دیوید بالداچی

۷ کتاب

دیوید بالداچی

David Baldacci

ملیت
آمریکایی
زادگاه
ریچموند، ویرجینیا، آمریکا
زادروز
۵ اوت ۱۹۶۰

دیوید بالداچی نویسنده آمریکایی تریلر است؛ با رمان‌های پرتعلیق سیاسی، جنایی و حقوقی شناخته می‌شود. او با ریچموند، ویرجینیا، آمریکا پیوند دارد و همین زمینه، مستقیم یا غیرمستقیم، در نوع نگاه و جهان روایی او دیده می‌شود.

”
جک به فانوس دریایی اشاره کرد: « می‌خواهی بدانی چرا من پدر خودم را درآورده ام تا آن چیز لعنتی خراب شده را به راه بیندازم؟» میکی کنارش نشست: « چون مامان عاشقش بود؟» بعد با قدری ملاحظه و احتیاط گفت: « و می‌خواست شما آن را تعمیر کنید؟» « اولش من هم همین فکر را می‌کردم؛ اما تازه وقتی تو را دیدم که آن جا ایستاده ای، چیزی به فکرم خطور کرد؛ انگار لایه ای مه از روی مغزم کنار رفت. » جک لحظه ای درنگ کرد و بعد صورتش را با آستینش پاک کرد: « تازه متوجه شدم که فقط قصد داشتم چیزی را درست کنم، حالا هر چیزی. می‌خواستم فهرستی را مرور کنم، کارهای لازم را انجام بدهم و نتیجه نهایی هم این باشد که بی معطلی راه بیفتد و کار کند. آن موقع همه چیز روبه راه می‌شد. » « ولی این اتفاق نیفتاد؟» « نه، جواب نداد. می‌دانی چرا؟» میکی به جای نه سرش را تکان داد. « چون رسم زندگی این نیست. تو ممکن است کاری را عالی و بی نقص انجام بدهی، هر کاری که فکر کنی لازم است، بکنی و هر توقعی که بقیه مردم دارند، برآورده کنی؛ با این حال باز هم به نتیجه ای که تصور می‌کنی سزاوارش هستی، نرسی. زندگی دیوانه کننده و جنون آمیز است و اغلب با عقل جور در نمی‌آید. » جک لحظه ای درنگ کرد و به دخترش چشم دوخت: « کسی که نباید این جا باشد، هست و کسی که باید باشد، نیست. هیچ کاری هم از دست کسی ساخته نیست. هر چه قدر هم که تلاش کنی، باز نمی‌توانی این وضع را تغییر بدهی. این مسئله هیچ ربطی به خواسته و آرزو ندارد، فقط با واقعیت سر و کار دارد که اغلب هم منطقی نیست. »
تابستان آن سال

کتاب‌های دیوید بالداچی

۷ کتاب

همه حقیقت
همه حقیقت

The Whole Truth

بدون امتیاز
Strangers in Time
Strangers in Time

Strangers in Time

بدون امتیاز

نقل‌قول‌های دیوید بالداچی

جک به فانوس دریایی اشاره کرد: « می‌خواهی بدانی چرا من پدر خودم را درآورده ام تا آن چیز لعنتی خراب شده را به راه بیندازم؟» میکی کنارش نشست: « چون مامان عاشقش بود؟» بعد با قدری ملاحظه و احتیاط گفت: « و می‌خواست شما آن را تعمیر کنید؟» « اولش من هم همین فکر را می‌کردم؛ اما تازه وقتی تو را دیدم که آن جا ایستاده ای، چیزی به فکرم خطور کرد؛ انگار لایه ای مه از روی مغزم کنار رفت. » جک لحظه ای درنگ کرد و بعد صورتش را با آستینش پاک کرد: « تازه متوجه شدم که فقط قصد داشتم چیزی را درست کنم، حالا هر چیزی. می‌خواستم فهرستی را مرور کنم، کارهای لازم را انجام بدهم و نتیجه نهایی هم این باشد که بی معطلی راه بیفتد و کار کند. آن موقع همه چیز روبه راه می‌شد. » « ولی این اتفاق نیفتاد؟» « نه، جواب نداد. می‌دانی چرا؟» میکی به جای نه سرش را تکان داد. « چون رسم زندگی این نیست. تو ممکن است کاری را عالی و بی نقص انجام بدهی، هر کاری که فکر کنی لازم است، بکنی و هر توقعی که بقیه مردم دارند، برآورده کنی؛ با این حال باز هم به نتیجه ای که تصور می‌کنی سزاوارش هستی، نرسی. زندگی دیوانه کننده و جنون آمیز است و اغلب با عقل جور در نمی‌آید. » جک لحظه ای درنگ کرد و به دخترش چشم دوخت: « کسی که نباید این جا باشد، هست و کسی که باید باشد، نیست. هیچ کاری هم از دست کسی ساخته نیست. هر چه قدر هم که تلاش کنی، باز نمی‌توانی این وضع را تغییر بدهی. این مسئله هیچ ربطی به خواسته و آرزو ندارد، فقط با واقعیت سر و کار دارد که اغلب هم منطقی نیست. »

در این شرایط حرف‌های مسخره نمیزنیم، همدیگه را بغل نمی‌کنیم، زار نمی‌زنیم و بعدش همه چیز رو به راه نمی‌شود. که بعد هم نوبت برسد به پخش موسیقی! باید روز به روز پیش رفت. زندگی همین است. بعضی روزها خوب است و برخی روزها بی خود و مزخرف. بعضی روزها من نگاهتان که می‌کنم، جوش می‌آورم. روزهای دیگر هم حسابی حال بدی بهم دست می‌دهد که از دستتان عصبانی بودم. روزهایی هم هست که هیچ حس به خصوصی ندارم. اما به هر حال شما همچنان بابای من هستید.

چون رسم زندگی این نیست. تو ممکن است کاری را عالی و بی نقص انجام بدهی، هر کاری که فکر میکنی لازم است، بکنی و هر توقعی که بقیه مردم دارند، برآورده کنی؛ با این حال باز هم به نتیجه ای که تصور می‌کنی سزاوارش هستی، نرسی. زندگی دیوانه کننده و جنون آمیز است و اغلب اصلا با عقل جور در نمی‌آید.

سرانجام دکتر پرسید: « جک، فکر میکنی چه اتفاقی دارد برایت می‌افتد؟» « تو یک پزشکی، درک نمی‌کنی؟! » « به هرحال من هم یک انسان هستم و خیلی دلم می‌خواهد بدانم. » جک دستش را به سوی کشو دراز کرد و بعد عکسی را بیرون کشید. سپس عکس را به دست پزشک داد. عکس لیزی بود با بچه ها. جک گفت: « به خاطر آن ها. » « ولی من فکر می‌کردم همسرت از دنیا رفته است. » جک سری تکان داد: « مهم نیست. » « چه چیزی؟» « وقتی کسی را دوست داری، او را تا ابد دوست داری. »

لطفا پس از مرگم به او بگو که وقتی با لباس فرم از افغانستان برگشتم، همین که چشمم به او افتاد، حس کردم مغرورترین بابای این دنیایم. با نگاه کردن به صورت ظریفش به نهایت شور و لذتی رسیدم که یک انسان می‌تواند تجربه کند. من می‌خواستم از او حمایت و محافظت کنم و اجازه ندهم هرگز اتفاق بدی برایش رخ دهد؛ ولی بدیهی است که زندگی اینگونه پیش نمی‌رود. ولی به او بگو که بابایش بزرگترین طرفدارش بود و هرکاری که در زندگی انجام بدهد، من همیشه بزرگترین طرفدارش خواهم بود.