نگاهش به من چون نگاه موسیقیدانی پیش از شروع به نواختن به سازش بود، احساس درک و بالاتر قرار داشتن، احساس میکردم چنان درونم را میبیند که گویی جزئی از او هستم. و چقدر دوست داشتم سازی باشم که او مینوازد!
۱ کتاب
نگاهش به من چون نگاه موسیقیدانی پیش از شروع به نواختن به سازش بود، احساس درک و بالاتر قرار داشتن، احساس میکردم چنان درونم را میبیند که گویی جزئی از او هستم. و چقدر دوست داشتم سازی باشم که او مینوازد!
هیچگاه در پی شکست مردی که با او میجنگم برنمیآیم، میگردم که اعتماد به نفسش را بشکنم. ذهنی که مشکل شک دارد نمیتواند خود را روی پیروزی متمرکز کند. دو مرد با هم برابرند. _ برابر واقعی _ به شرط آن که در اعتماد بهنفسشان هم با هم برابر باشند.
زندگیمان هیچ وقت پایدارتر از موجی نیست که از پهنهی دریا برمیخیزد. مبارزات و پیروزیمان هر چه باشد، هرگونه که آنها را از سر گذرانده باشیم، مثل قطرهای مرکب بر روی کاغذ میدود و راه خودش را مییابد.
جوانتر که بودم باور داشتم که عشق با گذر زمان رنگ میبازد، مثل فنجانی جامانده در اتاق بتدریج چایش به هوا میرود اما آن روز وقتی من و رئیس به خانه بازگشتیم، چنان با اشتیاق و نیاز از شهد جام وجود یکدیگر نوشیدیم که احساس کردم از هر چه رئیس از من گرفته خالی شدهام، و در برابر از چیزهایی پر شده ام که من از او گرفتهام.
تا به حال چندبار در زندگی به درسهای دردناکی برخوردهایم که گرچه آرزو میکنیم ای کاش مثل خار از انگشتانمان بیرون کشیده شود، اما جای زخم آن همچنان باقی میماند و چارهای نیز ندارد.