مضحک فئودور داستایوفسکی
اکنون برای من روشن شده بود که زندگی و جهان به طریقی به من وابسته بودند گویی که جهان فقط برای من خلق شده باشد ، اگر خودم را می‌کشتم جهان حداقل از بودن برای من باز می‌ماند یا به محض خاموش شدن هوشیاری من کل جهان نیز ناپدید می‌شد ؛ به خاطر اینکه احتمالا همه ی این جهان و همه ی این مردم فقط خود من هستم! رویای مردی مضحک فئودور داستایوفسکی
من تقریبا از فکر کردن دست کشیده بودم ؛ هیچ چیز برایم اهمیت نداشت. اگر حداقل مشکلاتم را حل کرده بودم آه ، حتی یکی از آنها را حل نکردم و چقدر زیاد بودند. اما چون دیگر نگران مشکلات نبودم همه ی مشکلاتم ناپدید شدند! و از آن پس بود که حقیقت را دریافتم. رویای مردی مضحک فئودور داستایوفسکی
اگر هنگام نگاه کردن به آنها احساس غم نمی‌کردم غمگین به این خاطر که آنها حقیقت را نمی‌دانند ومن کاملا از آن با خبرم… آه چقدر سخت است که تنها فردی باشی که حقیقت را می‌داند! ولی دیگران آن را نمی‌فهمند…آن را نمی‌فهمند رویای مردی مضحک فئودور داستایوفسکی
به هنگام فاجعه یا اندوه، تنها راه نجات جست و جوی نقطه ای ثابت است که با چنگ زدن به آن تعادلتان را حفظ کنید و از لبه ی پرتگاه سقوط نکنید. نگاه تان روی یک ساقه ی علف ثابت می‌ماند، تنه ی یک درخت، گلبرگ‌های یک گل؛ گویی خودتان را به یک قایق نجات می‌آویزید.
ترجمه انوشه برزنونی
نشر ماهی
تا در محله گم نشوی پاتریک مدیانو
《 راحتتان کنم. در زندگانی، هر کس در این آزمون قرار می‌گیرد که فرزندش را بکشد! همه ما دشنه به دست، خنجر به کف در مقطعی قرار می‌گیریم که ممکن است پسرمان را بکشیم. یعنی خودمان را بکشیم. کشتن یک وقت مثل کشتن رستم است در میانه میدان با صدای بوق و کرنا. وقتی دیگر هم آرام و خاموش است. کشتنی که در خاموشی اتفاق می‌افتدتلخ‌تر است. سوز بیشتری هم دارد. 》 سهراب‌کشان عطاالله مهاجرانی
اندیشید: 《بچه‌ها که در این سن و سال از دست می‌روند، می‌شوند یک داغ بر دل، بر جان، بر روح و روان؛ داغی که هیچ گاه فراموش نمی‌شود. چه حکمتی دارد پرپر شدن غنچه‌های ناشکفته؟ آناهیت مثل یک غنچه بود. یک شاخه مریم در میان یک لاله شکفته بود. گاهی خداوند هم در آفرینش نقاشی می‌کند و هم در گل چیدن. 》 سهراب‌کشان عطاالله مهاجرانی