نیکوس کازانتزاکیس

۱۴ کتاب

نیکوس کازانتزاکیس

Νίκος Καζαντζάκης

ملیت
یونانی
زادگاه
Heraklion, Crete, Greece
زادروز
۱۸ فوریهٔ ۱۸۸۳
درگذشت
۲۶ اکتبر ۱۹۵۷

نیکوس کازانتزاکیس، نویسنده و فیلسوف یونانی است و نامش با آثاری شناخته می‌شود که به آزادی، ایمان، تن، روح، سفر و شور زندگی نزدیک‌اند. زندگی و کار او نشان می‌دهد ادبیات چطور می‌تواند از تجربه‌ای شخصی، تاریخی یا فرهنگی به روایتی ماندگار برسد.

”
-مقصود از این همه ستاره و آسمان و کهکشان چیست؟ به دست چه کسی می‌چرخند؟ چرا انسان به دنیا می‌آید و بعد می‌میرد؟ -نمی‌دانم زوربا! -واقعا نمی‌دانی؟! پس آن همه کتاب‌های لعنتی را برای چه خوانده‌ای؟ اصلا فایده‌ی کتاب خواندن چیست؟ پس چه زمانی به درد تو خواهند خورد؟! -فایده‌ی کتاب‌ها همین است که در مورد سرگردانی و درماندگی آدم‌هایی چون من سخن می‌گویند، وقتی از سوال‌هایی این چنینی عاجز می‌شویم. -لعنت بر این سرگردانی و درماندگی!
زوربای یونانی

کتاب‌های نیکوس کازانتزاکیس

۱۴ کتاب

کورس
کورس

christopher columbus kouros melissa

بدون امتیاز
برادرکشی
برادرکشی

The fratricides

بدون امتیاز

نقل‌قول‌های نیکوس کازانتزاکیس

-مقصود از این همه ستاره و آسمان و کهکشان چیست؟ به دست چه کسی می‌چرخند؟ چرا انسان به دنیا می‌آید و بعد می‌میرد؟ -نمی‌دانم زوربا! -واقعا نمی‌دانی؟! پس آن همه کتاب‌های لعنتی را برای چه خوانده‌ای؟ اصلا فایده‌ی کتاب خواندن چیست؟ پس چه زمانی به درد تو خواهند خورد؟! -فایده‌ی کتاب‌ها همین است که در مورد سرگردانی و درماندگی آدم‌هایی چون من سخن می‌گویند، وقتی از سوال‌هایی این چنینی عاجز می‌شویم. -لعنت بر این سرگردانی و درماندگی!

هیچ‌گونه شادی‌ای ندارم، به جز یکی، و آن هم کار کردن است، کارکردن با جسمم و با جانم، بخصوص با جسمم. دوست دارم خودم را خسته کنم، عرق بریزم و به گوش خودم صدای قرچ و قروچ استخوان‌هایم را بشنوم. نصف پولی را که درمی‌آورم در هرجا و به هر نحوی که دلم بخواهد دور می‌ریزم و تلف می‌کنم. من بندهٔ پول نیستم، بلکه پول بندهٔ من است. من بندهٔ کارم و به این بندگی می‌بالم.

در واقع هنر نوعی دخول جادویی روح در جسم است. نیروهای تیرهٔ آدمکشی در درون ما کمین کرده‌اند که انگیزه‌های شوم کشتن و ویران کردن و کینه ورزیدن و بی‌آبرو کردن‌اند. در آن دم است که هنر با نی‌لبک خوشنوای خویش سر می‌رسد و ما را خلاص می‌کند.

آزادی همین است دیگر! هوسی داشتن، سکه‌های طلا انباشتن، و سپس ناگهان بر هوس خود چیره شدن و گنج گردآوردهٔ خود را به باد دادن. خویشتن را از قید هوشی آزاد کردن و به بند هوسی شریف درآمدن. ولی آیا همین خود شکل دیگری از بردگی نیست؟ خویشتن را به خاطر یک فکر، به خاطر ملت خود، به خاطر خدا فدا کردن؟ یا مگر هرچه مقام مولا بالاتر باشد طناب گردن برده درازتر خواهد بود؟ در آن صورت برده بهتر می‌تواند دست و پا بزند و در میدان وسیع‌تری جست و خیز کند و بی‌آنکه متوجه بسته بودن به طناب شود، بمیرد. آیا آزادی به همین می‌گویند؟

علت این که دنیا در حال حاضر به چنین وضع اسفناکی افتاده است این است که همه کارشان را نیمه کاره انجام می‌دهند، افکارشان را نیمه کاره بیان می‌کنند و گناهکار یا پرهیزگار بودنشان هم نیمه کاره است. ای بابا! تا آخر برو و محکم بکوب، و نترس، موفق خواهی شد. خداوند از نیمه شیطان بسیار بیشتر از شیطان تمام عیار نفرت دارد.